خیابان ارغوان هفتم

برای خودم می‌نویسم.

دریچه

۳۸ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

من مطلقاً در همه روابطم از همه نوعشون شکست خوردم. مطلقاً. چقدر آشفته شدم امشب. چقدر آشفته شدم. سراغ نداشتم تا این حد آشفتگی از خودم..

  • ۳۱ شهریور ۹۶ ، ۰۲:۲۶
  • ماهان (ف.چ)

ما به بیداری دچاریم..

  • ۲۷ شهریور ۹۶ ، ۰۳:۲۸
  • ماهان (ف.چ)

راحیل؛ به نشان آنکه هربار صدایت می‌کنم، و اصلاً هربار هرکس صدایت می‌کند، به یاد بیاوری مسافری. سال‌هاست در ذهنم به این نام خوانده می‌شوی..


این را نوشتم به تاریخ بیست و پنجمین روز از ششمین ماه این سال مکروه؛ در شبی که ابر اندوه‌اندودی روی سینه‌ام سنگینی می‌کند، پنجره باز است و ستاره‌ها پیدا نیستند، نسیم آرام بی‌وزشی هوای اتاقم را پر کرده و به دانه‌های سرخ انار می‌اندیشم؛ نمی‌دانم «راحیل» در ذهنم، چرا اینهمه شبیه دانه‌های سرخ بلندشاخه‌ترین انارِ سبزترین درخت آبادی‌ست.


راحیل؛ به نشان آنکه هربار صدات می‌کند، به یاد بیاورد حتی معشوقی چون تو هم سفری‌ست. و اصلاً بیش از آنکه هرچه باشد، سفری‌ست.


صدای یک جیرجیرک تنها می‌آید.

  • ۲۵ شهریور ۹۶ ، ۰۵:۰۴
  • ماهان (ف.چ)

دنیا محل مناقشه تفاوت‌هاست عزیزم. اینکه به تو تفاوت‌های کوچک را بفهمانم. تفاوت عشق‌ورزیدن و خودراباختن، تفاوت مهربانی و ساده‌لوحی، تعصب و پاپس‌نکشیدن از عقیده، تعصب و آرمان، مبارزه و جنگ‌طلبی، درقالب‌نگنجیدن و افسارگسیختگی، آنارشیست‌بودن و دین‌گریزی، شوخ‌بودن و لوده‌بودن، چشم‌پوشی و احمق‌‌بودن، باادب بودن و ترسو بودن، باادب بودن و ملاحظه‌گربودن، معقول‌بودن و ترسوبودن، دیوانه‌بودن و مجنون‌بودن، رفتار ناشی از قلب مطمئن و بی‌کنش بودن، باهوش‌بودن و خرخوان‌بودن، به‌دل‌حادثه‌رفتن و بیشعوربودن؛ یاد دادن تناقضاتی مثل سراسر این جمله: با تمام عقل خویش در عمق حادثه افتادن؛ انسانی، خود را با تمام عقل خویش در عمق واقعه انداختن.. تفاوت قناعت و اشعری‌گری، تفاوت انسان متوکل و منفعل، تفاوت مرگ با گلوله دشمن و شهادت، خیلی چیزها عزیزم؛ خیلی چیزها.

نمی‌دانم، شاید اگر نگذارم کلیشه‌های جهان مدرن ذهنت را تصرف کنند، آموختن هیچ‌کدام از مفاهیم استحاله‌شده آدم‌ها را نیاز نداشته باشی. در جهان خالصی که به امن و حرکت رسیده، هیچ مغلطه‌ای وجود ندارد، همه مردم جهان به یک زبان حرف می‌زنند، سفسطه‌ها مرده‌اند و سفسطه‌گرها با بطلمیوس به خاک سپرده شده‌اند، آنجا که کلیساها کلمه مذهب را به لجن نکشیده بودند و خراب‌شده‌ای مثل آن هرزه‌دانشگاه لعنتی، نام امام صادق را با خود نمی‌کشید. راهبه‌ها هنوز با کشیش‌ها نخوابیده بودند و فانتزی ذهنی سلطنت‌کنندگان حوزه قم اینهمه از واقعیت جامعه دور نبود.

عزیزم؛ شب و روز فکر می‌کنم این اشتیاق زیر پوستم را، و این جهان مرسومِ ذهنم را، چطور، با کدام گواش و مدادرنگی برایت نقاشی کنم!


فرزانه می‌گوید مادر بودن راحت است. بچه‌ات چیزی می‌شود دقیقاً مثل آن‌که هستی. اما تو شبیه چه کسی می‌شوی؟ شبیه این هیچِ هیچ‌زاده؟ باور نمی‌کنم شب‌های من را ارث ببری. جانم برود نمی‌گذارم شب‌های پرکلنجارم را ارث ببری. به بهای نداشتنت حتی نمی‌گذارم.. تو نمی‌دانی من چه چیزهایی را می‌دانم، تو نمی‌دانی جای این دانستن تا چه حد دردناک و تازه‌ست. نمی‌دانم بگذارم در جهان امنت بمانی یا دردآشنات کنم.. می‌بینی؟ مادر بودن پر از سختی انتخاب‌های اینچنینی‌ست!


عزیزم! خیلی وقت است این یادداشت ناتمام مانده. خیلی یادداشت‌های دیگر هم. دستم این روزها به‌ نوشتن نمی‌رود، همانقدر که زبانم به گفتن. گفتن، نه که زبان بچرخانی و اصوات واژه‌ای را به لحنت بیامیزی و در هوا نقش کنی؛ گفتن، گفتن آنگونه که درونت را برای حرفِ دل‌فهمی بگشاید، آنگونه که دردآشنایی از پیش باشد و تو، مضطرب و ترسیده، در آن برش فضا-زمان که به خودت می‌آیی و می‌فهمی مضطربی، مثل بالا آمدن از زیر آب و فرو دادن بی‌نظم و دیوانه‌وار هوا، فرار کنی سمت او. سمت دردآشنایی که مدام و در هر لحظه به ذهنت خطور می‌کند. اصلاً نمی‌رود که خطور کند. آن انتهای ذهنت وقتی دستی زیر آب فشارت می‌دهد، و وقتی نفست بالا نمی‌آید، می‌دانی به محض فرو دادن اولین جرعه هوا، به سمت او فرار می‌کنی..



امشب شبی بود برایم به غایت غمگین، و هیچ دردآشنایی نبود که سمتش فرار کنم. صدای جیرجیرک‌ها می‌آید عزیزم. پنجره باز است و ستاره‌ها را نمی‌بینم. مادر بودن انتخاب‌های سخت اینچنینی دارد؛ بگذارم در بی‌دردی خودت شب‌ها در نرم‌ترین رختخواب ممکن آرام بگیری، یا آشنات کنم با عدمی که در آن معلقم؟ جای خواندن با گنجشک‌های دم صبح، مادرت با جیرجیرک‌های نیمه‌شب هم‌صدا بود..

  • ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۰۳:۰۵
  • ماهان (ف.چ)

به فاطمه میگم:

حالا چه کنیم که هر روز هم رو مثل مدرسه‌ها نمیبینیم؟


میگه:

خب مثل اداره‌ها میبینیم.



[اگه فردا هم نیای/نیام خونه‌مون/خونه‌تون، دیگه نیا/نمیام]

  • ۲۳ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۱۸
  • ماهان (ف.چ)

نرگس پیام داده:

«به نظرت وبلاگ ساختن در اولین روزای بیست و یک سالگی تکرار یه اشتباهه؟»

می‌گویمش که بلاگ ساختن همیشه درست‌ترین کار است.

چند دقیقه طول می‌کشد که برگردم، پیام را دوباره نگاه کنم، مات شوم، به خودم بیایم، و بفهمم «اولین روزهای بیست و یک سالگی» معنی‌ش این است که تولدش را باز فراموش کرده‌ام. انگار چیزی در قلبم پایین می‌ریزد! زود می‌روم آنجا که یادداشت کرده‌ام تولد فرزانه کی بوده؛ یازده شهریور؛ اشک‌هام جاری می‌شوند..

تولد حسنا اردیبهشت بود و فراموش کردم! تولد زرگل را فراموش کردم، تولد مامان را فراموش کردم، تولد صبا را فراموش کردم، تولد دایی و خاله وجیهه را فراموش کردم، تولد رها را، نسرین را..


تولد تنها کسانی که یادم می‌ماند یکی فاطمه‌ست، و یک جایی نزدیک نیمه آبان که دلم خودبه‌خود مچاله می‌شود..


راست می‌گفت؛ تجربه بچگانه‌ای بود. در واقع هیچی نبود! اصلا وجود نداشت و در دنیای آدم‌ها و عشق‌هاشان به آن حتی ماجرا هم نمی‌گویند.. دارم کم‌کم می‌فهمم. کم‌کم می‌فهمم.. هیچی نبوده. قلب من نبوده. من نبودم! باور کنید من نبودم آقای قاضی!

  • ۲۱ شهریور ۹۶ ، ۰۲:۰۴
  • ماهان (ف.چ)

هرچه از غم امشب بگویم کم گفته‌ام؛ پس زبان به دهان بگیریم و بگرییم در فراق آن‌ها که ساحت انسان را به حیوان نیالودند، و هیچ نگوییم که مباد آن روز که مگوها فاش شوند..


+ تو بارون که رفتی، شبم زیر و رو شد..

  • ۲۱ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۴۳
  • ماهان (ف.چ)

همه شرح حال ما را، همه این عجز را او سال‌ها پیش تجربه کرده و در کامل‌ترین شکل خودش گفته:

«ای خواجه درد نیست، وگرنه طبیب هست»..

  • ۲۱ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۱۹
  • ماهان (ف.چ)
آن ایمجنری فرندز شماها، ممکن است یک اختلال روانی کوچک جالب بوده باشند، یا هر دلیل روانشناسانه دیگری داشته باشند؛ اما نبوغ‌آمیز نیستند. ایمجنری فرندز نبوغ‌آمیز با آدم حرف می‌زنند و ممکن است سال‌ها بعد از کودکی هم وجود داشته باشند، و آن حرف‌ها ساخته ذهن شما نیست. نشان به چی؟ نشان به آن که گاهی ناخوداگاه از چیزهایی خبر دارید که اتفاق نیفتاده.
  • ۲۰ شهریور ۹۶ ، ۰۵:۰۹
  • ماهان (ف.چ)

1.

هنوز حتی اسم کنکور آزارم می‌دهد. دیگر نمی‌خواهم و نمی‌توانم بیش از این راجع به‌ش با دیگران صحبت کنم و توضیح بدهم. می‌خواهم درک کنند یک آدم عاقل بالغم که خیلی وقت است در مقابل تمام تهدیدها و تحدیدهای خانواده‌ام مقاومت کرده‌ام که استقلال تصمیم‌گیری‌ام را از دست ندهم و الآن تصمیمم این است. خیلی فکر کرده‌ام، خیلی کلنجار رفته‌ام، اما می‌خواهم بدانند که هیچ مشاور و روانشناس و دوست و رفیقی، هیچکس، مطلقاً هیچکس بیش از خودم، من را نمی‌شناسد. و من فرسخ‌ها از خودم فاصله گرفتم، خودم را از دور دیدم در یک تنِ شیشه‌ای، و در یک لحظه توان این را پیدا کردم تمام فرایندهای مغزی‌ام را درک کنم، و این بود تصمیمی که گرفتم. پس دخالت نکنید. پس آزارم ندهید. پس قبل اینکه بخواهم مشاوره ندهید.

چرا آدم‌ها انقدر از خودشان به دیگران مشغولند؟






2.

به غایت احساس تنهایی می‌کنم. در تمام روابطم.







3.

ما فیلم قرن داریم، موسیقی قرن داریم، چه می‌دانم، مد قرن، آدم برتر قرن، تی وی شوی محبوب قرن.. اما کلمه‌های قرن نداریم. قرن ارتباطات؟ نه.. یک چیزی که برگردد به عمق انسان. حال و هوای قلب انسان آن روزها را نشان دهد، و اندازه ظرف خودش تصویر کند در ذهن همه آدم‌هایی که با عجله به همه‌جا نه که بروند، فرار می‌کنند، چه می‌گذرد.

مهم نیست من نشسته‌ام روی صندلی‌ام، کتاب می‌خوانم و چند میلیون را به آنی از این کارت می‌ریزم توی آن کارت، مهم نیست علم آنقدر جلو رفته که تمام شاخه‌هاش در چند سال آینده از پشت به هم می‌رسند، مهم نیست ما «علم طراحی کفش دو» داریم که فرایند حرکت پا را حین دویدن بررسی می‌کند و متناسب با ریزترین جزئیات فردی کفش را طراحی می‌کند، مهم نیست می‌توانیم هرقدر بخواهیم، در هر فاصله‌ای نسبت به هم، با هم صحبت کنیم، هرچیزی را از هرجای دنیا بخریم، و در بیست و چهار ساعت ناقابل از یک سر جهان تا آن سرش را طی کنیم؛ مهم نیست کم‌کم سیم از هندزفری‌ها حذف می‌شود، می‌توانی تلویزیون را پاز کنی و هروقت خواستی ببینی، تی‌وی پخش بیست و چهاری دارد و هزارها شبکه که با یک ریسیور کوچک دریافت می‌کنی، مهم نیست عمده سرطان‌ها ساده درمان می‌شوند، مهم نیست که تو دیگر محکوم به چهره مادرزادت نیستی، حتی نابینایی و ناشنوایی در راه بهبودی‌اند، هیچکس دیگر فلج اطفال نمی‌گیرد، هیچکس موقع زایمان نمی‌میرد؛ مسئله این است که انسان هرچه تواناتر می‌شود، عاجزتر است..


من، که نه رئیس جمهورم، نه فیلسوف، نه هیچ خبرنگاری دنبالم راه افتاده که دو کلمه برای مجله تراز یک آمریکایی حرف بزنم؛ من اسم قرن را می‌گذارم قرن عجز. اسم این قرن و تمام قرن‌های بعد از این را..









4.

وقتی سیر فیلم‌های آمریکایی را، تقریبا از 1970 تا به امروز می‌بینیم -غیر از فیلم‌های زرد و درام مفرط و عاشقانه البته!- در تمامشان یک محتوای اعتراض‌آمیز است نسبت به آنچه غرب دارد تجربه می‌کند.

این یک نظریه اغراق‌آمیز نیست که غرب تمام جهان را تصرف کرده. بله؛ اما با تأخیر. با هر قطره نفتی که صادر کردیم، قطره‌قطره غرب را به حلقوم مملکت ریختیم و چون آموزه‌های مذهبی‌مان در یک نوع اشعری‌گری و جهالت استحاله شده بود، ذوق‌زده و به نام پیشرفت آن را پذیرفتیم و این دقیقا همان چیزی بود که غرب سلطه‌طلب می‌خواست. آنچه ما از آن به عنوان مصادیق توسعه یاد می‌کنیم و از اینکه شهرمان روزبه‌روز شبیه نیویورک می‌شود خوشحالیم، در واقع وسیله سلطه است، به نقطه‌ای از زمین که غرب آن را وادار به تأمین هزینه‌هاش از راه استخراج نفت کرده. درست در آن تابِ بحرانی تاریخ بشر، که غرب کم‌کم از مایه‌های نهیلیسمی خسته می‌شود و می‌بیند نهایت آزادی‌های افراطی‌ش یک جایی پایان می‌یابد و او تمام می‌شود، غرب جدیدی با جماعت آنتلکتوئل بیسوادی که میلیاردها سال نوری از وقایع جهان عقبند، در خاورمیانه شکل می‌گیرد؛ درست زمانی که انسان‌ها ذات روح اعتراض‌آمیزشان را لمس کرده‌اند و از مصرف‌گرایی و مشروب و سکس خسته شده‌اند، گوشه‌ای از دنیا منبع تغذیه‌ای جدید برای استعمارگران درست شده. راحت است؛ فروشگاه‌های بزرگ بساز، از قوانین دینی مردمانش بهره بگیر، از جاه‌طلبی زنان تا آرنج طلاپوشیده استفاده کن، و تلقین کن «خریدن بهترین راه است». ازدواج را کریه و دست و پاگیر و نمود عقب‌ماندگی نشان بده، عقده جنسی بساز، و به کیس آماده پورن تزریق کن. مردمان آن سرزمین آنقدر احمقند که برای سگ‌های شناسنامه‌دار نژاد اروپایی تا آخرین قطره نفتشان را، و تا آخرین قطره ذهنشان را فدایت کنند. تبریک! تو بدن جدید پیدا کردی برای تعذیه. حالا خیلی‌خیلی‌برابر آنچه خرج کرده‌ای بردار و ببر و آن‌ها باز هم دستت را می‌بوسند برای سگ ملوسی که به‌شان هدیه کردی.









5.

حال توضیح دادن نداشتم! این کاری‌ست که با ما کرده‌اند. یک تکه گوشت را یک سر چوب بسته‌اند و یک سر دیگر را به خودمان. هرچقدر می‌دویم به طعمه نمی‌رسیم.


  • ۲۰ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۴۵
  • ماهان (ف.چ)