خیابان ارغوان هفتم

برای خودم می‌نویسم.

دریچه
خدایا! جمله‌هایم جفت و جور نمی‌شوند؛ حرفی برای زدن ندارم؛ فقط اینکه، من در برابرِ تو هیچم! من و تمام این طلب‌ها و آرزوها و رؤیاها؛ جهان! خدایا! فهمیده‌ام! تنها به تو می‌شود پناه آورد.. تنها به تو. تنها به تو.
  • ۲۲ آبان ۹۶ ، ۰۰:۱۲
  • ماهان (ف.چ)

بگذار الآن که حالاتم شبیه حالاتِ عاشقی نیست، برایت بگویم، که می‌دانی، که تو به سرّ قلبم آگاهی، در دنیایی که هیچ‌چیز من را آنقدر به دنبال خود نمی‌کشد که آرام بگیرم، هیچ‌چیز آنقدر به هیجانم نمی‌آورد، هیچ‌چیز جواب بی‌نهایت‌خواهی این انسانِ سرکش نیست، هیچ‌چیز این انسانِ یاغی را مسخّر نمی‌کند، هیچ‌چیز از بار تمسخر زبانش نمی‌کاهد، آدم‌ها و رابطه‌ها و رفت و آمدها و گفت و شنودها برایش صداهای آزاردهنده‌ای‌ست که «انسان» را زمین می‌زند، تو؛ تنها تو یگانه دلیل ادامه‌دادنِ این نفس‌کشیدنی.. گفتن از تو و نوشتن از تو و فریاد زدنِ اینکه داستانِ کودکی‌های من شعر حماسه تو بوده و جایی از این زندگی دستِ تو من را از جهنم بالا کشیده؛ فریاد کشیدن از تو، آنچنان که تمام جهان به ریسمان تو چنگ بزنند، آنگونه که من روزی جایی عصری در خُسری محض به ریسمان تو چنگ زدم؛ تو؛ تنها تو یگانه‌دلیل ادامه‌دادن این نفس‌کشیدنی.. همین‌جا، زیر آسمان دودی همین تهران.



+ شاید به دین پیامبر آخرالزمان بودن، یعنی، یک چیزی فراتر از جهان‌وطنی، چیزی ورای مرزها، مثلاً اینکه قومِ تو -مرد تنهای آیه‌های غریبانه یاسین- تمام جهان باشند..

  • ۱۸ آبان ۹۶ ، ۱۷:۰۱
  • ماهان (ف.چ)

به من می‌گویند دلیل بیاور؛ با «فکت» ثابت کن! این «مُرده‌های هزارقبرستانی» هنوز اندازه درک یک انسان بالغ از اصول جامعه‌شناسی نمی‌دانند؛ «فکت» برای آن‌ها یعنی وقتی که «فروپاشی» را به چشم ببینند! تازه آنوقت هم «ریفورمیست»ها را دریوزه و ازخدابی‌خبر می‌خوانند، ذره‌ای حتی احتمال نمی‌دهند اشتباه از خودشان باشد. آتشفشان سنگ و گدازه‌ای نیست که فوران می‌کند و می‌سوزاند؛ «فکت» علمی آتشفشان سوزاندنِ کوهپایه نیست؛ این بدیهیات آتشفشان است! کاش کسی آنقدر صدایش بلند بود و به این استقراءگرایانِ قرون‌وسطایی می‌گفت، حقیقت به شدت و حدت رخ دادنش بستگی ندارد؛ حتماً نباید کسانی برای براندازی برخیزند که شما تازه بفهمید آدم‌ها عصبانی‌اند. بنا نیست مردم بیایند خیابان‌ها را آتش بزنند تا در فعل و انفعالات مغزهای پوکتان متوجه شوید اشتباه کرده‌اید! «فکت» از سال‌ها قبل در حال اتفاق افتادن است، قبل فوران آتشفشان..

  • ۱۶ آبان ۹۶ ، ۱۹:۲۳
  • ماهان (ف.چ)

شنیدن


گریه می‌کنیم چون درد داریم؛ درد داریم و تمام شعرها را از قبل به تسکین آن دیگر دردها خوانده‌ایم و سرود تازه‌ای نیست! از زیر نور چراغ مطالعه روبروی عکس سیدمرتضا وقتی دیفرانسیل خیلی سبز جلوت باز است و خروار چک‌نویس پخش روی میزت، و خودکارها و مدادها و دفترچه یادداشت‌ها و یونان و رومِ کاپلستون و برگه‌های کوچک خلاصه‌نویسی؛ نشسته‌ای در اتاقی با دیوارهای صورتی‌رنگی که نقشی در صورتی بودنشان نداشته‌ای، خیره به هیچ‌جا، اتاقی دوازده‌متری، شبی‌ست از شب‌های یک پاییز دورادور در هجده-نوزده‌سالگی، پنجره بسته است و تو در کنجی از جهان گریه‌داری در جهانی که نه خبر از تو دارد نه خبر از تلاشی هیچ‌کدام از هجده-نوزده‌ساله‌های جهان، وقتی در حیرت تقابل با سیاهچاله‌ای تاریک و بی‌صدا، ناگزیری به تاختن.. گریه می‌کنیم و به ناکجا خیره می‌شویم، به اشکی که شوقِ رسیدنی بود و ریخت، لرزش دلخواه درآغوش‌فشردنِ طلبی بود و به خاک افتاد؛ گریه می‌کنیم و به ناگهان در سیاه‌چاله چشمان عمیقی که پر از ناکامی‌هاست می‌افتیم و ناچاریم دست‌هایمان را مشت کنیم، اطراف خودمان بیندازیم و کمی آرام بگیریم تا گنجایش بازخوانی این جملات را داشته باشیم، تا بدانیم حالا وقتِ این حرف‌ها نیست، وقتی به یاد آوردن تنهایی نیست، وقتِ خاموش ماندن و سر پایین انداختن و هیچ نگفتن و گلایه نکردن و رفتن است! بگذار نگوییم از میراثی که باید برایمان می‌گذاشتند و پوچی زندگی‌هاشان حالا ما را با نه‌چندان سن و سالی به آوردگاه کشانده؛ بگذار نگوییم از رنج بشر، از یگانگی با رنج بشر، که به هیچ آغوشی و به هیچ معشوقی آرام‌پذیرفتنی نیست به رسم انسانیت؛ بگذار نگوییم چه روی دوش می‌بریم! پیکر به اشک شسته جوانی را، یا رنجی چهل ساله را، یا مردی چهل ساله را، یا به سوگ آرمانی نشسته‌ایم یا به سوگ مادری نشسته‌ایم که به سوگ پسری یا به سوگ همه‌انسان‌هایی که از تبدیل رنج به رویش چیزی نمی‌دانستند و از درد مردند که کوسی باشد نشان از بی‌عرضگی شما! صوری باشد بر گوش‌های کرتان.. بگذار معصومانه و باوقار هرچه می‌کشیم را به دوش بکشیم و زبان باز نکنیم که زبانمان آتش است! شعله‌ایست بر دل‌های مرده‌تان.. بگذار دردمان را خودمان تنها بکشیم آنگونه که تا اینجا کشیدیم! بگذار حالا که نزدیک انتهاییم، در چشم آن‌ها که ما را منتظرند به قامت قهرمانانِ ضحاک‌کش نیایید، که بدانند خودمان تنها بوده‌ایم! نه که صحبت از نام و ننگ ما باشد؛ نه! صحبت از نام و ننگ بی‌رگانی چون شماست، که باید از تاریخِ انسان پاک شود، پاک شود که کودکان نهان درونم هیچ‌گاه ندانند می‌شود اینهمه ساکت بود و در سکوت به جهنم مرگ رفت..

  • ۱۵ آبان ۹۶ ، ۰۱:۰۴
  • ماهان (ف.چ)
از این دخترهای به اصطلاح حزب‌اللهی که تمام دین را در تشکیل خانواده درست و فرمانبرداری از شوهر(!!!) تفسیر می‌کنند، از خود نظر و رأی مستقل ندارند، سیاست و اقتصاد نمی‌دانند، و فکر می‌کنند زندگی و تربیت فرزند خواندنِ روضه و حدیث به جای لالایی‌ست، به آن حدی متنفرم، که از فمنیست‌های نافهم بی‌سواد تاریخ‌ندانسته متنفر نیستم.

روزهایی در کشمکش سنت و تفکر، تشکیک و یقین، تاب می‌خوردم و انگار که حوزه علمیه را خداوند نازل کرده باشد، دلگیری‌ام را ابراز نمی‌کردم، مبادا خشم خداوندِ صاحب‌عذاب را بیفروزم! اما آن روزهای گنگ دیگر گذشته؛ نخواسته‌ام سطحی‌نگرانه دین را پس بزنم؛ خواندم که امروز بدانم کلام خدا حق است و آنچه به اسم ضدزن بودن دین به خورد جامعه داده‌اند، دروغی‌ست که آقایانِ ضدزن از ناکجای دین نبش قبر کرده‌اند..

برنمی‌تابم! چگونه متوجه تغییرات عمده شرایط زمان نیستند؟

من از خدای منفعلی که منتظر است بعد از هزاری فساد و فحشا، نیمه‌شبی سراغش برویم یا حسین‌حسینی بگوییم و ما را ببخشد گذشته‌ام، از خدای بی‌رحمی که بناست در آخرت ما را از موهایمان آویزان کند هم گذشته‌ام، من از عمل به موبه‌موی رساله گذشته‌ام، از اکتفا به تفکر محدود انسانی بی دست آویختن به وحی هم گذشته‌ام، من از سروش گذشته‌ام اما از این حوزه فشل هم چشم‌داشتی برای بینش روشن ندارم؛ من کافه‌های روشنفکری را پشت سر گذاشته‌ام اما حسینه‌های ساکتِ تنهاگریه‌کُن را هم تکفیر می‌کنم، من هنر نامتعهد را هیچ می‌دانم اما هنر تلقین‌کننده را هم نمی‌پسندم، من از مرگِ در رخت خواب متنفرم اما مرگِ با گلوله دشمن را هم شهادت نام نمی‌نهم، من تنها می‌دانم ما سردرگمیم در جهان کوچکی که کفاف بلندپروازی‌هایمان را نمی‌دهد و در پاسخ به «بعد چه»ها گنگ است، اما ناگهان دهان باز می‌کند و بی‌آنکه مقدمه‌ای در کار باشد، ما را می‌بلعد؛ تنها می‌دانم «ما داریم در استکان غرق می‌شویم!».

فکر می‌کنم دین یک موضوع ذهنی (mentally)ست، و برای فهم آن بیش از هرچیز احتیاج به درک این گزاره‌ست که «در فقدان نبوغ باید به جایگذاری حدأقل‌ها بسنده کرد» و آنچه ما امروز در جامعه به اصطلاح دینی شاهدیم، چسبیدن زالومسلکانه همین حدأقل‌هاست بی آنکه حتی قصدی مبنی بر ارتقا نبوغ اکتسابی در جهت ارجاع به فطرت انسانی داشته باشیم!

برای من، و نسل من، و نسل بعد از من، لاأقل تا حدود قابل توجهی از آنچه عقل توانایی تحلیل آن را دارد، دیگر «خدا گفت» و «قرآن فرمود» و «حدیث نبوی‌ست» کاربردی ندارد، نه از آن حیث که نیازی به وحی نمی‌بینیم یا تصور می‌کنیم تعقّل برای زندگی در این استکان کافی‌ست؛ که ذهن پرسشگر ما در معرض جهان متضاد قرار گرفته و «منطق» و «انسان»، زبانی‌ست جهانی برای اثبات حقانیت وحی، برای درآمدن از تنگنای نهیلیسم، برای رهایی از بن‌بست درک کوتاه عذاب‌آور از «ابدیت»؛ که همه انسانیم و همه ابزاری برای تفکر در اختیار داریم.

دین یک امر ذهنی‌ست، نه به معنای سوبژکتیو و یا قبول تنها هرآنچه که با عقل به آن نائل می‌آییم و یا برداشت شخصی از «اخلاق»، بلکه برآمده از ذات انسانی و فطرت انسانی، فطرت مشترک انسانی‌ست، آنجا که انسانِ آگاهِ بیدار، در رفتارهای خوداگاهِ غیرمنفعت‌طلبانه خود به گونه‌ای کاملاً اخلاقی برخورد می‌کند؛ و «احکام» حالت تقلیل‌یافته این موضوع ذهنی‌ست برای طرح شدن در برابر یک «نبوغ مُرده»، یک «عرب جاهلی بادیه‌نشین»، یک «قوم عقب‌نگه‌داشته‌شده»، و در نهایت یک «انسان حدأقلی».

اگرنه، چرا معمولاً می‌توانیم راهی بهتر از احکام خداوند برای زندگی پیدا کنیم؟ خداوند ناقص است یا حکم او ناقص است که در نتیجه خودش هم ناقص است یا دین دروغ است یا پیامبران داستانند؟ هیچکدام. تمام این کژتابی‌ها فقط از نادیده گرفتنِ شرایط در تفسیر از دین برمی‌خیزد.

احکام «معامله‌گونه» ازدواج، حالت حدأقلی برای احقاق حق نسبی هر دو طرف است، اما اگر دو طرف بدانند ازدواج معامله نیست، این اهرم فشار لازم است؟

ضمن اینکه احساس می‌کنم خودم از حدی شعور برخوردار هستم، تا جایی که بتوانم تصمیم بگیرم کجا بروم یا نروم، حالا بروم یا بعد، یا این سفر خوب است یا بد.. احتیاجی نمی‌بینم پدر یا شوهر تعیین کند آیا اجازه رفتن دارم یا نه!
  • ۱۱ آبان ۹۶ ، ۱۶:۰۰
  • ماهان (ف.چ)

بعضی‌وقت‌ها که بیکار می‌شوم، می‌نشینم فکر می‌کنم اگر این تراکمِ جوش روی سرشانه‌هام خوب نشود، چطور لباس عروس بپوشم؟ به یک جواب رسیده‌م؛ اگر خوب نشد لباس با حجاب می‌پوشم، و به چندتا از رفقا می‌سپارم بروند هرجا که چندتا خانم به سمینارهای احمقانه‌شان نشسته‌اند و قطعا زمزمه می‌کنند: «حتماً عروس مشکلی داشته که لباس پوشیده تن کرده»، و بگویند عروس روی سرشانه‌هاش دو سطح کوچک متراکم جوش دارد، که تا آخر مجلس بتوانند راجع به‌ش داستان ببافند. حتی اگر حوصله اکستنشن مو هم نداشتم و موهایم را هم پوشاندم، می‌سپارم بگویند «عروس کچله».

زمین هم که قطعاً کج نیست؛ من بلد نیستم برقصم.



+ در دو سال اخیر هروقت خواسته‌ام موهایم را کوتاه کنم به این فکر می‌کردم که اگر حالا زد و بر فرض محال پس‌فردا عروس شدم با این موها چه کنم؟ یک بار که بعد کوتاه کردن موهام، زانوی غم به بغل، نشسته بودم یک کنج خانه، صبا من را از این غم جان‌کاه بیرون کشید؛ چیزی وجود دارد به اسم اکستنشن مو، که موهای دیگر را سر موهات می‌چسبانند و مدل را روی آن‌ها اجرا می‌کنند. بله؛ علم پیشرفت کرده عزیزم. علم خیلی پیشرفت کرده.

  • ۱۰ آبان ۹۶ ، ۱۲:۱۷
  • ماهان (ف.چ)

حاجی‌بابا یک کتابخانه خیلی بزرگ داشت، توش قریب به دو-سه هزارجلد کتاب. خیلی‌ش زیرزمین بود، از یک سر تا آن سر دیگر، و باقی‌ش بالا؛ در اتاقی که اسمش را گذاشته بودیم «اتاق کوچیک» که به واقع آنقدر هم کوچک نبود؛ فقط از هر دیوار به قاعده یک دست تا آرنج دیوارها جلو آمده بودند؛ با قفسه‌های کتاب.

هر روز که می‌آمد دستش چوب شور بود و چیتوز موتوری و ساندیس و کتاب. اشتراک تمام مجله‌های مطرح آن زمان را داشت و پوپک را هم از وقتی من دو-سه‌ساله شده بودم می‌خرید. (بعدها، نه-ده‌سالگی یکی از تفریحاتم یافتن بازمانده‌های مجله پوپک از بین کتابخانه انبوهش بود که من را از شدت ذوق تا سرحد جنون می‌کشاند). کتاب‌هایش را فوق‌العاده دوست داشت و به شدت مراقبشان بود و همیشه کتابی را لاأقل تورق می‌کرد. کسی دستش به کتاب‌ها نمی‌رسید، مگر وقتی که بخواهد کتاب را برای خودش ببرد، یا عیدها، وقت خانه‌تکانی.

کار ممنوعه کودکی‌های من سرک کشیدن به کتاب‌ها بود. حالا که مرور می‌کنم، می‌بینم اولین تجربه‌هایم از «اضطراب»، بعدازظهرهایی بود که خانه به خواب عصرگاهی قبل چای و هندوانه فرو می‌رفت و من یواشکی به «اتاق کوچیک» سرک می‌کشیدم و کتاب‌ها را برمی‌داشتم. بویشان حتی من را به وجد می‌آورد، و خطوط سیاهی از ردیف واژه‌ها که آن روزها فقط به چشمم آشنا بودند. هرآن منتظر بودم حاجی‌بابا سر برسد و مؤاخذه‌م کند، گرچه دختر عزیزپرورده را کسی مؤاخذه نمی‌کرد و اگر می‌کرد اصلاً حسابش با خود حاجی‌بابا بود؛ اما من دلشوره داشتم! دلشوره شرمگین شدن شاید.

گذشت؛ من هنوز در گنگی نافهمی کلمات و حروف بودم که یک روز صبح از خواب بیدار شدم و بی‌مقدمه فهمیدم چیزی به اسم «موریانه» کتاب‌ها را خورده. حاجی‌بابا به وضوح ناراحت بود، ناراحت و شکست‌خورده.

دو-سه‌سال پیش، برای کم کردن این تعلق نامأنوس به کتاب‌هام، پنجاه-شصت‌تاشان را هدیه کردم. هیچ هم فرقی نداشت به چه کسی. همکلاسی یا دوست یا رفیق، هرکس که می‌خواست. اما اتفاقی نیفتاد، فقط دلتنگشان شدم، و اعتراف می‌کنم وقتی بعضی از آن کتاب‌ها را به خاطر شهوت چشم‌های بوالهوسم برای قلتیدن دوباره روی واژه‌هاشان، باز خریدم، درد گرفتم و حتی دو-سه قطره اشک هم ریختم.

داستان حاجی‌بابا و کتاب‌خانه‌اش و من و کتاب‌هام، داستان تمام زندگی آدمی‌ست. مدت‌هاست هرچه را به آن عشق ورزیده‌ام و هرچه را از عمق قلب خواسته‌ام، به رغم فاصله‌ اپسیلونی با آن، از دست داده‌ام. شدید از دست داده‌ام. سخت از دست داده‌ام. نه که چیزی در موضعی سراب‌گونه باشد و ناگهان نباشد؛ نه. بوده و در مشتم بوده و تحت سلطه‌ام بوده و لمسش می‌کرده‌ام و از چنگم بیرون کشیده‌اند. به سختی از چنگم بیرون کشیده‌اند. بیرون کشیده‌اند و دنبالش دویده‌ام که برش گردانم، هر دو قدم یک بار با مغز زمین خورده‌ام در پی‌اش که برش گردانم؛ و نتوانسته‌ام..

نگاه می‌کنم به کتاب‌هام، و تعلقم به واژه‌هاشان، به ورق‌هاشان، به بوشان و تاخوردگی‌شان و علامت‌های ماژیک هایلایت روی سطرهاشان، شبیه مورمورشدنِ پاشیدنِ یک دسته موریانه روی شقیقه‌هام علامت می‌دهد. یک عمر است کابوس موریانه می‌بینم، کابوس دزد فرهیخته کتاب، کابوس گم شدن. می‌ترسم از این تعلق، می‌ترسم از این منِ متعلق. که چون در میزانِ کسی که آدمی را آزاد می‌خواهد، تقدس کلمه با ابتذال سرویس طلا و زمرد یکی‌ست؛ اگر به تعلق آمیخته باشد..

هنوز نفهمیده‌ام نباید در پی چیزی به سکرِ طلب فرو بروم.. هنوز نفهمیده‌ام!



+ «غلام همت آنم که زیر چرخ کبود/ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است»..

  • ۱۰ آبان ۹۶ ، ۰۳:۲۱
  • ماهان (ف.چ)
از وقتی یادم هست داشتم برای کلمات یک تصویر می‌نوشتم، تا روزی بتوانم به کسی بگویم وقتی کلمه‌ای را ادا می‌کنم چه مقدار عاطفه و رنج و درد و شادی، همراهش هست؛ مثلاً، خاطره، تصویر خاطره، عاشقی‌ست که به زحمت معشوقِ تازه‌رفته را از خاک بیرون می‌کشد، تقلا می‌کند، و برای آخرین بار معشوق را در آغوش می‌گیرد -در قبر-، چشم‌هایش را می‌بندد، برای لحظه‌ای چیزهایی را مرور می‌کند، و باعث و بانی تمامشان را می‌گذارد توی خاک؛ و می‌رود.. یا مثلا مادر فرزندمرده‌ای که جوانش را کفن می‌کنند، و لحظه‌ای یادش می‌افتد اولین باری را که کودکش چنگ کشیده به سینه‌ش، اولین باری را که بوسیدن آموخته، اولین کلمه‌ای را که ادا کرده؛ خاطره به جای آن چنگ می‌گویند، یا جای آن بوسه، یا جای لرزش ذرات هوا، در ارتعاش آن کلمه.. خاطره آن مرور لحظه آخر است، معمولا مرور یک خلأ که لحظه‌ای جهان متوقف شده و، آن خلأ را دستی لطیف یا لبی داغ پوشانده؛ یک جای داغ روی گونه، روی پیشانی، که کسی روزی آنجا را بوسیده.. «خاطره، جای داغ خالی تکرارناشدنی اولین بوسه‌ست.»
  • ۰۹ آبان ۹۶ ، ۰۱:۱۱
  • ماهان (ف.چ)
شنبه رفته بودم انقلاب، برای یک کار واجب، و خریدن چندتا کتاب؛ دوتاش نبود، چاپش تمام شده بود و تا یک سال دیگر هم ناشرش بنا نداشت تجدید چاپشان کند. با اینکه تقریباً می‌دانستم کتابی که کمیاب شود، اطراف دانشگاه ابداً پیدا نمی‌شود و زودتر از همه‌جا، کتاب‌فروشی‌های انقلاب تمامش می‌کنند، با کورسوی امیدی شروع کردم سر زدن به کتابفروشی‌هایی که قبلاً کتاب‌های کمیاب را در آن‌های پیدا کرده بودم. نداشتند، نداشتند، تا رسیدم به آخرین کتابفروشی که احتمال کمی می‌دادم داشته باشند.

گفتم: «سلام! ببخشید، احیاااااناً ممکن نیست کتاب فلان و بهمان رو داشته باشید؟»
چهره‌ام مضطرب بود چون کتاب‌ها را واقعاً می‌خواستم، و موقعِ ادای کلمه «احیاناً» چشم‌هایم را یحتمل جمع کرده بودم و لب پایینم را گاز می‌گرفتم.
پیرمرد آشنای دوست‌داشتنی گفت: «علیک سلام! چرا، چرا نداریم؟ داریم!» قاطع و مطمئن.
چهره‌ام در آن لحظه به شکوفاترین حالت ممکن درآمده بود و حتم دارم سرخ شده بوده‌م از هیجان و شادی. با صورتی که باز شده بود و چشم‌هایی که در گشادترین وضعیت خودش بود، گفتم: «جدددددیییی؟؟؟ میشه به‌م بدیدشون؟!»
پیرمرد رفت سمت قفسه‌ای، و من همراهش رفتم؛ پیشخوان بینمان بود. نگاهی کرد به قفسه‌ش، و بعد متوجه شد کتاب‌هایی که می‌خواستم را اشتباه گرفته.. باز قفسه‌ها را پایید و نیافت؛ گفت: «شرمنده اون ذوق و خنده‌ت شدم که دختر.. ندارمش مثل اینکه

کاش می‌شد بروم پشت پیشخوان، و استخوان‌های بیرون‌زده‌ش را بغل کنم و آنقدر در آغوشم بفشارمش تا بداند شهر چقدر از امثال او خالی‌ست؛ آدم‌های عبوسِ بی‌حالت، آدم‌های خسته متنفرازدنیای بی‌حالت؛ شهر بی‌تفاوت، شهری که خنده‌ها را، حتی خنده‌های دندان‌نما را، چهره‌ها را، خوشحالی‌ها و گریه‌های خیابانی را، زیر آرایش غلیظ چراغانی‌های بیهوده از یاد می‌برد؛ شهری که هیچگاه به خاطر نمی‌سپارد دختری بهترین و بدترین خبرهای زندگی‌ش را توی این خیابان گرفته، و در چشم آدم‌ها با شکوهمندترین اندوه ممکن به سوگ نشسته، یا با عمیق‌ترین شادی ممکن خندیده.
کاش می‌شد این خیابان‌های بی‌تفاوت را می‌نشاندم سر کلاس تو؛ پیرمرد خوش‌قلب کتابفروش، که چقدر شبیه کتابخانه بزرگت جذاب و خواستنی هستی..


  • ۰۸ آبان ۹۶ ، ۲۰:۳۶
  • ماهان (ف.چ)
یکی از بچه‌های حقوق بهشتی امروز توی دانشگاه خودکشی کرد، طلای المپیاد بود، دوره قبل ما.. مرگ، ناامیدی، ترس، سردرگمی، بی آن که کسی باشد دست‌هایمان را بگیرد، ما را در خودش فرو برده؛ شب‌هایی در زندگی‌ام بود که تا برداشتن تیغی، و تمام کردن کار، یک قدم بیشتر فاصله نداشته‌م.. با جرعه‌جرعه چای که در گلویم می‌ریخت، به گلویی فکر می‌کردم که از امشب به بعد، خودخواسته، دیگر چیزی نخواهد بلعید.. این بود آن زندگی که منتظرش بودیم؟ حال امشبم حال نهنگ‌های به گل نشسته‌ست..
  • ۰۷ آبان ۹۶ ، ۲۳:۵۱
  • ماهان (ف.چ)

جزوه سیصد-چارصدصفحه‌ای یکی از درس‌های سخت دوره المپیاد، همه برگه‌های پشت‌سفید A4. گشتم، پیداشان کردم، پشتشان ریاضی فیزیک حل کنم؛ یاد شبِ امتحانش افتادم..


+ دومین قسمت از تریلوژی ناتمام آنجلوپولوس، اسمش هست «غبار زمان». از یک بعد نگاه کنیم، «ابر زمان» زیباتر می‌نمود.




  • ۰۳ آبان ۹۶ ، ۱۷:۲۲
  • ماهان (ف.چ)

1.

اولین سال‌هایی که شروع کردم به درک تفاوت وضعیت اطرافم با آدم‌های دیگری که می‌شناختم، با بهت برخورد می‌کردم. هنوز مثل بچه‌ای که نمی‌داند داغی می‌سوزاند و دیوار ضربه می‌زند، بی‌محابا رفتار می‌کردم و هرآنچه در گستره روحم اتفاق می‌افتاد بی‌ملاحظه آنکه چیست فریاد می‌زدم. انگار دیوار را نبینی، ولی باشد. داغی را در نزدیکی چیزی حس نکنی، اما گر بگیرد. آن روزها در واقع کوبیده می‌شدم به دیوار نامرئی و بعد مبهوت اینکه چه بود، چه شد، نگاه می‌کردم به استحکامِ غم‌انگیزِ خشنی که دیده نمی‌شد. برخوردها و مواجهه‌های هرروزه، با زودرنجی یک بچه نازپرورده درونگرا ضریب می‌گرفت و محکم‌تر می‌کوبید. تا این ماه‌ها و روزها و شاید سال‌های اخیر، که «پیشفرض»ها را تغییر داده‌ام. پیشفرض اول دریافت موج بی‌تفاوتی‌ست بر اثر هر اتفاق خوب و بد. پیشفرض دوم توقع تشنج است در مواجهه با هر حرفی که هیچکس دیگر در این دنیا نمی‌تواند آن را به جای بدی بکشاند. پیشفرض سوم تنها بودن است، به معنای واقعی تنها بودن. پیشفرض چهارم، رفتار بی‌سروصداست آنگونه که انگار وجود نداری؛ رفتار محافظه‌کارانه حتی در قبال باز کردن در شیشه مربا. پیشفرض پنجم، بی اثر بودن است. کمترین آثار ممکن، کمترین حضور ممکن، کمترین دیده‌شدن ممکن.

چند سال طول کشیده و من چقدر در خودم جنگیده‌ام که برای خودم حل کنم این یک‌جور مدل زیستن است؟ مثل زندگی 24ساعته در یک اتاق هم‌قد و هم‌هیکل خودت، که اگر کمی بیشتر از جیره روزانه غذا بخوری در میان شیشه‌هاش از خفگی می‌میری، و اصلاً نمی‌دانی در پس این شیشه‌ها زندگی جورِ دیگری جریان دارد، یا حتی اگر می‌دانی، آن شیشه‌ها را پذیرفته‌ای یا حتی اگر نپذیرفته‌ای لاأقل فکر نمی‌کنی زندگی در ورای آن حق تو باشد..

پیشفرض یک دیوار نامرئی، یک سقف موریانه‌خورده نادیده، یک زمین با سیرشدگی سرحدی از مین‌های ناپدید؛ که هر آن ممکن است محکم به آن کوبیده شوی، روی سرت خراب شود، زیر پایت منفجر..؛ در همه جا. در قبال اینبار همه آدم‌ها. انتظار داشتن همه چیز از همه کس. و فهمیدن این جمله انگار که نمودش را پرده‌ای کرده‌اند و برای همیشه انداخته‌اند روی چشم‌هایت؛ انتظار داشتن واقعاً همه چیز، از واقعاً همه کس.


بگذار فکر کنیم این مقدمه برآورده شدن آرزوهایی‌ست برای دست‌های بی‌قوت این بچه، که به مذاق جهانی خوش نمی‌آید؛ پس باید بی‌تفاوت باشد به رفتنِ همه، یا آمدن همه. به بودن همه، یا نبودن همه. بگذار فکر کنیم از آرمان وجود علی، بناست سهمی از آن را به من بدهند؛ مثل رفتنِ راه خودم، بی‌توجه به اینکه تمام جهان من را به حال خودم گذاشته‌اند، یا تمام جهان از پی من روانند..






2.

عزیزم؛ باید برایت بگویم، مضافِ اینکه دنیا محل مناقشه تفاوت‌هاست، دنیا از چشم‌های علی، یعنی گذرگاه روبرویی ترجیح‌ها. مثلاً اینکه رواست من یک کیف اضافی برای رنگ جدید مانتوم بخرم، و کسی نه زیاد آن‌طرف‌تر از من، عزای راه مدرسه فردا را بگیرد، با سوراخ کفشش و سوز سگ‌کش زمستان لامروت؟ رواست وقتی با غذای ساده‌ای سیر می‌شوم، کودکی نه‌چندان دورتر از من از گرسنگی به خود بپیچد؟ رواست چهار سری کتاب فیزیک داشتن، وقتی کسی برای یک سری‌ش هم باید بجنگد؟ می‌دانی عزیزم؟ نان خالی را با هم خوردن، ترجیح دارد به مجلل‌نشینی‌های تنهایی..

مادرت از این بابت، تا این سن، جز شرمندگی چیزی ندارد؛ مادرت همیشه وقت مواجهه سرسختانه ترجیح‌ها، چشمانش را بسته و به اشک‌های به‌هیچ‌جانرسنده‌ای در سوگ بازنده مُرده میدان بسنده کرده..





3.

عزیزم؛ داستان، داستانِ پیشفرض‌هاست. فقط نمی‌دانم چگونه باید آنقدر حجت محکمی باشم، که پیشفرض‌های مریض جامعه را در مقابل پیشفرض‌هایی که اصول آدمیتِ ناآمیخته با توحش است، نادیده بگیری. چگونه همراه با زندگی در میان مردمی که شانه می‌شوند فقط برای اینکه شانه گریه‌هاشان باشی، باور نکنی که لبخندت به انتظار لبخندی روی لبت مانده؛ اصلاً ندانی که قرار است برای لبخندت لبخندی بگیری، برای گامت به جایی برسی، و برای کاسه‌ات بارانی ببارد. نترسی از مهربان بودن، معنی «لطف» ندانی چیست، جرئتمند مهربان باشی فقط برای اینکه این انسان رنجور محتاج دست نوازش توست برای دوام آوردن وقت رفتن به راهی که به رفتنش محکوم است.. «جبران» مریض‌ترینِ واژه‌هاست، که اگر از بندش رها شوی، تازه می‌توانی بفهمی معنی آنچه این آدم‌ها جنونش نام نهاده‌اند چیست.. دیوانه‌ات می‌خوانند برای همه لبخندهایی که می‌زنی و سنگ می‌خوری. اینجاست که می‌گویم دنیا محل مناقشه تفاوت‌هاست؛ قلب آرام وقت سنگ خوردن، و شراکت در ظلم ظالم با رفتارِ مسکوت؛ تفاوت مظلوم بودن و متظلم بودن. شاید، تفاوت انسان بودن و منفعل بودن.






4.

عزیزم؛ لالایی هیچ‌جوره بر زبان مادرت جاری نمی‌شود. من حتی آوازهای نحیف گنجشکک خونین‌بال از شیطنت پسربچه‌ای، سر شاخه را، حماسی می‌شنوم.. این را بدان که یک جنگ، تا مرگِ آخرین عضو از خانواده آخرین ازجنگ‌برگشته‌اش ادامه دارد، و من جنگ را چشیده‌ام، درست زیر زبانم، زیر پوستم، با ذره‌ذره وجودم؛ جنگ کریه‌ترین پس‌مانده بشر است، اما می‌دانم سرآخر همه آن‌ها که می‌خواهند انسان بمانند، ناگزیرند به جنگی که هیچ آتشی برایش نیفروخته‌اند.. من را ببخش! من عاشقانه‌ترین داستان دنیا را هم، حماسی می‌خوانم..






5.

با عشق؛ تنهای وامانده‌ی سرگردان غمزده؛ به نادیده‌ی ناشنیده‌ی نامده.

  • ۰۲ آبان ۹۶ ، ۱۹:۰۱
  • ماهان (ف.چ)

امشب چقدر بدحالم و هرچه سعی می‌کنم کمی آرام بگیرم نمی‌شود. اصلاً این چند روز بیشتر از همیشه آشوبم. نمی‌دانم باید به چه کسی بگویم، اصلاً نمی‌دانم چی باید بگویم.. نشستم به خواندن آرشیو سال 94. آذر و دی. بلاگ برای همین وقت‌ها خوب است؛ آدم بازی دنیا را می‌بیند، مرور می‌کند آن روزها چه بوده و در ذهنش چه می‌گذشته، خنده‌اش می‌گیرد..

حالا «او»ی عاشقانه‌های آن روزهایم زن دارد! من جزء چهل نفر نهایی المپیاد بودم، برای اینکه «هر» دانشگاهی نروم یک سال مانده‌ام پشت کنکور، نتوانستم تغییر رشته بدهم، دیگر دانش‌آموز نیستم، فردا امتحان حسابان ندارم و دیگر لازم نیست آن فرم بدریخت را خوابالوده و خسته بپوشم و وقتی هوا تاریک است بروم، وقتی هوا تاریک است برگردم! روشنفکرتر از دو سال پیشم، اداهای استیوجابزی را ریخته‌ام دور، دلم خیلی خیلی زیاد هم برای کربلا تنگ نشده، خیلی وقت است به خدا نامه‌ای شبیه نامه‌های آن روزها ننوشته‌ام، خاله سارا شش ماهه باردار است، هنوز اندازه همان روزها سردرگمم، بلکه بیشتر سردرگمم، هنوز شب‌ها از فکر خوابم نمی‌برد، آن روزها هم نمی‌برد، آن روزها محبت او را گناه می‌دانستم، آن روزها از شنیدن صداش می‌ترسیدم، از دیدنش می‌ترسیدم، احساس گناه می‌کردم.. آره؛ زندگی‌ام هزارتا چرخ خورده تا به اینجا رسیده.. هزارتا چرخ، از شانزده‌سالگی تا هجده‌سالگی؛ برای دختربچه‌های این سنی، هزارتا چرخ زیاد نیست؟



|1|2|3|4|5|6|7|8|9|

  • ۰۲ آبان ۹۶ ، ۰۱:۴۴
  • ماهان (ف.چ)

حالا که توییتر نمی‌روم و گوشی قدیمی‌م با اندروید عتیقه 2.3 دستم است که نمی‌توانم هیچ ابزاری برای یادداشت روش نصب کنم، من مانده‌ام با خرواری جملات کوتاه به‌دردنخور، که وسواس ثبتم شبانه‌روز تن و بدنشان را خراشیده می‌کند. نمی‌خواهم ساحت بلاگ را با آن جملات خدشه‌دار کنم؛ شب‌ها در نزدیکی‌های فرو رفتن به مرگِ خواب، ناگهان باید برخیزم، چراغ را روشن کنم، یک جمله چهار کلمه‌ای در دفترم بنویسم و باز برگردم به رخت‌خواب بی‌خوابی، در حالی که همان ذره خوابِ منِ بدخواب هم پریده. این در حالی‌ست که تقریباً با احتمالی که به صفر میل می‌کند، مطمئنیم همین حالا اگر من بمیرم، مطلقاً کتاب تاریخ‌سازی از دست نرفته، یا ریاضیات از یک نظریه بیسیک بی‌بهره نشده؛ و من باز مثل یک احمق نسبت به تک‌تک لحظاتی که تجربه می‌کنم، وسواس ثبت دیوانه‌وار دارم.

  • ۰۱ آبان ۹۶ ، ۱۲:۱۴
  • ماهان (ف.چ)

1.

جان من را خدا از سرم خارج می‌کند. نیمی از سرم آنقدر تیر می‌کشد که جانم این درد را دوام نمی‌آورد و رها می‌شود.




2.

به فحش‌های من ایراد نگیرید. بقیه ایراد گرفتند راه به جایی نبردند؛ می‌بینید که.




3.

خدا حتماً باید نابغه بوده‌باشد؛ وگرنه چطور می‌توانست سیب‌زمینی را بیافریند؟ به n روش مختلف طبخ می‌کنیم و می‌خوریم و مثل چی کیف می‌کنیم. درست است؛ من همان دختر بی‌کلاس خانواده باکلاسم که غذاهای محبوبم فلافل کثیف انقلاب است و آش رشته و سیب‌زمینی آب‌پز کوبیده.





4.

چرا من یادم رفته موهای بلند درخشان زیبا داشتن چگونه بوده؟ یا چگونه موهایم را از روی صورتم تاب می‌دادم که کنار برود؟ یا چگونه می‌بافتمشان؟ این در کنار تمام مرگ‌هایی که بر اثر وبا در یمن جریان دارد، یک موضوع تراژیک واقعی‌ست. آن موهای تا گودی کمر چطور جای خالی ندارند، مثل پایی که از زانو قطع شده باشد؟ آنقدر این بنی‌بشر مثلاً روشنفکر این مفاهیم را به ابتذال کشیده‌اند، که منزجرم از پرسیدنش؛ اما به راستی اگر فراموش کردن دلبری‌هایی که با موهای بلندت داشته‌ای، نشان از باختنِ پتانسیل معشوقگی ندارد، پس نشانه چیست؟





5.

به طرز غم‌انگیزی شاهد ازدیاد آدم‌های خنگم. یکسری مسائل از سمت همین آدم‌های خنگ به جامعه تزریق شده، که تا بیایی حرفی بزنی، آن‌ها را به رخت می‌کشند و مغلطه‌وار فضای نقد سالم را به دعوای دوجانبه بی‌ثمر بدل می‌کنند. «خودت خوبی»، «خودت کجای دنیارو گرفتی؟»، «خودبزرگ‌بین!»، «می‌خواد شوآف کنه!»، و از این دست جملات.

خب، همه ما می‌دانیم که نهایتاً ما یکسری آدم معمولی هستیم. اینکه یک نفر رتبه کنکور باشد و یک نفر نه، یک نفر مدال جهانی المپیاد داشته باشد و دیگری نه، نهایتاً تا ارزش‌افزوده‌ای نداشته باشیم، معمولی هستیم و رتبه کنکور و مدال المپیاد به درد سر قبرمان می‌خورد. راجع به کتاب و این‌ها، یکی کمتر خوانده، یکی بیشتر. همیشه فرصت هست تا با تندخوانی، خرواری کتاب را خرخوان کنی و یکسری جملات سنگینش را که کسی نمی‌فهمد برای اتخاذ ژست روشنفکری حفظ شوی. پس این‌ها که نشان برتری نمی‌تواند باشد.

لذا هیچ ابایی ندارم از شنیدن جملات این متوهمین عزیز؛ هیچ جا. و می‌گویم که اکثر قریب به اتفاق مردمی که اطرافم می‌بینم خنگند، خنگ زندگی می‌کنند، و بی‌آنکه حتی کمبودی مبنی بر ندانستن راه زندگی حس کنند، خنگ می‌میرند.




6.

چندصدروز حرف قلمبه شده توی گلوم؛ نه گوشش را دارم، نه واژه‌اش را؛ کاش کسی بود از چشم‌هامان می‌خواند..




  • ۰۱ آبان ۹۶ ، ۰۰:۱۳
  • ماهان (ف.چ)