مامان!

می‌پرستمت.

+ نوشته شده در جمعه ۲۹ دی ۱۳۹۶ ساعت ۰۱:۱۹ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

گمان

دلم یک پیتزای بزرگ رنگارنگ می‌خواهد، فقط چشمی ارضا شوم. وگرنه گمان نکنم بیشتر از یک تکّه از گلویم پایین برود. گفتم می‌آیی فردا برویم پیتزا؟ تنها کسی که تشنه بیرون رفتن با من بود؛ دوست داشتم هیجانش را ببینم و فوراً بله بشنوم. بعد امّا موجودی گرفتم، دیدم همه پولم همان چهل‌تومنِ باقی‌مانده از پول‌توجیبی بود که شنبه توی لوازم‌تحریری تمام کردم. و بعد فکر کردم شاید کنار من بودن عذابش بدهد، گرچه هیجانِ حالاش نمی‌گذارد این را برای آینده‌اش پیش‌بینی کند. بعد دیدم اصلاً چادرم تمیز نیست.. بعد دیدم اصلاً نمی‌خواهم ببینمش، معذبم، نه به‌خاطر او، به‌خاطر بیرون آمدن از اتاقم، به‌خاطر مواجهه با آدم‌ها، به‌خاطر تنها نبودن..

اما همچنان دلم یک پیتزای بزرگ رنگارنگ می‌خواهد. حالم خوب نیست. نمی‌دانم، شاید هم نمی‌خواهد.

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۶ ساعت ۰۲:۳۴ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

فاقد ارزش خوانش

از دلشوره و اضطراب نفسم بالا نمی‌آید. چه رویدادِ مهمی درپیش دارم؟ هیچ. چه آزمونِ سرنوشت‌سازی؟ هیچ. در چه موقعیتِ بحرانی تازه‌ای که قبلا نبوده‌ام قرار گرفته‌ام؟ هیچ. صرفاً نشسته‌ام پای کتاب، و نفسم بالا نمی‌آید. غذا نمی‌توانم بخورم. احساس می‌کنم همه‌ش را معده‌م پس می‌زند. دست‌هام از همیشه بیشتر عرق کرده‌اند، الآن است که اشکم در بیاید. این مدت گریان‌ترین آدم تاریخ بوده‌ام. استرس از تمام حرکاتم می‌پاشد، خسته‌ام، هرچه می‌خوابم باز هم خسته‌ام، بر خلاف همیشه که دویدن و بسکتبال دلشوره‌ام را می‌خواباند، دویدن حتی دلشوره‌ام را بیشتر هم می‌کند، یک‌جور افتادن روی دورِ تند جهان را می‌چشاند، که فکر می‌کنی از خودت عقب مانده‌ای.

در مواقع دلهره‌آور اولین واکنش بدنم تهوع‌ست. همین حالا که نشسته‌ام این را می‌نویسم چهار بار تا مرز استفراغ رفتم. احساس می‌کنم الآن است که رگ‌هایم از هم بپاشند و روحم از تنم برود.

نمی‌دانم چرا این حد از استرس را تجربه می‌کنم. نمی‌دانم این دو سال سرم چه آمده، نمی‌دانم چرا من که بیخیالِ عالم بودم حالا اینطور سرکنده‌ام و انگار کسی گلویم را به قصد خفگی فشار بدهد، دست و پا می‌زنم.

داستان این است که دورم پر است از آدم‌هایی که کارهایی می‌کنند که من برایشان آفریده نشده‌ام، اما می‌خواهم به‌زور هم که شده با آن‌ها باشم، جزء آن‌ها باشم، اما من برای زیاد درس خواندن آفریده نشده‌ام، من شاید همین حالا مسئله سختی را حل کنم اما اگر همان مسئله را استاد بدهد ابدا بتوانم حتی صورت سؤال را بخوانم، اصلا هرآنچه در چارچوب این وضع احمقانه است مغزم را قفل می‌کند، سلول‌های خاکستری‌ام را می‌سوزاند، و تلاش تمام دوستانم برای از بین بردن این وضعیت، یا کمرنگ کردنش یا به حاشیه بردنش عبث است و تنها باعث می‌شود بارِ شرمندگی از تلاش‌های آن‌ها هم روی دوشم سنگینی کند.




خدایا، دارم متلاشی می‌شوم. بس کن، به اندازه کافی ضعفم را جلوی چشم‌هایم آوردی، چرا نمی‌توانم به خودم مسلط باشم؟ از درون در حال تجزیه‌ام، تو که می‌بینی چرا به حال من رحم نمی‌کنی؟ چرا آرامم نمی‌کنی؟ چرا این‌بار لطف نمی‌کنی آرامم کنی؟ می‌دانم برای آرام شدن باید بسیاری از حب و بغض‌ها و شهوات را از بین ببرم، اما یک اینبار، فقط همین یک دفعه چرا حالم را بهتر نمی‌کنی؟ مگر اینهمه اضطرار کافی نیست؟ مگر این حال بدِ شبانه‌روزیِ چندساله برای به‌رخ کشیدنِ ضعفم کافی نیست؟ مگر من هزار بار اعتراف نکردم این را که ضعیف و ناتوانم؟



تو عادلی، تو حرف‌هایی که راجع به من می‌زدند دیدی، تو حرف‌هایی که یک عمر خانواده‌ام توی گوشم خواندند شنیدی، تو رفتارها را دیدی، همه چیز را دیدی، و تو به آنچه آفریده‌ای آگاه‌تری، و تو می‌دانی هرکدام از آن حرف‌ها و زمزمه‌ها چه چیزها در من برانگیخت و با من چه کرد و علتِ چه واکنش‌هایی شد! خدایا! من در حقیرانه‌ترین اوضاع عمرم در حال مچاله شدنم. دارم می‌میرم، له می‌شوم، از بین می‌روم، می‌سوزم! تو شاهدی! از شدت این حقارت از پا افتاده‌ام، از اینهمه سرعتِ دنیا درحالی که به هیچکدامِ اتفاقات مسلط نیستم، حتی به خودم مسلط نیستم، درحالی که نمی‌توانم عشق و تنفر و رفتار دیگران را مدیریت کنم و حتی نمی‌توانم واکنش‌های خودم به آن‌ها را مدیریت کنم! خدایا! اینهمه ناتوانی در تسلط بر خودم و رفتارم و احساسات و عواطف و عقل و هورمون‌هام دارد در کوچک‌ترین اتفاق زندگیم رخ می‌نمایاند و من را پیش چشم‌های خودم حقیرتر از همیشه نشان می‌دهد. خدایا تمامش کن. خسته شدم. خسته خسته خسته خسته خسته خسته خسته. رگ‌های پیشانی‌م آنچنان ورم کرده‌اند که گمانم اگر بخوابم دیگر بیدار نمی‌شوم.


دوستت ندارم خدایا. رسمش نبود حقارتم را در چنین اتفاق کوچکی به رخم بکشی. دوستت ندارم. قهرم. ... قهر.





+ نوشته شده در يكشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۶ ساعت ۲۰:۲۸ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

دلم برایت تنگ نشده

نمی‌دانم مردم چرا انقدر همه‌چیز را راحت می‌گیرند؛ نمی‌دانم چطور می‌توانند؛ شاید دلیلش کثرت و تکرر اینگونه احوالات است، شاید دلیلش این است که اصلاً عده‌ کمی در تمام دنیا، هرگز مفهوم دل بستن را فهمیده‌اند، شاید دلیلش این است که آدم‌ها باور کرده‌اند همه رفتنی هستند و آنگونه که شایسته دل بستن است، دل نمی‌بندند.

می‌دانی، الان که ماه‌ها گذشته، من می‌توانم به همه‌چیز آنطور که واقعاً بود نگاه کنم؛ نه پشت پرده‌ای از اشک، نه از پسِ یک ذوقِ کور، نه آنگونه که می‌خواستم باشد. قبول می‌کنم؛ تو یک کانسپت بودی برای منی که نمی‌توانستم بی درام زندگی بگذرانم. دوست داشتم آن گوشه‌های ذهنم همیشه چیزی برای فرو رفتن در ابر خیال داشته باشم، وقتی که درس دلخواهم نبود گوشی‌ام را چک کنم و انتظارِ پیامی را بکشم از تویی که آدمِ ذاتاً مسکوتی بودی؛ یا پنهانی بروم اینستگرمت را چک کنم، ببینم حرفی از «گل سرخ» و «ماه» زده‌ای یا نه. من قصه می‌خواستم که وقتِ برگشتن از مدرسه و شب‌های خسته امتحان و پیاده‌روی‌های طولانی به آن بیندیشم و به ریزه‌کاری‌های دراماتیکش پر و بال بدهم و اصلاً نمی‌دانم فهمیده‌ای یا نه، من درباره تو کمی تصنع قاطی رفتارم می‌کردم؛ فقط و فقط تا امروز درباره تو، چون می‌خواستم داستانمان مایه‌های قصه‌گویی بیشتری داشته باشد. جزئیات بیشتری داشته باشد.. البته بعضی‌هاش واقعاً بود. بعضی‌هاش واقعاً ناخوداگاه رخ می‌داد، و آن بعضی‌وقت‌ها را من همیشه به یاد دارم.

مردم خیلی راحت شده‌اند. شکستِ عاطفی می‌خورند و چهارتا پست اینستگرم غمگین می‌گذارند و چهارتا شعر می‌نویسند و کمی گریه می‌کنند و تمام. تازگی‌ها بعضی روابط هستند که طرفین امتحانی در آن شرکت می‌کنند و قانون نانوشته‌ای هم دارند البته؛ اینکه تا مطمئن نشده‌اند برای هم مناسبند عاشق هم نشوند! بعد که دیدارهایشان به اینجا می‌رسد که برای هم مناسب نیستند، اروپایی برای هم دست تکان می‌دهند و می‌روند نهایتاً توی صفحه‌هاشان در یک جایی از این فضایِ بی‌دروپیکر برای فالورهایی که حتماً توی تیم خودشان هستند می‌نویسند اصلا طرف شکم داشت، قدش کوتاه بود، وقت راه رفتن پایش را کج می‌گذاشت، غذا زیاد می‌خورد، ژست سیگار کشیدنش باب طبعم نبود، وقتی با دوستانم می‌رفتیم بیرون ساکت می‌شد، به بهانه دلنشینی من را می‌برد کافه‌های ارزان! و دیگری می‌نویسد زنانگی نداشت، عطر خوب به بدنش نمی‌زد -همه‌ش از این ادکلن‌های فیک ارزان-، بلند می‌خندید، آرام می‌خندید، دندان‌های جلوش کمی نامرتب بود، ابروهاش تابه‌تا بود، و همه باز برایشان تکرار می‌کنند «آره بابا! لیاقتتو نداشت!» و هرکدام می‌رود سراغ بعدی. بعدی و بعدی و بعدی.

من اما زیاد جایی ننوشتم که تابستان نودوپنج چشمم به آن درِ لعنتی خشک شد که بیایی. ننوشتم هرکدام از هم‌دوره‌ای‌هایت که می‌آمدند قلبم صدپاره می‌شد، ننوشتم استاد وزن گفت شعر دارید بخوانید و من می‌خواستم شعر تو را بخوانم، ننوشتم هیکلت روی فرم نبود، سبزه بودی، مرغ دوست نداشتی، شب کنکورم را فراموش کردی، ننوشتم شعرهات دوزاری بود، نیمایی‌ها که افتضاح، موزون‌ها بی‌مفهوم، ننوشتم، هیچ‌جا ننوشتم تمام تفلسف‌هات یک مشت حرف پوچ بود که آن زمان چون از دهانِ تو درآمده بود من را سرِ ذوق می‌آورد، ننوشتم -تازگی‌ها نوشتم- که رفقایت صدایم می‌کردند ماهون، شما کرمانی‌ها به ماهانِ کرمان می‌گفتید ماهون؛ ننوشتم هیچ‌کدامِ حرف‌هایت را. رازهایی که فقط من می‌دانم و تو. ننوشتم آش رشته «بسیار» دوست داری، با سرکه‌شیره، نبود کشک و پیازداغ. ننوشتم که بنا بود برویم رگ خواب ببینیم که زن گرفتی! هیچ پست اینستگرمی نذاشتم، تا همین اواخر راجع به تو با هیچ‌کدام از آدم‌های مشترک حرفی نزدم، گریه هم نکردم زیاد، بدحال هم نشدم، وقتی فهمیدم از تعلق محکم خوردم روی زمین اما راحت شدم! این‌ها را ننوشتم همانقدر که ننوشتم شب المپیاد حقوق تا صبح با حالِ بدم بیدار ماندی، یک شب دمِ اذان خواستم صدایت را بشنوم و زنگ زدی، ننوشتم چه حرف‌ها که به من نگفته بودی! بگذریم از اینکه بدی‌هات همانقدر هورمونی بود که خوبی‌هات.

من دلم برای تو تنگ نشده؛ این موهای آشفته خرمایی را که دوستشان داشتی می‌زنم پشتِ گوشم و می‌گویم چه بی‌غیرتی هستی تو که دلت تنگ نشده، اما دروغ که نمی‌گویم! نشده. حرفِ خاصی نداشتی، راهِ خاصی نمی‌رفتی؛ یک کانسپت بودی، همین. من نه دستت را گرفتم، نه در چشم‌هایت خیره شدم، نه حتی یک بار بوسیدمت نه حتی یک بار بوسیدی‌م. من هیچ‌جا از تو ننوشتم، از تو با هیچکس آنقدرها حرفی نزدم، وقتی رفتی سروصدایی به‌پا نشد! با این حال، دارم فکر می‌کنم این قلب، بارِ دیگر برای من قلب می‌شود؟ دوباره می‌شود با آن کسی را دوست داشت؟


زیاد برای نبودنت سروصدا بلند نکردم. آرام در خودم گریستم و راحت شدم. شب‌هایی هم بود که غرور زیرِ بغلم را گرفت و الحمدلله! نیفتادم. تازگی‌ها فهمیدم تو به معنای واقعی اصلا نیامده بودی که بروی. می‌دانی؟ نیامده بودی اصلا. دلتنگت هم نیستم. راستش را بخواهی روزها می‌گذرد بی‌آنکه یادت بیفتم. اما هنوز یک ریزه‌کاری‌هایی از تو در قلبم مانده، شبیه پستی‌بلندی. قلبم شکل گرفته؛ آنگونه که با خودم فکر می‌کنم یعنی قلبی هست که به دندانه‌های این قلب چفت شود؟ من تا ابد لیلا حاتمی را ببینم یاد تو می‌افتم. من تا ابد مرغ که می‌خورم حتی اگر خودت را به‌یاد نیاورم آن کناره‌های ذهنم هست کسی را می‌شناختم که به‌زورِ خوابگاه مرغ می‌خورد. من هربار انسانِ دویست و پنجاه ساله را در کتابخانه‌ام می‌بینم یادم می‌افتد که این را باید هدیه می‌دادم به کسی، من هربار از دمِ آن آبمیوه‌فروشی کثیف انقلاب رد می‌شوم یادِ تو می‌افتم. حالا این‌ها هیچ؛ چیزهایی هست که اصلاً نمی‌شود و نباید گفت. آن‌ها هم تا ابد من را یادِ تو می‌اندازند..


در زندگی من آن دیگری که بیاید، باید قلبم را مشت کند، بفشارد، تبخیر کند و از نو بتراشد. مردم خیلی راحت شده‌اند. تو خودت هم خیلی راحت بودی.. اما آن دیگری که در زندگی من بیاید، یارای خورشید می‌خواهد که قلبِ تلخِ مرا بسوزاند و تازه بیافریند.



دلم برایت تنگ نشده؛ تنها ترسم از رفتنت هم خودخواهانه است؛ اینکه دیگر نتوانم کسی را آنگونه که باید دوست بدارم.. تنها دلگیری‌ام از رفتنت خودخواهانه‌ست؛ اینکه دیگر این قلب برای من قلب نشود..

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۶ ساعت ۲۱:۵۶ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

خواهش

خدایا رهامان کن دیگر، بس است دیگر؛ بمیرم دیگر. به خاطر منابع طبیعی خودت می‌گویم؛ وگرنه من؟ اینچنین که می‌بینی آنقدر می‌خوابم و گریه می‌کنم تا بپوسم.


با تشکر.

پ.ن: از بلندگوهای عرشت «عمو زنجیرباف» محسن چاووشی پخش کن؛ فرشته‌هات دسته‌دسته خودکشی می‌کنند. دمت گرم کلاً با این دنیات.

پ.ن دو: ولی خودمانیم‌ها؛ شیطان عاقل‌ِ مقربین درگاهت بود.

پ.ن سه: فرزانه؛ نیمه‌شب بیا برویم خیابان‌گردی، ببینم چه خاکی باید به‌سر بریزم..؛ اگر می‌خوانی.

پ.ن چهار: «من تاریخی غمگینم.» بله؛ تاریخی غمگین. 

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۶ ساعت ۲۰:۳۹ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

الاغ‌ها، آدم به آدم فرق دارند

دنیای مدرن یعنی اگر «ای عشق رودست زدی رفتی، ای عشق تردست شدی مُفتی» را حامد همایون می‌خواند، جماعت انتلکتوئل روح پدرِ صاحبِ موسیقی را به دادخواهی از او احضار می‌کردند، اما حالا که نامجو خوانده، خیلی هم خوب، به‌به، تنها صداست که می‌ماند؛ جماعت صدای الاغ هم از حنجره نامجو بیرون بزند می‌پرستندش؛ نوار کاست می‌کنند می‌گذارند توی موزه با این یادداشت‌: «صدای عرعری که از حنجره زنده‌یاد استاااااد نامجو در سال دوهزاروسی به‌ناگهان بیرون جست».


پ.ن: نیا برای من از سبک‌ نامجو توضیح بده، چون ببینمت می‌زنم پس گردنت آنچنان که به کلکسیون صدای «عر»هات، یک خوشگلش افزوده شود.

پ.ن دو: نامجو فقط همان‌جا که گفت «مریم از تو مسیح می‌بارد» و «الکی» و «در سابقه‌ام باد وزان است»؛ باقی همه‌هیچ؛ حالا گذشته از همه این‌ها، شما، بله خود شما که آخر نشستی؛ بگو بدانم تا حالا با زنی که پل ریکور می‌خونه آره؟ 

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۶ ساعت ۲۰:۰۶ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

درمن‌تنیده

اول؛


پنجشنبه فاطمه سرِ راهِ خانه مادربزرگش که چهارتا کوچه پایین‌تر از ماست، آمد ببیندم. رها و هما و خاله هم اینجا بودند. بابا رفته بود سفر. مامان هما را خوابانده بود و حالا می‌خواست ببرد خاله را توی پاساژها بچرخاند برای خریدتراپی افسردگی بعد از زایمان؛ گفت هرچندوقت یک بار به هما سر بزنید، و رفتند. شاید یک ساعتی گذشت که هما بیدار شد، اول فقط بیدار شد. اما کمی بعدتر شروع کرد به گریه. بغلش گرفتم اما آرام نشد. فاطمه بغلش گرفت، آرام شد. شاید بیست دقیقه، نیم ساعت گذشت، دوباره زد زیر گریه. جیغ می‌کشید و قلب من هم که با گریه بچه کوچک تا مرز پارگی می‌رود، زنگ زدم به مامان. توی پارکینگ بود. آمد، آرامش کرد. ساعت هشت این‌ها بود که فاطمه رفت. خاله هنوز نیامده بود. مامان هما را گذاشت بغلِ من که شام درست کند.

تا می‌گذاشتمش زمین، یا بغلش می‌کردم و می‌نشستم روی مبل باز گریه می‌کرد. فقط باید سرِ پا بغلش می‌کردم. حجمِ تنش که به بدنم می‌خورد نفسم از شدت خوشی بند می‌آمد، اما خودم هم چندوقتی هست که در حفظ تعادلم به مشکل خورده‌ام و دست‌هایم می‌لرزد، با این حال، باز گرفته بودمش بغلم. برعکس بچگی رها، هما وقتی می‌بوسیمش گریه نمی‌کند. ضمن اینکه گمانم من را می‌شناسد، شاید توهم است اما خودم می‌پندارم مرا شکلِ خاصی نگاه می‌کند. گاهی حتی با من بازی‌ش می‌گیرد و موقع شیر خوردن که کنارش می‌نشینم یک میک از سینه خاله می‌زند و با خنده سمت من نگاه می‌کند که یعنی ببین! دفعه آخر این کار را شاید سی بار تکرار کرد. می‌بوسیدمش و زیر گلویش را بو می‌کشیدم و نوک بینی‌ام را به کفِ دست‌های فرالطیفش می‌مالیدم. یک ساعتی گذشت و علی از اتاقش آمد که یوسف پیامبر ببیند. زمانی که پخش می‌شد سنی نداشت، و با وجود غدبازی فراوانش هرشب تکرار می‌کرد که چقدر سریال محشری‌ست. (در حد فهمِ یک بچه چهارده‌ساله از اصول فیلمسازی هم، واقعاً محشر توصیف مناسبی‌ست). آن شب قسمتی بود که لاوی پیراهنِ یوسف را برای یعقوب می‌برد. همچنان هما بغلم بود اما باز نق می‌زد، وقتی می‌بردمش جلوی تی‌وی با دقت تماشا می‌کرد. رسید آنجا که یعقوب از جا بلند شد و گفت «من بوی پیراهن یوسف را می‌شنوم اگر دیوانه‌ام نمی‌خوانید». ناگهان اشک‌هایم جاری شد. کسی نمی‌دید، رها و علی کنار هم لم داده بودند روی راحتی‌ها و من نزدیکِ تی‌وی بودم، همابه‌بغل. ناخوداگاه شروع کردم به زمزمه «إنی لأجد ریح یوسف لولا أن تفندون» و اشک‌هایم همچنان می‌ریخت. نگاه می‌کردم به همای توی بغلم، و می‌گفتم شاید شمایید آن نسلی که بناست او را ببینید، اما «إنی لأجد ریح یوسف لولا أن تفندون». زمزمه‌هایم تندتر شد و اشک‌هایم هم. توجه هما جلب شده بود به صداهای زیر گوشش؛ گمانم آن کلمات را می‌فهمید. ناگهان انگار از ناآگاهی آگاهانه‌ای به آگاهی غریبانه‌ای در سطح رسیده باشم، یادم افتاد تقریباً بیست سال از هما بزرگ‌ترم. بیست سال! آخرین بار که آیه را زمزمه کردم در باز شد و خاله آمد و هما را برد که شیر بدهد. من مانده بودم و قلب منقلبی که هنوز داشت آیه را زیر لب، و ناباورانه با خودش می‌گفت. ناباورانه در اوج باور!


پارسال، سال پیش‌دانشگاهی، می‌خواستم به یکی از بچه‌ها بگویم تا چه آیات شاعرانه‌ای در قرآن کشف کرده‌ام؛ پرعاطفه‌ترینش همین آیه بود. سر تکان داد و انگار تمام هیجانِ ناخواسته‌ام موقعِ وصفِ عاطفه آیه، عبث باشد، «چه جالب»ی گفت و رفت ناهار بخورد. من اما همان وقت هم گریه‌ام گرفت. «یافتن» بوی یوسف. یافتنی که پس از «جستجو» رخ می‌دهد حتی اگر پایت گیرِ پیری و جهلِ قوم و قبیله‌ات باشد؛ حتی اگر ریشه بیهوده‌ای از سرِ ناچاری در عمق زمینی دوانده باشی که به آن محکومی؛ یافتن پس از جستجو رخ می‌دهد، و جستجو چیست؟ جستجو وقتی‌ست که سرگشته و نفس‌نفس‌زنان دنبالِ چیزی می‌گردی که گمان می‌کنی اگر نباشد نفسِ بعدی‌ت بالاآمدنی نیست. تپشِ بعدی قلبت از بین می‌رود. در اوووج سرگشتگی، در کمال تحیر، در نهایتِ ناامیدی، اما می‌گردی چون وجودت بسته به آن است و تا هنوز جستجو می‌کنی یعنی امیدی مانده.

و «دیوانه پنداشته‌شدن». انگار همه عاقلانِ دنیا محکومند به «دیوانه پنداشته‌شدن». انگار کن کشتی ساختنِ نوح را در بیابان. انگار کن از خدایی نادیده حرف زدن، میانِ سنگ‌پرستان. انگار کن ردّ کمکِ جبرائیل را، روی منجنیق، در راهِ آتش نمرود. انگار کن دست بردن به درِ خیبر، به قصد از جا کندنش را. انگار کن بخشودنِ انارهای سخت‌به‌دست‌آمده دلخواهِ همسرِ تاحالاهیچ‌نخواسته‌ی نجیبت به سائل را. انگار کن عدل علی را. عدل علی را. عدل علی را.

شعر از این بیشتر؟ تو دریایی را زیرِ نبضِ خسته این بیابان می‌بینی که نفس می‌کشد! گلستانی پسِ این آتش می‌بینی. ویرانه‌ای پشتِ این قلعه ستبر ایستاده. لبخندِ سائلی پشت دانه‌های سرخ انارهاست. خدایی اینجاست، خدای نادیده‌ای ابدی! و پسِ پرده این روزهای جهان، پشتِ استغراق در مدرنیته، وسطِ شکستنِ استخوان‌هایمان در چرخ‌دنده‌های انقلاب صنعتی، پشتِ نقاشی نقاب‌گونه صورت‌ها، اضمحلالِ موسیقی‌ها و هیجانِ در هم پیچیدنِ بدن‌ها و رقصِ تندِ رقاصه مشهورِ کاباره‌ها و بلک فرایدی و اوهامِ آدم‌هایی که هزاردور دور خودشان چرخیده‌اند و با حال نزار و چشمِ تار نشسته‌اند به نظریه بافتن؛ من زیر گوشِ کودکِ سه‌ماهه‌ای زمزمه می‌کردم که من بوی یوسف را می‌شنوم! بزرگ می‌شوی و فراموش می‌کنی روزی این‌ها را شنیده‌ای -من می‌دانم که شنیده‌ای- و چیزهایی می‌بینی که در شب‌هایی از زندگی‌ات گمان می‌بری این کلمات عینِ دیوانگی‌ست! شعرهای مردی‌ست دیوانه که خواسته با بال‌هایی خیالی بن‌بست را پشت سر بگذارد، خیال می‌کنی زیباست! اما فقط برای شعر.. آن روزها خدا شاهد است روزی زیر گوشت زمزمه کردم «إنی لأجد ریح یوسف لولا أن تفندون» و تو خندیدی هما! باور کردی. باور کردی چون راست بود. زیر این کویر دریاست، پس آن آتش گلستان است؛ داستانِ آن مرد را گفته‌ام برایت، که نخلستانی روی دوش حمل می‌کرد؟ در هر دانه انار، انارستانی‌ست و پشت هر انارستان کودکِ جنگ‌دیده‌ای آوارها را از یاد می‌برد. خدا شاهد است که تو باور کردی، خدا آن روزها یادت خواهد آورد؛ پشت این آتش، گلستانی‌ست..

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۶ ساعت ۱۶:۰۷ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

واقعاً

حالم خیلی بد است، خیلی خیلی خیلی بد، و خب در مقابل کسی که درکی از این حال بد ندارد، اینکه نمی‌توانم به خاطر این حال درس بخوانم، قطعاً توجیه به‌نظر می‌رسد. اما من واقعاً واقعاً واقعاً واقعاً واقعاً واقعاً واقعاً واقعاً واقعاً واقعاً واقعاً واقعاً واقعاً واقعاً واقعاً واقعاً واقعاً واقعاً وافعاً واقعاً واقعاً واقعاً واقعاً واقعاً واقعاً واقعاً واقعاً واقعاً بدحالم. واقعاً.

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۰ دی ۱۳۹۶ ساعت ۲۳:۰۶ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

حساب کتاب

1.

گمانم یک دلیل محکم برای اوضاع لجن‌مالِ امروزِ جمهوری اسلامی وجود دارد، و آن، باورکردنِ گزاره‌هایی که برای تحمیق عوام اختراع شده‌ست، از طرفِ مسئولین. خودشان هم باور کرده‌اند راست می‌گویند. این بزرگ‌ترین مرضی‌ست که هر دروغ‌گویی به آن دچار می‌شود، اما دیر نیست که تشت رسوایی‌ش از بالای بام بیفتد. مثل کسی که به همه القا می‌کند فرد باهوشی‌ست؛ أحسب الناس أن یُترکوا أن یَقولوا آمنّا و هم لایُفتنون؟





2.

به‌عنوان یک معتقد به آرمان‌های خمینی می‌پرسم؛ در دینی که «پرسش» -اگر به قصد آزمودن نباشد- ، تعمق و تفکر مهم‌ترین مضامین آن هستند، آیا پرسش و مطالبه از بلندپایه‌ترین مقام مملکتی که چند دهه کشور زیر نظر ایشان اداره شده، تضعیفِ جایگاهِ تصمیم‌گیری‌ست؟ مسئله من یک مسئله معرفتی‌ست. من نمی‌خواهم فردی را زیر سؤال ببرم، یا به اصول انقلاب خدشه کنم، درحالی‌که وقتی نبودِ آن را تصویر می‌کنم، دلیلِ دیگری برای زندگی‌ام نمی‌یابم. پرسش من این است که ارزش چیست؟ غلتاندنِ انسان در سیل اهداف صدرِ قدرت؟ تربیت انسانِ رباتی ابزاری برای دست‌یابی به آنچه که «من گمان می‌کنم درست است»؟ تحمیق انسانِ تحتِ حکومت با ابزارهای پروپاگاندا؟

انسانِ دینی با آن انسانِ غربی که عمری‌ست حیوانیت‌ش را برایمان در بوق و کرنا می‌کنند چه تفاوتی دارد، اگر او را هم باید با استحمار به سمتِ اهدافِ رهبر -من راجع به شخص بحث نمی‌کنم. رهبر یک مفهوم است.- غلتاند، و انسانِ غربی را هم. جز تفاوت در ابزار تحمیق، که برای انسانِ متصورِ جمهوری اسلامی، یک نوع اسلامِ اشعری‌گونه پناهیانی‌ست، و برای انسانِ غربی سکس و مواد مخدر و مشروب، تفاوتی در مفهوم وجود دارد؟

اگر اینگونه نیست، پس علت اینهمه دروغ را کجا باید جستجو کرد؟ چرا تمام ابزارهای ابرازِ عقیده جمعی در دستِ عده‌ای خاص کانالیزه شده؟ چرا اینهمه سؤال اساسی درباره سیاست‌های داخلی و خارجی جمهوری اسلامی بی‌جواب مانده؟ برای مثال، چرا کسی درباره حقیقتِ همکاری جمهوری اسلامی با بشار اسد پاسخ‌گو نیست، که حالا بتوانیم به شکلی منطقی و در فضایی عقلانی به هجوم شبهه‌ها درباره جنگ ایران در سوریه پاسخ بدهیم؟ وقت آن نشده جدا از مقدس‌سازی‌های احمقانه از شهدا، به شکلی تئوری و سیاسی، آنگونه که به علم نزدیک باشد، به مسائل بپردازیم؟ چرا هنوز بعد از گذشتِ نزدیک به سی سال از جنگ، تا حرفی از اشتباهاتِ جمهوری اسلامی می‌شود، تمام مسئولین بلااستثنا پای خونِ شهدا و وصیت‌نامه‌هایشان را وسط می‌کشند و سعی در احساسی کردن فضا دارند؟ آیا شما که از داد وسیله‌های تحمیق انسانِ غربی گوش دنیا را کر کرده‌اید، در مفهوم و در راه، تفاوتی با آن‌ها دارید؟


پرسش، گمشده اساسی جمهوری اسلامی‌ست. بلندپایه‌ترین مسئول مملکت، در نظریه‌های فراولایت‌فقیهی آقایانِ پناهیانیست، جایگاهِ شبه‌معصومی دارد که هرگونه پرسش از او باعث تضعیف مقام تصمیم‌گیری‌ست. این آن چیزی نیست که بتواند من را قانع کند. ویترین دانشجوهای نافهمِ احمقِ به‌زعم خودشان «منتقد» در دیدارهای سالانه، جوابِ من نیست. این‌ها همه سیاست‌های چروکیده، نخ‌نماشده و هدفمندِ یکسری متخصصِ رسانه احمق‌تر، برای خواباندنِ افکار عمومی‌ست. اعتراضاتِ بی‌رهبر و بی‌هدایت، اغتشاش‌های بی‌سرانجامی هستند که بیشتر به مهر تاییدی بر سیاست‌های فشل آقایان می‌مانند، که یعنی ببینید، آنکس که مخالف ماست همین اندازه گیج و بی‌هدف است.

نه؛ این‌ها جواب من نیست. آن مجسمه مضحکِ دروغ‌اندودِ آزادی بیانی که ساخته‌اید، وقتی برای من حقیقی می‌شود، که اعتراض یک جریانِ شناسنامه‌دار را با رهبر و تئوری و ایدئولوژی سرکوب نکند. اعتراضی که شاید سرانجامش بر ملا شدنِ خیلِ دروغ‌هایی باشد که تمامِ این سال‌ها به مردم گفته‌اید.

هرزمُرده‌های هزارقبرستانی!





3.

ائمه جمعه و قوه قضاییه می‌توانند با توانایی تصمیم‌گیری و با جوجه‌مذهبی‌های حزبولاهیِ تحت فرمان، یک حکومتِ مستقل تشکیل بدهند، که در آن درباره فیلترینگ، مفاد کتب درسی، کمّ و کیف  دانشگاه‌ها، اعدام یا بخشش زندانی‌ها، انحلال یا پابرجایی بانک‌ها و پاساژها و جمعیت‌های مدنی، برنامه‌های تلویزیونی، سینما و تئاتر و موسیقی، و سیاست‌های کلی و جزئی اقتصادی جامعه تصمیم بگیرند.








4.

بیشعورترین موجوداتی که تابه‌امروز دیده‌ام ائمه جمعه بوده‌اند؛ وقتی می‌بینم‌شان شبیه گاوهایی می‌نمایند که با دیدنِ پارچه قرمز دود از گوش‌هایشان بیرون می‌زند. پارچه قرمز هم فی‌الواقع هرآن اتفاقی‌ست که بی‌ مهرِ تایید ایشان در سطح جامعه بیفتد.






5.

خواهرها، برادرها، مستحضر باشید، فضای «مجازی» جایی‌ست که در آن، «اغتشاش‌گرانِ جوگیر» می‌توانند شما را «اقناع» کنند شرایط بسیار بد است و شما را بشورانند.

البته ما هم تلاش کردیم که شما را «اقناع» کنیم آن‌ها «اغتشاش‌گرانِ جوگیری» هستند و شرایط بسیار خوب است، اما نمی‌دانم چرا نتوانستیم.

نتیجه می‌گیریم که فضای مجازی گند است و باید نابود شود و ما همه‌جوره در راه نابودی آن تلاش می‌کنیم. مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل، مرگ بر ضد ولایت فقیه، مرگ بر مَ جا زی!





6.

حالا اینکه آقایان هنوز نتوانسته‌اند درک کنند اینکه این فضا، با تعامل‌های فیزیکی تفاوت‌هایی دارد، دلیل برآن نیست که «مجازی» نام بنهندش، خود موضوعِ دیگری‌ست.





7.

من این‌ها را اینجا می‌نویسم اما اشتباه می‌کنم. هیچ بعید نیست از دسترس خارج شود.




8.

مدت‌ها پیش گفته بودم، شهید در مقام جامعه‌شناس و تاریخ‌دان و سیاست‌خوانده نیست که مدام از وصیت‌نامه‌اش نقل قول می‌کنید. آن وصیت‌نامه برای طی طریق عرفانی شخصی‌ست. شهید در نهایتِ خود، کسی‌ست که ظرف وجودی‌اش را از مفهوم توحید پر کرده، نه که اساساً ظرف بزرگی داشته. هروقت این را فهمیدید، می‌توانیم در فضایی به دور از تقدس‌گرایی احمقانه، و در فضایی عقلانی، راجع به چند و چونِ مشکلاتِ جامعه صحبت کنیم.




9.

شرح حال این روزهایمان را محمد اصفهانی پیشتر در سراب گفته..





10.

نظراتِ پست را باز فرمودیم که خدایی ناکرده به کج‌‎رفتاری آنکس که سعی در کوبیدنش داشتیم دچار نشویم! شما که چیزی نمی‌گویید نهایتاً. حال خواندن ندارید. خسته‌های طفلکِ مبارزِ زیرِ پتو!

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۰ دی ۱۳۹۶ ساعت ۱۷:۰۶ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

من

درستش می‌کنم. یه جوری که دیگه خراب نشه.

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۶ ساعت ۱۹:۱۲ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

یک یادداشت بی‌دروپیکر

امروز داشتم همنوایی شبانه ارکستر چوب‌ها را ورق می‌زدم؛ نوشته «تاریخچه‌ی اختراعِ زنِ مدرنِ ایرانی بی‌شباهت به تاریخچه‌ی اختراعِ اتومبیل نیست. با این تفاوت که اتومبیل کالسکه‌ای بود که اول محتوایش عوض شده بود (یعنی اسب‌هایش را برداشته به جای آن موتور گذاشته بودند) و بعد کم‌کم شکلش متناسبِ این محتوا شده بود و زنِ مدرنِ ایرانی اول شکلش عوض شده بود و بعد، که به دنبال محتوای مناسبی افتاده بود، کار بیخ پیدا کرده بود.»

بیشتر از یک سالِ پیش، توی صفحه مدیریتم یادداشتی نوشته بودم مثل تمامِ یادداشت‌های بی‌دروپیکری که روزانه می‌نویسم و کسی چیزی ازشان نمی‌فهمد و می‌روند تا در چرخه زمان جوریده شوند و شاید روزی کلمات مهمی باشند؛ چیزی نوشته بودم شبیه خُرده‌جامعه‌شناسی حاصلِ عقلِ احمقِ خودم، درباره همین حدودِ ظاهر و باطنِ زنِ روشنفکر ایرانی. سر آخر به هیچ نتیجه‌ مشخصی نرسیدم، یعنی نتیجه‌ای که بتواند جمله‌بندی محکمی داشته‌باشد، یا لاأقل بشود خواند و در انتها گفت «جالب بود». تنها یکسری یادداشتِ بی‌سروته هستند که البته در چشم خودم در اوج کمالند؛ اما فقط در چشم خودم.

یکی از بچّه‌های کامپیوتر شریف می‌گفت من می‌توانم حتّی برای عواطف آدمی هم مدل بسازم. منظورش این بود که من برای عواطف تو هم مدل می‌سازم و آنقدر پیچ‌های عاطفه‌ات را توی مشتم می‌گیرم که نه‌ت بشود آره. اما حرفش من را به فکر فرو برد؛ مدتی‌ست با خودم فکر می‌کنم از کی انقدر پیش‌بینی‌شده رفتار می‌کنیم، از کی انقدر شخصی‌سازی‌های روحمان را در جنگِ مدرنیته و مصرف‌گرایی از دست داده‌ایم، چه کسی برایمان استاندارد تعریف کرد، چه کسی ما را مجبور کرد در آن استانداردها بگنجیم، چه کسانی اول‌کسانی بودند که تسلیم استاندارد جهانی شدند و هرکس را که ذره‌ای از آن‌ها تخطی کرد دسته‌جمعی هو کردند؛ این فرایند یکسان‌سازی سود چه کسانی را تأمین می‌کند؟

مثلاً همین سرویس‌های خُرده‌هوش‌مصنوعی که کم‌کم کاربر-خریدار را می‌شناسد و به فراخور روحیه‌اش پیشنهادهای تحریک‌کننده می‌دهد، از یکسان‌سازی‌ها بهره نمی‌برد؟ اتاق فکرهایی که پورن استارها را طراحی و عرضه می‌کنند، از یکسان‌سازی سلایق جنسی بهره نمی‌برند؟ دانشگاه‌ها تجارتخانه یکسان‌سازی مسیر زندگی نیستند؟ چرا می‌توانیم راجع به خوشامد و اخلاق و رفتار کسی صرفاً براساسِ جنسیتش صحبت کنیم؟

مُدل‌سازی از آدم‌ها یعنی فرد از آدمیتش خارج شده؛ مدل دختر حزبولاهی‌های بله‌قربان‌گوی لوس با عاشقانه‌های مذهبی؛ مدل دختر روشنفکرهای کافه‌نشین شاعر و نویسنده(!) با سیگاری دردست؛ مدل دخترهای سبُکِ خیابانی با خنده‌های نوع خودشان؛ مدل خانم‌های قری؛ و مدل پسرهای فلان و فلان.

این‌های حمله‌های جنسیتی نیست، این‌ها دردهای محو شدن پیچیدگی‌های انسان است، دردهای تن دادن به سبک زندگی دیگران، عکس‌های شبیه عکس‌های دیگران، خانه‌ای شبیه خانه دیگران، جستجو برای یافتن همسری شبیه همسرِ کسانی که خودت را متعلق به مدل آن‌ها می‌دانی؛ رفتارهای جهان سومی، جهان اولی، رفتارهای آمریکایی، ایرانی، فرانسوی و حیوانی؛ ..؟


اما این زن‌ها که رضا قاسمی در هم‌نوازی شبانه ارکستر چوب‌ها گفته؛ زن‌های تهوع‌آوری که به قول نامجو پل ریکور می‌خوانند، ادای مقلّدانه مُدلِ خودشان را درمی‌آورند، لیوانِ نوشیدنی را طور خاصی در دست می‌گیرند و اگر از بدِ حادثه، ژنتیک یاری‌شان نکرده باشد و انگشت‌های نازک کشیده نداشته باشند، ژستشان خدشه‌دار می‌شود، با کتابی همیشه در دست، از سرِ اجبارِ مدلی که به آن متعلق هستند، و دائماً باید خط‌های کتاب را هایلایت کنند، میان مردها بنشینند و از گزاره‌های جدید فلسفی که به‌تازگی حفظ کرده‌اند حرف بزنند، و در جوابِ مردی که از گزاره‌های فلسفی که به‌تازگی حفظ کرده حرف می‌زند، به‌به و چه‌چه بگویند.


البته آن عاشقِ کامیپوترشریفی هم مثلِ باقی مکدّر بی‌محلی‌ها شد، و رفت، -چند روزی‌ست نیامده شماره خانه‌مان را بخواهد- ، اما به من گفته بود از همه کتاب‌هایی که خوانده برای شناختنِ من خلع سلاح شده؛ راستش آنقدر پیشِ چشم‌هایم فروریختنِ شاکله بدیع‌ترینِ انسان‌ها و جا گرفتنشان در بالأخره یک قالب، و تمایلشان برای بودن در بالأخره یک گروه، و داشتنِ یک مدل، را دیده بودم، که یک آن احساس کردم با خودم صادق نیستم؛ من هم یکی مثل همه مدل‌دارها هستم، شاید فقط کمی، فقط کمی باهوش‌تر، که بی‌آنکه خودم باشم، نقشه رفتاری را روی کاغذ نوشته‌ام که تازه است، هنوز کسی شبیه آن نیست، و من اولین نفری هستم که مثل آن نقشه رفتار می‌کنم؛ اولین نفری که دیگرانی را تشویق می‌کند بخواهند به این مدل رو بیاورند؛ من هم یکی مثل همه آدم‌های بی ‌شخصی‌سازی هستم؛ اما یک سردسته. سردسته مدل خودم.



ما، انسان‌های مدل‌های ظاهری بی‌محتوا؛ حیوان..




پ.ن یک: عجب دلِ پُری دارم؛ و چه چیزها که ندیدم این روزها از کسانی که هیچ ازشان انتظار نمی‌رفت..

پ.ن دو: بله؛ من قبول دارم که توی این سن نباید شرایطمان این باشد. :-خنده هیستریایی.

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۶ ساعت ۰۰:۲۶ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

می‌نویسم که یاد خودم بماند

1.

از سرِ تنهایی واردِ رابطه‌های اشتباه می‌شوید. از سرِ هیجانات هورمونی می‌توانید هرگونه تُهی‌مغزی طرف مقابل را توجیه کنید و باز هم دوستش داشته باشید. عاقلانه رفتار کردن زیر فشار جنسی و تنهایی و هجوم حرف‌‌های مسکوت در شب‌بیداری‌های بی‌ثمر کار سختی‌ست، اما بعد که مقصود حاصل شد و شما ماندید و یک رابطه «نامفید»، «وقت‌گیر»، «دل‌ناخواه»، یا مجبورید به اسم انصاف و تعهّد عمرتان را پایِ کسی تلف کنید، یا قول‌های دوران جوگیری را زیر پا بگذارید و رابطه را ترک کنید و البته تبعاتش را هم بپذیرید.

افسوس که در انسان آپشنی شبیه اینکه بتواند به پیش‌بینی‌های قوه تعقّل گوش فرادهد وجود ندارد، مگر اینکه از پیش خودش را برای جانب‌داری از تعقّل، هنگامِ فوران هورمون‌ها آماده کرده باشد.





2.

آقایان اصلاً قبول ندارند اوضاعِ فرهنگی اجتماعی جامعه خوب نیست؛ وگرنه چاره‌اندیشی برای مشکلاتِ جهان‌سومی، با مردمی که به راحتی اقناع می‌شوند، چندان کار مشکلی نیست. هروقت از دور، از بالای یک قلّه، به جامعه نگاه می‌کنم، و می‌بینم هیچ عظمی برای تصحیح و بهبود اوضاع وجود ندارد، طنین صدای علی نادری در یکی از جلسات دال در گوشم می‌پیچد؛ «ببینید آقایون، من امروز اومدم اینجا، از همین جمهوری اسلامی، از جمهوری اسلامی فعلی دفاع کنم».





3.

زرگل چندوقت پیش که هم را دیدیم می‌گفت دارم متمایل می‌شوم سمت اصلاحاتی‌ها. بگذریم از این که اصلاحات خودش هم خودش را نمی‌شناسد، آشی‌ست از لیبرالیسم و سوسیالیسم و انگار علاقه به امام و انقلاب را به زحمت در خودش گنجانده باشد، سعی می‌کند با عقلانیّت دینی، با غلبه عقلانیّت خودیافته تکامل‌نیافته، به مسائل نگاه کند؛ اما بیایید یک کلاسِ درس را تصور کنیم با بچه‌هایی همسن و سالِ من؛ نیمه دوم دهه هفتاد؛ (شاید حتی قبل‌تر، به سبب چرخه استحماری که حتی چهل-پنجاه‌ساله‌ها را به مثابه طفل درآورده). در مرحله اول، تازه‌جوانی مثل من به برخورد نگاه می‌کند. به معلّم دلسوزی که خودش را صمیمانه در میانِ بچه‌ها جا کرده و بی‌آنکه قصدی مبنی بر تحمیل عقیده داشته باشد، (یا لاأقل بی‌آنکه نشان دهد چنین قصدی دارد)، بی‌آنکه زبانِ تحقیری در میان باشد، از عقایدش حرف می‌زند.

اصلاحاتی‌ها اینگونه‌اند. هرچقدر برادرانِ ما در جبهه حزبولاه بخواهند گُندگی نوچه‌های اصلاحاتی را به اسمِ تمام اصلاحات بنویسند و فرافکنی کنند، اصلاحاتی اصیل اینگونه‌ست. (الآن می‌آیید برای من از مهاجرانی و تاجزاده نقل قول می‌کنید. خودتان را فریب ندهید، نسل جوانِ اصلاحات آن‌ها هستند که امروز با چهره جوان و منطق و حرف‌های به واقع زیبا، روی کار آمده‌اند. من از چهره‌های مرده حرف نمی‌زنم).

این چند روز از چند نفر «رفیق» حرف‌هایی شنیدم که به هیچ عنوان شایسته نبود. بی‌آنکه یادشان مانده باشد من به چقدر به رهبری ارادت دارم، بی‌آنکه یادشان مانده باشد جلوی چشم‌های خودشان تا چه حد برخوردهای زننده به خاطر اعتقادم به ولایت مطلقه فقیه تحمّل کرده‌ام، انگار تنها خودشان و خودشان او را می‌شناسند.

آقایان، خانم‌ها، برادران، خواهران؛ من دلیلی جز این انقلاب، و جز آرمان‌های خمینی، و جز جنگیدن برای آرمان‌های خمینی، و جز فریاد زدنِ آرمان‌های خمینی در سایه ولایت علی عدالت‌خواه در برابر جهانیان، برای زندگی‌ام ندارم. واقعاً ندارم. درس می‌خوانم برای این. کتاب می‌خوانم برای این. راه می‌روم برای این. ازدواج می‌کنم برای این. لذّتی از زندگی‌ام نمی‌برم جز استغراق در آرمان‌های خمینی. و خداوند از اسرار درون آدمی آگاه است؛ اما بیایید از عمق قلب سوخته این بچّه لجباز، که سر به ولایت علی فرود آورده، بشنوید، آنچه در حال حاضر رخ می‌دهد، راه به سوی ناکجا می‌برد. خودتان را تنها مفسّر رهبری ندانید. بیایید صادق باشیم، از آنهمه شعار «وای اگر خامنه‌ای حکم جهادم دهد» چندتاشان راه به عمل بُرده؟ چه کرده‌اید؟ چرا اینهمه پر از دافعه‌اید؟ چرا تا این حد کوچک‌ترین انتقادها را برنمی‌تابید؟





4.

مثل اینکه شماره 10 پست قبلی بد فهم شده. عرضم این نبود که «به من ایمیل بزنید». بعضِ دوستان ندیده بودند، راه ارتباطی خواسته بودند از طرق دیگر، برای آن‌ها گفتم. با تشکر!


+ نوشته شده در سه شنبه ۱۲ دی ۱۳۹۶ ساعت ۲۰:۱۸ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

فاقد ارزش خوانش


شنیدن همراه خواندن



1.

نگاهی به وضع جامعه و دانشگاه می‌اندازم، به شکافی که با سرعت کیلومتر بر ثانیه به وسعتش افزوده می‌شود، رفاقت‌های به هم خورده سرِ سیاست را مرور می‌کنم، به کسانی فکر می‌کنم که در یک واحد مشترک مثل یک کلاس و دانشگاه و رشته و مدرسه و اداره هستند، و از هم متنفرند، و این تنفر از حد اختلاف سلیقه گذشته. عده‌ای فکر می‌کنند حکومت فعلی وطن‌شان را غصب کرده و به زور احکامی را اعمال می‌کند که آن‌ها هیچ اعتقادی به آن ندارند، عده دیگری که طرفدار حکومتند مدام سعی در مظلوم‌نمایی وجهه خودشان دارند، و من اطمینان دارم این میان هیچکس به فکر قربانی اصلی نیست؛ آزادی‌خواهی، انقلابی‌گری، و وحی؛ اصلی‌ترین قربانیان این مدیریت ناقص‌الخلقه..

هر سال نُه دی، تذبذبی سخت دلم را تسخیر می‌کند؛ من که سبز نبوده‌ام، و هیچگاه میرحسین را آنگونه که بعض دوستانِ عزیزم دوست می‌دارند دوست نداشته‌ام، هیچگاه نتوانستم مشی هاشمی را بپذیرم، و هرگز اعتقاد نداشتم که میرحسین بی‌اشتباه بود؛ و در عین حال، می‌بینم که احمدی‌نژاد هرگز تخصص‌گرا نبود، می‌بینم که برای طرح دولتش به عنوان دولتِ پیشرو از طریق تبلیغات چه تفکراتی در جامعه نهادینه کرد که حالا به عنوان ارزش عمومی مشتبه شده‌اند، و تازگی‌ها این زمزمه کنار گوشم است که نکند تمام این‌ها یک دوگانه احمدی‌نژاد-هاشمی بوده، و دعوا بر سر «قدرت»..

پوسترها را می‌بینم، سخنران‌های مراسم نُه دی را، همایش‌ها را، و باز بسامد الفاظ رکیکی که دو طرف به هم روا می‌دارند؛ فتنه‌گر و خائن و بیشرف؛ عرزشی و امل و دیکتاتور.

نُه دی اقدامی ضربتی بود از طرف رهبری دانا برای جلوگیری از نابودی کشور، از طریق اقدامی مردم‌گرایانه، در برشی از تاریخ که تفکر راست در ذهن عوام غلبه داشت. اما امروز هشت سال از آن روزها گذشته.

فقدان جامعه‌شناسی کاردان در صدر، که به اریکه‌نشینان بفهماند، با سرعت تغییر در یک کشور روبه‌توسعه، آن هم با وجود اینهمه مفاهیمِ بومی که زمینه‌ساز بروز دوگانگی هستند، و روش حکومت اشتباهِ چهل‌ساله که بر پایه زور و اجبار و حکومتی کردنِ تمام ارکان آزادی‌خواهی‌ست و باعثِ گرایش روزافزون قشر جوان به سمت هر مکتب دیگری به جز اسلام شده، نُهِ دی باید به سمتِ دیگری می‌رفت؛ نه این پوسترها، نه این الفاظ، نه این فحش‌ها، نه این گزارش‌ها..

جمهوری اسلامی خواهان تلقین عقیده‌ای واحد برای ایجاد یگانگی اجباری در جامعه است؛ حال‌آنکه اوضاع امروز جمهوری اسلامی، حتی معتقدانِ به امام و انقلاب را رفته‌رفته ناامید می‌کند، چه رسد به اقناعِ مخالفان برای پذیرفتنِ اصول امام. امروز باید یگانگی را در مدارا جستجو کرد، در کنار هم آمدن برای پیشبرد نقاط مشترک، در کنار هم بودن فارغ از عقیده. تا مدلِ موفقی از حکومت انقلابی-اسلامی نداشته باشیم، با پوستر و گزارش فرمایشی رسانه ملّی و همایش و مراسم، تنها اتفاقی که می‌افتد، تقویت شکافی‌ست بین دو سمت جامعه، که تمهیدات دشمنان همیشگی آن را پر خواهد کرد..



2.

آیا اگر شعارهای آزادی بیان در جمهوری اسلامی حقیقت داشت، امروز نباید لاأقل شاهد مناظره‌ای با حضور طرفین دعوا در رسانه ملّی می‌بودیم؟ علّت بایکوت احمدی‌نژاد در رسانه ملّی چیست؟ مگر او از سدّ شورای نگهبان این مملکت عبور نکرده؟ مگر شما به او اجازه ندادید هشت سال بر این کشور حکمرانی کند؟ مگر شعار دموکراسی نمی‌دهید؟ مگر او دو دوره متوالی منتخب این مردم نبوده؟ با انکار احمدی‌نژاد نابود می‌شود؟ با بیان نکردنِ اظهارات احمدی‌نژاد، اتهامات و شایعات -در بسیاری موارد درست- درباره خاندان لاریجانی از بین می‌رود؟ این چارچوب احمقانه خفقان‌آور که بر کشور و رسانه رسمی کشور حاکم است، تصمیم کدام بیشعوری‌ست؟ آن نافهمی که اجازه شفافیت و روبرویی دو مسئول قبلی و فعلی به طور رسمی را نمی‌دهد، تا به حال از پشت میزش میانِ جامعه آمده؟ از شریعتی پایین‌تر را دیده؟ حرفِ مردم را می‌داند؟ مشاوران احمقی که دوره‌اش کرده‌اند به او می‌گویند مردم درباره حکومت چه فکر می‌کنند، یا گزارش‌های متملقانه از مدیریت فراست‌آمیز او دوره‌اش کرده؟ یا شاید او هم دوستی قدیمی با قدرت دارد، یا مقامش را از سفارشِ کسی دارد که با این مواجهه موقعیتش به خطر می‌افتد؟


آقایان! آن را که حساب پاک است، از محاسبه چه باک است؟






3.

بچّه‌ها را می‌بینم و دلم از جاش کنده می‌شود؛ اینکه تا چه حد دچار استضعاف فکری‌اند، اینکه زیر دستان چه کسانی پرورش می‌یابند، چه معلّم‌های نادانی مسئولیت بارور کردنشان را به عهده دارند، اینکه نمی‌دانند چه چیزی ببینند، چه چیزی بخوانند، چه چیزی گوش بدهند، کجا بروند؛ و هیچکس نیست که راهنمایی‌شان کند، که راه انسان بودن را نشانشان بدهد، که تخم این دغدغه را در ذهن‌هایشان بپاشد که بیندیشند انسان کیست و چیست و برای چه به این دنیا آمده، که نشانشان بدهد جز مسائل حقیرانه‌ای که مشغولش هستند چیزهای مهم‌تری در این جهان هست که اگر حالا نفهمند دیگر هیچگاه میلی به فهمیدنش نخواهند داشت، کلماتی در این دنیا وجود دارد که اگر حالا نخواهند بخوانند، چشم‌هایشان هیچوقتِ دیگری درخشش ابدی آن‌ها را نخواهند دید، هدایتی به قلب خطور می‌کند که اگر چارده‌سالگی بگذرد دیگر آن را درنمی‌یابی، صداهایی کنار گوش زمزمه می‌شود که اگر در پانزده‌سالگی نشنوی هیچگاه نخواهی شنید، و کسی باید دست‌هایشان را بگیرد.. کسی که اگر در شانزده‌سالگی لمس دست‌هایشان را از دست بدهد، دیگر هرگز راضی به گرفتن دست‌هایش نخواهند شد.. و آن کس، نیست.. نیست.. نیست...






4.

به من گفت «بلندنظر شاهبازِ سدره‌نشین». دوست داشتم بنشینم برایش شرح بدهم کاین بلندنظر شاهباز سدره‌نشین، تا چه حد غمگین و ناامید و خسته‌ست، و اصلاً خودش هم نمی‌داند چرا ادامه می‌دهد.. فقط یک روز، جایی، وقتی که حالش از همیشه خوب‌تر بوده، و هوا ابری و بارانی، با خودش گفته می‌دانم خسته می‌شوی، می‌دانم روزهایی می‌رسد که می‌خواهی جهان و مایحتوی‌ش را به آتش بکشی، می‌دانم سال‌هایی از راه می‌آیند که در چشم نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌ات، انسانِ رقت‌انگیزی می‌آیی که به چیزهای ناشدنی چنگ زده و از کمترین‌ها بازمانده، می‌دانم روزهایی می‌آیند که همه از تو متنفر خواهند بود؛ آن روزها باید به یاد داشته‌باشی که راه حل فقط ادامه دادن است و ادامه دادن و باز هم ادامه دادن.. ادامه دادن برای راهی شدن به سمت ابدیتی که در شعاع تابش عقلت شناسایی می‌شود؛ در شعاعِ تابش یک عقل سرخ..






5.

پرسید زنش را می‌شناسم یا نه. گفتم نه. گفت بهتر؛ اینجوری بعضی وقت‌ها برای چند لحظه می‌توانی فکر کنی با یک احمق زشت ازدواج کرده و خوشحال باشی. خنده‌م آمد. فکر کردم من هیچگاه از اینکه او با یک احمق زشت ازدواج کرده باشد خوشحال نمی‌شوم؛ از اینکه من را ترک کرده هم ناراحت نیستم؛ و شاید اصلا نیامده بود که بخواهد ترک کند.. شاید تمامش یک خواب بوده، صحنه‌سازی‌های یک ذهن ذاتاً عاشق! آرایه‌بندی یک ذاتاً شاعر.. گفتم نمی‌شناسمش. اما می‌دانم با یکی از همان دخترهایی ازدواج کرده که من هیچ ازشان خوشم نمی‌آید. گفتم او از مدل من خوشش نمی‌آمد. من زیادی لاقید بودم. گفت یعنی چی؟ گفتم یعنی مدلِ خودم. نه مدلِ تعریف‌شده او و همفکرانش از یک آدم درست.. گفت پس بهتر شد. نشد؟ بعدها به مشکل می‌خوردید.


گفتم چرا. شد. بهتر شد. و بعد چند ماه با حقیقت مواجه شدم.


جملات ابهام‌آمیز سازنده بندبند زندگی من هستند؛ «من شبیه خودم هستم». هنوز راهی دراز مانده تا «مثل» خودم باشم. تا خودم را بیابم، آنگونه که در پرتو ذهن آفریننده زیباترینم و در اوج اعتدال و کمال؛ اما «شبیه» خودم هستم. لاأقل هنوز هیچکس نتوانسته چارچوبی را به من قالب کند؛ هنوز، چاقو که می‌زنی، خونِ بی شکلی از رگ‌هایم شره می‌کند شبیه آنچه باید باشم؛ خون بی شکلی در رگ‌هایم جریان دارد، فقط شبیه خودم. خودِ خودِ خودم.







6.

شاید یکی از بزرگ‌ترین دستاوردهای زندگی هر انسانی، می‌تواند توانایی تمییز اداهای شاعرانه، یا تَفَلسُف‌های گمراه‌کنند عقل، از واقعیت و حقیقت باشد. اگر واقعاً حقیقتی وجود داشته‌باشد.







7.

فرزانه مدام، هروقت می‌بیندم، تأکید می‌کند که هرچه زودتر باید بگردم و استاد اخلاق برای خودم پیدا کنم. منم هم هربار، دقیقاً هربار، برایش توضیح می‌دهم مدت‌هاست نتوانسته‌ام حرف‌های کسی را باور کنم، چون مواضع را نمی‌پذیرم، چون احساس می‌کنم کسی به من تسلّط یافته که از این سلطه لذت می‌برد، چون مدت‌هاست جواب سؤال‌هایم را از هرکس خواسته‌ام مسکوت و مبهوت مانده و تازه این حالت ایده‌آل بوده؛ بیشتر سعی کرده‌اند با ذهن ساده بی‌پیچیدگی‌شان خم‌های ذهن من را هم نابود کنند، فقط برای خدشه نشدن به اعتبار پوشالی‌شان.. گفتم اگر دین تو همان دین من است، من با وجود تمام کثافات روحم، هنوز از صفایی‌حائری رزق می‌گیرم. گاهی با ذهنی شلوغ و با پرسشی که کم مانده دیوانه‌ام کند، سراغش می‌روم، ویسی را اتفاقی پلی می‌کنم، و گرچه قبلاً آن را گوش داده‌ام، ناگهان جمله‌ای که پیش از آن به سادگی از کنارش گذشته بودم جوابم را می‌دهد.. گفتم اگر حرفم را باور کنی، اگر فکر نکنی دارم از کسی بت می‌سازم، راستش را بخواهی، بعدِ او دیگر ناخوداگاه همه را پس می‌زنم..


دلم برایش تنگ شده. چقدر احتیاج دارم به بودنش. به شنیدن حرف‌هایش درباره دقیقاً همین روزها، دقیقاً همین من، دقیقاً همین جغرافیا، دقیقاً همین اوضاع.. کاش بود. کاش بود. کاش بود. کاش خدا سال‌های عمر مرا می‌گرفت و اجازه می‌داد باز چند کلمه از او بشنوم. کلمات جدید؛ کلماتی در مختصاتِ اوجِ وحدتِ عقلِ حقیقی، با شعائر حقیقی.


کاش گریه‌هایم را در فراقش می‌دید.







8.

آلبوم جدیدِ علیرضا عصار..







9.

نویسنده وبلاگ منقش؛ من نگرانت هستم. لطفا اگر اینجا را می‌خوانی دایرکت توییترت را چک کن.





10.

«ایمیل به من» آن گوشه‌ست. شاید وسط ورود به ایمیل فراموش‌شده‌تان فهمیدید حرفی ندارید، یا «به من چه که دهن به دهن این جوجه احمق بذارم»، یا «بذار تو جهل خودش بمیره»، یا «ولش کن، مهم نیست»، به ذهنتان آمد و پشیمان شدید. فرصت تأملی‌ست قدردانستنی.

+ نوشته شده در پنجشنبه ۷ دی ۱۳۹۶ ساعت ۱۴:۱۱ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

آی آدم‌ها که به ساحل نشسته شاد و خندانید؛ جایتان خوب است.

چرا اعتراف به اینکه من یک اسهول ابلهِ روشنفکرنمای مدعی اداباز هستم چیزی را بهتر نمی‌کند و باعث نمی‌شود به حال خودم رهایم کنند؟
+ نوشته شده در پنجشنبه ۷ دی ۱۳۹۶ ساعت ۰۱:۳۰ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

مرگ سخیفانه

توی بایوش نوشته «من دخترباز نیستم، دخترگَرام.»

آنچنان خنده‌ای با خواندنش بر من مستولی شد که کم مانده بود از خنده بمیرم.

+ نوشته شده در سه شنبه ۵ دی ۱۳۹۶ ساعت ۲۳:۰۲ توسط ماهان (ف.چ) | بگو
هیچِ هیچ‌زاده
دریچه
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان