خیابان ارغوان هفتم

یادداشت‌هایی برای تذکر به خود؛ فاطمه.چ

دریچه

شنیدن.



ما که از اول اینجوری نبودیم. دعا از لبمون رد نشده بود مستجاب بود. خودت که یادته آقا مرتضا! چه حالا بر ما گذشت خدایی. اما دیگه نمیشه اونجوری بشه. نمی‌دونم، یه جور غلبه عقله انگار. تا می‌خوایم بریم تو یه حالی عقلمون ابرو خم می‌کنه که یعنی این چه وضعشه؟ آقا مرتضا ما خیلی عوض شدیم. خودت که بهتر در جریانی. ولی از تو چه پنهون، اون خود بی عقلمو بیشتر دوست داشتم. اون که قلبش کف دستش بود، اون که آروم از بین جمعیت راه باز می‌کرد که دست بزنه به ضریح، اون که محرم صفری یه وقتا انقدر گریه‌ش میومد که تو حال بیخودی میزد توی سر خودش.

ولی دیگه برنمیگرده اون حال آقا مرتضا. ما خیلی عوض شدیم. از تو چه پنهون، دیشب پریشب وقتی مطمئن شدم فلانی ازدواج کرده، فکر می‌کنی چقدر اشک ریختم؟ دو چیکه آقا مرتضا. دو چیکه. بذاری کنار گریه‌های قبلی، می‌بینی دو چیکه هم نمیشده تازه. سر شب بود. خوابیدم. یه ساعت، دو ساعت، نمی‌دونم. هرچی بود کم بود، اما من انگاری یه عمر خوابیده بودم. انقدر راحت بود. بعدش بیدار شدم، آره، منکر نمیشم یه دوسه‌تا دریایی بغض مونده بود پشت گِلوم، ولی گریه‌م نیومد. یکمی فین فین می‌کردم، ولی مال گریه نبود. پا شدم فیلم دیدم. یه دو چیکه اشکم سر اون ریختم و همین آقا مرتضا. بعدش هیچ. حالا بگم شبشم خوابم نبرد. ولی آخه ما هیچ شبی خوابمون نمیبره! پی فلسفه هم نگرد که بگی اون شب یه جور دیگه خوابم نبرده. نه! عینهو همون شبای قبل. همه چیو سپردم به خدا آقا مرتضا. انگار نه انگار از دو سال و نیم پیش که فلانی به من گفت خانوم فلانی من دوستون دارم، فلانی رو دوست داشتم تا همون روزی که دلمو شکست، تا همه روزای بعدی که دل سپرده بودم و دلمو شکست، تا همین دیشب پریشب که تو اوج تنفر دوسش داشتم و به هیچکس نمیگفتم که نگن دختره احمقه، تا همه حرفایی که بهم زد و عمراً کسی بزنه به یه دختر نازپرورده، تا همه دو سال و نیم، بیشتر از دو سال و نیم دوسش داشتم. شما حساب کن ما از چه چیزا که به خاطرش نگذشتیم آقا مرتضا. کوچیکَش غرورمون بود. بزرگَش که همه زندگیمونم بود، قلبمون بود. آقا مرتضا انگاری قلبم دستمالی شده باشه‌ها، اون حسو دارم. حقمه. ولی از تو چه پنهون، یه مزه‌ای داده زیر زبونم که نگو. خلاف سنگین بوده دیگه. انگاری بیای قاطی گنده لاتا. اصلا اسمشم که زمزمه میکنم زیر زبونم، تموم تنم می‌لرزه. عااااا...شـ.. عــ ... ـاشـ... . نه که گُنده لات بشی، که وقتی اسمت عاشقه گنده لات گنده لاتایی. آقا مرتضا مخلص کلام اینکه بیخیال شدیم! اون گل سرخ تکثیرناشدنی که بهمون گفته بود و، آبادی وسط کرمون که اسمش ماهان بود و، رفقاش که میخواستن مسخرمون کنن مثه کرمونیا میگفتنمون ماهون و، رگ خواب و، اون خش صداش اون شبی که دم اذون صبح بهم زنگ زد و، دانشگاهش و، حقوق بهشتی و، المپیاد و، کرمون و، بوته گل سرخ حیاطشون و، همه رو یادمون رفت. انگاری تا حالا کسی بهمون نگفته گل سرخ تکثیرناشدنی. انگاری فلانی‌نامی اصلا نبوده تا حالا که ما بریم از زندی بپرسیم خانوم فلانی رو یادتونه؟ دوره فلان المپیاد؟ طلا شد؟ زندی‌ام فکر کنه میخوام چی بکشم از زیر زبونش بیرون! انگاری ما اون شب که خونه پر مهمون بود ننشستیم پایین روشویی تا خود صبح زار بزنیم. انگاری تا حالا دست دراز نکردیم از بالای ماه روی زمین، که التماس یه نفر کنیم بیاد بالا. انگاری تا حالا دین و فلانمون رو قورت ندادیم که به‌ش بگیم «دوسِت دارم». که به‌ش بگیم «خیلی دوسِت دارم». که شیش هف بار به‌مون بگه «برو لعنتی»، باز قلبمون، قلب معصوم بی هوس شونزده هفده سالمون داااااااد بزنه «دوسِت دارم». انگاری تا حالا هیچکسو دوست نداشتیم آقا مرتضا. انگاری تا حالا فلانی به‌مون نگفته نظام ناز و نیاز دنیا رو به هم زدیم. که باید مثه خاتونای قجری میبودیم و نبودیم. که باید سگ محل می‌کردیم عاشقو، ولی نکردیم. که باید معشوق میموندیم، ولی.. ای دل غافل! عاشق شدیم..

آقا مرتضا حالا که همه چی تموم شده بذار بگم تف به همه اونایی که منطق می‌چپونن تو ذهن آدما. نظام ناز و نیاز دیگه چه کوفتیه؟ آقا مرتضا مایی که بلد نیستیم قلبمونو خفه کنیم کجای نظام ناز و نیازیم؟ آقا مرتضا این مزخرفات احمقانه رو تو کدوم دانشگاهی ریختن تو مغز فلانی؟ آقا مرتضا دختربچه شونزد هفد ساله از کجا باس بدونه عاشقو باس سگ محل کرد که موندنی بشه؟

باس برم به همه دخترا بگم عاشقو سگ محل کنن. حتی اگه دلشون داره میره براش. حتی اگه دارن از دوریش میمیرن. تو این کفرخونه‌ها معلوم نیست چی ریختن تو مغزشون که عاشقی درست و درمون یادشون رفته. سگ محل نشن فکر میکنن یه جای کار میلنگه، یه چیزی سر جاش نیست!


اصلا می‌دونی چیه، وقتی فهمیدم یه نفس راحتی کشیدم که نگو. یه بار سنگینی از رو دوشم برداشتن که انگاری نهصد و دوازده روز تموم با خودم میکشیدم. پارسال کبیسه بود؟ پیارسال چی؟ حالا یکی دو روز توفیری نمیکنه بین اینهمه روز. یه شبایی انقدر بهش فکر کردم که خودش یه عمر بود. یه شبای کشداری رو با فکرش گذروندم که این عدد و رقما توش گمه.


الان دیگه میگم آخیش! انگاری فلانی تا حالا اصلا نبوده. انگار نه انگار اون روزایی از زندگیم که نمیدونستم هوس چیه و کیه، به یه نفر از عمق وجودم گفتم «دوسِت دارم». الان به همه اون پنج شیش تا عاشق و سه چار تا خواستگار فکر میکنم، دوباره خودمو درست میکنم آقا مرتضا، انگاری فلانی اصلا وجود نداره! باز عاشق میشم، باز به یه نفر میگم «دوسِت دارم»؛ باز همه قلبمو می‌ریزم پای کسی که تو اون خراب‌شده‌ها نظام ناز و نیاز نریخته باشن تو مغزش. آقا مرتضا عاشق با سیاست بیگانه‌ست.. این بار چشمامو باز میکنم، اجازه میدم عقلم غلبه کنه، اجازه میدم بهم بگه این یکی بهتره و اون یکی بدتر، این بار یکیو انتخاب میکنم که حالی‌ش باشه عشقی که میریزم به پاش، واسه این نیست که عاشق کم داشتم، واسه این نیست که بلد نیستم سگ محل کنم، واسه این نیست که تنهام! فقط محض اینه که عشق توی ذات عاشقه.. نمیتونه تصمیم بگیره الان باید عشق بورزه یا نه! نمیتونه سیاسی‌بازی کنه..


آقا مرتضا! توئم همه اون گله‌هایی که اومدم سر مزارت و از فلانی کردم فراموش کن. من که گذشتم اگر چیزی بوده برای گذشتن. این صورت خیس الانو نبین.. فلانی هم که تقصیری نداشته! ما هم دیگه اون مستجاب الدعوه قبل نیستیم که آه بکشیم و بگیره. خوب میشم اگه میخوای بدونی. اگه برات اهمیتی داره. حالا گریه میکنم، از تو چه پنهون، مهره و دم صبحه و جیرجیرکا تازه زبون به دهن گرفتن، قلبمونم مچاله میشه وقتی یه چیزایی یادمون میاد.. ولی تموم شده دیگه! الان میخوابم و همه چی یادم میره..




اصلا نمیخوام داستان عشقی درست کنما! ما الان وسط میدون جنگیم. ولی خب مبارک هم باشن. نه؟ خوشبخت بشن. اونقدری خوشبخت که هیچکس نباشه.


میدونی آقا مرتضا؟ ما هیچوقت سیاسی نبودیم.. هروقتم خواستیم ادای سیاسیا رو در بیاریم، لو رفتیم.. حالا که عقلم غلبه کرده یکیو انتخاب میکنم که بدون سیاسی‌بازی عاشق بمونه.. بدون سیاسی‌بازی موندنی باشه.. آره آقا مرتضا.. خودت که عاشق بودی بهتر میدونی! هوای مملکت عاشقان سیاسی نیست..


  • ماهان (ف.چ)

من مطلقاً در همه روابطم از همه نوعشون شکست خوردم. مطلقاً. چقدر آشفته شدم امشب. چقدر آشفته شدم. سراغ نداشتم تا این حد آشفتگی از خودم..

  • ۰ نظر
  • ۳۱ شهریور ۹۶ ، ۰۲:۲۶
  • ماهان (ف.چ)

ما به بیداری دچاریم..

  • ۰ نظر
  • ۲۷ شهریور ۹۶ ، ۰۳:۲۸
  • ماهان (ف.چ)

راحیل؛ به نشان آنکه هربار صدایت می‌کنم، و اصلاً هربار هرکس صدایت می‌کند، به یاد بیاوری مسافری. سال‌هاست در ذهنم به این نام خوانده می‌شوی..


این را نوشتم به تاریخ بیست و پنجمین روز از ششمین ماه این سال مکروه؛ در شبی که ابر اندوه‌اندودی روی سینه‌ام سنگینی می‌کند، پنجره باز است و ستاره‌ها پیدا نیستند، نسیم آرام بی‌وزشی هوای اتاقم را پر کرده و به دانه‌های سرخ انار می‌اندیشم؛ نمی‌دانم «راحیل» در ذهنم، چرا اینهمه شبیه دانه‌های سرخ بلندشاخه‌ترین انارِ سبزترین درخت آبادی‌ست.


راحیل؛ به نشان آنکه هربار صدات می‌کند، به یاد بیاورد حتی معشوقی چون تو هم سفری‌ست. و اصلاً بیش از آنکه هرچه باشد، سفری‌ست.


صدای یک جیرجیرک تنها می‌آید.

  • ۰ نظر
  • ۲۵ شهریور ۹۶ ، ۰۵:۰۴
  • ماهان (ف.چ)

دنیا محل مناقشه تفاوت‌هاست عزیزم. اینکه به تو تفاوت‌های کوچک را بفهمانم. تفاوت عشق‌ورزیدن و خودراباختن، تفاوت مهربانی و ساده‌لوحی، تعصب و پاپس‌نکشیدن از عقیده، تعصب و آرمان، مبارزه و جنگ‌طلبی، درقالب‌نگنجیدن و افسارگسیختگی، آنارشیست‌بودن و دین‌گریزی، شوخ‌بودن و لوده‌بودن، چشم‌پوشی و احمق‌‌بودن، باادب بودن و ترسو بودن، باادب بودن و ملاحظه‌گربودن، معقول‌بودن و ترسوبودن، دیوانه‌بودن و مجنون‌بودن، رفتار ناشی از قلب مطمئن و بی‌کنش بودن، باهوش‌بودن و خرخوان‌بودن، به‌دل‌حادثه‌رفتن و بیشعوربودن؛ یاد دادن تناقضاتی مثل سراسر این جمله: با تمام عقل خویش در عمق حادثه افتادن؛ انسانی، خود را با تمام عقل خویش در عمق واقعه انداختن.. تفاوت قناعت و اشعری‌گری، تفاوت انسان متوکل و منفعل، تفاوت مرگ با گلوله دشمن و شهادت، خیلی چیزها عزیزم؛ خیلی چیزها.

نمی‌دانم، شاید اگر نگذارم کلیشه‌های جهان مدرن ذهنت را تصرف کنند، آموختن هیچ‌کدام از مفاهیم استحاله‌شده آدم‌ها را نیاز نداشته باشی. در جهان خالصی که به امن و حرکت رسیده، هیچ مغلطه‌ای وجود ندارد، همه مردم جهان به یک زبان حرف می‌زنند، سفسطه‌ها مرده‌اند و سفسطه‌گرها با بطلمیوس به خاک سپرده شده‌اند، آنجا که کلیساها کلمه مذهب را به لجن نکشیده بودند و خراب‌شده‌ای مثل آن هرزه‌دانشگاه لعنتی، نام امام صادق را با خود نمی‌کشید. راهبه‌ها هنوز با کشیش‌ها نخوابیده بودند و فانتزی ذهنی سلطنت‌کنندگان حوزه قم اینهمه از واقعیت جامعه دور نبود.

عزیزم؛ شب و روز فکر می‌کنم این اشتیاق زیر پوستم را، و این جهان مرسومِ ذهنم را، چطور، با کدام گواش و مدادرنگی برایت نقاشی کنم!


فرزانه می‌گوید مادر بودن راحت است. بچه‌ات چیزی می‌شود دقیقاً مثل آن‌که هستی. اما تو شبیه چه کسی می‌شوی؟ شبیه این هیچِ هیچ‌زاده؟ باور نمی‌کنم شب‌های من را ارث ببری. جانم برود نمی‌گذارم شب‌های پرکلنجارم را ارث ببری. به بهای نداشتنت حتی نمی‌گذارم.. تو نمی‌دانی من چه چیزهایی را می‌دانم، تو نمی‌دانی جای این دانستن تا چه حد دردناک و تازه‌ست. نمی‌دانم بگذارم در جهان امنت بمانی یا دردآشنات کنم.. می‌بینی؟ مادر بودن پر از سختی انتخاب‌های اینچنینی‌ست!


عزیزم! خیلی وقت است این یادداشت ناتمام مانده. خیلی یادداشت‌های دیگر هم. دستم این روزها به‌ نوشتن نمی‌رود، همانقدر که زبانم به گفتن. گفتن، نه که زبان بچرخانی و اصوات واژه‌ای را به لحنت بیامیزی و در هوا نقش کنی؛ گفتن، گفتن آنگونه که درونت را برای حرفِ دل‌فهمی بگشاید، آنگونه که دردآشنایی از پیش باشد و تو، مضطرب و ترسیده، در آن برش فضا-زمان که به خودت می‌آیی و می‌فهمی مضطربی، مثل بالا آمدن از زیر آب و فرو دادن بی‌نظم و دیوانه‌وار هوا، فرار کنی سمت او. سمت دردآشنایی که مدام و در هر لحظه به ذهنت خطور می‌کند. اصلاً نمی‌رود که خطور کند. آن انتهای ذهنت وقتی دستی زیر آب فشارت می‌دهد، و وقتی نفست بالا نمی‌آید، می‌دانی به محض فرو دادن اولین جرعه هوا، به سمت او فرار می‌کنی..



امشب شبی بود برایم به غایت غمگین، و هیچ دردآشنایی نبود که سمتش فرار کنم. صدای جیرجیرک‌ها می‌آید عزیزم. پنجره باز است و ستاره‌ها را نمی‌بینم. مادر بودن انتخاب‌های سخت اینچنینی دارد؛ بگذارم در بی‌دردی خودت شب‌ها در نرم‌ترین رختخواب ممکن آرام بگیری، یا آشنات کنم با عدمی که در آن معلقم؟ جای خواندن با گنجشک‌های دم صبح، مادرت با جیرجیرک‌های نیمه‌شب هم‌صدا بود..

  • ۰ نظر
  • ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۰۳:۰۵
  • ماهان (ف.چ)

به فاطمه میگم:

حالا چه کنیم که هر روز هم رو مثل مدرسه‌ها نمیبینیم؟


میگه:

خب مثل اداره‌ها میبینیم.



[اگه فردا هم نیای/نیام خونه‌مون/خونه‌تون، دیگه نیا/نمیام]

  • ۰ نظر
  • ۲۳ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۱۸
  • ماهان (ف.چ)

نرگس پیام داده:

«به نظرت وبلاگ ساختن در اولین روزای بیست و یک سالگی تکرار یه اشتباهه؟»

می‌گویمش که بلاگ ساختن همیشه درست‌ترین کار است.

چند دقیقه طول می‌کشد که برگردم، پیام را دوباره نگاه کنم، مات شوم، به خودم بیایم، و بفهمم «اولین روزهای بیست و یک سالگی» معنی‌ش این است که تولدش را باز فراموش کرده‌ام. انگار چیزی در قلبم پایین می‌ریزد! زود می‌روم آنجا که یادداشت کرده‌ام تولد فرزانه کی بوده؛ یازده شهریور؛ اشک‌هام جاری می‌شوند..

تولد حسنا اردیبهشت بود و فراموش کردم! تولد زرگل را فراموش کردم، تولد مامان را فراموش کردم، تولد صبا را فراموش کردم، تولد دایی و خاله وجیهه را فراموش کردم، تولد رها را، نسرین را..


تولد تنها کسانی که یادم می‌ماند یکی فاطمه‌ست، و یک جایی نزدیک نیمه آبان که دلم خودبه‌خود مچاله می‌شود..


راست می‌گفت؛ تجربه بچگانه‌ای بود. در واقع هیچی نبود! اصلا وجود نداشت و در دنیای آدم‌ها و عشق‌هاشان به آن حتی ماجرا هم نمی‌گویند.. دارم کم‌کم می‌فهمم. کم‌کم می‌فهمم.. هیچی نبوده. قلب من نبوده. من نبودم! باور کنید من نبودم آقای قاضی!

  • ۰ نظر
  • ۲۱ شهریور ۹۶ ، ۰۲:۰۴
  • ماهان (ف.چ)

هرچه از غم امشب بگویم کم گفته‌ام؛ پس زبان به دهان بگیریم و بگرییم در فراق آن‌ها که ساحت انسان را به حیوان نیالودند، و هیچ نگوییم که مباد آن روز که مگوها فاش شوند..


+ تو بارون که رفتی، شبم زیر و رو شد..

  • ۰ نظر
  • ۲۱ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۴۳
  • ماهان (ف.چ)

همه شرح حال ما را، همه این عجز را او سال‌ها پیش تجربه کرده و در کامل‌ترین شکل خودش گفته:

«ای خواجه درد نیست، وگرنه طبیب هست»..

  • ۰ نظر
  • ۲۱ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۱۹
  • ماهان (ف.چ)
آن ایمجنری فرندز شماها، ممکن است یک اختلال روانی کوچک جالب بوده باشند، یا هر دلیل روانشناسانه دیگری داشته باشند؛ اما نبوغ‌آمیز نیستند. ایمجنری فرندز نبوغ‌آمیز با آدم حرف می‌زنند و ممکن است سال‌ها بعد از کودکی هم وجود داشته باشند، و آن حرف‌ها ساخته ذهن شما نیست. نشان به چی؟ نشان به آن که گاهی ناخوداگاه از چیزهایی خبر دارید که اتفاق نیفتاده.
  • ۰ نظر
  • ۲۰ شهریور ۹۶ ، ۰۵:۰۹
  • ماهان (ف.چ)

1.

هنوز حتی اسم کنکور آزارم می‌دهد. دیگر نمی‌خواهم و نمی‌توانم بیش از این راجع به‌ش با دیگران صحبت کنم و توضیح بدهم. می‌خواهم درک کنند یک آدم عاقل بالغم که خیلی وقت است در مقابل تمام تهدیدها و تحدیدهای خانواده‌ام مقاومت کرده‌ام که استقلال تصمیم‌گیری‌ام را از دست ندهم و الآن تصمیمم این است. خیلی فکر کرده‌ام، خیلی کلنجار رفته‌ام، اما می‌خواهم بدانند که هیچ مشاور و روانشناس و دوست و رفیقی، هیچکس، مطلقاً هیچکس بیش از خودم، من را نمی‌شناسد. و من فرسخ‌ها از خودم فاصله گرفتم، خودم را از دور دیدم در یک تنِ شیشه‌ای، و در یک لحظه توان این را پیدا کردم تمام فرایندهای مغزی‌ام را درک کنم، و این بود تصمیمی که گرفتم. پس دخالت نکنید. پس آزارم ندهید. پس قبل اینکه بخواهم مشاوره ندهید.

چرا آدم‌ها انقدر از خودشان به دیگران مشغولند؟






2.

به غایت احساس تنهایی می‌کنم. در تمام روابطم.







3.

ما فیلم قرن داریم، موسیقی قرن داریم، چه می‌دانم، مد قرن، آدم برتر قرن، تی وی شوی محبوب قرن.. اما کلمه‌های قرن نداریم. قرن ارتباطات؟ نه.. یک چیزی که برگردد به عمق انسان. حال و هوای قلب انسان آن روزها را نشان دهد، و اندازه ظرف خودش تصویر کند در ذهن همه آدم‌هایی که با عجله به همه‌جا نه که بروند، فرار می‌کنند، چه می‌گذرد.

مهم نیست من نشسته‌ام روی صندلی‌ام، کتاب می‌خوانم و چند میلیون را به آنی از این کارت می‌ریزم توی آن کارت، مهم نیست علم آنقدر جلو رفته که تمام شاخه‌هاش در چند سال آینده از پشت به هم می‌رسند، مهم نیست ما «علم طراحی کفش دو» داریم که فرایند حرکت پا را حین دویدن بررسی می‌کند و متناسب با ریزترین جزئیات فردی کفش را طراحی می‌کند، مهم نیست می‌توانیم هرقدر بخواهیم، در هر فاصله‌ای نسبت به هم، با هم صحبت کنیم، هرچیزی را از هرجای دنیا بخریم، و در بیست و چهار ساعت ناقابل از یک سر جهان تا آن سرش را طی کنیم؛ مهم نیست کم‌کم سیم از هندزفری‌ها حذف می‌شود، می‌توانی تلویزیون را پاز کنی و هروقت خواستی ببینی، تی‌وی پخش بیست و چهاری دارد و هزارها شبکه که با یک ریسیور کوچک دریافت می‌کنی، مهم نیست عمده سرطان‌ها ساده درمان می‌شوند، مهم نیست که تو دیگر محکوم به چهره مادرزادت نیستی، حتی نابینایی و ناشنوایی در راه بهبودی‌اند، هیچکس دیگر فلج اطفال نمی‌گیرد، هیچکس موقع زایمان نمی‌میرد؛ مسئله این است که انسان هرچه تواناتر می‌شود، عاجزتر است..


من، که نه رئیس جمهورم، نه فیلسوف، نه هیچ خبرنگاری دنبالم راه افتاده که دو کلمه برای مجله تراز یک آمریکایی حرف بزنم؛ من اسم قرن را می‌گذارم قرن عجز. اسم این قرن و تمام قرن‌های بعد از این را..









4.

وقتی سیر فیلم‌های آمریکایی را، تقریبا از 1970 تا به امروز می‌بینیم -غیر از فیلم‌های زرد و درام مفرط و عاشقانه البته!- در تمامشان یک محتوای اعتراض‌آمیز است نسبت به آنچه غرب دارد تجربه می‌کند.

این یک نظریه اغراق‌آمیز نیست که غرب تمام جهان را تصرف کرده. بله؛ اما با تأخیر. با هر قطره نفتی که صادر کردیم، قطره‌قطره غرب را به حلقوم مملکت ریختیم و چون آموزه‌های مذهبی‌مان در یک نوع اشعری‌گری و جهالت استحاله شده بود، ذوق‌زده و به نام پیشرفت آن را پذیرفتیم و این دقیقا همان چیزی بود که غرب سلطه‌طلب می‌خواست. آنچه ما از آن به عنوان مصادیق توسعه یاد می‌کنیم و از اینکه شهرمان روزبه‌روز شبیه نیویورک می‌شود خوشحالیم، در واقع وسیله سلطه است، به نقطه‌ای از زمین که غرب آن را وادار به تأمین هزینه‌هاش از راه استخراج نفت کرده. درست در آن تابِ بحرانی تاریخ بشر، که غرب کم‌کم از مایه‌های نهیلیسمی خسته می‌شود و می‌بیند نهایت آزادی‌های افراطی‌ش یک جایی پایان می‌یابد و او تمام می‌شود، غرب جدیدی با جماعت آنتلکتوئل بیسوادی که میلیاردها سال نوری از وقایع جهان عقبند، در خاورمیانه شکل می‌گیرد؛ درست زمانی که انسان‌ها ذات روح اعتراض‌آمیزشان را لمس کرده‌اند و از مصرف‌گرایی و مشروب و سکس خسته شده‌اند، گوشه‌ای از دنیا منبع تغذیه‌ای جدید برای استعمارگران درست شده. راحت است؛ فروشگاه‌های بزرگ بساز، از قوانین دینی مردمانش بهره بگیر، از جاه‌طلبی زنان تا آرنج طلاپوشیده استفاده کن، و تلقین کن «خریدن بهترین راه است». ازدواج را کریه و دست و پاگیر و نمود عقب‌ماندگی نشان بده، عقده جنسی بساز، و به کیس آماده پورن تزریق کن. مردمان آن سرزمین آنقدر احمقند که برای سگ‌های شناسنامه‌دار نژاد اروپایی تا آخرین قطره نفتشان را، و تا آخرین قطره ذهنشان را فدایت کنند. تبریک! تو بدن جدید پیدا کردی برای تعذیه. حالا خیلی‌خیلی‌برابر آنچه خرج کرده‌ای بردار و ببر و آن‌ها باز هم دستت را می‌بوسند برای سگ ملوسی که به‌شان هدیه کردی.









5.

حال توضیح دادن نداشتم! این کاری‌ست که با ما کرده‌اند. یک تکه گوشت را یک سر چوب بسته‌اند و یک سر دیگر را به خودمان. هرچقدر می‌دویم به طعمه نمی‌رسیم.


  • ۲ نظر
  • ۲۰ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۴۵
  • ماهان (ف.چ)

خانم نگار آذربایجانی! خاک بر سر آن احمقی که به بی‌استعدادی مثل شما پول فیلم ساختن داده.

آقای حمیدرضا عارف! پولتان را -هرچقدر که بوده- ریخته‌اید توی چاه فاضلاب.

  • ۲ نظر
  • ۱۹ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۱۰
  • ماهان (ف.چ)

حالا به گند فاطمه حسینی‌تون کار ندارم که زود بالا اومد، ولی انصافاً محمود صادقی هم نماینده بود شما فرستادین مجلس؟! یارو کلا چت زده! حتی حدادعادل هم از اون مفیدتره. بابا ملت چه‌تونه واقعاً؟! سیدتون خیلی پیشتازه در فرایند استحمار :)) دمش گرم. الان شده رهبر راستین(!) کاریزماتیک ایران، رهبر رهایی‌بخش، که تمام امیدتون برای اصلاحات رو بستین بهش، و اینو هی می‌کوبید تو سر اونا که انتخابات رو تحریم کردن! که چی؟ که ما مملکتمونو ول نکردیم، امید به بهبودی داریم، سر هر انتخاباتی هم که میشه بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌شنوید!


تف به هرآنکس که با نافهمی و ضریب هوشی زیر خط فقرش اینچنین به انقلاب امام گند زده، اما شما هم خیلی از مرحله پرتید. همونقدر که راستی‌ها دارن از قِبَل طرفدارای احمقشون می‌خورن و پروار میشن، سیدتونم داره می‌خوره. روحانی‌تون هم علناً خرتون کرده.. بازم می‌گم! امیدوارم لااقل رفع حصر بشه، از آقای رئیس‌جمهور که از صدتا اصولگرا بدتره، یه عایدی داشته باشید.. :)

  • ۵ نظر
  • ۱۹ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۵۹
  • ماهان (ف.چ)

همین الان یک عکس از مرلین مونرو دیدم، که گونی پوشیده. در توضیحاتش نوشته:

In 1951, Marilyn Monroe's film studio wanted to prove that she would look good even in a Potato Sack Dress.


این می‌تواند نماد تمام آن کاری باشد که با انسان کردند.

  • ۱ نظر
  • ۱۸ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۴۲
  • ماهان (ف.چ)

1.

من اهل دیمی بافتن نیستم. اهل بافتن نیستم. یک چیزی باید حقیقت داشته باشد، که بگویمش. که به‌ش فکر کنم.

داشتم فکر می‌کردم همه ما احتیاج به یک ناکامی در عشق داریم. انگار به صورت پیش‌فرض یک جای خالی در وجودمان هست، که تمایل دارد یک عشق ناکام را تجربه کند، یک غم در رثای یک عشق معصوم ازدست‌رفته. نه که از انفعال و روندگی به سمت عزاداری و افسردگی بیاید؛ نه. انگار باید کسی را بی محابا دوست بداری، برای آن دوست داشتن از عمق جان و ذهنت هزینه بدهی، از غرورت، از آبروت، از تکه‌های قلبت، و بعد مشتت را باز کنی و ببینی باد است. پروانه‌ای‌ست که ناگزیری به ازدست‌دادنش. تمایلی به تجربه نرسیدن پس از رفتن. همه چیز را باختن و نرسیدن. که ببینی روبه‌روت هیچ نیست، هیچ نیست، اما تو از درون و بیرون ارباً اربا شده‌ای، تو همه آنچه داشتی را رو آورده‌ای برای رسیدن و این یعنی تو در این قمار، حتی اگر باخته‌ای، مردانه باخته‌ای. که این قمار را اگر باخته‌ای تا آخر بازی کردی و باختی. بخت دیگری نداشته‌ای برای بردن، این همه تو بوده، همه تو در برابر راهی که رسیدنی در پسش نبود.


کلمه‌هام چه الکن شده‌اند. قبل‌ترها می‌توانستم ثبت کنم تمام ابعاد یک لحظه را، حالم را. چه شن‌گونه از مشتم می‌ریزند حروف..






2.

چقدر منتظر آلبوم جدید میلاد درخشانی بودم. «بی‌وقفه» و «به هیچ سو» فوق‌العاده‌اند.

چندوقت پیش دوستی می‌گفت موسیقی از زبان جدا نیست. راست می‌گفت. جز و راک انگار به زبان ما نمی‌نشینند. اینهمه ابتذالی که در موسیقی می‌بینیم شاید نتیجه زورچپانی موسیقی بی‌انعطافی‌ست در زبانی اینچنین لطیف.

اما از بعضی موارد صرف‌نظر می‌کنم. من از نظر سمعی متوسط رو به بالام. حامد همایون گندش را در می‌آورد در نظرم، ناظری و شجریان و معتمدی اوج موسیقی‌اند، اما راست آنکه من ترجیح می‌دهم دنگ‌شو و دال و پالت و میلاد درخشانی گوش کنم، تا مثلا شجریان.

نمی‌دانم چقدر اهمیت دارد اصلا!







3.

نمی‌دانم چه‌م شده. از ته قلب می‌خواهم آن را بنویسم اما نمی‌توانم. مطلقاً هیچ ایده‌ای ندارم. خالی خالی‌ام. بی کلمه. گنگ. خیلی گنگ.







4.

سال‌ها بعد شاید چت‌های خودم و فاطمه را منتشر کردم، که آدم‌ها ببینند دوتا دختربچه هجده نوزده ساله با چه جدیتی راجع به چیزهایی صحبت می‌کنند که چهل پنجاه ساله‌ها حتی جرئت به زبان آوردنشان را ندارند.

بگذار مضحک باشد. بگذار فقط خودمان باشیم که به حرف‌های خودمان نمی‌خندیم. لاأقل سال‌ها بعد، اگر داشتیم با تمام جهان غرق می‌شدیم، آن لحظه که نزدیک است سنگینی آب بر سینه‌هامان غلبه کند و نفس‌هامان را ببرد، توی چشم‌های هم نگاه می‌کنیم و به یاد می‌آوریم در تمام آن سال‌ها از رؤیای «نجات» خالی نبوده‌ایم. ای بسا آنچنان لبریز بوده‌ایم که حرف‌های ساده پیاده‌روی‌های دوتایی‌مان، زنگ تفریح‌های کوتاه مدرسه، و مجال بین دو نماز ظهر و عصرمان در مدرسه، و زمزمه‌هایمان در رستوران‌های گران و فلافلی‌های کثیف حتی، درباره‌اش بود. بگذار خودمان تنها کسانی باشیم که به حرف‌هایمان نمی‌خندیم. شاید شد و وقتی از چشم‌های او موج‌موج شراب چهل‌ساله نوش می‌کردیم، ته قلبمان بدانیم ما یک نقطه از این «نجات» بودیم.

این حرف‌ها هیچ برای دهان ما بزرگ نیست. این حرف‌ها هیچ برای دهان‌هایی که فریاد می‌کشند بزرگ نیست.







5.

اگر بگویند کجای زندگی‌ات را عوض می‌کنی، من می‌گویم هیچ‌جا. نه در مقام توجیه؛ اما احساس می‌کنم آدمی حتی به آن فرودهای بیهودگی هم احتیاج دارد. آدمی باید همیشه تصویری از روزهای بیهودگی خودش داشته باشد، از حیوانیت.

قبل از تجربه فضا-زمان یک عمل، هیچ انسانی نمی‌تواند انتخاب کند چیزی باشد یا نباشد، کاری را بکند یا نکند. من تک‌تک لحظات این زندگی را می‌پذیرم، حتی اینجا را که روزها و شب‌ها به هم رسیده‌اند و دست گذاشته‌اند روی گلوگاهم، فشار می‌دهند و برنمی‌دارند.








6.

داشتم فکر می‌کردم یک فیلم خوب چه می‌تواند باشد؟ دیدم یک فیلم خوب یک خط منعطف بالاپایین‌رونده نیست که کارگردان و بازیگر و دکوپاژ و میزانسن، همگی دست در دست هم یک جای آن را فشار بدهند که یک دره عمیق بشود، تا بعد آن قله خودبه‌خود روبنمایاند. یک فیلم خوب قله‌های ممتد بی فرورفتگی‌ست، که تو علناً نمی‌بینی‌شان.








7.

اگر خدا بخواهد من را از جهنمش بترساند، می‌تواند به من القا کند نگهبان عذاب‌دهنده‌ام در جهنم جک نیکلسون است. عح.

  • ۰ نظر
  • ۱۸ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۱۲
  • ماهان (ف.چ)