‌فاقد ارزش خوانش

هیچِ هیچ‌زاده

آدمی را برابر راه‌های نارفته، عمر آنهمه نیست که برای رسیدن کسی در راهی پا کُنْد کند؛ مگر به عشق.

پا کند کن برایم؛ من درراه‌مانده‌ای خسته‌ام.


پ.ن: انگار کن در اتوبوسی شبانه هستی، در جاده‌های مخوف زاهدان؛ ترک مناسب‌حال، اون دوتا مست چشات. آخ اون دوتا مست چشات.

۰ زمزمه ۰۷ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۲۲
ماهان (ف.چ)

1.

جز شعرهایی که به‌رغم بی‌وزنی به گوش مخاطب عام آهنگین و پرعاطفه به نظر رسیده و زبان‌به‌زبان گشته و اینستگرمی شده و برای اتخاذ ژست‌های خاص استفاده می‌شود، شاملو شعرهای دیگری هم دارد، که قطعا به آن دیگرها برتری دارند. جایی می‌گوید ما شکیبا بودیم، و این است آن کلامی که ما را به تمامی وصف می‌تواند کرد. این یک جمله معمولی نیست، یک شعر معمولی نیست، شکیبایی ساده رخ نمی‌دهد، نیازمند انباشتن تدریجی رنج است و زبان به دهان گرفتن؛ یعنی در ناآرامی‌ات حتی، در فریادت، آنجا که جان به لبت رسیده، فریادت از سر شکایت و گله نیست، یعنی در اوج هجمه‌ها باز غرض‌ورزانه فریاد نکشیده‌ای، یعنی در نمودارترین رفتارهایی که به گلایه ترجمه می‌شوند، بی‌گلایه بوده‌ای، نه چون همه‌چیز خوب و بی‌نقص بوده، بلکه چون یاد گرفته بوده‌ای که زندگی راه خودش را می‌رود، بلکه چون به زندگی ایمان داشته‌ای، بلکه چون انسان مهبوط در این زندگی را باور کرده‌ای، رنج‌هایش را باور کرده‌ای، و او را همینگونه در آماج گلوله‌ها پذیرفته‌ای؛ خون‌آلود و چاک‌چاک.

وقتی، صفتی، بتواند شخصی را به تمامی وصف کند، یعنی وقتی زندگی به‌پایان‌رسیده‌ای را از بالا تماشا می‌کنی، رنگ غالبی از یک رفتار می‌بینی. مردی که فریادش را در پاهایش ریخته و اتاقی کوچک را کیلومترها طی می‌کند، مردی که دانسته اوضاع اینجای زندگی هم خوب نیست و به دیوار پنجه نمی‌کشد، نه مردی که به زندان خو کرده، نه، نه مردی که خود را در زنجیر باور کرده باشد؛ بلکه مردی استوار که اگر ناسزایی هم گفته، سینه‌ستبر، روبروی زندانبان گفته، نه پس از رهایی، پشت سرش. و سال‌های سال می‌گذرد و تو همچنان شکیبایی، فریادت از سر شکیبایی‌ست، شنیدنت و گفتنت و نگفتنت از سر شکیبایی‌ست؛ سال‌های سال گذشته و هرآنچه داشته‌ای به‌رغم پرتوان بودنت از دستانت بیرون کشیده‌اند، کتک‌خورده و له‌شده و تحقیرشده و کوفته‌ای، اما شکیبا، و کیست که نداند اینجا شکیبایی هم‌زاد امید است؟ شکیبایی زاده از رؤیایی که بشارت جشن‌های بزرگ می‌دهد. شکیبایی رؤیای آزادی.


بالای این شعر در کتاب شاملو نوشته بودم، که هر چقدر شعر را زیر لب تکرار می‌کنم، نمی‌توانم بفهمم چطور و از چه طریق و مرتبط با چه علتی، توانسته انقدر زیبا منِ شخصی را با دردهای شخصی‌ام، و من و توی ماشده را با دردهای مشترکمان، در ضمیر «ما» بریزد؛ ما شکیبا بودیم؛ مایی که دوازده‌سال زندانی نیمکت‌های زمخت بودیم، و سال‌های بعد زندانی واحدهای دانشگاهی که در آن به ما یاد نمی‌دهند چطور از غم‌هایمان بگریزیم، و دیگری سال‌ها در حسرت زندان‌های ما گوشه خیابان بچه‌مدرسه‌ای‌های فرم‌پوش را تماشا کرده، مایی که در زندانِ بایدنبایدها مردیم، مایی که نمی‌دانستیم باید زندگی کنیم یا به فکر نان باشیم، درد عشق‌های مُرده، درد نوزادهای مُرده‌به‌دنیاآمده، درد نوزادهای آرزویمان که یکی پس از دیگری مُرده می‌زاییم، درد مُردگی زاییدن، درد منی که پشت کنکور مانده‌ام و یک ماه به کنکور دومم مانده، اویی که خسته از پروژه‌های دانشگاه برندش، هر روز مضطربِ جا ماندن از زمان است، دردِ بچه تازه‌بلوغ‌شده‌ای که سؤال‌های تازه‌اش را پیش از این کسی جواب نگفته، درد دویدن مدام و نرسیدن به چیزی که نمی‌دانیم چیست، درد خندیدن‌هایی که می‌دانیم جاودانه نمی‌شوند، درد عکس‌هایی که دلمان برای خوشحالی توی آن‌ها تنگ شده، درد جامعه به‌خواب‌رفته‌ای که حقوقش را با فحش‌های رقت‌انگیز در صف شیر و نان جستجو می‌کند، درد تمام فریادهایی که در گلویمان ماند تا امروز اینجا باشیم، درد همه حرف‌هایی که نگفتیم تا امروز اینجا باشیم، درد همه روزهایی که باور کردیم هیچ و حقیریم، و نخواستیم همه باشیم، و نیندیشیدیم به همه‌آنانی که پس از ما آرزو می‌کنند کاش کسی به پرسش‌های ویران‌کننده شبانه‌شان پاسخی گفته بود.


ما شکیبا بودیم؛ و این است آن کلامی که ما را به تمامی وصف می‌تواند کرد. ما، مای جدا از هم که چشم دیدن هم را نداریم، در شکیبایی بر رنج‌هایمان، در شکیبایی آزاده‌گونه بر رنج‌هایمان، مشترکیم. مایی که وقتی از بالا به شهرمان به زندگی‌های تمام‌شده‌مان نگاه کنند، یک نارنجی روشن می‌بینند به رنگ شکیبایی راسخی هم‌زاد امید، که در تمام عمر با ما بود. که ما را به تمامی وصف می‌تواند کرد.







2.

دفعه آخری که به عادت همیشه با محمد خیابان‌ها را گز می‌کردیم، من گریه‌ام گرفته بود از تراکم بچه‌های کوچکی که دنبال نان به خیابان‌ها روانه می‌شوند، و پیرمردهایی که این روزها در قانون‌های نانوشته وقت خوشی‌شان بوده و گوشه خیابان بساط کرده‌اند، یا جوانانی که باز در قانون‌های نانوشته وقت اوج و پروبال‌شان بوده و سر در گریبان قریب به اتفاق گریستن، به هیاهوی شهر می‌پیوندند، و بی اینکه متوجه باشم آدم‌ها نگاهمان می‌کنند، فریاد می‌کشیدم و می‌گریستم، مستأصل و بی‌پناه، خسته و ناامید؛ و هیچ‌چیز سر جایش نبود، همه‌چیز در نظرم به هم پیچیده بود، و از کمترین آرزوها تا بلندترینشان، غیر قابل دسترس می‌نمود. من از فقر خسته بودم، از تحریف خسته بودم، از روایات حکومتی خسته بودم، از صداوسیما و هنر به‌قهقرارفته مملکت و بابک زنجانی و روحانی و احمدی‌نژاد با هم خسته بودم، من از هرکس که آن لحظه حرفی از بهبود می‌زد خسته بودم، من از حزبل‌های احمق بی‌خاصیت که تنها خاصیتشان را هم از طوطی به ارث برده‌اند و از پسرهایی که عقده جنسی متحرک وسط خیابان‌های مملکت اسلامی بودند و از خیرگی به صفحات تعیین نرخ دلار و از ژاکت خارجی محمد و از کفش‌های نورث فیس خودم با هم خسته بودم، من از خودم، از هویتم، از آنچه از من ساخته بودند خسته بودم، نه تنها خسته بودم، متنفر بودم.


که ناگهان به ویرانه‌ای رسیدیم در خیابان ولیعصر، که یک دیوار نیمه‌ویران جلویش بود. و با خوش‌ذوقی‌هایی مواجه شدم شبیه عکس‌های زیر که دیدنشان آن لحظه برای من معنای دیگری داشت؛ فریاد کشیدم، حالا همین من اگر از اینجا بروم، یادم نمی‌افتد فقر از سر و روی شهر می‌ریخت، یادم نمی‌افتد شهر مثل زندان بود، یادم نمی‌افتد چه خشک‌فکرهایی برای همه قضایایی که هیچ ربطی بهشان ندارد، تصمیم می‌گیرند؛ این دیوارها را یادم می‌افتد. آدم‌هایی که این‌ها را روی دیوار کشیده‌اند، و من تابه‌حال ندیده‌امشان و ندیده عاشقشان هستم، آدم‌های خوش‌فکری که آنقدر خوب طرحی را درآورده‌اند، انگار ویرانه پشت دیوار باید می‌بوده و کار خودشان است، آدم‌هایی که از ویرانه جوجه‌ققنوس بیرون می‌کشند، و یادم می‌افتد این شهر شب‌های عیدی داشت که باید لولیدن مردم در هم را از بالا تماشا می‌کردی و تازه می‌شدی، و دلم برای معمار ندیده متروی ولیعصر تنگ می‌شد و دلم برای منظره بالای پل طبیعت تنگ می‌شد؛ ...


نگاه کردم به دیوارها و در خودم گریستم.








3.

آنقدر خسته‌ام که ایمان می‌آورم به اولین پیامبری که از راه برسد، و معجزه‌اش، ایمان آوردن به دست‌های ما باشد.

۰ زمزمه ۰۵ خرداد ۹۷ ، ۰۳:۰۶
ماهان (ف.چ)

این اولین بار نیست در این شش‌-هشت‌سال وبلاگ‌نویسی، که چنین بلایی سر وبلاگم می‌آورم. شاید فقط چهار یا پنج‌بار، در دوره‌های یک‌ماهه، دوماهه، یا چندهفته‌ای همین‌جا را ترک کرده‌ام، یا یک شب خداحافظی کرده‌ام و فردا برگشته‌ام؛ اما این بار گمانم از تمام دفعه‌های قبل جدی‌تر بودم.


وبلاگ برای من اصلا موضوع کوچک و بی‌اهمیتی نبود؛ حال آنکه بقیه جاها، حتی بقیه آدم‌ها و گفتگوها و بخش عظیمی از زندگی، در چشمم شوخی بود و به سادگی از کنارش می‌گذشتم. وبلاگ برای من منشأ تغییرات بسیار بزرگ، پیدا کردنِ مؤثرترین آدم‌های زندگی‌ام و گریختن از چارچوب احمقانه دختربچه‌های کم‌عقل بود. البته، هنوز ادعا نمی‌کنم عقل توی سرم هست، (اصلا عقل دقیقا چیست؟ به چه چیزی برمی‌گردد؟ ماهیت فیزیکی دارد یا روحی؟) اما کسانی را شناختم و کارهایی کردم، که گرچه من را به چوبی در برابر امواج وحشی دریا می‌آویخت و بسیار شکننده‌ام می‌کرد، و گرچه به من آسیب رساند و من را در خلأ بینهایتی میان سیر هزارباره هرشبه تشکیک و اتقان انداخت، اما باعث شد من چیزی متفاوت‌تر از آن باشم که معلول محیط خودم به نظر برسم.

می‌بینید؟ وبلاگ برای من همینقدر جدی‌ست.

وبلاگ نوشتن از یک جایی به بعد برای من فرصت واکاوی و ثبت جزئی چیزهایی بود که تجربه می‌کردم، چیزهای غیررسمی که برای دانستن و فهمیدن و تجربه کردنشان هیچ مدالی به گردن شما نمی‌اندازند، اما وجود دارند و انکار نمی‌شوند. قبلا هم گفته‌ام، من خودم را بلاگر می‌دانم.

آن شب که این بلا را سرِ اینجا آوردم، آنقدر از خودم متنفر بودم که می‌خواستم هرآنچه را که از من چیزی به یادگار دارد از بین ببرم. می‌خواستم محو و دیده‌ناشدنی باشم و هیچکس تنفری از من به دل نداشته باشد همانقدر که از هر عشقی گریزان بودم. نتیجه چه شد؟ اینکه سکوت کنم، درباره خودم، درباره دنیا، درباره مسیری که وقتی چشم‌هایم را می‌بندم می‌بینم که جهان طی می‌کند، چراکه آن‌ها کلمات من بودند، مهم‌ترین جزء من، و آن شب آنقدر از خودم بیزار بودم که می‌خواستم تا جایی که می‌شد کلماتم را از بین ببرم.


برای کسی مثل من ننوشتن چیزی شبیه مرگ است. و این مدت من زیاد چیزی ننوشتم. بارها دوستانم آمدند و خواستند آدرس وبلاگ دیگرم را بهشان بدهم، درحالی‌که من اصلا درباره وبلاگ دیگری با آن‌ها حرف نزده بودم، اما آن‌ها از عادت دیوانه‌وار من به نوشتن باخبر بودند، پس مطمئن بودند اگر اینجا خالی‌ست، جایگزینی حتما باید باشد. نبود. سعی کردم باشد اما نشد. زیاد نظریه‌ای برای توجیه چرایش ندارم.


اتفاقات عجیبی در حال رخ دادن است. اصلا نمی‌توانم بفهمم روزها چطور می‌گذرند. مفهوم نسبی زمان دارد روی تند خودش را به من نشان می‌دهد و مدام، بی‌قیدی و مسئولیت‌ناپذیری‌ام را توی صورتم می‌کوبد. وقتی نمی‌نویسم، احساس می‌کنم از خودم عقب مانده‌ام. احساس می‌کنم بی‌تاریخ و بی‌گذشته‌ام، احساس می‌کنم فراموشکار و گنگم. واقعا احساس می‌کنم.


یک ماه ننوشتم. یک ماه به طور مداوم خودم را نادیده گرفتم. فکرهای توی سرم را ناچیز پنداشتم و به جای نوشتن خواندم. دائما احساس می‌کردم در یک مراقبه سختم. آدم‌ها در آشرام، روزی چندین ساعت مراقبه می‌کنند، سرودهای روحانی می‌خوانند و سعی می‌کنند با نگاه تازه‌ای اتفاقات گذشته زندگی‌شان را ببینند و بعد در چشم‌های تاریخِ بی‌طرف بنشینند و بی‌آنکه تاریخ‌نویسان استثمار را به یاری طلبیده باشند، تاریخ و گذشته خودشان را ببخشند. حتما به نظر همه شما مضحک می‌آید، اما ننوشتن آنقدر با من در تضاد است، که وقتی نمی‌نوشتم، انگار تمام روز در ژست خشکی با ستون فقرات صاف، بی جای تکیه‌ای روی نشینمگاه نشسته‌ام و حتی دستم را تکان نداده‌ام و تمام تنم بی‌حس شده. داشتم سعی می‌کردم وبلاگ را بکشم. وبلاگ را از یک جاندار صاحب‌نظر به یک صفحه تبدیل کنم. داشتم سعی می‌کردم کلماتم را در چرخه‌های طولانی بازنمایی، درست‌تر دسته‌بندی کنم، داشتم سعی می‌کردم سکوت را به کلماتم بچشانم تا خودشان پی ببرند چقدر خجالت‌آورند و سکوت تا چه حد بر آن‌ها ارجح است.


برگشتن و نوشتن عادت من است. شاید به همین دلیل فقط دو نفر قطع دنبال کرده‌اند. حالا که دست‌هایم دوباره کیبرد را لمس کرد و نوشت، ترسی درونم آغاز به رشد کرد که نکند دوباره نتوانم بنویسم. این کابوس واقعی من است که روزی کلمات با من قهر کنند. مادرم تا چندین‌سالگی من مانند رودی که نمی‌تواند جاری نباشد می‌نوشت و ثبت می‌کرد، و حالا نهایت چیزی که می‌نویسد سؤالات پایان‌ترم بچه‌هاست، و من می‌ترسم یک روز صبح بیدار شوم و ببینم کلمه‌ای توی دست‌هایم نیست. من عطش ریاضی دانستن دارم، چون کلمات چشمه جاری فولاد بودند و من داوود. نمی‌دانم اگر کلمه‌ها از من رو برگردانند، کدام عطش بر دیگری پیشی خواهد گرفت.


من برگشتم. همنقدر بی‌نمک. اگر از روزهایم بپرسید، چیزی برای گفتن ندارم. فقط می‌توانم بگویم روزهای عجیبی‌ست. عجیب، آنگونه که من واژه عجیب را می‌شناسم.


پ.ن: هیچکس باور نمی‌کند گذشتنِ صدویازده روز از نوزده‌سالگی انقدر ساده اتفاق بیفتد. آدم فکر می‌کند باید ستاره‌ای روی زمین سقوط کند، ستاره‌ای درخشیدن از سر بگیرد، شب و روز پرنده‌ها به خاطر بیستمین سال زندگی آدم، آخرین سال دهه دوم زندگی، جابه‌جا شود، اما نمی‌شود. یک مشت آرزوی برآورده‌نشده، یک مشت رؤیا و یک مشت راه نرفته دارم، احساس می‌کنم نشسته‌ام روی لبه انتهایی زمین، بساط کرده‌ام، آرزو می‌فروشم. می‌دانی؟ من وحشت دارم از اینکه یک روز فراموش کنم آرزویی داشته‌ام، و همزمان دردناکم از اینکه سال‌ها می‌گذرند و من فقط آرزو روی آرزو می‌انبازم. آن جادوگر شهر اُز که دایی همیشه شب‌ها در تاریکی رازآلود اتاق‌بزرگ در زمستان‌های سگ‌کش قم برایم می‌گفت و حالا اصلا یادم نمی‌‎آید که بود را، خبر کنید، از او بپرسید نوزده‌سالگی واقعا بنا بود همینقدر ساده باشد؟ یعنی هیچ پرنده‌ای روی هیچ شاخه‌ای نفهمیده امروز صدودوازدهمین روز از بیستمین سال زندگی من است و قرار نیست حتی یک جیک‌جیک ساده، یک کوکوی بی‌تجملات، فقط به من، فقط به امروزِ زندگی‌ام هدیه کند؟ این‌ها یکسری تراوشات رؤیابافانه بی‌معنی نیست! من واقعا فکر می‌کردم زندگی قرار نیست انقدر ساده باشد..

آدرسم را که دارید؟ لبه انتهایی زمین، آرزو می‌فروشم.

۱۳ زمزمه ۳۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۲۶
ماهان (ف.چ)

...قالت یلیتنی مِتُّ قبلَ هذا و کُنتُ نَسیاً مَنسیّا.



پ.ن: تنِ نحیف این خانه دیگر به کلماتِ من کبود نخواهدشد؛ شاید بعد از چهارسال اینجا شایسته خداحافظی بهتری بود، اما فی‌الحال سکوت تنهاترین چیزِ موجود است. خدانگهدار.

۳۰ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۴۰
ماهان (ف.چ)
یکی از بچه‌های دوره که نمی‌دانم کیست -احتمالا خطش را عوض کرده- sms داده که می‌خواهم بروم دیدار رهبری و مدالم را تقدیم(؟) کنم یا نه، و گفته که اگر می‌خواهم، باید تا فلان روز مدالم را ببرم پیش فلان آقا در دانشکده روانشناسی دانشگاه تهران. خب؛ راستش من اصلا نمی‌دانم مدالم کجاست. یعنی اصلا نرفتم مدالم را بگیرم. احتمالا انداخته باشندش دور. ننداخته باشند هم من هیچ‌وقت نمی‌روم آن را بگیرم. و بعد، واقعا چه کسی می‌تواند چنین چیز بی‌ارزشی را ولو نمادین ببرد تقدیم کند؟

من پُرم از حسرت کارهای نکرده. از نظرِ من هرکس در دوره دبیرستان یک بار هم طرف المپیاد نمی‌رود، یا لاأقل به فکرش نمی‌افتد، ترسوست. آدم‌هایی که مثل یک موجود رقت‌انگیز به درس‌های مضحک دبیرستانی می‌چسبند و پیِ نمره‌ی ماکس فیزیک و ریاضیات پیشِ پا افتاده دبیرستانند، حال من را به هم می‌زنند. بزرگ‌ترین ظلمی که در حق خودم کردم، انتخاب اولویت اشتباه و از دست دادنِ فرزانگان بود. دومین ظلمی که در حق خودم مرتکب شدم، جدی نشدن برای المپیاد نجوم یا ریاضی از اول دبیرستان بود. مدرسه ما یک مدرسه بسیار خموده بود با بچه‌های بیشعور خرخوان، که دوست داشتند چیزهای دیکته‌شده را بخوانند و نمره بالا بگیرند. در مقابل من بودم با یک خروار سؤال که معلم‌هایم حتی جوابشان را بلد نبودند، و مسخره شدم، و خوابیدم، من دقیقا تمام چهار سال دبیرستان را خوابیدم. اول دبیرستان، همزمان من را نابود کرد و ساخت؛ اعتبار مدرسه و معلم‌های احمقش برایم فروریخت، اما در مقابل، خودم هم کار خاصی، جز مطالعات پراکنده و پژوهش‌های بی‌سرانجام نکردم.
چند شب پیش داشتم از شدت گریه قالب تهی می‌کردم. در یک لحظه غریب، به خودم نگاه کرده بودم، و یک موجودِ شرم‌آور بی‌دستاورد دیده بودم. وسط اتاق از مواجهه ناگهانی با وجودِ رقت‌انگیز خودم، در تاریکی شبی که از پنجره نور چراغ را کنار می‌زد، روی زانو زمین افتادم و شروع کردم با شدتی وصف‌ناپذیر، گریستن. شبی بدتر از آن شب در تمام زندگی‌ام سراغ ندارم. آن شب، پایه‌های فکری تمام مکاتب دنیا، به شکل ارواح سرگردان از مغزم می‌گذشتند، موسیقی‌ها، فیلم‌ها، صحنه‌های پراکنده و بی‌ترتیبی از وقایع بی‌سروته زندگی‌ام، و جزئیاتی که منِ امروز را آفریده بود، جزئیاتِ معناداری که به خودی خود، در بی‌اهمیت‌ترین موضع واقعه قرار می‌گرفتند؛ و من خودم را در آن میان دلبسته مکتبی می‌دیدم که اثباتِ حقانیتش از دستِ ذهن حقارت‌آمیزِ من برنمی‌آمد. خودم را دلبسته انسان می‌دیدم، در انسانی‌ترین شمایل خودش، وقتی که حدود را گذرانده و از شهوت تهی‌ست، از کذب خالی‌ست، و همه‌، صداقت است در کوچک‌ترینِ رفتارها.

من تقریبا به هرکس در اطرافم هست، المپیاد را به قوت سفارش می‌کنم. المپیاد زندگی آدم‌ها را دستخوش تغییرات نه‌چندان کوچک می‌کند. ورود به این حوزه، حتی اگر نتیجه نهایی هم در پی نداشته باشد، آدمی را با نوع جدیدی از سبک زندگی، و با آدم‌های جالبِ دست‌چین‌شده آشنا می‌کند، که این خود می‌تواند بابی برای فهمِ پوچی انواع بشر معاصر باشد. غیر از آن، تلاش برای رسیدن به چیزی که بچه‌های تراز(!) در مدرسه‌های تراز برای آن تلاش می‌کنند، به تو جدیتی می‌بخشد که رقابت‌های دبیرستانی هیچ‌گاه به تو نمی‌دهند. استادهایی را در یک مقطع کوتاه تجربه می‌کنی که شاید هیچ‌گاه در تمام عمرِ پیش رویت، آن‌ها را نبینی و زندگی حرفه‌ای‌ات اصلا از اینکه پای درسشان بنشینی جدا باشد.
غیر از اینکه بخواهم المپیاد را، که یک نمادِ شرم‌آور از تسلط طبقه بورژوا بر تمام جنبه‌های زندگی شهری‌ست، دستاورد بدانم، مسیری که یک دانش‌آموز از یک مدرسه نمونه‌دولتی باید طی کند که به رقابت برای مشخص شدن رنگِ مدال برسد (دو، یا سه مرحله آزمون) (که البته فکر می‌کنم تابه‌حال کسی از یک مدرسه عادی در آن کلاس‌ها ننشسته باشد) جدیتی در یک بچه شانزده تا هجده ساله به وجود می‌آورد که حتی اگر به چیزی منتج نشود، بعدها به دردش خواهد خورد و یا اگر بشود، باز، بی‌پایگی تمام پیشفرض‌های آدم در زندگی را، و پوچی پس از یک تلاش نسبتا بزرگ -در مقیاس‌های موفقیت‌های ایرانی!- را به آدم اثبات می‌کند.

من چهار سال دبیرستان را به‌تمامی تلف کردم. می‌دانم نشستن و حسرت خوردن، کارِ به اصطلاح خودم حرفه‌ای‌ها نیست، اما من واقعا برای آن روزها پر از حسرتم. روزهای دبیرستان، وقتی ساعاتی هم از ظهر گذشته بود و بعد از چندزنگ درس سنگین تخصصی به خانه می‌آمدم، باورم نمی‌شد در آن ساعاتِ محدودی که تا پایان روز مانده، بشود کاری کرد، برای پُربار شدنش. آن روزها من با حرص به کسانی که می‌گفتند این روزها بازنگشتنی‌ست، برنامه چهارشنبه‌های دوم دبیرستان را نشان می‌دادم، که چهارزنگ طاقت‌فرسا، تخصصی بود. سالِ اول، وقتی آن معلم فیزیک احمق، من را از همه شوقم برای پرداختنِ جدی به فیزیک خالی کرد و فیزیک برای همیشه به دل‌ناخواه‌ترین درسِ من تبدیل شد (البته بعد از شیمی در پیش‌دانشگاهی که با آن استادِ وحشی، باعث شد همین حالا هم برای باز کردنِ شیمی دچار حالات وحشت‌زدگی شوم)، هیچوقت فکر نمی‌کردم یک روز برای ساعاتِ رخوت‌زده زنگ فیزیک که میزِ آخر می‌خوابیدم حسرت بخورم و فکر کنم که می‌شد بهتر مصرفشان کنم. مدت زمانی از عمرم را که صرف تماشای فیلم‌های نه‌چندان مهم کردم، مدت‌زمانی از عمرم را که صرف خواندن رمان‌های خوب اما بی‌هیچ فایده‌ای برای فهم روحیات بشری در مختصاتی متفاوت از فضازمان کردم، مدت‌زمانی از عمرم را که در آن توییتر احمقانه گذراندم، مدت‌زمانی از عمرم را که در این وبلاگ احمقانه نوشتم، مدت‌زمانی از عمرم را که خوابیدم، هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم در عنفوان نوزده‌سالگی، یک شب به هیکلی غول‌آسا از بیهودگی دربیایند و به من هجوم بیاورند، به من که تنها بودم و اطرافم همه بیهودگانی بودند که چیزی از درد من نمی‌فهمیدند. آن شب من به تمام چهل‌ساله‌های امروز، که حرفی برای لحظات دهشتناکی که در حال تجربه‌شان بودم، نداشتند، لعنت فرستادم. به همه سی‌ساله‌هایی که مهم‌ترین دهه عمرشان گذشته بود و حتی اندازه مویی، سعی نکرده بودند برای بی‌پناهی یک شبِ دختربچه‌ای نوزده‌ساله، حق را از باطل تمییز دهند. به همه آن‌ها که می‌توانستند عمری بگذارند تا من آن شب، آن لحظات، تا آن حد سرگردان و بی‌پناه و ترسیده نباشم، و قلبم از شدت هیجان و غم توأمان، از راه‌های نرفته پیشِ رو، از بارهایی که روی دوش احمق‌های رؤیانمرده‌ای مثل من است، در حال انفجار باشد، واقعا در حال انفجار باشد، و آنچنان اشک بریزم که رگ‌های پیشانی‌ام برجسته شوند، انگار لحظه‌ای بعد فرومی‌پاشند.
همان وقت، مامان آمد توی اتاقم، و به عادت همیشه‌اش وقتی گریه من را می‌دید، خواست حرف‌های خنده‌دار بزند. سعی کرد بفهمد برای چه گریه می‌کنم، اول نگفتم، مدام اصرار کرد و گفتم که ناگهان با شدت شرم‌آوربودنِ خودم مواجه شده‌ام و نمی‌توانم جلوی اشک‌هایم را بگیرم. شانه‌ای بالا انداخت، و به شکلِ بچه‌م ازدست رفت ـی نگاهم کرد، و رفت.

گمانم یک چیزی در حال اتفاق افتادن است، شبیه اضطرابِ اثبات‌شده فومو؛ اضطرابِ تازه‌پدیدآمده قرن ارتباطات. fear of missing out. ترس عقب‌ماندن، ترس بدتر بودن اسم دانشگاه، کمتر بودن تعداد سازهایی که یاد گرفته‌ایم، تعداد زبان‌هایی که بلدیم، تعداد کتاب‌هایی که خوانده‌ایم، تعداد واژه‌های نامأنوسی که می‌دانیم، تعداد مدرک مهارت‌ها، غذاهایی که بلدیم، ارتباطاتی که داریم، و اینگونه‌ست که داریم لذت یاد گرفتن را بر خودمان زهرمار می‌کنیم، اما این روزها وقتی به اوضاع جهان نگاه می‌کنی، یاد گرفتن حتی به کالای لوکسی بدل شده که هرکسی نمی‌تواند از آن لذت ببرد، چیزی که باید در خانواده خاصی به دنیا آمده باشی، یا فرد خاصی را در یک دوره مهم از زندگی‌ات ملاقات کرده باشی، که در تو به وجود آمده باشد.
اما چیزی که من به آن دچار شده‌ام از این نوع نیست. آخرین باری که سعی کردم کسی را با دانسته‌هایم مرعوب کنم یادم نیست، و اگر این کار را کرده باشم هم، احتمالا فقط و فقط برای خسته بودن از شنیدن حرف‌های مضحکِ بی‌سوادانه درباره همه‌چیز بوده، چیزی که من از آن حرف می‌زنم، از جنس یأس برای نوع بشر است. از جنس ترس برای آینده جمعی. از جنس نگرانی برای تغییر هویت جمعی انسان، به حاشیه رانده شدن ماهیت انسان، نادیده گرفته شدن موجودیتش.
پر از دردم، پر از وحشتم، پر از حس عقب‌ماندگی و یأس. از هرچیزی به یک موضوع یأس‌اندود می‌رسم. از نموداری که نشان می‌داد از سال 1500میلادی تعداد کالری دریافتی به ازای هر نفر در ایالات متحده، بریتانیا و فرانسه، (البته نمودار هر کشور با تاریخ آن متناسب بود، نمودار بریتانیا از 1500 شروع شده بود) تا 2013، افزایش یافته، به این فکر کردم که چندده‌نفر چندده‌روز شبانه‌روز برای تهیه چنین نموداری زحمت کشیده‌اند و ما چرا در ایران این را نداریم. از خواندنِ مقالاتی که در روزنامه‌های مختلف جهان درباره آینده‌پژوهی چاپ شده، به این می‌رسم که وقتی دنیا با چنین سرعتی در حال پیشرفت و ارائه و طرح مکتب است، این حوزه احمق درخودکپیده به سکر کدام مرگ فرو رفته که هیچ تلاشی برای طرح دین لاأقل به عنوان یک مکتب حدأقلی نمی‌کند فقط برای همین امروز، نه حتی برای آینده‌ای که بناست ربات‌ها ما را کنترل کنند! از دیدنِ بودجه‌های MIT که تا این حد خودکفاست، یاد این می‌افتم که ما در ایران عملا هیچ بودجه‌ای حتی در بهترین دانشگاه‌های صنعتی، برای پژوهش نداریم. به خبرهای دستِ اولی که از نسل سوم حزب‌الله رسیده فکر می‌کنم، به اینکه چقدر گمان می‌کردم آن‌جا پر از جوان‌های تروتازه آرمان‌خواه است، به جهانِ عربِ مُرده که هویت خود را باخته، به فقدان موسی صدری که هویت را به شیعه جهان عرب برگرداند، به اینکه من چقدر با این سرعت از رسیدن به سیر تغییرات جهان ناتوانم! به اینکه چقدر ناچیزم! به اینکه چقدر نگرانم از چگونگی مقصدی که دنیا به آن روانه است، دردِ من دردِ عمیق انسان است؛ دردِ رؤیابافانه، دردِ احمقانه، دردی که مدت‌هاست زیر اخبار بمباران‌های شیمیایی و گرسنگی و فقر و آن کودکِ فال‌فروشی که با لحنی رمیده از من پرسید فال؟ گم شده.. دردی که شب‌ها خواب را از چشم‌های هیچکدامِ شما مدعیان احمق نربوده. دردی که هیچکدامِ ما احمق‌ها را بی‌خواب نکرده..


مدال؟ دیدار رهبری؟ اگر بنا باشد بروم کسی را در این مقام ببینم، با سر بالا می‌روم.. سرِ بالا..

از اینکه موجود شرم‌آوری مثل من در جهان وجود دارد، از مولکول‌های اکسیژن، نور آفتاب، و گیاهان فوتوسنتزکننده و هندوانه‌ای که دو ساعت پیش خوردم، عذرخواهی می‌کنم..


پ.ن: می‌دانی، این روزها زیاد یاد آن لحظه‌ای می‌افتم که روی صحنه، موقع اجرا برای چندتا آدم به اصطلاح مهم، دیالوگ را یادم رفت.. دیالوگ را یادم رفته. حرکت بعدی را یادم رفته. از آن پشت‌مُشت‌ها کسی باید برساند.. روبرویم کی بود؟ مَهی؟ مَهی رساند.. توی ماشین وقت برگشتن درحالیکه یک تکه از دکور را از پنجره‌های دو سمت ماشین روی سقف نگه داشته بودیم، چقدر همه دعوام کردند.. چقدر همه دعوام می‌کنند.. چقدر من این روزها در شکست‌خورده‌ترین حالت خودم هستم..

پ.ن دو: می‌دانی، إن الانسان لفی خسر؛ الان من هرچقدر بروم بغل گوش یکی چهارسال کوچک‌تر از خودم بخوانم، که این روزها جا دارد هرچقدر توش کار بچپانی، باور نمی‌کند، گلایه می‌کند از خستگی بعد از مدرسه، می‌گویم برو المپیاد بخوان، می‌گوید اگر نشود کنکور را باخته‌ام.. الا الذین آمنوا؟

پ.ن سه: دوسه‌روز است درد می‌پیچد توی قفسه سینه‌م، می‌پیچد، می‌پیچد، می‌پیچد..
۰ زمزمه ۲۴ فروردين ۹۷ ، ۱۴:۳۸
ماهان (ف.چ)

توییترم خیلی‌چیزها در خودش دارد؛ گاهی که برای نابود نشدن شانزده‌کا خاطره‌ام لاگین می‌کنم و دوباره دی‌اکتیو، می‌روم مرور می‌کنم؛ از عید پارسال می‌خواهم درباره ماشین نقاشی جکسون پولاک یکسری جملات آماده توی ذهنم را بنویسم و نمی‌نویسم. دو ماه است می‌خواهم راجع به سفر حسام به سوریه بنویسم و حتی می‌دانم کدام عکسی که برایم فرستاده می‌خواهم برای پست بگذارم، و نمی‌نویسم. سه ماه بیشتر است که می‌خواهم بنویسم چرا به نظرم دانکرک فیلم خوبی بوده، و نمی‌نویسم. دو هفته است می‌خواهم یک پست درباره مد، و پوشش بگذارم، و چندتا برند کاردرست ایرانی را معرفی کنم، و نمی‌نویسم. دو سال است می‌خواهم یک پستِ بلندبالا از جزئیاتی که فرزانه را برای من خاص کرده آنگونه که فکر کنم دیگر کسی شبیه او در زندگی‌ام نخواهد بود، بنویسم و نمی‌نویسم. تقریبا یک سال است که می‌خواهم درباره روش‌هایی که برای بهتر کردنِ افسردگی مزمنی که پاپیچم شده، به کار بردم بنویسم، و نمی‌نویسم. یکسری بیت‌های مشخص و فرازهای مشخص از شعرهای خوب را به دیوار اتاقم چسبانده‌ام که درباره اسلوب کلامی که باعث می‌شود عاطفه شعر در مقایسه با شعری با همان مفهوم، هجوم‌آورنده‌تر باشد، بنویسم و نمی‌نویسم. مدت‌هاست می‌خواهم برداشتم را از carnage پولانسکی بنویسم و نمی‌نویسم. مدت‌هاست می‌خواهم درباره فیلمی که خواهم ساخت و حتی اسمش را هم انتخاب کرده‌ام بنویسم، و نمی‌نویسم. آن نامه دومی که قرار بود درباره چگونه برایت تکراری نشوم، باشد، حالا حدأقل نامه پنجم است و ننوشته‌امش. مدت‌هاست می‌خواهم یک پست مخصوص درباره صحنه معروف خودم، همان دوچرخه و جاده دوطرف‌گندمزار، بنویسم و نمی‌نویسم. یک پروژه همینگوی بود که گمانم حسام خودش آن را اداره می‌کرد. آنجا نوشته بود اگر مشغول نوشتن چیزی هستید، از شبکه‌های اجتماعی دوری کنید، چون ممکن است یک جمله ده‌کلمه‌ای تمام نوآوری کارتان را به باد دهد؛ یک بار یک نفر چیزی درباره من می‌گفت که بسیار غلط بود. می‌گفت فاطمه آنقدر روشن و لبریز است که راه می‌رود و ایده می‌کارد. حرف جدید توی صورت آدم‌ها می‌پاشد. چون آنقدر پر از خلاقیت است که برایش مهم نیست اگر نویسنده کتابی که ایده‌اش مال اوست، خودش نباشد. فقط برایش مهم است که آن کتاب نوشته شود. نه، من همین‌جا هم درباره وحشتم از خواندن کتاب‌ها نوشته بودم. که چقدر وحشت‌زده‌ام وقت خواندن هر کتاب جدیدی، که‌ نکند حرف‌های من را نوشته باشد. من نسبت به هرآنچه از ذهنم می‌گذرد احساس مالکیت می‌کنم. من هرروز به روند گسترش دنیا، به سوشال مدیاها برای اینکه باعث شده‌اند یک فکر هم‌زمان به ذهن چندنفر خطور کند، فحش می‌دهم. عصبانی‌ام. خیلی‌خیلی عصبانی‌ام. وبلاگ برای چیست؟ وبلاگ برای یادداشت‌هایی‌ست که دوست داری قبل از همه بنویسی. چرا؟ نمی‌دانم. عصبانی‌ام فقط. خیلی.

۱۱ زمزمه ۱۴ فروردين ۹۷ ، ۱۵:۳۷
ماهان (ف.چ)

1.

مدت‌هاست سؤالاتی مثل این ذهنم را مشغول کرده‌اند، که در حالِ حاضر کشور ما، اقداماتِ ابتدایی برای تدوین و انتشار و همه‌گیر شدن یک سیر تفکر منطقی و کاستن از شیبِ صعود ابتذال، چه چیزهایی می‌تواند باشد. خب، من از این سؤال کلی، جواب کلی نمی‌خواهم. جوابی هنوز برایش نیافته‌ام، اما چرندیاتی یادداشت می‌کنم مثل اینکه ساختن یک فیلم با تمِ سوررئال از پیچیدگی‌هایی که قربانی یکسان‌سازی‌ها شده‌اند، از این می‌رسم به سؤال دیگری که باید چه کرد این فیلم در بحبوحه سلام بمئی‌ها و مصادره‌ها دیده شود، و ناگهان مثلا تصویر دختری که آن روز توی خیابان انقلاب داشت با دوستش درباره مدیریت رسانه‌ای صحبت می‌کرد و در همان مرور لحظه‌ای کوتاه که از کنار هم گذشتیم ذهن روشنش به من وصل شد، با هاله‌ای نور در اطراف هیکلش در ذهنم می‌آید. سؤال بعدی این است که دقیقا چه رهبری، با چه کرکتری، توانایی طرح یک تفکر برای جامعه جوان نخبگانی را دارد، که بتواند تمام طیف‌ها را جذب عقلانیت خود کند؟ برای این، با مطالعه سیر رفتاری و زندگی رهبرانِ سیاسی ایران، و استادانِ دانشگاهی پرطرفدار، یا خطبایی که جمع‌های بزرگ به آن‌ها اقبال نشان داده‌اند، صفاتی در ذهنم می‌آیند، اما دور و مبهم. اینکه اصلا کسی باشد که بتواند به معنای واقعی مولد یک تفکر باشد، و آن را اجرا کند، و آن را نشر دهد، و از یک سیر منطقی برای نتیجه‌گیری بهره بگیرد، یک سؤال بزرگ است. باز هم برایش جواب ندارم، یکسری چرندیات دارم، یکسری چرندیات جزئی، با تصور صحنه‌ای از یک برخورد، برخورد رهبرِ مورد نظر با یک مخالفِ عصبانی بی‌ادب، و بعد سعی می‌کنم در جلد آن رهبر بروم، و رفتاری کاملا به دور از کلیشه را از او در ذهنم به نمایش بگذارم. خب، این تصویر احمقانه نخ‌نماشده واکنش آرام با مهربانی تصنعی را همان ابتدا کنار می‌گذاریم، خشونت و بگیر و ببند که قطعا محکوم است، دعوت به ناهار و بحث؟ اگر رد کرد چه؟ ترک سالن؟ خندیدن؟ به شوخی گرفتن؟ جوابی ندارم.

این بحث دیشب با مهدی پیش آمد، و او میانش از من این سؤال را پرسید، که در این تقریبا سه‌ماهی که نیامده‌ام توییتر، تأثیری درباره حس منفی‌ام نسبت به ایران احساس می‌کنم یا نه؟ جواب این بود که بله، بسیار کمتر شده. آنجا ما مواجه بودیم با بزرگنمایی‌های حاصل از تجمع جمله‌های کوتاه، آنجا ما مواجه بودیم با رسوخ کردنِ احساس عقب‌ماندگی و تحقیرشدگی به عقلمان، و این چندماهی که نبوده‌ام، بسیار واقع‌بینانه‌تر به همه‌چیز نگاه می‌کنم. الان، خدا را شکر می‌کنم که در ایرانم و دال موسیقی می‌سازد، نرگس آبیار هست و نفس می‌سازد، اصغر فرهادی هست و جدایی نادر از سیمین می‌سازد، سایه هست و شعر می‌گوید، و دختران و پسرانِ روشنی هستند که وقتی از دور نگاهشان می‌کنی، به‌تمامی از خمودگی به دورند، و این‌ها اگر برای ما بمانند، من یقین دارم روزگار انقدر نامرد نخواهد ماند.

این درست است که بچه فنی ما، اگر وجدان و شرف داشته باشد، باید برای یافتنِ پایه‌های معرفتی علمش که با پیشرفت حیوانی بشر نیامیخته باشد، مدت‌ها عمر صرف کند، و این یعنی وقتی را از پرداختن به تخصص خودش بردارد و به چیزی بپردازد که علوم انسانی عقب‌مانده ما باید پیش از این می‌پرداخت، اما لاأقل چهل سالِ بعد، آن‌ها که می‌آیند، فقط به تخصص خودشان می‌پردازند. این درست است که رابطه دانشگاه و صنعت ما به طور کلی وجود خارجی ندارد، اما می‌تواند داشته باشد. این درست است که همه ما سعی می‌کنیم از سر و ته کارمان بزنیم، اما ریشه این کجاست؟ ندیدنِ نتیجه کار، و وقتی تو مسیر ثمردهی پروژه را از سنگ‌های فرساینده پاک کنی، وقتی شن‌ها را از کفش هم‌تیمی‌هایت در بیاوری، وقتی مقصد را تصویر کنی و شفافیت را جای ابهام بنشانی، آنگونه که پیدا باشد نتیجه هر عمل چیست و هر کوچک‌ترین قدمی چه بازخوردی در پی دارد، آنوقت این خمودگی از بین می‌رود. بله، ما تنبلیم، اما نمی‌شود نباشیم؟ بچه‌ای که برای فرار از تکالیف احمقانه مدرسه‌های احمق، کاملا دست از کار می‌کشد و در نتیجه تنبل بار می‌آید، نمی‌تواند در یک سیستم آموزشی درست که از هرکس متناسب با ریزجزئیات کرکتر خودش تکلیف می‌خواهد، شکوفا و بارور شود؟ وقتی کاری را که دوست داری انجام می‌دهی، جز محدودیت جسمی، خستگی معنای دیگری دارد؟


من امروز مطلقا هیچ چیز امیدوارکننده‌ای در این کشور نمی‌بینم. حدس می‌زنم از روی شواهد، حدسی بدون تخصص البته، که تا بیست سال دیگر قحطی بزرگی ما را فرا می‌گیرد و ما از بی‌آبی می‌میریم، درحالی که درخت‌های پسته زمین‌های مرکزی ایران، که با آب‌های به‌زورآمده از دلِ زمین قد برافراشته‌اند، می‌ریزند و به توهم مال‌اندوزی‌مان پوزخند می‌زنند و ما همچنان درگیر آنیم که بدانیم واقعه را باید گردن کدام حزب انداخت. بیست سال دیگر که همه آن‌ها که چیزی بلد بوده‌اند و برای دختر-پسربازی و وقت‌گذرانی و مدرک گرفتن برای گفتنِ جوابی فخرفروشانه برای سؤال شاه‌دوماد/عروس‌خانوم مدرکشون چیه؟ و از این دست مسائل دانشگاه نرفته‌اند، مملکتِ درست‌ناشدنی را برای نجات خودشان تنها گذاشته‌اند و رفته‌اند و ما مانده‌ایم و یکسری خنگِ زردِ سلام‌بمبئی‌بین و حامدهمایون‌شنو؛ بیست سال دیگر که تسلا ماشین‌های بی‌نیاز از سوخت فسیلی‌اش را به محله عرضه جهانی رسانده و نیاز جهان به نفتِ ما از نصف حالا هم کمتر شده و اقتصادِ مریضِ نفت‌محورِ ما همه مردم را به مرگ بر اثر فقر مطلق می‌کشاند؛ بیست سالِ دیگر که دیگر هیچ آرمانی، ملی یا مذهبی، برای بچه تازه‌به‌دنیاآمده امروز و بیست‌ساله آن روز، باقی نمانده که به خاطرش بجنگد، و ماییم و تصویر احمقانه‌ای که در یکی از فیلم‌های کارگردان‌های تازه‌کار امروز هالیوود، و کارگردان‌های کارکشته آن روز، نشانمان می‌دهند که مرگ‌برآمریکا‌گویان در گستره کثافتی گرداب‌وار از سکس و پول و دزدی و خشونت که برایمان پهن کرده‌اند فرو می‌رویم و می‌میریم، بیست سالِ بعد، بیست سالِ بعدی که منِ بیست‌ساله امروز کشورم را ترک کرده‌ام چون درست‌شدنی نیست. چون در الکِ آدم‌ها، خنگ‌ترین‌ها رئیس جمهوری و وزیر و رئیس مملکت شده‌اند، چون این بیشعورها حتی نمی‌فهمند هوش مصنوعی چیست، ماشین‌ الکترونیکی چیست، زیرساخت‌های مورد نیاز برای پیشرفت‌های نرم‌افزاری چیست، چون نمی‌فهمند اگر بناست اقبال عمومی رو به یک اپلیکیشن داخلی باشد، باید پای هر سرویس اطلاعاتی که توانایی اعمال قانون روی شهروندان تابع کشور را دارد، از آن بریده شود. چون نمی‌فهمند اگر بناست حرفشان خریدار داشته باشد، احتیاج به اثبات بی‌طرفی رسانه‌شان دارند، و با رسانه‌ای که اگر بگوید ماست سفید است، همه مطمئن می‌شوند ماست سیاه است، کاری نمی‌شود پیش برد. چون احمقند. چون یکسری احمق آن بالا نشسته‌اند و ما می‌رویم، ما زود از اینجا دست می‌کشیم، ما زود ناامید می‌شویم.


عمرِ چهل‌ساله من و تو، در برابر فجایعی که در انتظار اینجاست، هیچ است. اگر می‌شود با جنگی چهل‌ساله، چهل‌سال بعد، تصویر زیباتری از اینجا دید، چرا که نه؟ با کمال میل؛..

من اعتقادی به مرزها ندارم. من جهان‌وطنی‌ام. کسی در سن‌پترزبورگ، لندن، رم، بارسلونا، برلین، پاریس، کسی در بیروت و صنعا و نجف، منتظر است که من فریاد بزنم و رو سمتِ من کند؛ من به این ایمان دارم، بی‌آنکه ذره‌ای گمان ببرم به وهم بودنش؛ اما اینجاست که هیچکس را ندارد. اینجاست که تنها مانده. اینجاست که دارد می‌میرد واقعا دارد می‌میرد. من نمی‌دانم رفتن چگونه است، من نمی‌دانم کندن یک تکه از قلب و برای همیشه رها کردنش در گوشه‌ای از خاک سرزمینی که در آن قد کشیده‌ای چگونه است، اما می‌دانم این‌ها اصلا اهمیتی ندارند، این شعرها، این کلمات احساساتی، اصلا اهمیتی ندارند، وقتی مرگ بناست به زودی ما را در بر بگیرد و می‌توانیم کاری کنیم نیاید و فروگذار می‌کنیم.


آن‌ها که من را می‌شناسند، می‌دانند من همان بدبینی هستم که بُردترین شرایط را به منزله باختی سنگین در نظر می‌گیرم و می‌کوشم آن بدترین را بهتر کنم؛ پس این‌ها امیدواری یک متوهم تسخیرشده با توهمِ «ما می‌توانیم» جمهوری اسلامی نیست؛ این ابراز امیدواری یک ذاتاًناامید است، یک ذاتاًخسته، یک ذاتاًرونده.


گویا ما، با این دست‌های ضعیف و پاهای خسته، تنها کسانی هستیم که برای اینجا مانده‌ایم؛ لطفا روییدن جوانه‌های ذهنتان را، مرعوبِ داستانِ داس‌های آینده‌ی نامعلوم نکنید؛ آینده را گو بیا، چه باک، وقتی همه با هم‌ایم..








2.

من یقین دارم آدمی هر جرمی مرتکب شود، لایقِ تحریم مالی نیست. اردیبهشت نمایشگاه کتاب است و من اگر پولِ ماهانه‌ام را به بودجه‌ام اضافه کنم، جمعا چیزی کمتر از چهارصدتومن پول دارم. هارد ندارم و سریال صحنه‌هایی از یک ازدواجِ برگمان توی صف دانلود مانده. فیلم‌های نورئالم توی صف دانلود مانده. فیلم‌های نوآر توی صف دانلود مانده. گفتگوهای حسین دهباشی، گرچه من اعتقادی به تاریخ شفاهی ندارم، توی صف دانلود مانده. هزاری مستند دیگر توی صف دانلود مانده. چهارصدپانصد عنوان کتاب توی صف خرید مانده. هرروز از روبروی هزار صحنه می‌گذرم که ثبت‌ناشدنش با دوربین حرفه‌ای ظلم به بشریت است، و فقط رد می‌شوم. هرروز هزاران کلمه در کتاب‌های درخودکپیده کتاب‌فروشی‌ها منتظر چشم‌ها من‌اند و من نمی‌آیم. بی‌پولی آدم را درد می‌آورد. بی‌پولی آدم را می‌کشد. سرزمین‌های ناشناخته منتظر قدم‌های من هستند، ستاره‌های شهداد منتظر چشم‌های من هستند، شن‌های شهداد منتظرند تا طرح هیکل من را در خود بازتاب دهند، و بادهای شهداد منتظرند تا پاکش کنند. و آلبوم‌های مهبد شفیع‌نژاد منتظرند.

دنیا، صبر کن من بروم دانشگاه، صبر کن بروم سر کار!







3.

خطر اسپویل؛

من از هرچیزی که به سرخ‌پوست‌ها مربوط باشد، لذت می‌برم. البته وقتی این جمله را ادا می‌کنم، دقیقا یادِ آن انسان‌های بیشعوری می‌افتم که جونیور در خاطرات صددرصد واقعی یک سرخپوست پاره‌وقت می‌گفت، به سرخ‌پوست‌ها علاقه دارند، و آنچه نوشته بود آنگونه القا می‌کرد که این آدم‌ها با سرخ‌پوست‌ها شبیه یک قوم مُرده جالب برخورد می‌کنند، که جای خالی آوازهای شکارشان در the wolf of wallstreet (کثیف‌ترین فیلم تاریخ!)، وقتی که دیکاپریو دارد سر کارمندانش فریاد می‌کشد pick up the phone and start dialing، حس می‌شود. در یک دوره‌ای هم علاقه داشتم خودم را جای سرخ‌پوست‌ها بگذارم و ببینم در موقعیت‌های مختلف چه می‌کنند. مثلا توی توییتر نوشته بودم که در روز تولد آدم‌ها، سبدهای میوه و مشروب می‌برند، دور آدمِ متولدشده می‌چرخند و آواز می‌خوانند و شبِ تولدش را کنارش صبح می‌کنند، چون فقط باید یک سرخ‌پوستِ تحقیرشده سرکوب‌شده دست‌کم‌گرفته‌شده باشی تا بفهمی زندگی تاچه‌اندازه سخت و غمگین است، و فقط باید مثل یک سرخ‌پوست دستاوردهایت را نادیده انگاشته باشند، یا از دستاوردهای دنیای عادی دور نگه داشته شده باشی، یا اصلا ندانی دقیقا به چه چیزی می‌گویند دستاورد، و فقط باید مثل یک سرخ‌پوست در سرنوشتی که به آن محکومی گُم و سرگردان باشی، تا بدانی گذر سال‌ها وقتی هیچی برای زنده ماندن نداری چقدر گریه‌دار است و شب‌های تولد چقدر آدم احتیاج به هم‌دردی دارد، به جای اینکه یک کاسه بزرگ پاپ کورن بردارد و بنشیند غمگین‌ترین فیلم تاریخ را، مثلا nyfes را، ببیند و گریه کند. به هر حال، شب تولدم نیست، این‌ها را گفتم که بگویم تازه‌ترین فیلمی که دیده‌ام، wind river، درباره دختر سرخ‌پوستی بود که بعد از اینکه کارگرانِ منطقه سرد محل زندگی‌اش به او تجاوز کرده‌اند، با پای برهنه فرار کرده بود و ریه‌هایش از فرو دادنِ هوای سرد و دویدنِ همزمان، ترکیده بود و مُرده بود؛ و او با همه این‌ها هفت مایل، هفت مایل دویده بود درحالی که وقتی جرمی رنر یکی از مقصران مرگش را مجبور کرد تا با همان شرایط بدود، او دویست‌متر بعد مُرد. فیلم پر از جزئیاتی‌ست که من تصنعی در آن‌ها حس نکردم و با آن گریستم.

می‌دانی، اینکه مردمی سرکوب‌شده و شکست‌خورده، تاچه‌اندازه هنوز به آوازهایشان اعتقاد دارند و آن‌ها را به بچه‌هایشان یاد می‌دهند، اینکه وقتی حتی آنقدر حساب نمی‌شوند که از مرگ بر اثر مستی و زن‌های ناپدیدشده‌شان آماری در دست نیست، اینکه حتی وقتی سعی کرده‌اند آن‌ها را از هویت‌شان تهی کنند، اینکه حتی وقتی آن گوشه بار با آن آخرین دلار از پول باقی‌مانده‌شان آخرین بطری مشروب را می‌خرند، باز امید دارند که روزهای خوب می‌آید و باز آوازهای رجزگونه می‌خوانند، من این‌ها را از سرخ‌پوست‌ها دوست دارم. آدم‌های سرسختی که در برف با پای برهنه هفت مایل می‌دوند، آدم‌هایی سرسختی که در امید بازیابی هویت ازدست‌رفته‌شان زندگی می‌کنند، آدم‌هایی با پدرهای مستِ بی‌پول، که باز می‌خواهند زنده بمانند..









4.

اینکه رفقایمان هم فهمیده‌اند وضع آنقدر افتضاح است که حالا وادارشان کرده همه‌جا بنشینند و بگویند رهبری هیچ‌کاره است، و خودشان با دست خودشان، رهبری که ایدئولوژی آن‌ها را تغذیه می‌کند یک مقام تشریفاتی بخوانند، دلیل مشخصی جز تناقضاتی که ذات جمهوری اسلامی را تشکیل داده، ندارد.









5.

تازه‌ترین کتابی که می‌خوانم، از کتابخانه حاجی‌بابا برداشتم؛ شب‌های پیشاور. کتاب بسیار قدیمی‌ست و به توصیه یک دوست رغبت کردم تورقش کنم، چون فکر نمی‌کردم برای امروز ما حرفی داشته باشد؛ به هر حال اما، ادله تاریخی برای اثبات یا نفی یک واقعه تغییرناپذیر است و این از تأثیر زمان روی کهنه یا جدید شدن مفاهیم کتاب کاسته. کتاب درباره اثبات حقانیت مذهب تشیع است، و بیانِ بحث‌هایی‌ست که واقعا بین سلطان الواعظین شیرازی و چند نفر از برادرانِ اهل تسنن شهر پیشاور اتفاق افتاده و کتاب شده. حرف اضافه زیاد دارد، حدود هزار صفحه است و می‌شود دویست صفحه مفید از آن در آورد. بعد از کنکور تصمیم دارم با مطالعه و ترجیح‌بندی اولویت منابع و حذف بعضی مأخذهای ارائه‌شده در کتاب به عنوان سند، کتاب را خلاصه کنم و شاید پی‌دی‌افش را بگذارم اینجا. به هر حال اگر حوصله و وقتش را داشتید، کاملش را بخوانید. بد نیست.






6.

روشنفکر ایرانی بحران‌ساز است. تحریک‌کننده است. ماهیتش در تقابل با آنچه خودش سنت می‌پندارد تعریف می‌شود. و من روشنفکر ایرانی نیستم. و پدرم مدام وقتِ اشاره به من، به طعنه روشنفکر ایرانی‌ام می‌خواند. روشنفکری در ایران اصلا از کجا می‌آید که حالا من بخواهم ادایش را در بیاورم.. رها کنید بابا؛ عح.







7.

با بندبند وجودم محتاج یک سفرم.

۰ زمزمه ۱۳ فروردين ۹۷ ، ۱۴:۰۰
ماهان (ف.چ)

من نمی‌توانم جانم را، عمرم را، یا زندگی‌ام را به تو ببخشم؛ اصولا بخشیدن هنگامی معنا می‌یابد که چیزی را که متعلق به خودت است، به‌منت، به دیگری بدهی. حال‌آنکه جان من در تنم آمده تا جان در بوسه‌ها بگذارم و به یاری راهت به صورتت بنشانم و در هر بوسه جانی‌ست؛ این جانِ توست، خدادرمن‌ودیعه‌نهاده؛ پس اینجا، بخشیدن موضوعیت ندارد. مال توست. قدم پیش بگذار و بگیرش.

۰ زمزمه ۱۲ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۴۱
ماهان (ف.چ)

1.

من هیچ‌گاه از تعریفی زیاد خوشحال نشدم، همانقدر که از قضاوت‌های ناعادلانه و اشتباه و فحش‌ها و بدوبیراه‌ها، چراکه من یک شهروند متوسطم و مثل همه آدم‌ها روز خوب و بد دارم، گاهی به تمام جهان آنچنان عمیق خندیده‌ام که شاید گمانِ چندنفری را در راه، نسبت به کلیت انسان‌ها تغییر داده باشم، و گاهی به‌رغم تلاشم برای فروخوردن احساسات، آنچنان در میانه خیابان به پهنای صورت گریسته‌ام و دویده‌ام و به آدم‌ها تنه زده‌ام و عذرخواهی نکرده‌ام، که انگار در جنگی نابرابر خانه و مزرعه‌ام را سوزانده باشند و من را که کوه غیرت و سرسختی‌ام، با تفنگی که روی شقیقه معشوقم گذاشته‌اند به زانو درآورده باشند، و از خانه‌ خودم، از خانه خودم، بیرون انداخته باشند.

آدم‌ها همگی، یکدیگر را بر مبنای مشاهدات محدود قضاوت می‌کنند و صفاتی بسیار کلی به یکدیگر نسبت می‌دهند، حال آنکه انسان موجودی بسیار پیچیده‌تر از آن است که اصلا بخواهد در دوگانه‌هایی مثل مهربان-خشن، درونگرا-برونگرا، خوب-بد، زشت-زیبا، آرام-شلوغ، دسته‌بندی شود؛ پس من یک روز که از یک قضاوت ناعادلانه بسیار ناراحت و خشمگین بودم، با خودم عهد کردم آنچه را که دیگران از من می‌بینند و بر پایه مشاهدات محدود درباره‌ام گمان می‌کنند به رسمیت نشناسم، چراکه من بی‌تعارف خودم را می‌شناسم، و نه آنقدر بدم که هم‌گروهِ بی‌عارم که باعث شدم از گروه ترکش بدهند می‌گوید، و نه آنقدر خوبم که یکی از آن‌ها که دوستم دارد گمان می‌کند.

اما، از شنیدن یک چیز راجع به خودم، بسیار خوشحال شده‌ام، خوشحالی بلندمدتی اندازه یک روز، و نه چندلحظه. و آن چیز این بود که بعضی‌ها راجع به من می‌گویند او در کارش بسیار جدی‌ست. چیزی که این روزها نیستم، چیزی که این روزها بسیار آن را کم دارم، جدیتی که گمش کرده‌ام، جدیتی که در من وجود داشت که باعث می‌شد بی‌توجه به جو استرس‌زا، به تلاشم ایمان داشته باشم و به این سنت خداوند که او محاسبه‌هایش فرق می‌کند، و او لحظه‌ها را نمی‌شمارد و او مفهومی بی‌زمان است که گاهی در میزانش، وزن یک لحظه کسی از وزن یک سال کسی بیشتر است، و من این روزها تمام حواسم پی محاسبه‌هاست، نه محاسبه‌هایی از جنس حق، و نه محاسبه‌ای برای به راه کشیدن خودم و رهاندنِ خودم از خسارت‌ها، که محاسبه‌یی از جنس تبرئه خودم، محاسبه‌یی برای تسلیم شدن زودهنگام، برای توجیه، برای یک جا نشستن. روزگاری آدم‌ها در من جدیتی تمام‌ناشدنی می‌دیدند که باعث می‌شد فریادها و سخت‌گیری‌هایم را به جان بخرند و بخواهند کنارِ من و نه آدم‌های دیگر، کاری را به انجام برسانند؛ جدیتی که باعث می‌شد نگاه از تمام علل و شرایط و اطراف و استرس‌ها و اندوه‌ها برگیرم و هنگامی که بدترین اتفاقات روی سرِ زندگی شخصی‌ام آوار می‌شد به کارم ادامه بدهم و در انتها به پشت سرِ خودم نگاه کنم و باورم نشود این من بودم که این کارها را کردم.


این زیباترین تعریفی‌ست که از زبان دیگران درباره خودم شنیده‌ام و من را بیشتر از چندلحظه، بلندمدت، اندازه یک روز، خوشحال نگه داشته چرا که درون خودم هم می‌دانستم واقعیت دارد: او در کارش آدمی جدی بود.






2.

زن‌دایی‌ام را بسیار دوست دارم. خب، خاله‌های من خودشان آنقدر درگیری در زندگی‌شان دارند، و بعضی‌هایشان شاغل هستند که فرصت پرداختن به زندگی تنها برادرشان را ندارند، اما رفتارهای بد دایی عزیزم که من بسیار دوستش دارم، با مامان‌جون و حاجی‌بابا، باعث شده که ما همگی خشمگین شویم، و البته این به زعم من بیشتر ربط به اخلاق سلطه‌طلب دایی دارد، تا اینکه به همسرش مربوط باشد، با این حال، بعد از ازدواج، او کمترین توجهی را هم که حاجی‌بابای عزیزم -که حالا از انجام کمترین کارهای خودش هم عاجز است- و مامان‌جون داشت، ندارد. خب، من به زن‌دایی‌م می‌گویم یک زنِ باهوشِ باسیاست، و البته می‌دانم بسیار خوش‌قلب است و احتمالا این کارهایش از روی نابلدی‌ست. در تنها روزی که در تعطیلات خانه نبودم و رفته بودیم قم، نشسته بودم کنار دایی، و داشتم می‌گفتم کار حالایت را رها کن و از حقوقش گلایه می‌کردم و می‌پرسیدم چطور دارد با این حقوق زندگی می‌کند؛ که مریم گفت ببین فاطمه، وحید می‌خواست شیفت دوم بره، من گفتم چه فایده که تو همه‌ش نباشی؟ بذار من یه کلاس بیشتر بردارم که هردو با هم خونه باشیم. معامله خوبی نکردم؟ خب، لحنش خیلی تصنعی بود، من فهمیدم که او درواقع با من صحبت نمی‌کند، بلکه جلوی همسرش می‌خواهد بدون اینکه غرورش را بشکند یا بی‌اینکه منت درآمدی را که به خانه می‌آورد روی سر همسرش بگذارد، یا اصلا مسئله پول را مطرح کند، به شخص سومی که من باشم، جلوی همسرش به شکلی خیلی ظریف ابراز علاقه کند، و البته ابراز علاقه‌ای سیاست‌مدارانه، که یعنی من هم کنار تو دارم برای این زندگی تلاش می‌کنم، چون دوست دارم تو بیشتر کنارم باشی، و یا حتی اگر این را نخواهم، وانمود می‌کنم که دوست دارم تو بیشتر کنارم باشی.

مامان همیشه به من می‌گوید تو زنِ بی‌سیاستی خواهی بود. خب، تقریبا هرکس پدرم را بشناسد می‌داند زندگی ما چهارنفر امروز زیر یک سقف، فقط و فقط و فقط، مرهون ازخودگذشتگی و سیاستِ مادرم است، که البته زود شکسته شدنش را هم به دنبال داشته و بی‌هزینه نبوده؛ اما، من همیشه در جواب مادرم می‌گویم زندگی عرصه سیاست نیست، مگر جایی که برای حفظش، اگر لزومی برای حفظش وجود داشته باشد، مجبور به آن باشی. اتفاقا سیاست، مخصوصا در حوزه عملیات روانی، چیزی‌ست که از پدرم به من ارث رسیده، اما من همیشه همانم که می‌دانم منطق چه می‌گوید، و می‌دانم استنباط منطقی چیست، اما به حرف قلبم گوش می‌دهم؛ گرچه تا امروز همیشه پشیمان شده‌ام.






3.

فرزانه دیشب هویچ‌ و فالوده‌به‌دست آمد اینجا. پرسیده بود از وسایل هویچ‌پلو چی ندارید؟ گفته بودم هویچ. و البته بعد از اینکه آمدم خانه و فریزر را باز کردم که مرغ بیرون بیاورم، دیدم هویچ فریزشده خلالی آماده هم داشته‌ایم.

شب، می‌خواستم مثل همیشه روی کاناپه بخوابم، که وحشتِ این چندروز تنهایی بالاخره باعث شد بروم توی اتاقم و بچسبم به فرزانه که داشت قرآن گوش می‌داد، و از او بخواهم کار هرشبِ مادرم را انجام بدهد و دست ببرد توی موهام و نوازشم کند. این شدت از لمسی بودنِ من، یک ویژگی آزاردهنده‌ست، و اینکه مامان که یکی از معدود افرادی‌ست که من اجازه می‌دهم لمسم کند یا دوست دارم لمسش کنم، به شدت از بغل کردن و نوازش کردن متنفر است، یک موضوع آزاردهنده دیگر. به‌هرحال، شب کنار فرزانه خوابم برد، و تقریبا تا ساعت هفتِ صبح، بین خواب و بیداری بودم. خواب‌های آشفته می‌دیدم و می‌دانستم خستگی این خوابیدن خودش با چندساعت خوابِ دیگر در می‌رود، می‌خواستم بنشینم و عاجزانه مثل یک بچه از این بدخوابی گریه کنم، آنقدر گریه کنم که از خستگی گریه به خوابِ مرگ فروبروم و هیچی نبینم. از چیزهایی که توی خواب می‌بینم خسته‌ام، چیزهایی که لزوما کابوس نیستند، وقایع آشفته‌ای هستند که در هزارتوی یکدیگر اتفاق می‌افتند و عجز من در خواب از متصل کردنِ آن‌ها به هم، و ناتوانی ذهنِ منطقی‌ام از نتیجه‌گیری از اتفاقات آشفته، من را تا حد مرگ و خودزنی به هم می‌ریزد. بیدار شدم و دیدم فرزانه نیست، وقتی برگشت گفتم خود خدا هم راضی نیست این وقت شب باهاش راز و نیاز کنی، و پشتم را به او کردم و سعی کردم باز بخوابم، که اذان گوشی‌ش مانع شد. بلند شدم، نماز خواندم و دوباره در سعیی بی‌نتیجه برای خوابیدن دست و پا زدم و فرزانه همچنان تا طلوع مشغول نافله و این‌ها بود.

بعضی‌ها با لذتی وصف‌ناشدنی نماز می‌خوانند و از آن انرژی می‌گیرند. یک چیزی از نماز توی مدرسه به ما یاد داده‌اند که آن را در ذهنِ ما تبدیل به یک موضوعِ تکراری کرد که آخوندهای نافهم در منبرها همیشه به آن سفارش می‌کنند. چیزی که چند هفته است ذهنم را مشغول کرده، این است که چطور می‌شود بار تکرار را از روی آیات و روایاتی که آخوندها و مدرسه‌ها آن‌ها را با فهم ناچیز خود به اضمحلال کشیده‌‌اند برداشت؟ روزهایی، قرآنی که نرگس به من داده و همراهِ همیشگی‌ام است و به خاطر ترجمه‌ مفهومی‌اش که کمی مفصل‌تر از ترجمه‌های دیگر است، و کوچکی و خوش‌دستی‎اش، و صفحاتش که نشان هایلایترهایم رویشان است و صفحاتی که معلوم می‌کند کجاها بسیار بدحال یا خوشحال بوده‌ام که آنقدر به‌شدت گریسته‌ام، بسیار دوستش دارم، باز می‌کنم، و وقتی آیات را می‌خوانم، کلمات جور دیگری در نظرم جلوه می‌کنند، و من یک لایه عمیق‌تر آیه را تماشا می‌کنم، آیه ظهور می‌یابد، تشکل می‌یابد، و از بند تکرارِ منبرها رها می‌شود و من چیزی شگفت‌انگیز در آن می‌بینم که قلبم را زیر و رو می‌کند. مفاهیمی شبیه صبر، شبیه عمل صالح، شبیه عذاب، شبیه آتش، شبیه پاداش و بهشت و خداوند و یاری خداوند و فرشتگان و جهان وحی و الهام؛ هیچ‌کدام دیگر آن چیزهای تکراری نیستند.

یک جایی در زندگی هست که باید بین دین و اخلاق، دین و علم، دین و جهان، دین و واقعیت، دین و ایده‌پردازی، دین و مدرنیته، یکی را انتخاب کنی، چون سازوکار جهان آنقدر پیچیده‌ست که گاهی دین را که عین اخلاق است در مقابل اخلاق قرار می‌دهد، دین را که عین علم است، در مقابل علم، دین را که درست‌ترین نسبت‌ها را برای رابطه انسان و جهان معین می‌کند در مقابل جهان، دین را که عین واقعیت و ایده است در مقابل واقعیت و ایده، و دین را که عین پیشرفت پابه‌پای پیشرفت پیچ‌وخمِ روح انسان است، مقابل مدرنیته قرار می‌دهد، و من، گمانم، تصمیم گرفته‌ام به دلایلی که فعلا فقط برای خودم کافی هستند، به وحی ایمان داشته باشم و به جهان غیب ایمان داشته باشم و تصمیم گرفته‌ام زندگی‌ام را آنگونه بنا کنم که کسی بنا می‌کند که می‌پندارد خدایی هست، نه به آن خاطر که وقتی خدایی باشد می‌توانی بار خودت را، بار انسان را، بار ابدی انسان را روی دوشِ بی‌نهایتی دیگر بیندازی، و نه به آن سبب که بخواهم به خدای نادیده پناه ببرم و سختی‌های این دنیای زندان‌گونه را با او قسمت کنم، نه به آن خاطر که خدایی را بیافرینم تا به آن تکیه کنم، نه، چون احساس می‌کنم در هفتادسال زندگی در این دنیا، ناتمام و گنگ و خالی‌ام.

از مهم‌ترین کارهایم بعدِ رهایی از زندان، این خواهد بود: تحقیق در مفاهیم، مطالعه دین، و رهاندن مفاهیمِ بنیادی از زنجیر تکرارِ این حکومتِ وارفته، با این حوزه احمقانه فشل.







4.

من لاف زیاد زده‌ام. لاف لاقیدی، لافِ بی‌قیدی، لافِ خوش نبودن به خیال بهشت و نترسیدن از جهنم. مهم نیست که خداوند هنوز استخوان‌های مرا نشکسته، که بفهمم جهنم چیست، پس این‌ها حرف‌های امتحان‌پس‌نداده‌ای هستند که ما در قاموس خود، آن‌ها را لاف نام نهاده‌ایم؛ اما، آنچه من را می‌ترساند، نظام جزا و پاداش نیست، آنچه من را می‌ترساند هدر رفتنِ استعدادهای روییدن خودم و دیگران است. آنچه من را می‌ترساند این است که اگر کسی می‌تواند با دو دقیقه کمتر خوابیدن، با نگاهی به آدم کناری توی تاکسی، یا با نوشتنِ یک جمله پای تخته، معادلات زندگی کسی را تغییر بدهد، و دو دقیقه بیشتر بخوابد و توی تاکسی عبوس و درخودفرورفته موسیقی گوش کند و پای تخته هیچ ننویسد و مانع هبوطِ لحظه‌های عجیب درون آدم‌ها بشود، چگونه می‌تواند بارِ این کارهای کوچکِ نکرده را از روی دوش خودش بردارد؟ آدمِ محدودِ نادان، جز پناه بردن به وجودی دانا، برای گرفتارِ این کارهای نکرده نشدن، چه چاره‌ای دارد؟


زندگی من سرتاسر نشأت‌گرفته از تأثیرهای جزئی‌ست. خیلی قبل‌تر، به علی اللهیاری می‌گفتم، من تنها کسی هستم در این جهان که می‌توانم مدت‌ها با خنده همراهِ اشک، راجع به تأثیر لحظه‌های خیلی‌خیلی کوچک در زندگی‌ام توضیح بدهم، که همه را به فکر وادارد.

این روزهای بی‌کلمگی، وقت‌های بیکاری می‌نشینم با خودم فکر می‌کنم به لحظه‌های کوچکی که از دست داده‌ام، و به همه لحظه‌هایی که هزاران معلم در مدرسه‌ها از دست می‌دهند، که اگر درست استفاده می‌شد، شاید تصمیمِ بزرگِ یک دانش‌آموز را در یک لحظه بسیار حساس، کاملا تغییر می‌داد، به این فکر می‌کنم بی‌آنکه بدانم خدایی تمام این نقشه را از بالا تماشا می‌کند و می‌چیند، به دوش کشیدنِ بارِ این زندگی، با این هیکلِ محدود انسانی، چقدر دشوارتر بود. به این فکر می‌کنم که به‌رغم تمام تجاوزهایم از حدود الهی، با اینکه مدت‌هاست سعی کرده‌ام خداوند را بفهمم و چون نتوانسته‌ام، عصبانی و عصیان‌گر پا به زمین کوبیده‌ام و درحالی که پره‌های بینی‌م از خشم و هوا پروخالی می‌شد رو برگردانده‌ام، امروز، در این لحظه، چقدر محتاجم رو به آن وجود نامتناهی برگردانم، زانو بزنم و از او برای بودنش، برای تماشای من و زندگی‌ام، برای فرازِ یا من لایشغله سمع عن سمع، برای اینکه حتی در رها کردنِ من در طغیانِ خودم، از رویش‌ها و شکفتن‌های لحظه‌ای‌ام چشم نپوشیده، برای اینکه در تماشایم پلک نمی‌زند، از او تشکر کنم؛ که اگر نبود، به دوش کشیدنِ بارِ این زندگی برای انسانِ محدودِ خسته‌ی تنها، چقدر سخت‌تر می‌شد. و عقل را به کناری بیندازم، و بعد از مدت‌ها از دوردستِ شهرِ ناکجاآباد خودم، سمتِ او بدوم، و خستگی و محاسبه‌های طاقت‌فرسا و ترس‌ها و محدودیت‌هایم را، درون او، درون خودش، برای چند لحظه‌ای واگذارم..






5.

تماشا؛ فعلی عمیق‌تر از دیدن؛ چیزی را با تمام جزئیاتش، با تمام نسبت‌هایش، آنگونه واکاویدن، که بتوانی حرکتِ بعدی را حدس بزنی. که چیزی را به‌رغم پیچیدگی، با تمام ابعاد بشناسی.

تماشا.. چیزی را از عمقِ آن چیز، دیدن؛ آنگونه که آن چیز، خود ندیده باشد..

۳ زمزمه ۰۸ فروردين ۹۷ ، ۱۸:۰۴
ماهان (ف.چ)

لم می‌دهم پشتِ میزِ مهدی. روی میزش طاعونِ کاموست. نصفه رهایش کرده‌ام. بیگانه را هم. سقوط را هم. آن روز از پشتِ تلفن داشت دوره‌های فکری کامو را برایم توضیح می‌داد. گذاشتم توضیحاتش تمام شود، عاشق این اظهار فضل‌های مهدی‌ام. بچه‌ای که با دوسال تفاوت، کنار هم بزرگ شده‌ایم و من هنوز آزارش می‌دهم که زن بگیری عکس‌های بچگی‌مان را با پول کلان به‌ت می‌فروشم آقای دکتر بعدازین. بچگی‌هاش شبیه زردانبوست. موهای زرد، صورت زرد، چشم‌های زرد، توی نور زردِ خورشید قم، و توی عکس‌هایمان معمولا خوشه انگور توی دست‌هایمان داریم. میوه موردعلاقه مامان. گفتم می‌دانم. پشت تلفن گفتم. بعد گفتم خیلی‌ها اینگونه‌اند. می‌خواستم چنین گفت زرتشت نیچه را مثال بزنم، که خیلی‌ها می‌گویند نشانِ زوال عقل نیچه‌ست، اما یونگ خیلی هنرمندانه کتاب را تفسیر کرده. اسم کتاب را یادم نمی‌آمد، گفتم اون کتاب نیچه اسمش چی بود؟ انگار سیم مغزهایمان به هم وصل باشد با ته‌لحن پرسشی گفت چنین گفت زرتشت؟ گفتم آره، توضیح دادم. گفتم با این پنجره‌ها رتبه‌ت از دو بیشتر بشه ظلمه. خندید، وسط آن تخته دارت را نشانه گرفت، اما نخورد به‌ش. دور تخته دارت سوزنی پرِ جای سوزن دارت‌ها بود، گفتم خاله دعوات نمی‌کنه دیوارو خراب کردی؟ گفت چرا، و بعدی را زد. علی گفت نمی‌زنی؟ گفتم بلد نیستم. گفت بلد بودن نمی‌خواد که، حال میده. گفتم دوست ندارم کاریو که بلد نیستم انجام بدم. حافظ‌نامه‌م توی کتاب‌خانه‌ش بود. آمد طعنه بعدی را بزند به خاطر اینکه فراموش کرده‌ام کتاب‌هایم را برایش بیاورم، که کتاب موردنظرش را توی کتابخانه‌ش دیدم. گفتم ئه! اینکه دست خودته! اومدنی اییینهمه دنبالش گشتم نبود! کفری شدم که اینهمه طعنه زده و کتابم هم تازه دستش بوده. صبا گفت مهدی بالائه؟ گفتم فکر کنم رفت خونه‌شون. برای چی؟ گفت بیاد یه قهوه درست کنه یه ذره بیام رو فرم. می‎خواست برود خانه دایی نامزدش عیددیدنی؛ دوران برزخِ عقد. گفتم گمونم رفته باشه خونه‌شون. قبل اینکه من بیایم زیرزمین، مهدی بالا، خانه دایی، داشت دومین پیاله بستنی‌ش را می‌خورد. دایی بستنی را آورده بود برای من که داشتم ظرف‌های مهمانی ناهار را می‌شستم، من ظرف‌ها را تمام کرده بودم، بستنی را بُرده بودم بالا دوباره، مهدی و علی خوردند. گفتم رفته خونه‌شون گمونم. خانه‌شان کوچه روبرویی خانه حاج‌باباست. مهدی گفت دایی قارچ‌ها رو نرسونده به سفره غارت می‌کنه. خندیدم. گفتم خاله کاش این قارچا بیشتر بود، خیلی خوشمزه‌س. خاله گفت بیا این قرمه‌سبزی‌ها رو بکش. زندایی گفت چقد روغن روشه. گفتم هنوز مونده، کاسه‌ها تموم شد، بازم بکشم یا نه؟ خاله تأکید کرد که آره، آره. دوتا کاسه دیگر از توی کابینت درآورد. گفتم ببر اینا رو دیگه. مهدی ایستاده بود بالای سرم. گفت با بعدی می‌برم. گفتم زهرا! یکم سرعت بده. گفت از بالا دستور رسیده نازک و ظریف بریزم برنج زعفرونیارو. خودم شروع کردم برنج‌ها را تزیین کردن. خاله گفت فاطمه آجیل چرا نمی‌خوری؟ گفتم والا میل ندارم. گفت هما رو بذار رو زمین، خوابیده، پات درد می‌گیره. گفتم نه. خوبه. نفس‌هایش می‌خورد به مچ پاهام. بالاپایین‌شدن تنش را حس می‌کردم. نشسته بودم روبروی جمع، دور، آخرهای سالن پذیرایی، اما روبروی جمع. هی هما را نگاه می‌کردم گریه‌ام می‌آمد. چشم‌هاش بسته بود. توی دلم گفتم عزیزم! تو چی می‌فهمی الان؟ هرچقدر هم درد بگیری، بعدها یادت نمی‌آید. اذیت می‌شوی این‌دست آن‌دستت می‌کنند، اما آخر یادت نمی‌آید. چه می‌دانی چه دنیایی انتظارت را می‌کشد؟ چه می‌دانی چه روزهای غریبی را باید تجربه کنی؟ چه می‌دانی چقدر تنهایی قرار است روی شانه‌هایت سنگینی کند، چقدر اجبار، چقدر امانت. و اشک‌هایم می‌ریخت. ثنا گفت من می‌خوام یه ذره سوپ بخورم. گفتم سوپ‌خوری نیست. بلند شدم برایش آوردم. خاله گفت ده بار بلندت کردیم از سر سفره. گرسنه‌ت بود. گفتم نمی‌دونم چرا تا نشستم سر سفره سیر شدم. به آن یکی خاله گفتم مرغش خیلی خوشمزه بود خاله. قرمه‌سبزی هم نخوردم. گفت تو چی دوست داری پس؟ نه مرغ دوست داری، نه قرمه‌سبزی. گفتم هویچ‌پلو. گفت خاله نمی‌تونستم برای اینهمه آدم هویچ‌پلو درست کنم که. گفتم می‌دونم. تابستون میام می‌مونم اینجا، هویچ‌پلو می‌خورم. تا تابستان چقدر راه مانده. نه، خیلی هم نمانده. نزدیک است. همین‌جاست. تا آخرین سیب از زیرین‌ترین شاخه درخت بسرخد؛ تا یک بچه شش‌ماهه دنیا بیاید. تا هما بتواند تنهایی بنشیند. تا من کنکور بدهم. تا علی آزمون تیزهوشان بدهد. تا مهدی طاعون و خشم و هیاهو و آناکارنینا را تمام کند. من آنارکارنینا را نصفه خواندم. جنگ و صلح را هم. خشم و هیاهو را هم. صدسال تنهایی را هم. گفتم من کلاسیک‌خون خوبی نیستم کلا. پشتِ کتاب‌هاش به دیوار کتاب‌خانه‌ش عکس موسی صدر بود. جوجه‌روشنفکرِ دوستدارِ موسی صدر! گفتم دوسش داری؟ گفت آره. گفتم می‌دونستی اون موقع‌ها چقدر تکفیر شده؟ مثل استاد صفایی. استاد صفایی رو می‌شناسی؟ گفت نه. گفتم همون که اون روز تو ایستگاه قطار حرفشو باهات زدم! یادش نیامد. تابستان بود؟ کی بود؟ داشتم با قطار برمی‌گشتم تهران. توی دلم گفتم هرکس می‌فهمد تنهاست. بی‌گروه است. گفت حالا که می‌بینی انقدر گلدون دوست دارم، دفعه بعدی گلدون‌به‌دست بیا. گفتم اگه بتونم بیارم از تهران. گفت بیا از قم بخر. گفتم کاکتوس دوست نداری؟ گفت نه. کاکتوس چیه بابا! گفتم بی‌سلیقه! کاکتوسای مامانمو ندیدی؟ گفت نه. دیده بود. یادش نمی‌آمد. داشتم می‌رفتم سمت ایستگاه قطار. زیاد با خانه حاج‌بابا فاصله ندارد. مهدی امتحانش را داده بود داشت برمی‌گشت. دیدمش توی راه. کوله سنگینم را گرفت، بُرد. اشتباه برنامه قطار را دیده بودم. یک ساعت و نیم معطلی داشت. مانده بودم بین برگشتن به خانه و منتظر ماندن توی راه آهن. نشستیم حرف زدیم درباره جوجه‌مارکسیست‌های مدرسه‌شان، توی دلِ قم. قطار آمد، من رفتم، تا لحظه آخر خودش هم دودل بود که با همان لباس فرم تیمارستانی مدرسه، با من بیاید تهران یا نه. نیامد. تنها رفتم. کی بود؟ چقدر دور به نظر می‌رسد. تابستان.. تابستانِ گذشته‌ای که امروز نبوده. که خیلی مانده بوده به دوم فروردینِ نودوهفت. صبا گفت به نظرت بد نیست آستین شومیز از کت زده بیرون؟ گفتم نه، مدلش اینطوریه دیگه، من دیدم از اینا. گفت شلوار چی بپوشم؟ گفتم جین بپوش. گفت با این تیپ خانومی جین می‌پوشن آخه؟ گفتم اون شلوار راه‌راه پارچه‌ایه رو بپوش. گفت آخ، راست می‌گیا. گشت گشت گشت، پیدا کرد، پوشید، گفت خوب نیست. گفتم آره، خوب نیست. کفش پاشنه‌بلند سبز آورد. گفتم سبز؟ گفت آره، اصلا بدم میاد از ست کردن. گفتم قشنگه. نگاهم کرد. خندید. گفت این موها چقد میاد بهت. گفتم همینجوری میام عروسیت. با کت‌شلوار. توی مراسم عقدش اتفاقا یک کت‌شلوار مشکی پوشیده بودم، یک لحظه رفتم پشت سرِ دوست صمیمی‌ش، از بچگی‌هایم را دیده بود. برگشت، تقریبا تا مرز سکته رفت. گفت فکر کردم دوماد اومده. گفتم پول اضافه داری بده به من، می‌خوام جمع کنم برای جهازم. سر صبحانه. مامان لبش را گزید، با چشم اشاره کرد به حاج‌بابا، خاله صبا و خاله هانیه و مامان‌جون نمی‌توانستند جلوی خنده‌شان را بگیرند. دایی کنارم سرخ شده بود. مامان به کسی پشت تلفن گفت فکر کردی آدم یه‌دونه دخترو شوهر میده؟ اینو نگه داشتم برای پیری خودم. نگاهم را از مامان برداشتم، شانه بالا انداختم و رو به جمع گفتم ولی من می‌خوام شوهر کنم. صبا آنقدر خندید که سرخ شد. زهرا با چشم‌های گشاد گفت خب‌خب، بگو ببینم کیا هستن؟ گفتم هزاربار بهت گفتم اول کاسه بشقابارو بشور، بعد قاشق چنگالارو. گفت ببخشید. یادم رفت. گفتم آشنائن دیگه. گفت هفت فروردین عروسی دوستمه، منم میرم. یادم افتاد هفت فروردین آزمون دارم. خاله گفت ناخونک نزن انقدر سیب‌زمینیا رو. مامان صدا زد بیا عیدو تبریک بگو به عمه. داشتم از آشپزخانه زیرزمین می‌رفتم آنجا که مامان نشسته بود، گفتم دخترعمه‌م دوسال کوچیک‌تره از خودم، عقد کرده. چشم‌های صبا گشاد شد، گفت جدی؟ گفتم سلام عمه، سال نوتون مبارک! کدام سال نو؟ کدام عید؟ بوی هیچی نمی‌آید. امروز هم مثل دیروز، مثل زمستان، تابستان. جز اینکه یک نسیم خنکی می‌آید دست می‌گذارد بغل شقیقه‌هات و خوشی می‌ریزد توی جانت. هما داشت قهقهه می‌زد. به خاله وجیهه گفتم رقصیدن یاد گرفته‌م، از اول تا آخر عروسی صبا برقصم. دوتا حرکت ناقص کردم، علی گفت از کتابات خجالت بکش. مزایای برادر فلسفی‌ست، فقط راجع به انتخاب بین دین و اخلاق فکر می‌کند. از مزایای خانه خالی هم این است که فاصله بین آشپزخانه و اتاقت را در طول سالن پذیرایی، با حرکات موزونی که بلد نیستی طی می‌کنی. گرسنه‌م. نگاه می‌کنم به غذاهای فریزشده، رغبت نمی‌کنم به هیچ‌کدام. می‌روم از کابینت یک تن برمی‌دارم، می‌گذارم روی اپن، یکمی نگاهش می‌کنم و منصرف می‌شوم. یک تکه از نان لواشی را که ظهر گذاشتم خشک بشود می‌گذارم توی دهنم. سومین لیوان امروز قهوه‌ام را سر می‌کشم و یک قطره اشک از گوشه چشمم می‌چکد می‌افتد روی زمین. ویس می‌فرستم برایش که بدسلیقه‌ی بی‌سلیقه، آلبوم دال خیلی هم خوب بود. صدایم را می‌برم بالا و تقریبا دعوا می‌کنم و فحش می‌دهم که دلسردم کرده برای شنیدنش. ایموجی می‌گذارد، همان که قلب از چشم‌هایش زده بیرون. چندتا. می‌نویسد بازم ویس بده بهم توهین کن. دوباره یک عالمه از همان ایموجی. وسط چک‌چک اشکم قهقهه می‌زنم. لیوان قهوه‌ام را می‌گیرم دستم، آرام با سر پایین می‌خزم توی اتاق. در را می‌بندم. مکث؛ در را باز می‌کنم. کسی نیست. برق را خاموش کرده‌ام، علی را صدا می‌کنم که بیا یه لحظه. می‌گوید نمیام. چنددقیقه بعد در اتاقم باز می‌شود، می‌گوید چیکار داری؟ می‌گویم اگه نگرانیت درسه، برو سفر. رفرش میشی. می‌گوید باشه. میرم. دم در آخرین لحظه که دارم زیپ کوله پر از کتابش را می‌بندم، می‌گوید توئم بیا. شبا می‌ترسیا. می‌گویم نه. گرسنگی دست‌هایم را به لرزه انداخته. این ادکلن جدیدم بوی لوکسی می‌دهد. به قصد علی خریدم، خودم خوشم آمد. به من می‌گفت بوی لوکسی می‌دی. سرتاپایم را نگاه کردم، از یک میلیون شاید کمی تجاوز می‌کرد تازه با محاسبه ساعتم که آن هم کادوی مامان بود. خندیده بودم. با رفقایم رویِ روئم. می‌گویند بیا برویم فلان‌جا، می‌گویم پول ندارم. او اما این را دیده بود که اضافه‌تر می‌گذارم روی میز رستوران، همان لحظه اما همان پول ریال آخر پولم بوده. ماه پیش تقریبا کل پول‌توجیبی‌ام را دادم ادکلن خریدم برای یکی از دوستانم، و مدام نگران بودم که با خودش فکر کند عجب چیز دم‌دستی ارزانی؛ خب او می‌رفت بلو دی چنل می‌خرید.. دست بردم توی هوا چنگ زدم و این فکرها را پراندم و سرعتم را بیشتر کردم. یک نفر تا کمر رفته بود توی سطل زباله. چرخیدم، گفتم خوبه؟ گفت خیلی. فقط بلنده. فروشنده گفت اینارو همه صدونود می‌گیرن، اونا قدشون بلنده. گفتم مامان این یکی رو هم بردارم؟ گفت ماه دیگه. الان نه. نفسم را با حرص دادم بیرون، که من که به ندرت از چیزی خوشم می‌آید، حالا دویست‌سیصدتومن چیست که به خاطرش باید یک ماه دیگر صبر کنم؟ دست کشیدم روی خط‌های جین و اخم کردم. گفت این پول یک ماه زندگی یک خانواده‌ست. گفتم به من چه؟ گفت شعار علی‌واری‌ت کجا رفته؟ گفتم من تا ده سال دیگر عمرا وقت و حوصله‌اش را داشته باشم که بیایم خرید. گفت بهانه‌ست، بهانه‌شناس! گفتم امیدوارم دیر زانو بندازه. فروشنده داد زد عمرا زانو نمی‌ندازه! گفتم زانو که حتما می‌ندازه.. زیر لبم گفتم. ملیکا گفت تو هم فقط از پشت صفحه وبلاگت مسلمونی. گفتم من اصلا مسلمون نیستم. دست فاطمه را دیدم که مقنعه‌ام را کشید جلو، استاد پرسید خانوم فلانی، بیا اینو حل کن ببینم! رفتم پای تخته، حل کردم، گفتم استاد زیادی آسون بود. گفت نه، خوب بود، برو بشین. فاطمه وسط حرفم با استاد دست برد موهایم را داد تو. حرفم را قطع کردم، نگاه از چشم استاد گرفتم، چشم‌هایم را از عمق صحنه برداشتم و دوختم به دست فاطمه. دستش رفت کنار و من صورت استاد را دیدم. گفت به نظرم تو فعلا سواد اینکارو نداری. گفتم باشه. خدافظ. چندوقت بعد همکلاسی شدیم. یک تابستانِ تمام تحملش کردم. گفت من کل کتاب‌های شهید مطهری رو خوندم. تو چی؟ خنده‌ام گرفت.. مهدی گفت فاطمه زودزودزود پاچه‌هاتو بزن بالا برو ظرفارو بشور. ظرف‌ها انقدر زیاد بودند که مجبور شدیم بگذاریمشان توی حمام. گفتم چجوری پاچه بزنم بالا جلوی اینهمه آدم؟ عمو یوسف گفت اینا کار خودمه. هیچکس دست نزنه. خوشحال شدم که راحت شده‌ام از دست ظرف‌ها. تا آنجا که یادم هست ظرف شام تمام مهمانی‌های دو سال گذشته خانواده را من و زهرا شسته بودیم. خاله هانیه گفت حالا اگه زری بود، من زودتر می‌رفتم کمکش چون فاطمه هیچ کاری نمی‌کنه. ولی فضه؟ آقایوسف خودش اندازه شیش نفر کمک می‌کنه. من نگاه کردم به هما، اشک توی چشمم بود. عمومحمد گفت خب درس داره. بابا گفت درسم نمی‌خونه. اشک‌هایم ریخت. نگاه کردم به چشم‌های نازِ بسته‌ی هما. گفت چقدر آفتاب‌پرستی تو. برای مقبولیت پیشِ کی این حرفارو می‌زنی؟ ارزششو داره؟ گفت چطور وقتی عاشقِ فلانی شدی از این حرفا نمی‌زدی؟! گفت چقدر ماهی تو. گفت تو یه بهونه‌گیر بیشتر نیستی. گفت تنبل. گفت چقدر کار می‌کنی؟! یکم بخواب قبل از نابود شدن! گفت این رهبرتون هم که چندوقته داره خارج می‌زنه! گفت تو رو چه به اینکه از خمینی حرف بزنی؟ گفت عوض شدی.. گفت محکم موندی. مثل قبل. گفت چقدر همیشه پول نداری تو! گفت بوی لوکسی می‌دی. گفتم اصلش چقده؟ گفت سیصدوهفتادوپنج. صد تومن نقد دادم. گفت ژست علی‌واری‌ت کجا رفته؟ گفت برام یه سناریو می‌نویسی؟ گفتم کشیده‌م کنار دیگه.. حوصله‌ش نیست. گفت دروغ‌گو! گفت تو خیلی رو و صادقی. ضربه می‌خوری. گفت چقدر تو پاکی. میشه دعا کنی برام؟ گفت چندوقت دیگه مرتد میشی. گفت تو خیابون بلند نخند. گفت بابا پسرا هم آدمن، این چه طرز رفتاره باهاشون؟ گفت خجالت نمی‌کشی انقدر راحتی با پسرا؟ گفت چقدر منزوی هستی. گفت تو یکی از سوشال‌ترین آدمایی هستی که به عمرم دیدم. گفت کلاسش بالاست با ما حرف نمی‌زنه. گفت انقدر با همه نگرد بابا، شأن و شخصیتت خدشه‌دار میشه. خندیدم. گفتم صبا چقدر ادکلن داری. خوش به حالت. گفت این دوتا رو از حراجی فروشگاه شوهر دوستم خریدم. نصف قیمت. این ششصد، اون یکی سیصد. پول نداشتم وگرنه چندتای دیگه هم بود که می‌خواستم بخرم. نگاه کردم به خروار لباس‌هاش که چندتا جدید بهشان اضافه شده بود، توی زیرزمینِ تاریکِ شلوغِ خانه حاج‌بابا، توی یک خانه قدیمی، پایین‌شهر قم. سکوت کردم. محمد گفت اردیبهشت میای کنسرت اینائودی؟ گفتم پول کم دارم. ترجیح میدم کتاب بخرم. گفت من می‌گیرم برات. گفتم غلط می‌کنی. گفت من می‌گیرم. گفتم بگیر. من نمیام. گفت آره. گفتم میشه بدید بهم؟ داستان را گذاشت روی پیشخوان. ده تومن گذاشتم همان‌جا و منتظر شدم بعد رد کردن باقی مشتری‌ها، دو تومن بقیه‌ش را بدهد. مجله را برداشتم، روی جلدش را نگاه کردم، دیدم نوشته دوازده تومن. گفتم دوازده تومن؟! گفت ویژه‌نامه‌شه دیگه. یک پنجی دیگر گذاشتم روی پیشخوان. آمد جلوم. گفتم ممنون، نمی‌خوام. رد که شدم روبروی گنبد فیروزه‌ای اشکم ریخت. بابا ماشین را نگه داشته بود که یک ساعته برویم برگردیم. خودش هم مانده بود توی ماشین چون جای پارک نبود، باید هی جابه‌جاش می‌کرد. کیف و همه‌چیزم توی ماشین بود.. گفت چقدر بی‌رحمی تو. رد شدم. گفت قبلنا میومدی جمکران یه حالی داشتی. چی شده الان؟ روشنفکر شدی؟ باد می‌آمد. هما را بغل کردم چسباندم به خودم، بالاپایین‌رفتنِ شکمش را روی کتفم احساس می‌کردم. اشکم ریخت. توی گوشش گفتم یعنی تو می‌بینی‌ش؟ صورتم را مالیدم به صورتش. بلندبلند صدا زد فاطمه! فاطمه! فاطمه‌ی کوچک با تمام توان دوید و نرسید و جیغ کشید. خودش رسیده بود انتهای حیاط جمکران، که زمین از زیر پایش کشیده شد و محکم خورد زمین. زود بلند شد اما، انگارنه‌انگار. تخس بود. نشستم. یک دختروپسر دست توی دست هم از روبرویم گذشتند. خیلی بچه بودند برای ازدواج. شلوار پسر تنگ و کوتاه و زشت بود و قوزک پاش پیدا، می‌خواستم بگویم شما جای خواهر مایی. پشت‌بندش پسرِ خوش‌قامتِ خوش‌قیافه‌ای را دیدم که یا نقاش بود یا معمار یا خطاط. رو به گنبد فیروزه‌ای داشت چیزهایی را زمزمه می‌کرد. پشت‌بندش سه‌تا خانوم را دیدم که یکی‌شان می‌خواست از دوتای دیگر عکس بگیرد و نمی‌دانست کدام دکمه را باید بزند روی دوربین گوشی. گفت قبلا اینجا میومدی زارزار گریه می‌کردی. چی شده الان؟ گفت حافظم اینجوری که شاملو رو از بری، حفظی؟ یا به کلاست نمی‌خوره؟ گفت تو فرشته‌ای. فرشته‌ها نمی‌بینن بال‌های خودشونو. گفت تو اون چیزی که فکر می‌کردم نبودی. گفت چقدر روشنی فاطمه. گفت باعثِ چقدر چیزهای خوب قراره بشی، من می‌بینم! گفت دیدی از توئم برمیاد اینهمه کثافت بودن؟ هما نگاه کرد توی چشم‌هام. اشکم ریخت. گفتم یعنی دیدنش به تو می‌رسه؟ ایستادم روبروی گنبد فیروزه‌ای، گفتم واقعا هستی؟ واقعا می‌شنوی صدامو؟ من دیگه هیچی ازت نمی‌خوام. هیــــــچچچچچـــی.. انقدر خواستم و نشده که دیگه هیچی نمی‌خوام. گفت وسط این بیابون چیکار می‌کنی؟ گفتم فردا برمی‌گردم وسط دودودم شهر خاکستری خودم. خودم می‌دوئم دنبال کارام. قوی میشم. بزرگ میشم. به خواسته‌هام می‌رسم. دیگه از هیچکس خواهش نمی‌کنم. دیگه هیچکس رو نمی‌شناسم. هما زل زد توی چشم‌هام. توی دلم گفتم تو چه می‌دانی چه لحظه‌های غریبی هست توی زندگی که حتی به وجود او هم شک می‌کنی! گفتم تو چه می‌دانی زندگی قرار است به کجا بکشاندت که حتی در وجود او هم اگر بیاوری. اشک‌هایم شروع کرد به باریدن. گفت چه‌ت شد؟ فردا برمی‌گردی شهر خاکستری خودت! توی دلم ذکر گرفتم که ببخشید اگر آوردم توی بودنت.. نشستم. افتادم. گفتم من نمی‌توانم به هیچکس اثبات کنم هستی. گفتم ولی هستی. باید باشی. زیر گوش هما خواندم انی لأجد ریح یوسف لولا أن تفندون. چسباندمش به سینه‌ام، بالاپایین‌شدن شکمش می‌خورد به تنم، زیر گلویش را بوییدم، بوسیدم.. مامان گفت حالا که نمیای، پس درس بخون. گفتم باشه. رفتند. دست‌هایم می‌لرزند از گرسنگی. به هیچ خورشی رغبت ندارم. علی گفت باز تو سرتو از کتابات آوردی بیرون؟ اصلا بهت نمیاد رقصیدن. سرم را انداخته‌ام پایینِ پایین. به زحمت خودم را می‌کشانم تا اتاقم. سینه‌ام بی‌نهایت سنگین است. دایی می‌گوید آجیل بخوری باید عیدی‌تو پس بدی. می‌گویم چارمیخمم کنی اینو پس نمی‌دم. می‌گوید چقدر زشت شدی با موی کوتاه. می‌گوید چقدر بهت میاد موهای کوتاه. می‌خندم. زهرا را بغل می‌کنم، می‌گویم این سه ماهو سفت بچسبی حله. صبا را بغل می‌کنم و جانم انگار می‌رود تا خداحافظی کنم. می‌نشینم توی ماشین. برای مهدی دست تکان می‌دهم از پشت شیشه. نسیم خنکی به قم پوشانده‌اند. زیر گوش هما زمزمه می‌کنم تو چه می‌دانی چه راهِ درازی پیشِ رو داری.. تو چه می‌دانی همین که پاهایت چفت شوند به این زمین و استخوان‌هایت محکم شوند روی هم، برای چه چیزها باید بجنگی توی این دنیا.. تو چه می‌دانی از نبودنِ او! تو چه می‌دانی از تحیر.. قشنگم. قشنگم. قشنگم. می‌خندد. لب‌هایم را فشار می‌دهم به هم که صدای گریه‌ام بلند نشود؛ می‌خندم.. مامان درِ آسانسور را که می‌بندد، داد می‌زنم بغلم نکردی! برنمی‌گردد. باز می‌آید بالا، شارژرش را جا گذاشته، برش می‌دارم می‌دهم دستش، می‌گوید خداحافظ، می‌گویم خداحافظ، باز یادم می‌رود بغلش کنم. می‌نشینم توی ماشین، شیشه را پایین می‌دهم، نسیم سرعت می‌گیرد و از شیشه می‌پاشد داخل و کچلی‌ام را پریشان می‌کند توی هوا. اشک‌هایم یخ می‌زنند. تایپ می‌کنم حس خوبی دارم. می‌نویسد به چی؟ می‌گویم به زندگی..


پ.ن: از ظن خویش هرکس از ما فسانه‌ها گفت/ چون نای بی‎زبانیم؛ ما را تو می‌شناسی..




۷ زمزمه ۰۳ فروردين ۹۷ ، ۰۰:۱۰
ماهان (ف.چ)

امروز بیست‌وهشتمین روز از آخرین ماه از سالِ درد است؛ فردا، نودوشش تمام می‌شود، سالی که پیش از این، هیچ سالِ دیگری نظیرش من را رنج نداده بود. ما بلاگرها، مخصوصا وقتی تمام پیج‌های دیگرمان را دی‌اکتیو می‌کنیم، مرض رفرش بلاگ‌ دوستانمان را می‌گیریم. راستش را بگویم، مدت‌هاست وبلاگ نمی‌خوانم. وبلاگ خواندن یعنی یکسری وبلاگ مشخص را که لاأقل هفته‌ای یک پستِ ایده‌دار جان‌دار می‌نویسند، به‌طور مرتب بخوانی، و من تقریبا دوسالی هست که از تصنع جمع بلاگرها فاصله گرفته‌ام، آمده‌ام به گوشه تنهای خودم، و تقریبا هیچ‌کس را مرتبا نمی‌خوانم. کوچ بلاگرهای متفکر به کانال‌های تلگرام و اکانت‌های توییترشان هم، البته بی‌تأثیر نبوده. خب، من خودم را بلاگر می‌دانم، و برایش دلیل دارم، و آن دلیل این است که من اینجا مطلقا خودم هستم. در یک سالِ قبل، می‌توانم ده‌تا پست از وبلاگم انتخاب کنم، که یا خودم را به دقتِ بی‌نظیری شرح داده، یا شکافی از جامعه را مطرح کرده، یا تحلیل خوبی به نسبت سن و فهم من از جهان، از یک رخدادِ اجتماعی ارائه داده؛ من اینجا از تقلید، وصله‎پینه کردنِ حرف‌های دیگران به هم، و جهت‌گیری برای منافع یک گروه خاص فاصله گرفته‌ام، پس گمانم در تعاریف جهانی بلاگربودن جا می‌گیرم. (آن‌ها که اینجا را مدام می‌خوانند، البته می‌دانند که من به خودکم‌بینی مشهورم، و یاداوری می‌کنم سطور بالا به‌هیچ‌عنوان نمی‌تواند خودتحویل‌گیری تلقی شود!). خب، بعضی‌ها مدت‌هاست اینجا را می‌خوانند، و بعضی‌هاشان هم مثل خودم، مرض رفرش گرفته‌اند، چون مدام اینجا را رفرش می‌کنند، و روزی چندبار، درحالی که ستاره‌ام در بلاگ‌هاشان روشن نشده، و یا فیدخوان‌ها خبری از به‌روزرسانی اینجا ندارند، یا حتی اینطور نیست که من اینجا در ماه‌های آشفته اخیر چیز به‌دردبخوری نوشته باشم، اما روزی چندبار به اینجا سر می‌زنند و البته بعضی‌ها دوست دارند پست پایانی امسالم را بخوانند. (یعنی مدام باید یاداوری کنم که این‌ها خودشیفتگی نیست؟).


برای روزهای پایانی امسال، امروز که نور آفتاب آخرین روزهای اسفند به‌شکلی نرم و وحشیانه به اتاقم تابیده و ریخته، حرفی ندارم، و این بی‌حرفی، منتج‌شده از تغییر دیدگاهم نسبت به ماهیت حرف است. امسال فیلم زیاد دیدم، و اگرچه سریال‌بین نیستم، سریال هم دیدم و بگذریم از اینکه هیچ سریالی را تا آخر ندیدم، فیلم‌های خوبی دیدم، کتاب‌های خوبی خواندم، تجارب بسیاری به من اضافه شد، و روزی یک‌بار دچار گردش فکری بودم. از جای قبلم بلند شدم، جای دیگری نشستم، و جهان را از بالای یک بلندی دیگر تماشا کردم، که هیچ ترجیحی بر قله قبلم نداشت، پس نمی‌توانستم از تماشایم نتیجه‌ای بگیرم و تصمیم بگیرم تا ابد جهان را از بالای همین قله تماشا کنم و گمان کنم تصویر زیباتری، یا لاأقل درست‌تری می‌بینم. نمی‌توانستم بیایم اینجا بنویسم به مامان گفته‌ام یک دوست ایتالیایی دارم که در ناپل خوشمزه‌ترین پیتزاهای جهان را می‌پزد، و من و فلانی و فلانی اگر بتوانیم کافه خودمان را داشته باشیم، قرار است او را به یک تور ایران‌گردی رایگان دعوت کنیم و طرز تهیه پنیرهای طعم‌دار دست‌ساز و خمیر خوشمزه پیتزای ساده‌اش را هم یاد بگیریم، درحالی که من مستقیما هیچ دوستی در ایتالیا ندارم، و اصلا نمی‌دانم پیتزاهای این دوستِ نداشته ایتالیایی واقعا خوشمزه‌ترین پیتزاهای جهان است یا نه، اما همین که من و آشپز آن پیتزافروشی فرضی کوچک در ناپل -جهان‌سومی‌ترین شهر اروپا- پدر هم را نکشته‌ایم، مانع از این می‌شود که حرف من دروغ باشد. نمی‌توانستم بیایم اینجا بنویسم از تأثیرات عظیم ریزجزئیاتی که در زندگی‌ام اتفاق می‌افتاده، نمی‌توانستم بیایم اسکار بدترین و بهترین اختراع بشر را به فهرست وبلاگ‌های به‌روزشده بلاگفا و بیان تقدیم کنم، راستش کلماتم این روزها کودکی بوده‌اند برای به‌دنیا نیامدن، تنها برای نفی احتمال نازایی؛ من پر از حرفم و حرفی ندارم. این روزها که می‌گذرد، (شادم که می‌گذرد؟) هر لحظه، برای من لحظه تازه‌ای‌ست که کشف جدیدی به دنبال دارد، از آنچه در جهان می‌گذرد، و من روزبه‌روز بیشتر می‌فهمم که تمام دنیا در انسان است، و هر انسان دنیایی‌ست، لحظه‌هایی که در یک فضای هزاربُعدی اتفاق می‌افتند و یک مختصات هزاربُعدی دارند، لحظه‌هایی که ناتوانی از به‌خاطرسپردنشان، ثبت کردنشان، نوشتنشان، کلمه کردنشان، ترسی عمیق و غریب و فروپاشنده به وجودم تحمیل می‌کنند و قلبم را سنگین‌تر از همیشه.


سخت‌ترینِ چیزها، تاریک‌ترینِ چیزها، برای من رخوت است، و من امسال دچار رخوتِ سنگینی بوده‌ام که هنوز از آن نرهیده‌ام. با آدم‌های اشتباهی راه‌های اشتباه‌تری را رفته‌ام، راهم را از آدم‌های اشتباهی جدا کرده‌ام، با آدم‌های اشتباهی راه‌های اشتباهی را آغاز کرده‌ام، اما آنچه بیشتر از همه من را به درد آورده، فراموش کردنِ خودم است در ژست کوشیدن. من خودِ تلاشگر و خستگی‌ناپذیرم را از یاد برده‌ام، و این نقطه واسطه بین راهی‌ست که اشتباه بودنش را فهمیده‌ام، و راهی که هنوز به درست بودنش ایمان ندارم. من دیگر نمی‌توانم بهترین سالِ زندگی تو ی دارن هاردی را بخوانم و احساس کنم سلول‌های بدنم دچار فهمِ جدیدی شده‌اند و می‌توانند تا بیهوشی کاملم بر اثر خستگی جسمی، بی‌وقفه تلاش کنند، جابز دیگر اسطوره من نیست، از خواندنِ داستان‌های موفقیت‌های بزرگ در بدترین شرایط لذتی نمی‌برم حتی اگر در لحظه کمی هیجان‌زده شوم، و دیده‌ام ریتم تقریبا تمامِ داستان‌های موفقیت چیز ثابت و بی‌مزه‌ای‌ست. فهمیده‌ام باید یک هدف بلند مطلق وجود داشته باشد که هرچه به سمتش برویم دریابیم دورتر است و شاید اصلا هیچ‌گاه به آن نرسیم، بینهایتی که تا جاودانگی انسان وجود داشته باشد و انسان بتواند خودش را به آن بسپارد و خودش را در آن رها کند، اما نمی‌دانم این هدف بلند دقیقا چیست و نمی‌دانم خدای تحریف‌ناشده‌ای که به اندازه عقلِ احمقِ سردمداران دین‌های تقلبی کوچک نشده باشد را، کجا باید پیدا کرد، و هنوز توانایی استغراق در آن هدف غایی که نمی‌دانم چیست را، ندارم و هنوز کاملا دل از اسباب برنکنده‌ام. اگر بخواهم منصفانه خودم را در سالی که گذشت، در ترازوی نقد بگذارم، بهانه‌گیر نبوده‌ام؛ رخوت‌زده و گُم و تنها بوده‌ام.



در مدتی که برای یافتنِ تعریف درستی از چیزی که قابل گفتن باشد، و موضوعیت گفتن داشته باشد، می‌گشتم، به خودکار و دفتر رو آوردم. زیاد نوشتم، و پراکنده، و مرورشان کردم بعد از چندساعت، چندروز، چندهفته، و دریافتم اندیشه‌های سست چقدر زود زمان را از تاروپود مضحکشان عبور می‌دهند و پوسیده می‌شوند؛ و از ماندگار نکردنشان خوشحال شدم. این مدتِ تقریبا دوماهه‌ای که توییتر را دی‌اکتیو کرده‌م، و این چندوقتی که تلگرام را هم به همان سرنوشت دچار کردم، دیدم چقدر حرف‌ها نگفتنی‌ست و چقدر نگفتنشان بهتر از گفتنشان است و چقدر این نگفتن‌ها خللی در هیچ سازوکاری ایجاد نمی‌کند و صرفا فرسایشی اجتناب‌ناپذیر است؛ فهمیده‌ام هرکس به هر اسمی و برای اعتلای(!) هر تفکری در هر فضایی فعالیت می‌کند، چقدر پوچ و توخالی و بی‌فایده است، و آن‌ها که گمان می‌کنند در آن خراب‌شده‌ها، دارند باری از روی دوش اندیشه‌شان برمی‌دارند، چقدر در اشتباهند، چراکه در فضای بسته بی‌مفهومی که در آن تولید محتوا به هیچ عنوان قابل توجه نیست، گرفتار شده‌اند، و این گرفتاری ای کاش تنها گرفتاری بود! گرفتاری نیست که توهم رهایی‌ست.. در عوض، آنقدری که زمانِ یک کنکوری و پول یک تحریم‌شده، اجازه می‌داد، کتاب خوانده‌ام و با آدم‌هایی دیدار کرده‌ام که به من فهمانده‌اند کلیت دنیا چیز متفاوتی‌ست از آنچه ما در اذهان بسته خودمان مدام و مدام و مدام بازتولید می‌کنیم. فهمیده‌ام قله‌های بیشماری در جهان وجود دارد که بالای آن‌ها بایستی و دنیا را تماشا کنی، قله‌های تنگاتنگ بیشماری، پس هیچ‌گاه نمی‌توانی بی‌اینکه خوب انسان را کاوش کرده باشی، خوب ذهن انسان‌ها را شنیده باشی، خوب از بالای قله‌شان جهان را تماشا کرده باشی، به تفکری درست دست پیدا کنی، و تا آن زمان، تنها در اوهامِ دست‌یابی به درست‌ترین اندیشه‌ای، پس دفاعت از آن اندیشه بی‌ارزش است. فهمیده‌ام آدمی پیچیده‌تر از آن است که بتوانی با رجوع دادنش به احساسی درون خودش، او را قانع کنی راهی که می‌رود اشتباه است، فهمیده‌ام برای نفی یک اندیشه باید ساعت‌ها و روزها و ماه‌ها تودرتوی آن را گشته باشی و تازه اگر خودت در دام آن نیفتی، آن‌وقت تازه می‌توانی بگویی چرا اشتباه بود، و این خود به آن شرط است که نتیجه‌گیری‌ات متکی به عقل و مفاهیم قابلِ بیان باشد، نه احساسات شخصی خودت، که هزاران‌عامل تأثیرگذار بیرونی از گذشته و حال و آینده‌ و آرزوهایت، آن را جهت‌دار کرده‌اند.


امسال سال سختی بود. سال خیلی‌خیلی سختی. سالی که عمیق‌ترین عشقی که تابه‌حال تجربه کرده بودم، به‌تمامی اشتباه از آب در آمد، سالی که تمام امیدهایی که به من بسته بودند ناامید کردم، سالی که مشکلات شخصی‌ام به اوج خودش رسید و بیشتر از تمام سال‌های قبل آنچه می‌شنیدم فریاد بود و بیشتر از تمام گذشته سعی می‌کردم از خانه فرار کنم، و از خیابان فرار کنم، و از خودم که با پاهایش فرار می‌کردم فرار کنم.. سالی که بهارش بوی تعفن مرداب می‌داد، تابستانش فصلِ تمحیص با نیشِ پشه‌های پادراز بود، و پاییز و زمستانش جولانگاه خرچنگ‌های مسموم؛ گاهی با خودم فکر می‌کنم بعدها اگر برای آدم‌ها نام‌آشنا باشم، چه کسی می‌داند این آدمِ استوارِ محکم‌اندیشه روبرویش، فاصله بین سیزده تا بیست‌سالگی را با چند گردش فکری به پایان رسانده، و چه شب‌هایی که خیره به دیوار با چه افکاری جنگیده، و چه ساعت‌هایی روبروی چه آدم‌هایی نشسته که آن روزها از او بسیار قوی‌تر بوده‌اند در اثبات اندیشه‌های خودشان و نفی اندیشه‌های او، و او آن روزها چقدر ناتوان بوده و چقدر له شده و چقدر مُرده و چقدر تحقیر شده، و آن منِ استواراندیشه‌ی آینده، که ناگهان از اصلاحات به کیهان نیامده و از کیهان راهی میان این دو را در مسیر اندیشیدن برنگزیده، باید بداند این راه‌ها را زودتر پیموده، در سال‌هایی از عمرش که برای همیشه مسکوت و نانوشته می‌مانند.



روزهای سختی‌ست. من امسال را با اشک، با غم، با شادی یا بی‌تفاوتی به پایان نمی‌برم. من امسال را زیر گلوله‌بارانِ لحظه‌های غریبی به پایان می‌برم، که بی‌خبری‌ام از چیستی‌شان، نمایاننده سردرگمی فصیح و به‌رسمیت‌نشناخته انسانِ معاصر است.



روزهای مسمومی از سالِ مسمومی، که من دارم کم‌کم از بازگشتنت ناامید می‌شوم، که من دیگر بیشتر از تمام روزهای قبل در زندگی‌ام، بی‌تو توان ادامه راه را ندارم، بی‌تویی که نمی‌دانم کیستی، نمی‌دانم چیستی، نمی‌دانم اگر بازآیی چه چیزهایی با خودت می‌آوری، فقط می‌دانم هستی و با دردهای عمومی یک انسانِ عمومی، با دردهای اثبات‌ناشده بی‌مفهومِ غیرعلمی، می‌دانم مجبوری باشی، درحالی که از همیشه‌ی زندگی‌ام، برای اثباتِ بودنت ناتوان‌ترم.




سلام؛ لطفا اگر هستی، اگر صدایم را می‌شنوی، به دنیای ما برگرد. ما اینجا، سخت به مفهومی برای زندگی نیازمندیم.

۱ زمزمه ۲۸ اسفند ۹۶ ، ۱۴:۲۶
ماهان (ف.چ)


پ.ن: تو سیزده-چهارده‌سالگی من را زیبا و اعجاب‌انگیز و متفاوت کردی؛ شب‌های تاریک و متراکمِ یک دختربچه که به فکر کردن راجع به خطوط کتاب‌هایت می‌گذشت و آسمانِ بی‌ستاره تهران را در نظرش می‌آراست و جادویی و پررازورمز می‌نمایاند. گرچه امروز مطمئن نیستم چیزی که تو عمرت را به آن پرداختی، علم بود یا وهم علم، اما پیش خدایی که حالا می‌دانی هست، دعا می‌کنم، ذهن‌هایی که روشن کردی، زورشان از چشم‌هایی که بستی بیشتر باشد. حالا که فهمیده‌ای خدای ما یکی‌ست، چه زیر آسمان تهران چه لندن چه نیویورک، پاریس یا حلب؛ پس، خدایت بیامرزاد.

۱ زمزمه ۲۳ اسفند ۹۶ ، ۱۴:۳۶
ماهان (ف.چ)

سلام عزیزم؛ بگذار راحت بروم سرِ اصلِ مطلب. چندروز پیش داشتم می‌رفتم داخلِ شهرک برای کاری، (باید روزی از تجارب جالب و عذاب‌آور دوازده‌سال زندگی در شهرک نظامی ارتش برایت بنویسم)، و موقعِ برگشت، از درِ آقایان خارج شدم. (دلیلش هم فقط این بود که حال و حوصله سلام و علیک‌های تصنعی با آشنایی که احتمال داشت ببینم نداشتم، علاوه بر آن، درِ ورودی خانوم‌ها همیشه بسته است، در سنگینی‌ست و باز کردنش انرژی می‌برد و من هم بسیار خسته‌ام). سرباز نگهبان داد زد خانوم از اون طرف! ایستادم، .. با خشم نگاهش کردم، و با صدای آرام و لحن خیلی تند گفتم نمی‌فهمی نباید صداتو برای یه خانوم محترم ببری بالا؟ و بیرون رفتم. اما عزیزم، وقتی رفتم بیرون، یک نگاه به لباس‌های خودم کردم و دیدم به تنها چیزی که شبیه نیستم یک خانوم محترم است. یک شلوار بسیاربسیار گشاد سرمه‌ای نخی که برای جنس‌نشناسان، قیمت گزافش به هیچ عنوان معلوم نبود، یک مانتوی مشکی نخی گشادِ بلند و یک کفش چرم کرمی، که کنار آن شلوار و مانتو، ابداً پیدا نبود کسی که آن را پوشیده بیش از همه‌چیز به کفش اهمیت می‌دهد و چقدر پول بابتِ آن پرداخته.

عزیزم، من از صنعت مد بیش از حد تصور شاکی‌ام. این عینِ بی‌انصافی‌ست که من هم مجبور باشم لباس‌های تنگ و بدقواره بپوشم که انگار از شدت تنگی در آنِ بعدی پاره‌پاره می‌شوند. هیچوقت نتوانستم جین‌های چسبیده مسخره را دوام بیاورم، مانتوهایی که آدم را فشار می‌دهند تا آن اندازه که آدم نزدیک است تمام امحا و احشا بدنش را بالا بیاورد، یا کفش‌های پاشنه بلندی که باعث می‌شود انسان فکر کند دوتا میخ متحرک به پایش چسبیده‌اند و مجبور است آن‌ها را تا مقصد زیر پایش تحمل کند. عزیزم، وقتی کفش‌های چرمِ به این راحتی، و کتانی‌های نورث فیس عزیزم هستند، چرا کفش پاشنه بلند؟


می‌دانی، ابتذالی که با چادر مثل صدف مروارید است و این مزخرفات، به حجاب کشیده‌اند مانع از آن می‌شود تا آدم بتواند راحت حرف‌هایش را بزند، اما به زعم من، این انکارناشدنی‌ست که آدم‌ها لباس‌های تنگ عذاب‌آور را صرفا برای این تحمل می‌کنند که بقیه ببینند و لابد بگویند به‌به عجب هیکلی. اصلا برایم متصور نیست که زن‌ها چگونه آن گِن خفه‌کننده را صرفا برای اینکه شکمشان پیدا نباشد ساعت‌ها تحمل می‌کنند تا بتوانند لباس دلخواهشان را بپوشند. چرا لباس گشادتر نمی‌پوشند؟ خب، راستش هیچوقت نمی‌توانم خودم را قانع کنم، فقط برای اینکه به چشم یک مشت انسانِ بی‌سلیقه که بویی از اصول زیبایی‌شناسی نبرده‌اند، زیبا به نظر برسم، آن لباس‌های احمقانه عذاب‌آور را بپوشم که معلوم نیست برای اینکه به مدلِ مورد نظر طراح بیاید، برای دوختش از چه جنس پارچه‌های آشغالی استفاده شده. آدم باید در لباس‌هایش رها باشد، آدم باید بتواند با کفش‌هایش پرواز کند، آدم کلا باید راحت باشد عزیزم.


گذشته از این، نمی‌توانی حتی تصور کنی که انتخاب لباس چقدر از مغز من انرژی می‌گیرد. من واقعا خسته‌تر از آنم که بتوانم از بین لباس‌ها یکی را برای پوشیدن انتخاب کنم، یا به این فکر کنم کدام لباس به کدام کفش می‌آید، و کدام شال شایسته همراهی با کدام شلوار است، من فقط می‌پوشم، دمِ دست‌ترین و راحت‌ترین لباسی را که در بهترین حالتِ خودش باشد، یعنی لازم نباشد از بین بقیه لباس‌هایم در کمد بیرونش بکشم و ترجیحا دفعه قبلی که پوشیده‌امش لطف کرده باشم و آویزانش کرده باشم.


عزیزم، چه اهمیتی دارد که لباس‌هایت آنقدر از اصول زیبایی‌شناسی عقل احمق آدم‌ها دور باشد که هیچکس نفهمد آن را از پالادیوم به چه قیمت گزافی خریده‌ای؟ البته این را بگویم، اگر حتی یک بار از پالادیوم خرید کرده‌ای، لطفا هیچوقت من را پیدا نکن، آنجا بوی سرمایه‌داری و خون و تحمیق بشر مدرن با اسبابِ حیوانی را می‌دهد و مظهر حماقت و خودکو‌چک‌پنداری پنهانی‌ست که انسانِ حقیر می‌کوشد با خرید از بوتیک‌های لوکس، بر آن مرهم بگذارد. به‌هرحال، این اصلا برایم مهم نیست که در نوزده‌سالگی مثل چهل‌ساله‌ها لباس می‌پوشم. مهم‌ترین اصلی که باید در خرید لباس رعایت شود، راحتی و جنس طبیعی آن است، وقتی به لباس دست می‌کشی، باید زیروبمِ بافتِ اصلِ پارچه را زیر دستت حس کنی، باید خنکی بادهای آینده‌ای که از تاروپودِ پیراهنِ نخی‌ات می‌گذرد و تنت را نوازش می‌دهد از خاطراتِ روزهای بعد به یاد بیاوری و بعد می‌توانی لباس را بخری.


عزیزم، کفش مهم‌ترین چیزی‌ست که در پوشش باید به آن توجه کنی. اگر مطمئن باشی کسی برای خریدنِ کفش معذوریت مالی نداشته، به نظرِ من چیزی‌ست که می‌شود اول و آخر یک انسان را با نگاه به آن قضاوت کرد. البته، این شرط را هم در نظر بگیر که آن آدم، اصلا چیزی از این‌ها بفهمد که مثلا کفش مهم است و خیلی هم مهم است، و به آنچه می‌پوشد توجه کند. کسی که مثل من کتانی‌های حرفه‌ای (از این‌ها که بندهای گرد دارند و معمولا از چند جنس هستند و وقتی می‌پوشی انگار پا توی آب گذاشته‌ای) و کفش‌های چرمِ ساده می‌پوشد، مشخصا آدمی‌ست که کمترین اهمیت را برای حرف دیگران قائل است، فرز و هیجان‌زده و پرجنب‌وجوش و شلوغ است، قاطع و محکم است، و البته اعتمادبه‌نفس ازدست‌رفته‌ای هم داشته. روی چنین آدمی می‌شود برای کار گروهی حساب کرد، و به او یک مسئولیت سنگین سپرد و تا حدود خوبی مطمئن بود که از پس آن برمی‌آید. البته این را بگویم که کفش قطعا با شلوار تکمیل می‌شود، من تقریبا از فاصله بسیار دور می‌توانم تشخیص بدهم چه کسی جین اصل پوشیده، از آن‌هایی که وقتی لمس می‌کنی خطِ رفت‌وآمدِ نخ‌ها زیر دستت می‌آیند و صاف نیستند، بلکه از تجمع پستی‌بلندی‌ها ساخته شده‌اند.


خب، باید بدانی که شانس خریدتراپی را راجع به من از دست داده‌ای. یعنی در دوره پسازایمان که احتمالا افسردگی شدیدی (یا هر افسردگی دیگری به هر دلیل دیگری) به علت غلبه مزاجِ نمی‌دانم چی، بر من مستولی شده، نمی‌توانی من را ببری در پاساژها بگردانی و احتمال بدهی با خرج مقدار زیادی پول حالم بهتر می‌شود؛ البته خریدنِ کفش چرم از بقیه چیزها جداست. حتی شانسِ طلای محبوب خانم‌های دیگر را هم از دست داده‌ای. من سال‌هاست حتی توی عروسی‌ها هم گوشوار نینداخته‌ام، طلا و زیورآلات به‌طورکلی احساس در قفس بودن به من می‌دهند، اصلا چرا مردها برای زیبا به نظر رسیدن به خودشان از این چیزهای مزخرف آویزان نمی‌کنند؟ آدم اگر زیبا باشد خالی‌خالی هم زیباست، اگر زشت باشد هم کلا زشت است و به زور هیچی زیبا نمی‌شود، و از این دو حالت هم خارج نیست، من یا زشتم یا زیبا، که در هرکدامِ این حالات، زیورآلات به کارم نمی‌آیند.



چیزی که امروز من را خیلی به درد آورد این بود که مامان هنوز بعد از نوزده‌سال این را متوجه نشده که خرید، هیچ تأثیری در بهتر کردنِ حال من ندارد. هنوز می‌خواهد من را عوض کند، نه اینکه پول بدهد بروم هشت‌نه‌تا کتاب بخرم بلکه حالم کمی تغییر کند. عزیزم، اگر می‌شد حس‌وحالِ دمِ عیدِ مردم را از بالای یک بلندی تماشا کرد و از شادی‌شان شاد شد، خیلی هم خوب، اما اگر نمی‌شد، لولیدن توی مردم و جزئی از هجومِ دیوانه‌وارِ آدم‌ها برای تازه‌شدن‌های تقلبی بودن، هیچ حسِ خوبی به من نمی‌دهد. جالب است بدانی من پارسال لباس عید نخریدم و نمردم، حتی پیارسال هم لباس عید نخریدم و نمردم، امسال هم لباس عید نمی‌خرم و اگر این نامه را می‌خوانی و هستی، احتمالا هنوز نمرده‌ام.



عزیزم، بهار به نظر تو چیست؟ با امسال، دو سال است که بهار برای من بوی مرگ می‌دهد، چراکه خبر از نزدیک شدن به ددلاین وحشتناکی را دارد که من همیشه از برنامه‌هایش عقبم. دلم یک سفرِ طولانی می‌خواهد، سفری پیش‌بینی‌نشده، بدون هتل‌های چندستاره، بدون غذاهای لاکچری آماده در رستوران‌های گران، بدون بلیت هواپیما. سفری با یک ماشین مسافرتی مثل جیپ، و کفش‌های کتانی حرفه‌ای و کوله‌پشتی و کیسه‌خواب و دوربین حرفه‌ای، سفری که در آن کشف اتفاق بیفتد، سفری که حرفی برای گفتن داشته باشد، بعد از پایانش چیزی به روحم اضافه شده باشد، چیز تازه از رسوم کائنات فهمیده باشم، سفری که وحشی باشد، خسته‌ام کند، آزارم بدهد و به موقع، هدایایی را که خداوند در طبیعت برای اذهان پیچیده قرار داده، در یک لحظه به خصوص، در من هبوط دهد.




عزیزم، من خودم را در این لحظه آدمی می‌دانم که نسبتا آزاد است. دوست دارم آدم‌ها مرا از سروده‌هایم درباره عظمت شهداد به یاد بیاورند، تا گرانی سرویس طلایی که برایم خریده‌ای. دوست دارم درخشش آنچه در ذهنم می‌ماند، ستاره‌بارانِ سخاوتمند کویر باشد، تا برقِ تقلبی طلاهای قفس‌مانند. دوست دارم آزاد بمانم. دوست دارم مقیاس آدم‌ها را گوشه‌ای رها کنم و خودم باشم، خانم نباشم، لباس‌هایم تنگ و زشت -زیبای آن‌ها- نباشد. دوست دارم تا جایی که می‌توانم در مقابل خط‌کشی‌ها مقاومت کنم.



سخت است، قول نمی‌دهم بتوانم، عزیزم، جهان به سمتی می‌رود که بردگی محض را شبیه شیرین‌ترین آزادی‌ها در چشم آدمی می‌زیبد. ای کاش چشم‌هایم همیشه آزادی را در هر لباسی که بود بشناسند و ای کاش آنچه قلبم همیشه می‌ستاید، آزادی باشد و ای کاش تو من را در شمایلِ آزادِ خودم دوست بداری.



۷ زمزمه ۲۰ اسفند ۹۶ ، ۱۴:۲۱
ماهان (ف.چ)
1.

سرم گیج می‌رود، معده‌ام می‌سوزد و سوزشش هجوم می‌آورد سمت قلبم، دست‌هام نمی‌توانند حتی گوشی را نگه دارند، یا دکمه‌های کیبرد را فشار بدهند، سرم را می‌گذارم بغل مامان که نشسته چای می‌خورد، می‌گویم حالم خوب نیست، با ناله می‌گویم، می‌گوید چیزی نخورده‌ای، برای همین. به خاطر گرسنگی میگرنت گرفته. می‌گویم خودم می‌فهمم به خاطر گرسنگی نیست، اصلا گرسنه نیستم، همبرگر دوبل برگراتور با خروار قارچ و پنیر و کاهوی ترد هم بهم بدهند نمی‌خورم، این‌ها را همه با ناله می‌گویم. به زحمت بلند می‌شوم، خودم را می‌اندازم توی جام، سرد است، پتو را می‌کشم تا زیر گلوم، می‌پیچم به خودم، باز سرد است. صدای ناله خودم را می‌شنوم اما نمی‌دانم صدای کیست. دلم درد می‌کند، وصف درد سرم احتیاج به تعابیری تازه‌تر از انفجار دارد، دردِ پر جنب و جوشی‌ست، از همه‌طرف می‌کوبد، از همه‌طرف به درون و بیرون حرکت می‌کند، دورخیز می‌کند از انتهای کله‌ام، به‌دو می‌آید می‌کوبد به پیشانی‌م، از پیشانی‌م هم بیرون می‌زند می‌رود پخش می‌شود توی هوا..




2.

درد انگار از رنج آنی‌تر است. درد وقتی ته‌نشین می‌شود دُرد است، دُرد همان رنج است. از اسلوب کلمه برمی‌آید که رنج مفهوم عمیق‌تری باشد، بیشتر مانده باشد، دیگر آرام شده باشد و حرفی نزند و سکوت کند و در سکوت آدم را به زحمت بیندازد. زحمت یعنی برنج‌کاری توی شرجی هوا، زیر آفتاب داغ، که هی خیسِ خیس می‌شوی، که هی لباست به تنت می‌چسبد، که مدام در خم و راستی، بِرِنج یعنی بِرَنج. یعنی به دست آمدن با رنج، رنج یعنی زحمت، رنج یعنی دردِ ته‌نشین‌شده، یعنی دُرد، یعنی یک خماری ساکت پشتِ دوتا چشمِ نیمه‌باز، یعنی ذره‌ذره آب شدن، ذره‌ذره تمام شدن، رنج همان عزیزِ بیماری‌ست که به انتظار آخ گفتنش نشسته‌ای و زیرِ بارِ درد، هیچ نمی‌گوید، سکوت می‌کند، می‌خندد، ابرو خم نمی‌کند. رنج، دردِ صبورشده نیست، دردِ ساکت است. دردی‌ست که ناچار شده تحمل کند. بار را با خودش به اینجاوآنجا حمل کند و دم نزند. نگوید سخت است کشنده‌ست خسته می‌کند می‌میراند، هیچ نگوید، بداند محکوم است به آن، مجبور است، و تحمل کند، و مدام با چهره خودش در آینه همراهِ رنج مواجه شود، هربار به درون خودش می‌نگرد رنج را ببیند که نشسته گوشه‌ای، هربار با یک شادی بزرگ روبرو می‌شود ناگهان کودکِ گوشه‌گیرِ رنج سرش را از انزوای خودش کمی بالاتر بیاورد و نه که چیزی بگوید، نه، یک نگاه کند، برود پشت کُپه رختِ خواب‌های گوشه اتاق پنهان شود، و عیش را در دم بسوزاند.





3.

با خیالِ تو هنوزم، مثه هرروز و همیشه، هرشبِ حافظه من، پرِ تصویر تو میشه..







4.

«هرکی عاشق تو نشه خره!»








5.

الان تقریبا به تمام مردهای دنیا گفتی خر. جز خودت و دوسه‌تای دیگر..







6.

دست‌هایم را ضربدری می‌گذارم زیرِ تنم. روی شکم می‌خوابم سرم را فرو می‌کنم توی متکا، چنددقیقه صبر می‌کنم، جواب نمی‌دهد. پوزیشن دردکم‌کنِ من است، اما این بار اتفاقی نمی‌افتد. درد، سرخوشانه پایکوبی می‌کند، دورخیز می‌کند از انتهای کله‌ام، می‌دود محکم می‌خورد به پیشانی‌م، دو ساعتی طول می‌کشد که عرض سرم را طی کند، نمی‌دانم شاید ده ساعت، شاید هزار ساعت، اما می‌دود می‌دود بالاخره می‌خورد به پیشانی‌م، از پیشانی‌م می‌زند بیرون، می‌رود توی هوا..

مامان درِ اتاق را باز می‌کند می‌گوید بیا غذا بخور. می‌میری. ده ساعت بعد دوباره می‌آید. شاید دو ساعت بعد، شاید هزار ساعت، اما دوباره می‌آید، بشقاب غذا را می‌گذارد کنارم، بازویم را محکم می‌کشد رویم را برمی‌گرداند یک چیزی می‌ریزد توی حلقم.. گریه می‌کنم اما اشکم نمی‌آید، احساس می‌کنم قاشق بعدی را بخورم همه وجودم را بالا می‌آورم، قاشق بعدی را می‌خورم اما هیچ اتفاقی نمی‌افتد، دوسه قاشقی می‌ریزد توی حلقم، جیغ می‌زنم، اصلا نمی‌فهمم چه کسی جیغ کشیده، صدای خفه‌ای پخش می‌شود توی اتاق.. مامان می‌رود.

غلت می‌زنم، خوابم نمی‌برد، هزارساعت است که نخوابیده‌ام، دوهزارساعت، اما خوابم نمی‌برد، خسته‌ام اما خوابم نمی‌برد، تحلیل رفته‌ام، بالأخره دل خدا می‌سوزد، پلک‌های داغم را می‌گذارم روی هم، سردم است، می‌روم..







7.

زمان، وحشتناک‌ترین مفهومِ اختراعِ بشرِ مدرن است. از تاریخچه ساعت حرف نمی‌زنم، از ساعت شنی و آفتابی و کوفت و زهرمار، از چیزی صحبت می‌کنم که ما را واداشته بدویم و بدویم و بدویم و نفهمیم کجا می‌رویم، فقط ترسی هست به اسم تمام شدنِ وقت، که وقت تمام شده باشد و کاری نکرده باشیم، درحالی که نمی‌دانیم آن کار اصلا چیست، اصلا چرا می‌خواهیم آن کار را بکنیم، چرا باید آن کار را بکنیم، فقط مهم این است که قبل از تمام شدنِ وقتی که نمی‌دانیم دقیقا کی شروع شده و کی تمام می‌شود، کاری که نمی‌دانیم چیست را به پایانی که نمی‌دانیم کجاست برسانیم. من نمی‌دانم از پارسال تا حالا چند سال به من گذشته، من نمی‌دانم دیروز چندده سال گذشت، محمد می‌گفت دیروز که میوه خریده و نشسته کنار بچه‌های سرِ چارراه میوه خورده‌اند و حرف زده‌اند، سی سال پیر شده. من گفتم، من خودم، استیصال آن آقاهه را که محمد هم می‌شناختش دیدم، ده سال پیر شدم. گفتم اصلا تو می‌فهمی استیصال یعنی چی؟ استیصال یعنی رنج عمیقی رخنه کرده باشد در گوشت و پوست و خونت. رخنه می‌دانی یعنی چی؟ یعنی چیزی را لابه‌لای رگ‌هات بافته باشند. استیصال می‌دانی چیست؟ یعنی رنجِ عمیقی که ساکت نشسته باشد، کاری نکند، نبضت را بالاپایین نبرد، به تب و لرز نیندازدت، اما رخنه کرده باشد در استخوان‌هایت، در قدم‌هایت، در عزمت، هی بروی برگردی، هی بیایی بروی، هی دوقدم‌نرفته، ده قدم برگردی، اصلا ندانی کجا بروی.. گریه می‌کردم، اشک‌هایم می‌آمد. گفتم تو اگر حالی‌ت بود استیصال یعنی چی، با کارهای کوچک پیِ آرام کردنِ وجدانِ خودت نمی‌رفتی. گفتم دیگر نمی‌توانم این دنیا را تحمل کنم. گفتم نمی‌توانم این غذا را بخورم وقتی می‌توانم با پولش دو نفر گرسنه دیگر را سیر کنم. گفتم تو می‌فهمی گرسنگی یعنی چی؟ گرسنگی وحشتناک است. گفتم سه نفر سیر بخوابند ترجیح دارد که یک نفر با غذای اعیانی سیر بخوابد. گفتم ما چرا این‌ها را نمی‌فهمیم؟ گرسنه‌ام نبود، داغ بودم، چشم‌هایم خیس بود. گفتم من نمی‌گذارم وضعیت اینطوری بماند.

نمی‌دانستم چطور می‌خواهم نگذارم. نمی‌دانستم دقیقا چه باید بکنم.


گفتم محمد، دست‌هایم بسته‌ست.. تب داشتم، از درون می‌سوختم، اصلا نمی‌فهمیدم چه می‌گویم.

گفتم یک چمران توی من است که پس‌فردا می‌رود با یک موسی صدر دیگر، یک أمل دیگر بنیان‌گذاری می‌کند. اما دست‌هایم بسته‌ست. گفتم وقتی توی خیابان توی گوشم جولیا پطروس می‌خواند که بکم سنغیر الدنیا، من به یارانم در جای‌جای دیگر جهان فکر می‌کنم، می‌دانم یک روز جمع می‌شویم کنار هم، می‌دانم این وضع را برنمی‌تابیم، می‌دانم آن‌ها هم به من فکر می‌کنند بی‌آنکه بشناسمشان، بی‌آنکه بشناسندم.


گفتم، به خودم گفتم، چراغ روشنِ اتاق چه کسی را توی تاریخ ثبت می‌کنند؟ به خودم جواب دادم، حالا که چراغ خاموش است، حالا که تاریخ مُرده، اصلا تاریخ را چه کسی می‌نویسد که از چراغ روشنِ اتاق تو بنویسد؟ که اصلا مهم باشد از چراغ روشن اتاق تو بنویسد؟ جواب دادم؛ راست می‌گویی، اصلا شرفِ این چراغِ روشن اتاق به این است، که این تاریخ‌نگارانِ دریوزه از آن ننویسند.. گفت، وقتی تب داری خوب می‌فهمی. گفتم من همیشه خوب می‌فهمم، بعضی وقت‌ها نمی‌خواهم بفهمم، بعضی وقت‌ها نمی‌خواهم ببینم کودکِ گوشه‌گیر رنج را که رفته پشتِ کپه رختِ خواب‌ها، دم نمی‌زند، گریه نمی‌کند، در سکوت دنیا نسبت به خودش می‌میرد، می‌دانم هست و چشم می‌پوشم.. گفت، وقتی تب داری خوب می‌فهمی..







8.

رفتم آب بزنم به صورتم، آبی که برمی‌گشت داغ بود، داشتم برمی‌گشتم به اتاقم که دردی شدید هجوم آورد. شدید می‌دانی یعنی چه؟ یعنی با شدت، یعنی ناگهانی و زیاد و نقطه‌ای. یعنی جمع شدنِ تمام نیرو، تمرکز تمام توان، و بعد ضربه زدن. فشار نه، فشار تدریجی‌ست، فشار ناشی از تدریج است، شدت ناگهانی و زیاد و نقطه‌ای‌ست. نشستم روی دوزانو، زمین. چراغ‌ها خاموش بود، طباخی نوشته بود استادشان گفته آدم‌ها بعد هر حمله میگرنی باهوش‌تر می‌شوند، ناله ضعیفی از طبقه منفی هفتِ زمین بالا می‌آمد، اشک نداشتم، گفتم عیبی ندارد، فردا تست‌های دیفرانسیل را با مثبتِ یک‌ده‌هزارم هوشِ بیشتر حل می‌کنی، یک صدایی باز از ته حلقم درآمد، سرم را گذاشتم روی زمین، گریستم..







9.

رسوب درد از خودش بدتر است، سجده می‌روی انگار مایعِ سنگینی از انتهای کله‌ات شره می‌کند تا پیشانی‌ت، بیرون نمی‌زند اما اشکت را در می‌آورد. بعدِ دردهای فجیع، یکی دو روزی طول می‌کشد دوباره مثل قبلت شوی، حرکاتت آرامند، فکر می‌کنی دردها از سرت ریخته‌اند توی تمام تنت پخش شده‌اند وجودت را گرفته‌اند، که تکان بخوری دردت می‌گیرد. مایع سنگینی می‌آید از آن انتها تا پیشانی، که درد نیست، به جنب و جوشی درد نیست، اندازه درد وحشی نیست، رنج هم نیست، ساکت نیست، ابراز می‌کند، منم‌منم دارد.. رسوب است.. رسوب درد..






10.

امیرحسین زنگ زده. علیرضا هم زنگ زده. آن روز گفتم متنشان خوب است، چون شاید فکر می‌کردند برایم مهم است که متن من، متن اصلی باشد، اما آشغال بود. دلم می‌خواست بنشینم دانه‌دانه از منظر کسی که نیمی از عمرش را با نویسنده‌ها نشسته و برخاسته، از متنشان اشکال بگیرم، بگویم چقدر تصنعی و ساختگی و خراب و مضحک است، اما ناخوش بودم. می‌خواستم بگویم آشغال نوشته‌اید رفقا، می‌خواستم بگویم چرا انقدر قرابت ذهنی من و شما کم است، چرا انقدر حرف هم را نمی‌فهمیم، می‌خواستم بگویم حتی اگر این پروژه خیلی صدا کند هم آشغال است، از زرد بودن آدم‌هاست، از بیشعور بودنِ آدم‌هاست، می‌خواستم بگویم من دیگر نیستم. یعنی از همین اول دیگر نیستم. درست است که بودن و نبودنم مهم نیست، و دقیقا به همین علت من دیگر نیستم. اما نگفتم. به‌جاش پیامک زدم واتس اپت را چک کن. گفتم حالم خوب نیست. از جام نمی‌توانم بلند شوم. ساعت شش-هفت برایت می‌فرستم..

تصنعی می‌دانی یعنی چه؟ یعنی چیزی را بسازی. می‌دانی، من زود می‌فهمم، کسی از اول می‌دانسته انتهای داستانی که نوشته، بناست چه اتفاقی بیفتد، یا خودش را دستِ جریانِ داستان سپرده و گذاشته کرکترها بزرگ و واقعی بشوند، به دنیا بیایند و زندگی کنند و او فقط از زبان شخصیت‌های بی‌زبانی، درون و بیرونشان را روی کاغذ بیاورد. من نمی‌توانم داستانی را بپذیرم که ده صفحه قبل، یک زبان‌بازی دارد، تا ده صفحه بعد از آن یک نتیجه آگاهانه بگیرد، یا بسامد یک جمله بکر را زیاد می‌کند و جمله را می‌کند اساس داستانش و بقیه اجزای داستان را یک‌جوری به هم ربط می‌دهد که مشخصا به همان جمله بکر برسند و بی‌آن داستان خراب شود. داستان، نوشته، چیزی‌ست به‌هم‌پیچیده که خودش پیش رفته، و اینکه آن چیزِ خودپیش‌رفته، مفهومی را برساند که تو قصد گفتنش را داشته‌ای، سختی داستان‌نویسی‌ست. می‌خواستم به یگانه بگویم بامزه‌بازی‌های کبریت خیلی آگاهانه بود، می‌خواستم بگویم رگ‌های قصه خوب به هم بافته نشده بودند، می‌خواستم بگویم داستان وجود مستقلی از نویسنده‌ست، می‌خواستم بگویم داستان نوشتن، آجر روی آجر گذاشتن نیست، گرچه آجر روی آجر گذاشتن و درآوردنِ یک ساختن با معماری زیبا هم کار هرکسی نیست، اما داستان پیوند دادنِ دوتا بذر ناشناخته‌ی شیطنت‌آمیز است که خودش پیش می‌رود، که تو نمی‌دانی میوه‌اش چه رنگی‌ست، نمی‌دانی قرار است به چپ میل کند یا راست، نمی‌دانی بامزگی‌ش در شکل ثمرش نمود دارد، یا در چرخش و پیچیدن ساقه‌اش دور ستون خانه، یا اصلا قرار است گل بدهد یا میوه.. داستان جرئتِ پیش رفتن در بیابان است، نه سفرِ پیش‌بینی‌شده با جی‌پی‌اس و نقشه.. داستان اتفاق است، تصمیم است، ناگهانی می‌افتد..


همان که قبلا درباره شعر هم نوشته بودم:

جایی که شاملو واقعاً از زنجیر اصرارآمیز قدما به وزن و قافیه عصبانی می‌شود، اینجاست که می‌گوید:

گرچه از قافیه‌های لعنتی در این شعرها نشانی نیست؛ [از آن‌گونه قافیه‌ها بر گذرگاهِ هر مصراع، که پنداری حاکمی خُل ناقوس‌بانانی بر سرِ پیچِ هر کوچه برگماشته است تا چون ره‌گذری پابه‌پای اندیشه‌های فرتوت پیزری چرت‌زنان می‌گذرد پتک به ناقوس فروکوبند و چرتش را چون چلواری آهارخورده بردرند تا از یاد نبرد حاکم شهر کیست]... و ادامه.

راست می‌گوید. این آدم‌ها که من تازگی دیده‌ام، واژه‌هاشان همه به اجبار وزن و قافیه تصنعی‌ست، و شعری که من دوست بدارم از تصنع نشانی ندارد. کاش کمی پررویی کنم و از جایگاه کسی که هیچکس منتظر شنیدن حرفش نیست بگویم؛ شعری که شعر باشد از تصنع نشانی ندارد.

شعر نوع فروتر از وحی است و شاعر نوع فروتر از رسول؛ ناگهان از خوابی در نیمه‌های یک شب تاریک می‌پری، و واژه‌هایی هم‌وزن با تاختن چند اسب وحشی در صحرایی دور بر زبانت جاری می‌شود؛ ناگهان در حالی که سرتابه‌پات خیس یک عرق سرد است، کابوسی را نیمه‌تمام می‌گذاری و؛ درمی‌یابی شاعری.





11.

مصطفی‌جان!

گمانم باید حرکتی مستقل از تمام حکومت‌ها شروع کنیم، با برادران و خواهرانمان. مصطفی جان! من هم مثل تو غایت خودم را در خمینی یافتم، خمینی ما را بارور کرد و رویاند و هنوز هم ما را صیانت می‌کند، اما تو به من بگو، وقتی چیزی را از دستانمان بیرون می‌کشند و هیچ چیزش را برایمان باقی نمی‌گذارند، وقتی به اسم ما برای ما بدون ذره‌ای دخالتِ ما، تصمیمات احمقانه می‌گیرند، چه راهی برای حفظ شرافت ما، جز کنار کشیدن خودمان از آن‌ها باقی می‌ماند؟

مصطفی جان، باید حرکتی مستقل از هر حکومتی شروع کنیم، باید زیر سایه هیچ حکومتی نباشیم تا تقصیرات اشتباهات سیاسی هیچ حکومتی گردن ما نباشد، که حکومت اگر اسلامی نباشد، اگر در جهت انسانیت بخشیدن به بشر نباشد، و اگر از انسان‌ها برای حفظ خودش خرج کند، دیگر ما را با آن کاری نیست. آنجا که حکومت هم‌ارز قدرت‌نمایی و عرض اندام شد، و آنجا که حکومت از یک حرکت جمعی به سمت غایت بشریت، به عرصه طرح «من»های متعدد شهرت‌طلبان مبدل شد، دیگر ما را با آن حکومت کاری نیست، تا هنگامی که بتوانیم پایه‌هایش را زیر پای نااهلان بشکنیم و به آن حیات دوباره ببخشیم. پس من گمان می‌کنم ما محتاج یک حرکت مستقلیم که لازم نباشد زیر سایه تصمیم‌گیری‌هایی که نقشی در آن‌ها نداریم خفگی بگیریم. ما باید برادران و خواهرانمان را از سراسر جهان پیدا کنیم، آن‌ها که مثل خودمان وقت راه رفتن بین غفلت آدمیان، به ما، به بشر، به انسان، به جهان و به خداوند می‌اندیشند، و مسیرمان را با آن‌ها آغاز کنیم..

شانزدهمِ آخرین ماهِ سالِ درد، هزاروسیصدونودوشش؛ بخشی از یک یادداشت طولانی







12.

برایش ویس می‌فرستم، تکه‌ای از شعر شاملو، عصری چنان عظیم، چنان عظیم، که سفر را در سفره نان هم بدان دشواری پیش می‌باید برد، که در پهنه نام. عصر توهین‌آمیزی که آدمی مرده‌ای‌ست با اندک‌فرصتی برای جان کندن و به شایستگی‌های خویش، از همه‌افق‌ها دورتر است. صدا می‌گوید زندگی چیست؟ ناخوداگاه می‌گوید زندگی چیست، عشق ورزیدن. دل و جان را به عشق بخشیدن. زنده است آنکه عشق می.. می‌گویم هرچه هست، این نیست. صفحه چت را نگاه می‌کنم، نوشته این اسمش زندگی نیست.. داغم. می‌گویم کاش بودی پنجره را باز می‌کردی. نه، این را قبلا گفته بودم، اینبار توی ذهنم می‌گویم کاش بودی پنجره را باز می‌کردی..







13.

خاتون، از آلبوم درنادئون مهرداد مهدی و آسو کُهزادی








14.

صدا می‌گوید، اصلا از کجا می‌دانی روایتِ درست از انسان و نسبت انسان با جهان، روایت توست و نه همه‌آن‌هایی که روزانه به نظریاتشان تف می‌اندازی؟ اصلا از کجا معلوم پول واقعا مهم نباشد؟ واقعا تعیین‌کننده نباشد؟ چرا انقدر با پول دشمنی؟ از کجا می‌دانی خوشحالی واقعی این نیست که همه مردم دربه‌در دنبالش هستند و تو آدم افسرده‌ای نیستی که چون نمی‌توانی مثل آن‌ها باشی، تئوری ناشناخته تازه‌ای رو کرده‌ای تا درد ناکامی خودت را بخوابانی؟ می‌گویم، جوابی برای این سؤالت ندارم، جز اینکه همه نمی‌توانند هم‌زمان قدرتمند باشند اگر اصل قدرت باشد، و ثروتمندی ثروتمندانِ این جهان، خودکشی کارگران را در پی دارد، و پولِ بعضی‌ها، بعضی‌های دیگر را بی‌پول می‌کند، و این چرخه‌ای‌ست که برای جهان نوشته‌اند. جوابی برای این سؤالت ندارم جز اینکه وقتی به انسان برمی‌گردی، در بهترین موقعیت، در گران‌ترین هتل، پشتِ فرمانِ آخرین مدلِ ماشین، باز هم ممکن است احساس کنی به ته خط رسیده‌ای، باز هم گمی، باز هم غمگینی. شاید زود از یادت برود، اما یک رنجی آن انتهای دلت هست، کودکِ گوشه‌گیر رنج که هیچ نمی‌گوید، فقط سرش را بالا می‌آورد، بعد انگار که نخواهد کسی ببیندش، انگار که نخواهد عیش بقیه را خراب کند، می‌رود پشت رختِ خواب‌ها، اما تو او را دیده‌ای که غمگنانه سرش را بالا می‌آورد و فرار می‌کند، و کار دیگر تمام شده..






۰ زمزمه ۱۹ اسفند ۹۶ ، ۱۲:۲۰
ماهان (ف.چ)

آدم گاهی دوست دارد بتواند بعضی آهنگ‌ها را با واقعیات زندگی خودش مطابقت بدهد و با آن‌ها اشک بریزد. بعضی آهنگ‌ها را گوش می‌کنی احساس می‌کنی جای یک شکست عاطفی بزرگ در زندگی‌ات خالی‌ست! این است که عقلا می‌گویند موسیقی عقل را زائل می‌کند، تمایلات مضحک به‌وجود می‌آورد و در بعضی موارد آنقدر بحرانی می‌شود که زندگی را به صحنه بروز و تظاهر خودش تبدیل می‌کند.

با این حال، گلدون محسن چاوشی را انگار برای من و او خوانده‌اند. از زبان من برای او. اینکه من یه گلدون پر از گل بودم. اینکه او مدام می‌خواست من را برنجاند، که خودم با پای خودم بروم و بارِ رفتن گردنِ من بیفتد و اگه دوست نداشتی رنجوندنمو، هیچ‌وقت از تو نمی‌رنجیدم. اینکه اگه زندگی می‌کردی با من، زندگیمو به تو می‌بخشیدم. اینکه کسی قادر نیست منو از عشق تو برگردونه.


اما می‌دانید، آدم‌ها گاهی کاری می‌کنند که باید خیلی تلاش کنی، خیلی بزرگواری کنی، خیلی لب‌هایت را به هم فشار بدهی که ازشان جلوی آدم‌های مشترک، انقدر که من به نیکی یاد کردم، به نیکی یاد‌ کنی. دلت می‌خواهد بگویی اصلا هر آدمی حق دارد در هرجایی از یک رابطه پشیمان شود و برود، اما آن رفتار حتی در شأن خودش هم نبود. آن لحن صحبت با کسی نیست که رازهای مگوی زندگی‌ات را که حتی زنت هم نخواهد دانست، به او گفته‌ای. اما فقط می‌گویی، به آن آدم مشترک، که دیگر هیچ‌کس در تمام دنیا قادر نخواهد بود او را آنگونه که من دوست داشتم، دوست بدارد. اینقدر عمیق، اینقدر دست‌ودل‌بازانه، اینقدر پاکباخته و بی‌توقع.


لطفا محترمانه بروید. لطفا طرفتان را آدم حساب کنید، به حرمت محبتی که هرچند به‌تمامی اشتباه، روزگاری بینتان بوده، محترمانه بروید. که لاأقل بشود پشت سرتان با بعضی آهنگ‌ها اشک ریخت و سبک شد. که لاأقل بشود در فراقتان اشک ریخت. نه که با نفرت، فقط خودخواهانه به فکر قلب پامال شده خود بود. نه که با یاداوری آنهمه احساس خالص و تراوش صادقانه آنهمه عشق، نتوانیم خودمان را ببخشیم، که بخواهیم خودمان را پاره‌پاره کنیم که به انسان نالایقی مثل شما عشق ورزیده‌ایم، یک جوری محترمانه بروید که بشود شعرهای منزوی را پشت سرتان خواند، با خیال راحت گریست و چیزی جز نفرت از شما به یادگار داشت. شما نمی‌دانید، شما که هیچ‌وقت آنقدر گیر کسی نمی‌شوید که شب برای کسی شعر عاشقانه بخوانید و لاأقل فرداش خبر زن گرفتنتان را نیاورند، که ما معمولی‌ها، تا ابد یک بغضی سر گلویمان را فشار می‌دهد اگر نتوانیم یک دلِ سیر برای رفتن کسی که دوستش داشته‌ایم بگرییم. خسته می‌شویم اگر تا آخر عمر مجبور باشیم به روی خودمان نیاوریم رفتنتان آزارمان داده. خیلی آزارمان داده. هرروز می‌میریم از اینکه نیستید، و هرروز به روی خودمان‌ نمی‌آوریم از اینکه چقدر خرابیم که نیستید، و آنقدر به روی خودمان نمی‌آوریم که یک روز در آینده فقط خرابیم، اما نمی‌دانیم برای چی..


پ.ن: بین این اومده‌ها و رفته‌ها، هیچکس مثه تو اذیتم نکرد..

پ.ن دو: من یه گلدون پر از گل بودم..

۱ زمزمه ۱۳ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۵۸
ماهان (ف.چ)