فصل تازه؛ فاقد ارزش خوانش

فصل تازه؛ فاقد ارزش خوانش

برای اینکه بدانم کیستم.

گذشته‌ها

زمان زیادی از روزهایی که آرزو می‌کردم این تهران پتیاره را به حال خودش رها کنم و برگردم به قم، نمی‌گذرد. حتی زمان زیادی از روزهایی که قم را پناه می‌دانستم و تا فرصتی به دست می‌آمد به دامنش فرار می‌کردم نمی‌گذرد. قم، با آن هوای داغش که پوستت را ور می‌آورد، با مردمی که در ساده‌ترین دیالوگ‌هاشان عادت دارند به به‌کاربردنِ زشت‌ترین جملات، و پوشیده از «آخوند»هایی که لاأقل در سه-چهارسال گذشته فکر می‌کنم بیسواد و خنگند و هرچند زندگی‌های مشکل و همراه با فقر دارند، و آنطور نیست که بگوییم حق کسی را خورده‌اند، اما کمترین بازدهی برای مملکت نداشته‌اند و کمترین محتوایی تولید نکرده‌اند؛ این قم چرا انقدر در دهان من شیرین بود؟


امروز که به آن روزها نگاه می‌کنم، به گمانم علتش خانه حاجی‌باباست. و البته حرم، که ساعت‌ها من را در حجره‌های صحن امام رضا می‌پذیرفت و من می‌نشستم ساعت‌ها آنجا به خیلی چیزها، خیلی چیزها، فکر می‌کردم و هیچکس کاری به من نداشت، هیچکس من را از آسمانی که در آن سیر می‌کردم پایین نمی‌کشانید، هیچکس برای خوردن هیچ چیز صدایم نمی‌کرد.


از روزی که نتایج آمد و معلوم شد که احتمالا، در صورتی که نتوانم از سهمیه مدالم استفاده کنم، باید چهارسال قم بمانم، دنیا روی سرم آوار شده. گاهی هم با خودم فکر می‌کنم علت این تغییر نگرش ظرف یکی-دوسال چیست؟ و البته جواب ساده است. تهران دیگر برای من پتیاره نیست، و قم، وقتی مجبور باشم طولانی‌مدت تحملش کنم، شهر خفقان‌آوری‌ست که در آن باید مراقب باشی نفس کشیدنت جرم تلقی نشود.




آرمان‌شهر من خیابانی دارد که در آن آدم‌ها را می‌بینی که هرکدام متعلق به یک قبیله بسیار قدیمی هستند، و رنگ پوست و شکل و شمایل چشم و ابروشان این را گواهی می‌دهد. آدم‌هایی با لباس‌هایی که یکسان‌سازی نشده _تقریبا من در تمام موارد با یکسان‌سازی مشکلات ریشه‌دار دارم. یکسان‌سازی آدمیت را از آدم می‌گیرد، چراکه انسان یعنی تکامل، در طول زمان، و تکامل یعنی عمق دادن، افزودن و کاستن و کَندن و رفتن و برگشتن؛ و آدمی که دچار یکسان‌سازی شده باشد، هرگز تکامل نمی‌یابد، بلکه در امتداد یک خط، تحت تأثیر عوامل خارجی نوسان می‌کند، آدمیان یکسان‌سازی‌شده، فاقد «خود» هستند، یک جمع سرگردانند که پتانسیل‌های جمع را دارا هستند پس می‌شود آن‌ها را گرفتار تصمیم‌های جمعی کرد، و آدمی که «خود» ندارد، وجود ندارد.


قم برای من شهر خفقان است. شهری که در آن هرجور غیر از خودشان باشی، محکوم به نگاه‌های توجیه‌نشده و انگشت‌های اتهامی. شهری که متجددانه‌ترین اندیشه‌ها، زیر پوستش در بهترین مدارسش در جریانند و با این حال، تویِ دانشجویی که اگر چادر سر نکنی، محکومی به اتهامِ ایجاد فرهنگِ غریبه در شهر! و خدشه‌دار کردنِ ایمان مردان! و دزدیدن عفت دختران جوان که تو را می‌بینند که لازم نیست یک پارچه سنگین روی سرت بکشی، هرچند تمام لباس‌هایت به‌غایت ساده و حتی اورسایز هستند. شهری که چون نمی‌تواند یک قانون جداگانه برای خودش وضع کند که در آن نوشته باشد سر کردنِ چادر الزامی‌ست، پس باید با خطر خرده‌فرهنگ‌هایی که به واسطه دانشجویان یا عوامل دیگر وارد قم می‌شود، با نوشتن جملات احمقانه درباره چادر روی در و دیوار و همه‌جا مبارزه کند. جملاتی که به‌وضوح زنِ محجبه غیرچادری را هم زیر سؤال می‌برد و تحقیر می‌کند.


همه این‌ها به کنار، این‌ها موضوعات غیررسمی‌اند، و انسان می‌تواند به هر قیمتی تصمیم بگیرد در هرجایی خودش باشد. آنچه که بیشتر از همه‌چیز من را آزار داد، اجبار رسمی سر کردنِ چادر در دانشگاه است. این یکی حتی آدم را از درد قانون احمقانه تفکیک جنسیتی بیشتر می‌سوزاند. و برایم عجیب است که وقتی به بیشتر آدم‌ها درباره این موضوع می‌گویی، اولین واکنششان نگاهی عاقل اندر سفیه است که تو را با آن دسته از احمق‌هایی که تمام حقوق پایمال‌شده زن را رها کرده‌اند و با مبتذل‌ترینِ جنبش‌ها به سردمداری مبتذل‌ترین آدم‌ها، با عبث‌ترینِ کارها دنبال لخت شدن و نه آزادی هستند، یکی می‌کند. آدم‌هایی که آنقدر توسری خورده‌اند و آنقدر کوته‌فکر هستند که برایشان ساده است در تمام ابعاد زندگی‌شان، جزء جزء متحمل اجبار شوند. آدم‌هایی که نمی‌فهمند اگر تو عصبانی هستی، برای این نیست که باید چادر سر کنی و از چادر متنفری، -انقدر لوس و سطحی-، برای این است که اجبار تو را می‌رنجاند، اجبار هرچه و هرجا که باشد دست‌های تو را مشت می‌کند، اجبار از سمت هرکسی که باشد سبب می‌شود روح ناآرامت بیشتر از هروقتِ دیگری به دیوارهایش بکوبد.


من به خواستِ خودم، از هشت‌سالگی تا حدود هجده‌سالگی چادر سر کردم. هنوز هم چندتا از بهترین دوستانم چادر سر می‌کنند. اما همین پارسال بود که نگاهی انداختم به اطرافم، و دیدم چادر در مملکت ما چیزی بیشتر از یک پوشش است. اول اینکه گرچه موج چادری‌های منتقد (منتقد واقعی؛ نه مجسمه منتقدی که می‌خواهد مجسمه خیالی آزادی بیان بتراشد!) حکومت، و حتی جدای از حکومت، قدرتمند شده‌اند، اما باز هم چادر یک پوشش حکومتی‌شده است. مثل حمایت از آزادی فلسطین که حکومتی شده و درحالیکه در تمام جهان سالانه آدم‌های بیشتری از ظلم فاجعه‌باری که به فلسطین روا داشته می‌شود، فریاد می‌کشند، اینجا تنها یک تیپ خاص در اجتماعات اینگونه حضور دارند. (اگر نخواهید مغلطه‌گرانه و صداسیمایانه(!!!) یکی از ده نفر را پیدا کنید و به عنوان مثال نقض نشان بدهید). و بعد اینکه، تقریبا تمام آن‌ها که چادر می‌پوشند، یک‌شکل‌اند. (یک پست مفصل دراین‌باره نوشته‌ام که احتیاج به ویرایش دارد و منتشرش می‌کنم). کتاب‌های ثابت می‌خوانند (اگر بخوانند)، جاهای ثابت می‌روند، و نظراتشان حتی در طرفداری از حکومت هیچ جزئیات خودیافته خاصی ندارد. تعداد زیادی از آن‌ها عُجب دارند، یا اگر عُجب ندارند، در تلاش‌های تصنعی برای رفتارهای ساده با افراد دیگر جامعه‌اند. توجه کنید، اینکه شما بخواهید با مهربانی نشان بدهید که ما که چادری هستیم هم خوبیم و با خندیدن و بیرون رفتن با دوستانتان و کافه-رستوران رفتن با چادر، بخواهید ثابت کنید که ما هم زندگی بلدیم، این خودش رسمیت بخشیدن به روایتی‌ست که چادر را به‌عنوان ابزار یکسان‌سازی طرح کرده. این‌ها را منی می‌گویم که فرآیند اجتماعی‌شدن را هم با همین پوشش و در همین جمع‌ها طی کرده‌ام. پس برای جدا کردن خودم از این جریان، ترجیح دادم چادر را کنار بگذارم.


از قم رفتن خیلی ناراحتم. حاضرم حتی کامپیوتر قم را بیخیال شوم و بیایم شریف یا تهران یا امیرکبیر ریاضی بخوانم، اما بیایم تهران، عقلم ولی می‌گوید از آنجا که در خودخوری استادم، قم ماندن را صددرصد بدانم و هر احتمالی مبنی بر کار کردنِ مدالم را (فردا آخرین مهلتِ انتخاب رشته مجدد است و من هنوز نتوانسته‌ام وارد سامانه شوم چراکه آقایان در تلگرام اطلاع‌رسانی کرده‌اند که باید اطلاعاتی را برای باشگاه دانش پژوهان می‌فرستادیم و من اصلا تلگرام ندارم!) منتفی بدانم.



شهری که بتوانی آدم‌های متفاوت در آن ببینی (هرچند نابرخوردار از فهم ساده‌ترین مفاهیم زیبایی‌شناسانه)، شهری که بتوانی در آن شاهد این باشی که آدم‌ها یکدیگر را در آغوش می‌گیرند، شهری که کافه‌های شلوغ و همیشه‌باز دارد، شهری که رنگ دارد (این‌ها مال انقلاب به بالاست، وگرنه پایین‌شهر تهران دودگرفته و کثیف است_اختلاف طبقاتی در حکومتِ بناشده به‌نام مستضعفین)، شهری که من خیابان‌هایش را ساعت‌ها قدم زده‌ام، در خیابان‌هایش قصه ساخته‌ام و خیابان‌هایش من را به یاد دارند، شهری که گرچه شب‌مُرده، اما زیباست، شهری که من دوست می‌دارم؛ لاأقل بیشتر از باقی مکان‌هایی که شهر می‌نامیم. شهر زنده، شهری که در آن بیشتر می‌توانی خودت باشی.



پ.ن: یک سبک موسیقی هست به نام امبینت؛ چیزی که درباره این سبک وجود دارد این است که، سبک امبیت، فضا را در خودش فرو نمی‌برد، بلکه به آرامی جزئی از فضا می‌شود. اغراق‌آمیز نیست، اصرار به اثبات خودش ندارد، در فضا به‌ شکلی یک‌دست ادغام می‌شود، و من یکی را با خودش می‌برد. بخش بزرگی از تاریخ‌سازی‌های شخصی‌ام هنگام دویدن، با آهنگ‌های گروهی به اسم cigarrettes after sex که سبکشان پاپ امبیت است شکل گرفته. گروه london grammar هم خوب است، گرچه هنوز آن را شخم نزده‌ام. پیشنهاد شنیدن! این هم یکی از آهنگ‌ها.


  • ۰ نظر
  • ۳۰ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۰۷
  • مــاهان (ف.چ)

او درحالیکه به‌تازگی از هق‌هق کردن در بالش‌ها فارغ شده بود، در هوای پاییزی زیرِ پنجره، کورا را باز کرد و نوشت how do I get out of depression by myself; و نزدیک صبح شروع به خواندن کرد.

  • ۰ نظر
  • ۳۰ شهریور ۹۷ ، ۰۳:۲۴
  • مــاهان (ف.چ)

برای من بزرگ‌ترین موهبت عشق آن بوده که میلم به نابودی را و به عدم را پایین کشانده؛ چراکه هیچ دوست نمی‌دارم این قصه ناتمام بماند.


پ.ن: ازآنکه این رَمه آن ارج نمی‌داشت که من، تو را ناشناخته بمیرم.

پ.ن دو: این روزها چند موضوع مختلف با جزئیاتشان مدام من را آزار می‌دهند. اوضاع آسانی نیست، همه‌چیز به هم پیچیده و این روزها هم قطعا سخت‌ترین‌ها نیستند و مشکلات بیشتر توی راهند؛ در مقاطعی از زندگی حتی اتفاقاتی که گمان می‌کنی بناست به ساده‌ترین شکل پیش بروند، دچار اتصالی می‌شوند و همه‌چیز با هم به آزار تو برمی‌خیزد؛ از دو سالِ پیش که برای اولین بار only time از Enya را شنیدم، هروقت زندگی اینچنین می‌شود، بارها و بارها پلی می‌کنمش. جالب است که برعکس همه موسیقی‌ها، از شدت تکرار به بی‌معنایی نکشیده. هربار می‌شنومش، یاداوری می‌کند که باید آرام گرفت و منتظرِ باز شدن مشت‌های زمان، ماند. اینکه زندگی‌ات امروز، اینجاست، تو زورت را به کار گرفته‌ای و حالا باید گوشه‌ای بنشینی و ماجراجویانه و هیجان‌زده، ببینی زندگی برایت چه در سر دارد، و نقطه عطف کجاست؟ آنجا که می‌فهمی این سرنوشت بشر است، که همه به آن دچارند، که همه به دانستنش مجبورند، که تو تنها نیستی.


  • ۰ نظر
  • ۲۹ شهریور ۹۷ ، ۲۱:۵۱
  • مــاهان (ف.چ)

حال نفس‌کشیدن هم ندارم.

  • ۱ نظر
  • ۲۵ شهریور ۹۷ ، ۱۸:۴۹
  • مــاهان (ف.چ)
قیمت لپ‌تاپ موردنظرم از دوماه پیش تا امروز تقریبا سه‌برابر شده و درحالی که پدرم من را به جرم کارهای ناکرده به کلی از معادلات مالی خودش کنار گذاشته و فقط مادرم با حقوق ماهی سه‌تومن باید همه نیازهای من را تأمین کند، به نظر می‌رسد روزهایی بسیاربسیار سخت‌تر از این در انتظارم باشد، آن هم برای منی که قبل از دو سال اخیر هیچ‌گاه یاد نگرفته بودم که از چیزی که می‌خواهم بگذرم.
مثل خواب است. لپ‌تاپ شش‌تومنی امروز نزدیک هجده‌تومن قیمت خورده، تازه اگر پیدا شود. لپ‌تاپی که هزارودویست دلار است و یک معلم معمولی در آمریکا با یک سوم حقوق یک ماهش آن را می‌خرد، و مادر من که یک معلم معمولی‌ست باید از شش‌ماه پیش می‌دانست که مملکت بناست بیشتر از پیش از هم بپاشد و برای خریدن یک لپ‌تاپ معمولی برای من دست به حقوقش نمی‌زد تا امروز هجده‌میلیون نقد داشته باشد.

برای تمام روزهایی که با حماقت، از ترس فروریختنِ خودم همراهِ باورهایم، سیاست‌های احمقانه و پادرهوای صدرنشینان این حکومت را برای خودم و دیگران توجیه می‌کردم، از خودم عذرخواهی می‌کنم.
اینکه ارزشِ پول توی دستت به ناگهان یک چندم شود، ناشی از سیاست‌های یک سال و دو سالِ یک دولت و دو دولت نیست، ناشی از سیاست‌های کلی عقیمی‌ست که هیچ عزمی برای تغییرشان وجود ندارد.
احساس خطر و یأس تمام وجودم را گرفته. حس می‌کنم سلول‌هایم آنقدر از هیجانِ منفی باد می‌شوند تا درآخر از حجم استاندارد بگذرند و منفجر شوند. حس می‌کنم در جایی بی‌صاحب، که خودش را در توهم هرروزه‌‌ای، در دستانِ خدا و زیر بارانِ امداد الهی می‌بیند و مطمئن است که هر غلطی بکند این استکبار جهانی‌ست که محکوم به نابودی‌ست و نه او، زندگی می‌کنم. واکنش‌هایم به این جنگ واکنش‌هایی کاملا معمولی‌ست، مواجهه با فاجعه‌ای همه‌جانبه که سردمداران مطمئن هستند از آن جانِ سالم به در می‌بریم چون خدا مراقب ماست. سردمدارانی که در توهم خودشان می‌پندارند متولی خدا در زمینند پس خدا باید مراقب آن‌ها باشد. خدا باید جبرانِ حماقت‌های آن‌ها باشد، خدا باید به شکلی معجزه‌آسا چاله‌های روبرو را با دست‌ها نامرئی پُر کند در حالی که آن‌ها با چشم‌های باز و با شور و شوقی انقلابی(!) به سمت چاله‌ها می‌دوند.

تا سالِ پیش از فروریختنِ باورهایم وحشت داشتم چون باور جایگزینی نداشتم. حالا هم ندارم. تهی و پوچم. اما لاأقل فهمیده‌ام باور نادرست ویران‌کننده است. باور نادرست، آن هم باور به چیزی که با وسایل اندازه‌گیری قابل تشخیص و تعین‌بخشی نیست، ویران‌کننده است. فروریخته و تنهایم. هرشب زیر هجومِ بینهایتی از کلمه‌ها و مکاتبم، هرشب از وحشتِ چیزهایی که نخوانده‌ام و چیزهایی که نمی‌دانم خوابم نمی‌برد. اما این را به فریفتنِ خودم ترجیح می‌دهم.

امنیتم خدشه‌دار شده. بحثِ لپ‌تاپ و گوشی نیست. بحث انفجارهای پی‌درپی و ناگهانی، که متولیان این جغرافیای منحط در امنیت پناهگاه‌های شخصی از بالا تماشایش می‌کنند تا آوارش بر ما فرو بریزد نیست، بحث پیش رفتن در دل نابودی کامل است. بحث تحمیق روزبه‌روز آدم‌هاست، آدم‌هایی که تنها می‌توانند در خانه خودشان، پیش خانواده خودشان، باعث و بانی وضعیت را -که به زعم خودش در پناه خداست- پیش همان خدا نفرین کنند. بحث خفه‌شدن تمام کنش‌های اجتماعی‌ست، بحث مردمی‌ هستند که ساده‌ترین مسیرهای اندیشیدن را هم لنگان می‌روند. بحث ماییم که آنقدر در اضطرار احاطه شده‌ایم که فقط می‌خواهیم خودمان را روی دست‌های خودمان بگیریم و فرار کنیم.

کتاب ساده‌ای از تری ایگلتون به نام «why Marx was right» (عنوان انگلیسی را برای این گفتم که بتوانید ریویوهایش را از گودریدز بخوانید؛ زیاد نیستند) هست، و من به اصلِ کتاب اصلا کاری ندارم. بند درخشانی دارد که می‌گوید:

  • ...بدین ترتیب آنچه بالاتر از همه به بی‌اعتبار خواندن مارکسیسم دامن زد حس خزنده‌ای از ناتوانی و سترونی سیاسی بود. زمانی که به نظر می‌رسد تغییر از دستور کار خارج شده مشکل بتوان ایمان خود را به تغییر حفظ کرد، حتی زمانی که بیش از همیشه به حفظ این ایمان نیاز هست. از هرچه بگذریم اگر دربرابر آنچه ناگزیر می‌نماید مقاومت نکنید هرگز درنخواهید یافت که امر ناگزیر تا چه اندازه ناگزیر بوده است. اگر مارکسیست‌های بی‌دل و جرئت دو دهه دیگر تاب می‌آوردند و دست از دیدگاه‌های گذشته‌شان نمی‌کشیدند، می‌دیدند نظام سرمایه‌داری که آنهمه سرحال و شکست‌ناپذیر می‌نمود اینک در سال 2008 فقط قادر است عابربانک‌های خیابان‌های اصلی را باز نگه دارد.


اینکه آنقدر احمق باشم که گمان کنم می‌توانیم وضعیت را درست کنیم، -با تمام وضع به‌شدت بدی که منِ منفی‌باف بیشتر از هرکسِ دیگری می‌دانم- بهتر است از اینکه گوشه اتاقم بنشینم و منتظر نابودی باشم. ادعای بزرگی دارم و آن اینکه هیچکس بهتر از من نمی‌فهمد درد گذر دیوانه‌وار زمان چقدر زیاد و وحشت‌ناک است، و همه‌چیز چقدر بی‌عنان به سمتی که باید می‌رود، و هیچکس بهتر از من نمی‌داند پیر شدن یعنی چه، و اینکه فقط همین امروز را برای کاری مشخص فرصت داشته باشی یعنی چه، و من می‌خواهم بگویم همین فکر کردن وسواسی و حس کردنِ تمام و کمال سیرِ زمان و پیرشدن برای اینکه تو همیشه افسردگی اجتناب‌ناپذیری همراه خود بتراوی کافی‌ست. لازم نیست جنگ اقتصادی استخوان‌هایت را بشکند، لازم نیست یک روز تمام برای اینکه دست پسربچه‌ای را توی خیابان که از تو غذا می‌خواست، بی‌آنکه بدانی چرا، رد کرده‌ای، گریه کرده باشی، مهم نیست توی خیابان‌ها فقر، که پیرمردی بی‌نا و ضعیف می‌نمایاند، چهره هیولاوارش را به تو نشان دهد؛ زندگی بی این‌ها به اندازه کافی سخت هست؛ با تمام این‌ها اما از تغییر ناامید شدن یعنی مرگ. گریختنِ تنهایی یعنی شهادت دادن به بی‌شرافتی خود. گرچه در احکام پراگماتیستی این عصر، این‌ جملات حماسه‌سرایی‌های شاعری احساساتی‌‎ست، اما من هیچ‌گاه نتوانستم رؤیاهای زیبایم برای دنیا را نادیده بگیرم، حتی اگر خودم در ابتدائیاتِ زندگی‌ام بی‌بهره مانده‌ باشم و حتی اگر صلح‌جویان زردِ جهانی مفاهیم اینچنینی را به گند کشیده باشند.

در بدترین حالم، درحالی که با خواندنِ هرسطرِ تاریخ درباره کشورهایی که شبیه ما بوده‌اند و حالا کم‌کم نابود می‌شوند، به وحشتم افزوده می‌شود، می‌گویم، در اوج ناامیدی نمی‌توانم از امید دست بردارم. چون نمی‌توانم از زندگی دست بردارم.

شنیده‌ام هیچکس نمی‌تواند با حبس کردن نفسش، خودش را بکشد. درست در آخرین لحظه‌ی مانده‌به‌مرگ، ناخوداگاه نفس می‌کشی و زنده می‌شوی.
من ناخوداگاه نفس می‌کشم. چرا که قلب من پیش زندگی‌ست. چرا که میل من به زندگی بینهایت است. چراکه نمی‌توانم از زندگی دست بردارم.

پ.ن: شاکی‌ام از مردمی که وقتی یک مسئول مردم می‌خواندشان، آنقدر سطحی و دوزاری هستند که حتی حس نمی‌کنند مردم یک لغت درجه دو است، نگاهِ از بالایِ این آدم‌های به‌اصطلاح مسئول را حس نمی‌کنند، حتی نمی‌دانند با ایستادن روبروی یک نماینده مجلس و فریادزدن از گرانی پراید، فقط و فقط خودشان را محتاجانی نشان می‌دهند که تشنه تکه‌استخوانی هستند که جلویشان می‌اندازند. شاکی‌ام از مردمی که پذیرفته‌اند درجه دو هستند، شاکی‌ام از مردمی که با آب‌وتاب از مصادیق بارز سرمایه‌داری صحبت می‌کنند و موفقیت را در این می‌بینند که در رستوران ایکس غذا بخورند و ماشین ایگرگ را سوار شوند؛ کسانی که نمی‌دانند فحش دادن به فلان آقازاده، نقل شب‌نشینی‌هایشان است برای تحقیر دوباره و دوباره مردمی که در چشم آن‌ها بدبخت و ندیده‌اند. مردمی سیاست‌زدایی‌شده در چرخه‌های استحمار..

پ.ن دو: بزرگ‌ترین ظلمِ این حکومتِ چهل‌ساله، قالب کردن این مفهوم به جامعه بود که شما هرکاری کنید، باز هم مردم‌اید. مردمی که ما هنگام انتقال‌دادن تجربیاتمان به آقازاده‌های جوان‌تر، زیر شگردهای خرکردنتان را خط می‌کشیم.

پ.ن سه: شک داشتم این پست را بنویسم یا نه. نوشتن برای من حکم درمان را دارد، انگار مشکلات را در کلمات زندانی می‌کنم، انگار مشکلات را حل می‌کنم، کنارشان می‎زنم. نباید بنویسم. نباید بگویم. نباید بنوسیم و بگوییم. باید این عصبانیت را آنقدر جمع کنیم و آنقدر با چشم‌هایمان انتقال دهیم تا وقتی که فقط یک عصبانیت خالی نباشد. تا وقتی که تحکیم مجسمه آزادی بیانی که ساخته‌اند نباشد. تا وقتی که هیچ رسانه‌ای در هیچ‌جای دنیا نتواند مصادره به مطلوبش کند. باید عصبانیتی بسازیم که فقط برای ما باشد؛ فقط در رثای خودمان، در رثای رگ‌های قوی‌مان که زیر فشارهای دیوانه‌وار منفجر نشد. در رثای رگ‌های قوی‌مان که میلشان به زنده ماندن بینهایت بود. و بینهایت هست.



  • ۰ نظر
  • ۱۵ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۱۶
  • مــاهان (ف.چ)

مدت‌ها پیش با متین از کوچه‌ای به اسم پری‌سوز، در شمال تهران، رد شدیم. گفتم دختری که در یکی از خانه‌های این کوچه زندگی می‌کند، با موهای بلند و پنجره‌ای که به کوچه باز می‌شود، جزئیاتِ یک درامِ پُرنشانه و سوزناک را دارد. اما من چی؟ من که توی کوچه موسوی زندگی می‌کنم و اتاقم پنجره‌ای رو به کوچه برای سنگ زدن عشاقم ندارد و اصلا آنقدر زیبا نیستم که کسی عاشقم بشود چی؟ من هم جزئیاتِ یک درام فوق‌العاده را دارم. کسی که بناست داستانِ من را بنویسد حتما قرار است به شیوه‌ای تکراری و نخ‌نماشده، یک جایی یاداوری کند که زندگی دخترِ داستانش اصلا شبیه قصه‌ها نبود. گفتم، می‌دانی؟ اگر من بخواهم داستان شوم، چون شبیه داستان‌ها نیستم، مجبورم زردگونه این داستان نبودنم را فریاد بکشم و از داستان نبودنم داستان بسازم.

گفت اصلا داستان یعنی همین..


احساس می‌کنم نمی‌خواهم هیچوقت هیچکس از من داستانی بنویسد.


پ.ن: دیشب در آخرین لحظاتِ بیداری، چیزهای مهمی توی ذهنم بود اما از شدت خستگی حتی توانایی این را که گوشی را بردارم و کلمات کلیدی‌اش را بنویسم که یادم نرود، نداشتم. الان انگار یک تکه‌ام گم شده.

  • ۰ نظر
  • ۱۵ شهریور ۹۷ ، ۱۵:۳۴
  • مــاهان (ف.چ)

خیلی با خودم کلنجار رفتم برای اینکه تصمیم بگیرم این را بنویسم یا نه. شاید علت کلنجار رفتنم برای خیلی‌ها بی‌معنی به نظر برسد، اما برای کسی با وسواس من، کاملا طبیعی‌ست. به‌خصوص اینکه من از نزدیک شاهد تغییر تمایلی بی‌اساس بوده‌ام، تغییری با منشأ غیرِ درونی، با منشأ کاملا خارجی و تحت تأثیر فیلم‌ها و موزیک‌ها، از غیرِ هم‌جنس به هم‌جنس، برای این من آسان نخواهد بود از سریالی بنویسد که یک زوج گِی یکی از محورهای اصلی داستانش هستند، و البته خیلی چیزهای دیگر.

اما نهایتاً تصمیم گرفتم بنویسم.

نوشتن از یک سریال یا فیلم، بدون اینکه آن را اسپویل کنی یکی از سخت‌ترین کارهاست. امروز آخرین قسمت از آخرین فصل (پنجمین فصل) از سریالِ محبوبم تمام شد. یا بهتر است بگویم محبوب‌ترین سریالم.

من اصولاً آدم سریال‌بینی نیستم. بیشتر دوست دارم فیلم ببینم، بیشتر طرفدار سینمای واقعی هستم، و تماشای تولیداتِ غرض‌ورزانه برایم بسیار سخت است و با دنبال کردنِ سیر سریال‌های محبوب دریافتنِ اینکه سعی در القای چیزی دارند، چندان سخت نیست. شاید سینما یک اساس القایی داشته باشد، اما فیلمی که جای تشخیص باقی نمی‌گذارد و آنقدر خودش را به تو قالب می‌کند و آنقدر تو را با خودش می‌برد، که نمی‌توانی خودت را از داستانِ فیلم تشخیص بدهی، آن خطرناک‌تر است. معمولا فیلم‌ها آنقدر قدرتمند نیستند که تو را در یک کرکتر فرو ببرند و تو را وادار کنند مدت‌ها با آن زندگی کنی، این هنر بزرگی‌ست که در نهایت چند ساعت، در فیلمی یک‌نوبته بتوانی روزهای آینده بیننده را در روح کرکترت زندانی کنی. اما سریال، با ادامه داشتنش، با سیر تکاملی‌اش، تو را گرفتار می‌کند و این ترسِ من از سریال است. جز اینکه من وسواس دارم و تا تمام قسمت‌های سریالی را روی کامپیوترم نداشته باشم، نمی‌توانم آن را ببینم.


و اما six feet under. همین اواخر، وقتی به خودم آمدم و دیدم در پیِ یک اتفاق در قسمت‌های آخر سریال، دارم به پهنای صورت اشک می‌ریزم، فهمیدم گرفتار شده‌ام. گرفتارِ جریانی روان از روابط که روشن و باورپذیر، در عین حال عجیب و خاص مطابق با روحیات خاص خانواده‌ سریال، آرام آرام در تو پیش می‌روند.


داستان درباره خانواده‌ای‌ست که شغل خانوادگی آن‌ها اداره یک فیونرال هوم (funeral home) است. خانواده‌ای با روحیاتی عجیب، شاید در پیِ زندگی در میانِ مرگِ آدم‌ها. کسانی که شاید خیلی زودتر از دیگران مفاهیم بنیادی زندگی را دریافته باشند و در عین حال، ترس‌های خودشان را دارند، دردها و روحیاتی که مخصوصِ آن‌هاست اما وقتی از جزئیاتشان بکاهی، شاید چیزی درونِ زندگی خودت باشند. سریال با مرگ پدرِ خانواده، و بازگشت برادر بزرگ‌تر، نیت فیشر، آغاز می‌شود. جایی که خانواده بعد از مدت‌ها اداره کردنِ مراسم مرگِ دیگران، حالا باید با مرگی درونِ خودش مواجه شود. نیت سال‌ها قبل از آن، در هفده‌سالگی، ال ای را ترک کرده و به سیاتل رفته؛ درواقع نیت از شغل خانوادگی‌اش گریخته، و حالا خودش را درونِ ماجرایی می‌یابد که سال‌هاست از آن می‌ترسیده و حالا ناچار، باید بر آن فائق بیاید. آدمی عجیب، حساس، آسان‌گیر و جذاب. کسی که بناست مرزهای سریال را مشخص کند و تماشاگر را به مرورِ دیگرباره تمام فرصت‌هایی که از دست داده و داستانی پُرگره را کُشته، وادارد. کرکتری که اگر باهوش باشی، می‌تواند به تو بگوید درونگرایی و برون‌گرایی دو صفتِ صفر و صدی هستند که جز برای آدم‌های تک‌بُعدی قابل استفاده نیستند؛ آدمی که بعد از سال‌ها از دنیای متفاوتی به خانه‌ای بازمی‌گردد که ساکنانش به شهادتِ چندباره دیگرکرکترها، عجیب و سردند. آدمی از همان خون، تازه‌بازگشته از دنیایی دیگر، که روحیاتِ فروخفته آدم‌های خانه را بیرون می‌کشد تا رویاروی و کنارِ هم بایستند و داستانی بسازند و شاید در این جدال بتوانند بفهمند چه کسی هستند و زندگی‌شان چیست.


و اما کرکتر محبوب من، کسی که خودش را از بیرونِ خودش تماشا کرده، خودش را و خانواده‌اش را، و با اینکه درون جریان به سر می‌برد و هرگز از خانه دور نبوده، می‌داند عجیب است. چیزی که اکثر کسانی که واقعا عجیبند، درباره خودشان نمی‌دانند. (فقط وقتی می‌شود رفتاری را بی‌هیچ ناخالصی متعلق به کسی بدانیم، که نادانسته آن رفتار را دارد. آگاهی، با خود تصنع، ادابازی، و اغراق ناگُنجیدنی می‌آورد). کلر فیشر، کوچک‌ترین فرزندِ خانواده فیشر، که در شروعِ فصل اول سریال، هفده‌ساله است و ما تا حدود بیست‌ودوسالگی زندگی‌اش را تماشا می‌کنیم. کرکتری که بناست پسِ رفتارهای لاقیدانه که با احساساتِ عمیق همراه می‌شوند، تناقضِ رفتار و افکار را درست زیر زبانمان به ما بچشاند. (صحنه‌ای که بارها در سریال تکرار می‌شود، صحنه جوشش‌های ناگهانی کلر است که با هیجان چیزی می‌گوید و خانواده عجیبی که تمام این سال‌ها در سکوت کنار هم بوده‌اند واکنشی درخور نشان نمی‌دهند و کلر در اوج طبیعی صحنه، برای nاُمین‌بار با این حقیقت که خانواده عجیبی دارد، مواجه می‌شود). کسی که از همه بیشتر شبیه من بود، و کسی که از همه بیشتر من را در خودم فرو بُرد تا یک بار در قالبِ کسی دیگر درونِ خودم را تماشا کنم. سیری از انتهای کودکی تا ابتدای جوانی. تجربه‌های جدید کنار کادیلاک نعش‌کشی که می‌راند. ماشینی که سوارش لاأقل تفاوت‌های کوچکی با باقی دارد.



نوشتن از روث، مادر خانواده، و دیوید، یکی از طرفین زوج گی سریال و فرزند دوم خانواده، از حوصله این پُست خارج است. اگرچه هردو شخصیتی به‌شدت جذاب دارند. (همین‌جا به پارانوییدی‌هایی که معتقدند سریال‌های آن‌ها(!) فقط برای خدشه‌دار کردن عفت مادرِ ایرانی(!) طراحی شده -البته اگر چنین کسانی اینجا را می‌خوانند و امیدوارم نخوانند- توصیه می‌کنم ابداً سمت این سریال نروند).


six feet under، مواجهه دوباره‌ای‌ست با آنچه که شاید تاکنون نادیده‌اش گرفته باشیم. ترس‌ها، شادی‌ها، غم‌ها، و چیزهای غریبه‌ای که حس می‌کنیم و هیچوقت نمی‌فهمیم چه هستند. داستانی از کنارِ هم قرارگرفتنِ آشفتگی‌هایی که زیاد شبیه آشفتگی‌های معمولی نیست. سریالی که اگر نبینید، شاید خیلی چیزها را از دست داده باشید، لاأقل، تماشای از بیرونِ خیلی چیزها با فرو رفتن در داستانی بی‌نقص.


پ.ن: انتشار این پست بسیار سخت است. مدام احساس می‌کنم برای گفتن از چیزی که عمیقاً من را درگیر کرده، کلماتی که به اندازه کافی خوب و گویا باشند به کار نبرده‌ام. مدام احساس می‌کنم چیز مهمی را تقلیل داده‌ام به چندخط نوشته مبهم، یا چیزی را از قلم انداخته‌ام. اما منتشرش می‌کنم.

پ.ن دو: همیشه فکر می‌کردم انقدر تحتِ تأثیرِ چیزی قرار گرفتن چقدر می‌تواند رقت‌انگیز باشد. و می‌ترسیدم از اینکه اسم این سریال را به کسی بگویم و آن فرد بعداً بیاید به من بگوید که به نظرش چیز خاصی نبوده. چیزی که من را واقعا درون خودش کشیده برایش چیز خاصی نبوده. اما نهایتاً تصمیم گرفتم بنویسمش. بر خلاف اخلاقِ همیشه‌ام که دوست دارم چیزهای خوب را مثل یک راز فقط برای خودم نگه دارم.

پ.ن سه: و حالا که تمام شده، یک خلأ باورناپذیر من را فرا گرفته. چیزی که گمان نمی‌کنم تا سال‌ها بعد، فیلم، موزیک یا سریال دیگری من را به اندازه آن متأثر کند.





  • ۰ نظر
  • ۱۳ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۳۳
  • مــاهان (ف.چ)

گوشی‌م کاملا از کار افتاده. دکمه پاورش کلا کار نمی‌کند و تاچش روی یک نقطه گیر کرده و مدام صفحه را فعال می‌کند و نمی‌گذارد صفحه به طور کامل خاموش شود. دکمه ولوم هم خودبه‌خود کار می‌کند. باتری گوشی در نمی‌آید، چون از آن مدل‌هایی‌ست که پشتش باز نمی‌شود، و اگر هم در بیاید، و گوشی خاموش بشود، دیگر روشن نمی‌شود چون دکمه پاور خراب است. تا حالا هم موقعی که صفحه خاموش می‌شد دکمه هومِ گوشی‌های سامسونگ به دادم رسید.

حالا من که همه کارهایم را با گوشی انجام می‌دهم، برای یک چت ساده باید از نسخه وب واتس اپ استفاده کنم.


نمی‌دانم این‌ها از اینکه دارند من را با بی‌پولی و قهر و فشار می‌کشند قصدشان چیست. تنبیه برای چه کاری؟ بناست من با این کارهایشان چه چیزی را بفهمم؟

چیزهای خیلی خیلی جزئی به‌ناگهان کیفیت زندگی آدم را آنقدر پایین می‌آورند که خودت هم باورت نمی‌شود. گاهی یک بحث دل‌ناخواه وقتی هم‌زمان می‌شود با تشر مادرت که می‌گوید با این وضع خانه‌داری زندگی بعدی‌ات حتما فرجامی زودهنگام خواهد داشت، و با خیسی دستت که باعث می‌شود برای تایپ هر یک کلمه مجبور باشی ده بار دستت و صفحه گوشی را خشک کنی، و با صدای بلند دعواها و شکمت که کمی چاق شده و این استرچ مارک‌های احمقانه روی پاهات و آن کتابی که دوست داشتی آن لحظه تورق کنی و نیست، طاقتت را تمام می‌کنند. هیچکدام موضوع مهمی نیستند اما آن لحظه تو را به بن‌بست می‌کشانند.


هیچ چیز دل‌بخواهی در زندگی‌ام نیست. گاهی تازگی و افکار دست‌نخورده برای کاری که می‌خواهم شروع کنم، وسط سیل اشک به ذهنم هجوم می‌آورند و من از جایم نیم‌خیز می‌شوم و در تاریکی دفتر کنارم را برمی‌دارم و تندتند می‌نویسم بی‌آنکه چیزی ببینم، هرروز دو ساعت زبان مرور می‌کنم و لغت‌های تازه به دفتر لغتم می‌افزایم، یک‌روزدرمیان می‌دوم، کتاب‌ می‌خوانم، گاهی می‌روم انقلاب برای قدم زدن، فکر می‌کنم و چیزهای جدیدی درمی‌یابم؛ متوقف نشده‌ام، یک گوشه نیفتاده‌ام، می‌خندم، و سکوتم چیز نامعمولی نیست؛ اما احساس شکست می‌کنم. سرخوردگی بی‌نهایتی رگ و ریشه‌ام را سوزانده. برای منی که کافئین تأثیر وحشتناکی رویم دارد و به‌طرزی ناباورانه من را برانگیخته و شاد و بیخواب می‌کند، قهوه‌های غلیظم هم بی‌تأثیر شده. اشک می‌ریزم و گوشه کتاب‌هایم یادداشت می‌نویسم. اشک می‌ریزم و برای کارِ در آستانه‌ام یادداشت برمی‌دارم و دیوانه‌وار می‌خوانم و جستجو می‌کنم، اشک می‌ریزم و می‌دوم و این جزء عجایب دنیاست برای من که بتوانم با دویدن گریه کنم، چون دویدن حسی به من می‌دهد که انگار می‌توانم دنیا را از ابتدا بسازم، آن لحظه‌ای که شقیقه‌هایم داغ می‌کنند، ساق پاهام فشرده می‌شوند و درد می‌گیرند و تمام صورتم خیسِ عرقی سرد است و احتمالا خورشید دارد غروب می‌کند و نسیم می‌تند لای موهام؛ جایی برای گریه نمی‌ماند. نباید بماند. اما می‌ماند.


من نمی‌خواهم دنیا را نجات بدهم. من دنبال این نیستم که کسانی را از خودم راضی نگه دارم. من خودم، در خودم از خودم بیزارم. من خودم برای خودم احساس شکست می‌کنم. خودم خودم را دوست ندارم و وقتی خودم را دوست ندارم، عشق هیچکس برایم ارزشمند نیست. محبت همه برایم بی‌معنی‌ست. تمام دیالوگ‌ها را گاهی حتی بی یک کلمه تمام می‌کنم چون به‌محض اینکه کسی گفتگویی را شروع می‌کند، روحم ناخوداگاه روبرویم، کنار فرد مقابل می‌ایستد و پوزخند می‌زند به این معنی که اگر حرفی بزنی، همین آدمِ خندانی که دوستت دارد و تقلا می‌کند با تو گفتگو کند، خواهد گریخت. از صدایم بیزارم. روزی چنددقیقه صورتِ بی‌رنگ خودم را به اجبار توی آینه نگاه می‌کنم که تصویر این آدم شکسته برای همیشه در تاریخم ثبت شود. همه‌چیز برایم رنگ باخته، برای منی که فکر نمی‌کردم بشود یک زندگی را فقط برای شادمانی شخصی زیست، و حالا تهی از هرگونه آرمان اجتماعی‌ام. برای منی که باور نمی‌کردم عمر آدمی تا این حد کوتاه باشد، می‌دانستم کوتاه است اما باور نمی‌کردم چون داشتم در قالب آدمی می‌زیستم که نمی‌توانست، نمی‌توانست، نمی‌خواست با این حقیقت روبرو شود که کوتاه و محدود و کوچک است.


همه‌چیز برایم تهی‌ست. انگار همه‌چیز را تا ابد می‌دانم. انگار همه چیزهایی که می‌خوانم فقط یک یاداوری‌ست از چیزهایی که قبلا در آن‌ها بوده‌ام، شخصاً بوده‌ام، با همه وجود.



یک بیزاری عمیق از خودم، یک احساس شکست برای بودن در بدنِ انسانی که علوم طبیعی برایش ناکافی‌ست، انسانی که احساس می‌کند علم هرگز کافی نیست و این زمزمه‌ها در دنیایی که علم اداره‌اش می‌کند، دست‌خورده‌ی دست نجس کلیساهاست. کلیساهای باخته، دینِ باخته، خدایی که این‌ها ترسیم کرده‌اند و این خدا در این دنیا باخته..


حس می‌کنم دیگر هیچ‌چیز حالم را بهتر نمی‌کند.



پ.ن: سلام؛ بیا بگو در عصر اعتبارِ کامپیوترها، هوش مصنوعی و تلاش برای سفر در زمان و سفر به فضا، در عصر تماشای واضح کهکشان‌های دوردست، من چیستم؟ وقتی که باید درونِ خودم بی‌هیچ بروزی انتظارِ دیوانه‌وارم برای آمدنت را تحمل کنم، چراکه می‌ترسم از پیوستن به جُرگه مجمع الحمقایی که خود را پیروان تو می‌خوانند و در زنجیره باخت مداومشان خود را با انتظار تو دلداری می‌دهند. تنها، تنهای تنهای تنها منتظرت هستم. بی‌آنکه در توهم پیروزی‌های ماورایی باشم وقتی هیچ عزمی برای حرکت در من نیست، بی‌آنکه تو را، اسمت را و صدا کردن اسمت را بازیچه امیدهای واهی خودم کنم؛ تنها منتظرت هستم، با جستجویی فرساینده برای اینکه بدانم کیستم، با سربه‌سنگ‌خوردن‌های متوالی، میان کدها و فرورفتن در عمقِ مکاتبی که ساخته ذهن انسان‌های خداگونه‌ست، جایی دورتر از همه، جایی در کویر خشکی که در آن نماز باران نمی‌خوانند، آسمان را فتح می‌کنند و باران را می‌آورند. تنهای تنها منتظرت هستم.


  • ۰ نظر
  • ۱۱ شهریور ۹۷ ، ۱۳:۳۴
  • مــاهان (ف.چ)
می‌خواهم چیزی بنویسم. می‌خواهم بگویم دنیا چقدر بزرگ است، می‌خواهم بگویم بی‌هیچ دراگی شبانه‌روز چه حالاتی را تجربه می‌کنم، می‌خواهم بگویم از این فروغلتیدن در خودم چه فهمیده‌ام، از این سکوتی که پیشه کرده‌ام و گاهی فوران می‎کند؛ اما لالم عزیزم. کلمات برای آنچه می‌خواهم بگویم بیش از پیش ناکارامدند. آنقدر برای هر کلمه احتمال در نظر می‌گیرم که از گفتنش پشیمان می‌شوم، آنقدر کلمات را می‌فهمم که می‌دانم واقعا نمی‌شود گفتشان. شاید تو هم مثل همه کسانی که می‌دانم این را خواهند گفت، بگویی این آشفتگی‌های ابتدای جوانی‌ست آن هم در مملکت ازهم‌پاشیده‌ای که می‌دانی محکوم به فناست و تو هم با آن محکوم به فنایی؛ اما نه. از علاقه مفرط تو و همه آدم‌ها به نسبت دادن همه‌چیز به اتفاقات هورمونی سر در نمی‌آورم، اگر بتوانی باور کنی من در حال تجربه حالات غریبی هستم بی‌آنکه LSD یا گُل کشیده باشم و برایشان کلمه‌ای ندارم. دنیایم در سکوتی بی‌انتها فرو رفته و وقتی مرور می‌کنم مدت‌هاست تمام آواها و حروف نامشخص و نامفهومند. امیدوارم بفهمی، این اتفاق غریبی‌ست که با وجود دانستنِ یک زبان، باز هم لازم باشد به ساختار جملاتت دقت کنی و باز و باز آن‌ها را از نظر بگذرانی چون ممکن است برای بار اول نفهمیده باشی‌شان با اینکه هزارباره از آن‌ها استفاده کرده‌ای.
نمی‌فهمم چه می‌گویم و می‌نویسم. نمی‌فهمم چه می‌شنوم. چیزها را می‌بینم که خود را از هم می‌پاشانند تا در قالب یک جمله، داستان یا تصویر جا بگیرند و نمی‌توانند. دنیایم شده بارشی مداوم از درکِ چیزهایی که فرار می‌کنند بی‌آنکه آن‌ها را در دستانت گرفته باشی و لاأقل خاطره‌ای از لمسی عقیم در ذهنت نقش بسته باشد و بی‌آنکه داشته باشی‌شان و این‌ها همگی من را تحلیل می‌برند، منی را که همیشه خواسته‌ام مفاهیم را به چنگ جاودانگی خودم بکشم.
دنیا جای غریبی‌ست عزیزم. زمان و مکان و کلمات به شکلی وحشیانه من را می‌آزارند همانقدر که یک اتفاق خارجی، یک مرگ یا یک بیماری من را می‌آزارد. عمیقاً غمگینم. می‌دانی؟ انگار عادت کرده باشم به ریختنِ چیزها در واژه‌ها، در یک زندان، بند کردنِ مفاهیم و حالا نمی‌توانم.
از همیشه خسته‌ترم از این جنگِ شبانه‌روزی. حالم را می‌فهمی؟
بگو حالم را می‌فهمی.
بگو حالم را می‌فهمی.
حالِ پیامبری درخودمُرده، با انقلاب‌های شباروزی در رگ‌هایش؛ لال. گیرافتاده با مردمی که هیچ از چشم‌ها نمی‌فهمند.
  • ۰ نظر
  • ۱۰ شهریور ۹۷ ، ۱۷:۲۶
  • مــاهان (ف.چ)

در خانواده‌هایی که سیاست و مذهب در آن‌ها نقش محوری دارند امکان اینکه شرایطِ جدایی زودهنگامِ فرزند از پدرومادر فراهم شود، بالاتر است. سیاست و مذهب عُمده درونیات افراد چنین خانواده‌ای را تشکیل می‌دهد و ما هویت آن‌ها را تعیین می‌کند، و وقتی کسی در آستانه شصت‌سالگی حتی نفس‌کشیدن‌های کسی کنار خودش را، در خانه خودش، تهدید ما هویت خود تلقی کند، قطعا وحشتِ حاصله از باختنِ ناگهانی هرآنچه در سال‌ها به «من»اش افزوده، بر مهر پدر-فرزندی غالب است.


دردِ من همیشه این بوده که دقیقا نمی‌دانم از نظر تئوریک، در چه زمان و مکانی زیست می‌کنم و با چه کسانی. برخلاف کسانی که مدام در مذمت زندگی بر اساس نظریه سخنرانی می‌کنند، من گمان می‌کنم اگر چیزی قبلا از ذهن کسی گذشته باشد، اگر کسی قبلا به چیزی که تو می‌اندیشی، اندیشیده باشد، و در سیر تکامل خود، با تاریخ شخصی خود، درباره آن چیز قضاوت کرده باشد؛ این‌ها از غریبگی مفاهیم می‌کاهند. دسته‌بندی‌ها ترس آدمی را از زندگی کمتر می‌کنند، گرچه اگر زیاد به آن‌ها چنگ بیندازی، از تو یک ذهنِ منجمد می‌سازند، و ما، فاقد تئوری و تاریخ هستیم.

قبل‌تر در تلاش‌های بی‌ثمرم برای فهمیدنِ اینکه واقعا چه خانواده‌ای دارم، سعی کردم از مفاهیم و واژه‌های پیش‌ساخته استفاده کنم، اما مفاهیم چندگانه مدام یکدیگر را نقض می‌کردند. پس تصمیم گرفتم از بخش‌هایی که یکدیگر را نقض می‌کنند چشم‌پوشی کنم، و بعد توانستم یک مفهوم نسبی به وجود بیاورم. در خانواده ما یک بورژوازی مذهبی جریان دارد، نیازِ بورژوا بودن بناکردنِ اصول خانوادگی بر چیزهایی مثل آموزش عالی و سیاسی‌شدن برای به‌دست‌آوردن قدرت است. و خانواده من البته مضاف بر تمامِ این‌ها، میراث‌دار شکست‌های پی‌درپی، بعد از پیروزی‌های پی‌درپی، و چیزی شبیه جنگ‌های خاندانی بود.


و اینجا، منم. منی که گذشته از شبیه‌نبودنِ اپسیلونی به پدرم از نظر مذهبی و سیاسی، در رقابتی مثل کنکور برای کسب جایگاه دهن‌پُرکُنِ آموزشی شکست خورده‌ام، و هیچ اعتقادی به مفاهیمی مثل سربلندکردنِ یک خاندانِ فروپاشیده ندارم.


من و پدرم اساسا در مواقع ضرورت صحبت می‌کنیم. این یعنی حتی سلام و علیک هم بین ما نیست. یک چیز بزرگِ عمیق، حتی آنوقتی که من از نظر سیاسی و مذهبی با او همسو بودم، جایی میانِ پانزده-شانزده‌سالگی، بین ما بود، و آن دایره خیلی کوچکی بود که با کمترین تخطی از آن بیرون می‌رفتی، و آنوقت بود که دیگر نفساً به عنوان دختر آقای ایکس، ارزشی نداشتی. یک ترس بزرگ، یک وحشت خیلی عمیق از پا فراتر گذاشتن. یک جنون فاجعه‌بار در نتیجه تلاش‌های یک دختربچه هیجان‌زده برای ساکت‌شدن، درحالی که زیر هجوم فهمِ دنیایی تازه است، چون اگر صحبتی می‌شد، اگر می‌فهمیدند در ذهنت چه می‌گذرد، آنوقت تبدیل به موجود بی‌هویتی می‌شدی که تنها مجال حضورش در خانواده بود و خانواده او را نمی‌پذیرفت.

هیچ محبتی وجود ندارد وقتی پای چنین سیاستی و چنین مذهبی، اینگونه متعصبانه در میان باشد. من احتمالا جزء آن‌دسته از افرادی هستم که بعدها مغلطه‌گران می‌توانند درباره‌اش بگویند علت گرایش‌های فعلی‌اش ریشه در شرایط خانوادگی دارد. هیچ‌چیز نباید انقدر قوی می‌بود که بتواند چنین سایه هولناکی روی یک رابطه جبری بیندازد. وقتی مجبوری کسی را داشته باشی. وقتی مجبورند تو را داشته باشند.


یعنی، شما می‌توانید خانواده‌ای داشته باشید، که گوشت و پوست و خون شما برایش بی‌اهمیت باشد. خانواده‌ای از جنس همان قاضیان چشم‌وگوش‌بسته صدر انقلاب پنجاه‌وهفت، که سینه‌ستبر عقیده را به فرزند ترجیح می‌دادند و در ژست یک قهرمان، افتخارآمیز به مرگ او رضایت می‌دادند مگر نشانی متفاوت از آن‌دیگرانی که فرزند ناخلف ندارند، به سینه بیاویزند، تا اینگونه ننگ را به نام مبدل کنند.

صحبت از نفس اعمال است.



شاید این ترفند طبیعت است، برای اینکه تو را کم‌کم از مأمنی دور کند که سال‌ها تو را در خود پروریده و تو را دنبال زندگی تازه‌ات بفرستد. شاید حتی آن‌ها که با مهرومحبتی خالص از جنس والدین و فرزند احاطه شده‌اند، دلایل دیگری برای ترک خانه دارند.


مادرم همیشه با نگرانی به من خیره می‌شد، و می‌گفت زبان سرخ سر سبز می‌دهد بر باد. حالا هم مدام توی خانه راه می‌رود و از هر چارجمله، یکی‌ش را اختصاص می‌دهد به ابراز نگرانی درباره آینده من. تقریبا هرروز غمگنانه می‌آید به اتاقم، چنددقیقه‌ای در سکوت به من که هیچ میلی به شروع هیچ صحبتی ندارم خیره می‌شود، و سعی می‌کند درباره رفتاری که باید در دانشگاه داشته باشم صحبت یک‌طرفه داشته باشد. نمی‌داند که من خفقان‌گرفته‌تر از آنم که بخواهم با آن‌هایی دهن به دهن بگذارم که حتی نمی‌دانند چگونه می‌شود به شکلی منطقی و با کمترین حدِ مغلطه اندیشید.


من و پدرم دو حضور قدرتمند و سنگینیم. حضورِ ساکتِ هرکداممان حتی از دیوارها و درها می‌گذرد و آن دیگری را می‌فشارد. من به تنهایی یک ملتم و پدرم هم، اینگونه است که خانه ما تمام کُنش‌ها و واکُنش‌های مخرب یک جامعه را داراست. ما از دور، از پشت درهای بسته هم را آشفته می‌کنیم، هم را به دیوار می‌کوبیم، هم را در بحث‌هایی که هردو از آن اجتناب می‌کنیم شکست می‌دهیم و می‌کوشیم خودمان را اثبات کنیم. در یک صحنه، در یک میدان جنگ، هزارباره به هم می‌آویزیم و زخمی و افگار بیرون می‌رویم، بی‌آنکه روزها حتی به هم نگاه کرده باشیم. دیالکتیکی تمام‌ناشدنی از جنس یک جامعه کامل در ما جریان دارد. انقلابی زیرپوستی، شورشی محتمل، که گمان می‌کنم با اولین حرکت علنی من در جهتِ اندیشه‌هایم، رخ می‌دهد.


همه این‌ها را با گریه نوشتم چون پدرم همین چنددقیقه پیش، به جرم بیرون گذاشتنِ کتابِ مذهبی مهمی (از نظر او) از کتابخانه به دلیل نبودِ جا، آرشیو همشهری داستانم را به شکلی وحشیانه از کتابخانه بیرون ریخت. در واقع پرت کرد. من مانده‌ام با یک جعبه سی-چهل‌تایی از همشهری داستان‌هایی که بهترین خاطرات نوجوانی‌ام را شکل داده‌اند، در اتاقم، و فریادهایی که می‌گفت به خاطر این آشغالا کتابی که درباره امام علیه بیرون گذاشتی! شبیه مشاجره‌های کودکانه به نظر می‌رسد؛ یک بیرون‌ریختگی بعد از تحمل طولانی‌مدتِ فریادهایی -که به خاطر اجتناب سفت و سخت طرف مقابل در برابر شروع یک بحث فروخورده‌شده‌اند-، ناگهان همه‌چیز را برای چنددقیقه فرومی‌پاشاند.


درک این‌ها برای تمام کسانی که پایِ اصولی بنیادی میان رابطه پدر-فرزندی‌شان وسط نبوده، سخت است. اینکه پدرت به خاطر بیرون بودن تا ده یازده شب مدتی با تو حرف نزند، بسیار ساده‌تر تحمل یک اختلاف زیرپوستی همیشگی‌ست، که البته دلیلش بی‌لیاقتی و بیشعوری و انحراف من است.


مسیرِ پیشِ رویم شبیه استقلال ایران از آمریکا می‌ماند. سرخورده، باخته، به‌بادرفته، عقب‌رانده‌شده، بی‌پول و خسته و جان‌به‌لب‌آمده، بی‌آنکه هیچ‌چیز برای شروع داشته باشد.

و بعد خدانکند بعد اینهمه سختی، عاقبت آن استقلال، شبیه عاقبت مشبه‌به شود..



پ.ن:

نمی‌دانم کسی هیچ‌جای دنیا هست که برای کمترین حقوقش لازم باشد اینهمه جنگ اعصاب تحمل کند؟ مشکلات جوان‌های ممالک جهان‌اولی، بارداری ناخواسته، ایدز و فرزند نامشروع و اعتیاد و الکل است، چیزهایی که خودخواسته می‌شود آن‌ها را مدیریت کرد یا به کلی از بین بُرد؛ در بدترین حالت، چیزهایی مثل به‌دنیاآمدن در خانواده‌هایی که سکس-پارتی دارند، و دست‌وپنجه نرم کردن با اختلالات جنسی در جوانی. و اما چیزی که من با آن روبرو هستم؟ آنقدر کوچک است که حتی نشود اسمش را مسئله گذاشت، اما واقعا مسئله است. جزئیاتی که هیچکس اهمیتی به آن‌ها نمی‌دهد، اما هرکدامشان ممکن است حکم پری را داشته باشند، که شتر زیر بارش می‌شکند.

  • ۰ نظر
  • ۰۶ شهریور ۹۷ ، ۱۶:۳۸
  • مــاهان (ف.چ)