آ .

آ .

من
من «تصمیم» را در باغ دست‌هایم می‌کارم
«تبدیل» می‌شود. به عمل می‌نشیند،
آن وقت، شکوفه‌ی این تصمیم مبدل،
می‌تواند از اشک،
از خون
از فریاد
مایه‌ور شود.



استاد علی صفایی حائری

دریچه

من یک دختربچه هجده-نوزده ساله‌ام که به دلایل چهل-پنجاه ساله‌ای، اینگونه در عمق غم فرو رفته‌ام. تازه اول راهم است، اما انگار هزارها سال از زندگی‌ام گذشته. آنقدر که هر لحظه بعد دارد و هر بعد خودش یک هزارتوی رو به ناکجاست، و جرقه‌های ذهن من حتی آن دورترین ناکجا را هم روشن می‌کند. آنقدر که من با همه مردم دنیا، تمام بشر را روزانه زندگی می‌کنم، اندازه بن‌بست‌های تمام بشر خسته می‌شوم، اندازه تمام آدم‌های دنیا، از چستر بنینگتون و لارا فیبین، وقتی که از بالای استیج راک و پاپ‌راک به پوچی فریادهای آدم‌ها خیره می‌شوند و فرو می‌ریزند، تا هایزنبرگ و پلانک و شرودینگر و انیشتین، وقتی به معادلات پیچیده‌ جنون‌آمیزشان نگاه کردند و دریافتند نهایت فهمشان تازه به ابتدای نفهمیدن رسیده، تا نولان و کوبرنیک، که بعد از تمام تلاش‌هاشان برای پیچیدگی، فیلم‌هاشان باز زبان باز می‌کند و بیرون می‌زند و دیده می‌شود؛ من همه آن‌ها را زندگی کرده‌ام. شاید من قبل از امیرخانی بیوتن را زندگی کرده باشم، با هاینریش بل به جنگ رفته‌ام، با جان کندی تول خودکشی کرده‌ام، با نادر ابراهیمی مرده‌ام شاید.

همه ما یک نفر را دوست داشته‌ایم، یک نفر را روی چشممان گذاشته‌ایم، ناگهانی به خودمان آمده‌ایم و دیده‌ایم چقدر دوستش داریم! 

بعد، دور می‌شویم، خداحافظی می‌کنیم در لحظه‌های احمقانه، یا حتی گاهی فرصت سلامی نداشته‌ایم برای خداحافظی. زمانه هرکداممان را به کناری می‌اندازد، یا راهمان از هم جدا می‌شود، یا..

پس از آن شاید فراموش کنیم، اما طعم تلخ و گس آن محبت بی‌چشم‌داشت، آن محبتی که غرور کنارش هیچ بود، آن محبتی که به خاطرش نظام «ناز و نیاز» دنیا را به هم می‌ریختیم، تا همیشه با ما می‌ماند. تجربه‌های بعد همیشه یک ناکامی تلخ با خود دارند و یکی‌شان به هم‌خانگی منجر می‌شود. به پیش‌هم‌ماندن‌های زناشویی. 

من تازه هجده ساله‌ام. اینجا ابتدای همه چیز است، ابتدای تجربه، ابتدای زمان، ابتدای خلقت و بلوغ و سرخیدن و سیبیدن. دارم فکر می‌کنم به آن آدم‌های بیست‌وهفت-هشت ساله‌ای که کسی می‌آید و خلوتشان را دستمالی می‌کند، توی لیوان‌هایشان آب می‌خورد و بوی عود کافه‌های محبوبشان را می‌برد و چراغ‌های خانه تاریکشان را روشن می‌کند و می‌رود. در آستانه یک سی سالگی غم‌انگیز، بی‌آنکه نایی برای ساختن دوباره باشد، توانی برای دل بستن دوباره باشد. جایی که اگر برای هر کاری زمان ابتدا باشد، برای عشق نیست..




این‌ها وصف مدرنیته‌های مبتذل است. در دنیایی خارج از محدوده‌ها، دل‌به‌کسی‌بستن‌های عبث، به اسم اینکه انسانیم، به اسم اینکه دل داریم، به اسم اینکه دلمان باید درگیر قبض و بسط شود که نمیرد.. عاشقانه‌ها می‌سراییم، مچاله می‌شویم، اگر ضعیف باشیم افسردگی می‌گیریم..



فریب شعرها را نخورید.. بیخیال آن رخوت بعد قبض و بسط دلتان شوید.. فراموش کنید!

لااقل خودتان را برای هیچکس نبازید! 

یک روز می‌ایستید اینجا که من هستم، هم‌سال با تمام بشر، هم‌سفره با تمام جهان، و دلتنگ. و تنها. و آنچنان که کسی را به دنیایتان راه نیست.

«شعر می‌گوید هست»، ولی شعر میان اغراق‌ها و آرایه‌هاش، همیشه دروغ بوده..




+ سلام للذین أحبهم عبثا..

  • ماهان (ف.چ)

چستر بنینگتون هم به رحمت ایزدی پیوست.


+ قبلا هم گفته بودم. اینتو یو؛ لینکین پارک.. و حالا؛ لینکین پارک ناقص. 

  • ماهان (ف.چ)

تمام روزهای من یک پس‌زمینه موسیقیایی دارد. مثلا من تمام پارسال تابستان را، صبح زود که باید از پیروزی می‌رفتم سمت دانشگاه رجایی، هفت‌شهر دال را گوش می‌دادم، و امیر بی گزند چاووشی. تمام عید، درازکشیده روی زمین سرد کتابخانه مدرسه، ابر می‌بارد شجریان گوش داده‌ام، و شب‌ها، حدود ساعت هفت/هشت/نه که از مدرسه برمی‌گشته‌ام خانه، توی آن کوچه‌های تاریک، باز همان را گوش داده‌ام. و در تمام طول مدرسه‌ها، صبح یاسین و رفیقم حسین حامد زمانی، گاهی بی‌دفاع یراحی را، شیرین خیال دال را، نایت‌تایم و هاف آو آسِ پالت را، و گاهی رستاک گوش می‌دادم.


دارم زندگی‌ام را نگاه می‌کنم، تمامش کارهای اکراه‌آمیزی بوده، میانشان گاه کارهای زیبا، گاه بوی ورق کتاب‌ها، گاه رخوت عصرانه خانه حاج‌بابا، گاه حرم، گاه انقلاب‌گردی.


اما من که همیشه یک چیزی توی گوش دارم، چرا موسیقی روزهای بد را یادم مانده؟ اصلا چرا بهترین موسیقی‌هایم را وقت‌های بدحالم گوش داده‌ام که حالا هربار یاد روزهای ناکام و نتیجه‌بخشی‌های ناکامی بیفتم با گوش دادنشان؟



  • ماهان (ف.چ)

از یک جایی به بعد دیگر گرمی نخوردن تنها کافی نیست. باید برای بچه‌هاتان شرایط ازدواج فراهم کنید. حالا فراهم نکردید هم، لااقل مانع نباشید، کفایت است..



جلوی چشم‌هام غرق می‌شوند توی استکان؛ بچه‌هایی که باید از دریاها می‌گذشتند..

  • ماهان (ف.چ)

من از همه پول‌های دنیا برای شخص خودم آنقدر می‌خواهم که بی‌دغدغه بروم انقلاب و قیمت پشت جلد کتاب‌هایی را که جانم کنارشان جا می‌ماند نگاه هم نکنم.

ماشین‌هاتان و آن لاکچری‌لایفتان ارزانی همه عقده‌های تجمل.



اما شکی نیست ما باید اقتصاد پویا بسازیم.. همین ما!

  • ماهان (ف.چ)

راست آنکه نود و نه درصد انگیزه‌ام برای ازدواج این است که شب‌ها برویم بیرون قدم بزنیم و باد بخوریم. اواخر تابستان، اوایل پاییز..

  • ماهان (ف.چ)

احساس حقارت می‌کنم. حقارت. و حقارت.

  • ماهان (ف.چ)

1.

این مرگ مرا بیش از حد تصور به هم ریخت.. گفتن علتش هم از حوصله خارج است..









2.

من بد. پر از عیب. عوضی.

اما هیچی.










3.

مشکل همه با من و من با همه این است که من را نمی‌شناسند. طیف هجده ساله من را نمی‌شناسند. یک‌دولحظه از من دیده‌اند، چند سال، چند ماه، انگار که من همین دیروز متولد شده‌ام..








4.

اینجا کلا پنجاه و سه نفر دنبال‌کننده دارد، که خیلی‌شان دوست‌هایی هستند که بیرون از اینجا می‌شناسمشان، چند نفرشان با دو تا اکانت دنبالم کرده‌اند و چندتاشان مدت‌هاست بلاگ نیامده‌اند. کسی را حقیقتا اجبار نکرده‌ام من را بخواند. چه‌بسا عذاب وجدان گرفته‌ام از هدر دادن وقت معدود آدم‌هایی که اینجا را می‌خوانند.

من از هشتاد و هشت تا الان بلاگرم. از همان روزها که خاطرات و شعر عاشقانه خودسروده می‌نوشتم، تا همین حالا که گاهی نیمچه تحلیلی هم برای نظم دادن به ذهن خودم می‌نویسم. هرجا رفته‌ام باز برگشته‌ام به بلاگ. بهترین دوستانم را اینجا پیدا کرده‌ام. زندگی‌ام از بلاگ تأثیرهای بزرگ گرفته. با آدم‌هایی اینجا آشنا شدم که اگر بلاگر نبودم هیچ‌گاه نمی‌شناختمشان از نزدیک. نوشته‌ام اینجا چون من آدم درونگرایی هستم که عادت ندارم جز با عده‌ای معدود از ناراحتی‌هایم، خوشحالی‌هایم و اهدافم حرف بزنم. نوشته‌ام چون من پرم از اتفاق. هرلحظه در من اتفاق می‌افتد. یک چیز تازه کشف می‎شود. چیز دیگری پس از مدت‌ها افول می‌کند. میمیرد. دنیای تازه‌ای متولد می‌شود. من در هر لحظه‌ای تغییر می‌کنم. در هر لحظه‌ای میمیرم و زنده می‌شوم.

در دنیای واقعی هم همیشه از دور آدم پرطرفداری بودم. هیچکس یا نزدیکم نمی‌آمد یا می‌آمد و می‌رفت. آدم‌های کمی بودند که آمدند و ماندند. و من به همین کم‌ها راضیم.

آدم درقالب‌نگنجیده‌ای هستم. نه که با زور خودم را به دیوانگی زده باشم که غیرعادی به نظر برسم؛ نه. من باب لجبازی و این سرکشی بی حد و حصر که آخرم به هلاکت می‌کشاندم، دیوانه بوده‌ام. جنگجو بوده‌ام بیشتر. بعضی‌ها فکر می‌کنند من بچه حزب‌اللهی‌ام، پس انتظار دارند مثل بچه حزب‌اللهی‌ها رفتار کنم و اگر نه، می‌گویند دو رو. بعضی‌ها فکر می‌کنند من متجدد و روشنفکرم، بعد که اعتقادم به ولی فقیه را می‌شنوند تف می‌اندازند و می‌روند. بعضی از من یک شاعر می‌شناسند که در آن می‎توانست شعری متولد کند، بعد که با بعد منطقی ماجرا آشنا می‌شوند می‌روند پی کارشان. بعضی از من یک عقل کل ساخته‌اند، دو بار که جلوی چشمشان توی چاله‌های آب بدوم، حل می‌شود. بعضی به من می‌گویند مرتد. بعضی انتهای مسلمانی! بعضی هم معتقدند اگر سفت نگیرم می‌روم جهنم..


من نه بچه حزب‌اللهی‌ام، نه بچه مسلمان، نه کافر، نه شاعر، نه عاقل، نه عاشق. هیچ. آنچه توصیف کامل این منِ پیچیده‌ست که خودم را هم گاهی مبهوت وامی‌گذارد این است. هیچ.

من یک بچه هجده ساله نافهمیده‌ام، که اگر کسی یارای این را داشته باشد «اندازه هزارها سال نوری» از من دور شود و من را در شمایل حقیقی‌ام تماشا کند، یک توده نامفهوم می‌بیند از یکسری لگدپرانی‌های بی‌فایده، جنگ‌های پرتلفات، تلاش‌های بی‌ثمر، در مجموع؛ دست و پا زدن..

من از فجیع‌ترین مهمانی‌ها را تجربه کرده‌ام، تا روشنفکری‌ترین فضاها، تا عمیق‌ترین سراب‌هایی که به خیال خودشان فکر می‌کردند اما فقط ادای فکر کردن در می‌آوردند، تا شال هنری دور گردن و تزهای خودبرتربینانه تئاتری‌ها، تا له‌له زدن با چشمان پر از اشک برای دست کشیدن به ضریح، تا دق کردن گوشه اتاق از آرزوی یک لحظه نشستن و زیر لب دم گرفتن در یکی از حجره‌های صحن امام رضای قم، از سبزها تا احمدی‌نژادی‌ترین‌ها، از گریه برای مرگ پدر لیبرالیسم ایران تا جان دادن برای این مردی که سکان‌دار این روزهای این مملکت به‌جان‌آمده‌ست، از موجه‌ترین رفتارها تا شیطنت‌آمیزترین کارها، از گشاده‌ترین آغوش‌ها تا روانه کردن بدترین فحش‌ها؛

من بچه هجده ساله نافهمیده سرگردانی هستم، روبرو با دنیایی توقع از سمت آدم‌ها!

کودکی خیلی سختی داشته‌ام، نوجوانی سختی، حالا هم جوانی سختی دارم و کسی نمی‌داند و بهتر. نخواسته‌ام اینجا باشم. نخواسته‌ام بدانم، نخواسته‌ام بفهمم، نخواسته‌ام فهمیده شوم. زندگی من مجموعه‌ای از نخواستن‌هاست، اینجایی که هستم مال من نیست، هرجایی که همه‌تان هستید مال شما نیست..


اگر سعی نکنید از من در ذهنتان، طبق خط‌کشی‌های جامعه، چیزی تعریف کنید، نه غروری وجود دارد، نه ادایی.

من تلخ شاید باشم، اما مغرور نیستم.









5.

کاش آدم می‌توانست بی‌توقع کنار آدم‌ها باشد. و آدم‌ها می‌توانستند بی‌توقع کنار آدم باشند...









6.

دلایلم برای امسال ماندن:



الف. سال دوم بودم یا سوم؛ از معلم یک سؤال ریاضی پرسیدم که از سطح درس فراتر بود. شاگرد زرنگ کلاس - که هم‌الان هم شاگرد زرنگ کلاس است (یا بود) - با یک لحن شاکی گفت که «عح! فلانی! ما نمیخوایم اینارو یاد بگیریم.. زنگ تفریح بپرس!». و تکرار این اتفاق؛ بارها.

می‌خواهم با کسانی هم‌کلاسی باشم که بطلبند یادگیری را..



ب. با رتبه احتمالی‌ام ریاضی و کاربرد امیرکبیر قبول می‌شوم. احتمال دارد بتوانم با مدالم ببرم کامپیوتر امیرکبیر. اما هر سال چند نفری هستند که قربانی سیاست‌های شل و فشل شورای عالی انقلاب فرهنگی می‌شوند و نمی‌توانند از سهمیه‌شان استفاده کنند. لذا اگر نتوانم، مجبورم بمانم همان ریاضی و کاربرد. و خب ثم ماذا؟


ج. شریف می‌خواهم. شریف. و لیاقتش را دارم.






7.

خدایا! من را پناه بده، در آغوش خودت، در حق مطلق. من از سنت متنفرم، از تجدد برگشته‌ام، این حرف‌ها اقناعم نمی‌کند، احساس می‌کنم بین برداشت‌های ساده‌لوحانه گیر افتاده‌ام، احساس می‌کنم این حرف‌ها برای این روزها کافی نیست، احساس می‌کنم تنهام. خدایا! احساس می‌کنم تنهام..









8.

من را پناه بده در آغوش خودت؛ که حق مطلقی..









9.

جای خالی چشم‌هات..



  • ماهان (ف.چ)




باورم نمیشه مردی! مثل همون وقتی که باورم نمیشد کیلومترها اونطرف‌تر جهان با جابز خداحافظی کرد.


پاشو مریم. من منتظر بودم خوب شی لعنتی! من منتظر بودم خوب شی..

عکست زنده‌س! چشمات، نگاهت، گراف هفده‌رأست، استادات، همکلاسیات، دفترت! لعنت بهت.. باورم نمیشه! دارم به پهنای صورت گریه می‌کنم و باورم نمیشه..

  • ماهان (ف.چ)

فقط چند ماه بعد از به دنیا آمدنِ من از این جهان رفته‌ای که به وعده «فمن یمت یرنی» برسی. تو را سر مزارِ علی خلیلی شنیدم. پانزده شانزده ساله بودم. صدات انگار از پسِ قرن‌ها آمده بود، انگار پرتویی از صدای علی بود، جزئی از صدای علی بود.


و بعد شدی کسی که با تمام تجرد و ازاین‌جهان‌رفتگی‌ش، دست من را گرفته بود و در راهی که راه نبود و بیشتر به سنگلاخ می‌ماند، می‌برد.



دلم تنگِ توست. تنگ تو که این شعرها را، این کلماتِ فهمیده را، با صدای خودت بخوانی. تنگ تو که باز از علی برایمان بگویی، شاید این شنیدن با صدای تو، رسوخ کرد به عمق جانمان و کمی فهمیدیم از او. کمی به راهی که می‌گفت رفتیم، کمی انسان شدیم.

دلم تنگِ توست، بعضِ شب‌ها چشم‌هام اشکی نبودنِ توست، که افضل اعمال است چشمِ اشکی در نبودن کسی که بودنش، می‌توانست دستت را بگیرد و از حیرانی، بکشدت بیرون..




ندیده دلتنگِ توئم. تصدق چشم‌هات! تصدق اینهمه گیرایی..



چه روز غمگینی‌ست امروز. من هنوز باورم نمی‌شود این کلمه را. «مرده». «رفته». «رحلت». «سفرکرده». این‌ها هیچ توفیری ندارند. تو اینجایی. تو شهیدی. تو مصداق «عند ربهم یرزقون»ـی. هیچ مهم نیست یک «جاده» تو را از ما گرفت؛ که تو را از ما نگرفته‌اند. من هنوز مطمئنم یک شب بالاخره می‌آیی به خوابم..





  • ماهان (ف.چ)
  • ماهان (ف.چ)

1.

آنقدرها هم که همه فکر می‌کنند دنیای اطرافمان عوض نشده. هنوز اگر دانشجوی شریف و یو تی باشی قبولت دارند، هنوز به غایت مدرک‌گرایند، هنوز آن کنکور لعنتی تعیین‌کننده‌ست. امروز بعد از توییتم مبنی بر اظهار عجز از تصمیم‌گیری بین یک سال دیگر ماندن، و دانشگاه رفتن، یکی از بچه‌های تایملاین که کامپیوتر شریف می‌خواند گفت اتفاقا خیلی فرق می‌کند شریف بخوانی، یو تی، امیرکبیر یا باقی دانشگاه‌ها. گفت حتی خواجه‌نصیر هم قبول شوی خیلی فرق می‌کند با شریف، گفت اگر یک سال بمانی، سال 1401 از ورودی‌های 96 بیشتر از یک سال جلویی! یکی از دوستانم که فیزیک خوانده و الان معلم است، گفت ابدا نرو دانشگاهی که نمی‌خواهی‌ش. گفت سال دوم کنکور خواندن یک سری قلق دارد که اگر رعایت کنی همه چیز حل می‌شود. گفت اگر نمی‌توانی مهندسی دانشگاهی که می‌خواهی قبول شوی نرو. می‌ارزد به ماندنش. پدرم می‌گوید بمان.

و بقیه می‌گویند برو دانشگاه.






2.

مریم میرزاخانی سرطان سینه دارد. متاستاز کرده سرطانش.






3.

گاهی که دستانم را نگاه می‌کنم، دنیا در برابرشان یک کاغذمچاله بی‌ارزش و فتح‌شدنی‌ست. گاهی که تمام وجودم را از نظر می‌گذرانم یک مصرف‌کننده حقیرِ ناچیز می‌بینم که حتی نمی‌داند بازدهی‌ش قرار است چه باشد.

قرار است نظریه بنیادی ریاضی طرح کند؟ قرار است مدرسه بسازد که حتی شده یک نفر را از منجلاب جهل بیرون بکشد؟ قرار است سیاستمدار باشد؟ جامعه‌شناس باشد؟ در جهانِ کامپیوتر تحول ایجاد کند؟ برنامه‌نویس مایکروسافت باشد؟ مدیر گوگل؟ دانشمند ناسا؟ مادر؟ تکمیل‌کننده پروژه شتاب‌دهنده‌های هادرونی؟ کسی که اصل عدم قطعیت را دوباره فرمول‌بندی می‌کند؟ نظریه همه‌چیز را برای تمام ابعاد جهان ارائه می‌دهد؟ متحول‌کننده نظام آموزشی ایران؟! مستندساز؟! کارگردان؟! تدوینگر؟! هایدگر؟ استیو جابز؟ سارتر؟ بیل گیتس؟ نادر طالب‌زاده؟ حاتمی‌کیا؟ مهدویان؟ نیچه؟ فروید؟ هگل؟ حافظ؟!

همینقدر کوچک؟!








4.

از آدم‌های ناامیدی که می‌خواهند القا کنند خودشان و ما هیچی نیستیم و عاجزیم و کاری از دستمان برنمی‌آید و هیچ چیز در دست و بالمان نداریم و باید بنشینیم یک گوشه تا بمیریم، متنفرم.

من توانام اگر شما ترجیح می‌دهید یک گاو به جایتان زندگی کند. من انسانم. من می‌جنگم. من باید بتوانم. دنیا از من می‌خواهد که بتوانم. جهان از من طلب توانستن می‌کند. می‌فهمید؟ احمق‌ها؟ خودباخته‌ها؟ من حتی اگر هیچ غلطی نتوانم بکنم نمی‌خواهم کنار بکشم. روی آن راحتی بی‌دغدغه هیچ‌گاه نخواهم نشست. از ندبه‌خوانانِ گریانِ فشل نخواهم بود. می‌فهمید؟






5.

آنچه که ظرفیت معنا دادن به افعال را دارد، جز «او» هیچ نیست.







6.

من هیچ درکی از ابدیت خداوند ندارم. نمی‌دانم در جاودانگی بی‌رحمی که گرفتارش هستیم، بعد از انتقال زندگی، وقتی همه چیز در جبر مطلق است و چیزی برای یاد دادن و یاد گرفتن و تغییر دادن نیست، روح انسان در امواج کدام تکاپو از هم نمی‌گسلد.

بهشت برایم بیشتر خسته‌کننده می‌آید اگر نهر شیر و عسل و سرسبزی بی انتها باشد. حتی بهشت هم درخور «خب که چی»ست.


آن جهان واپسین را خود خداوند هم برپایه شوق علی بنا کرده. منِ تاامروز هیچ‌نبوده تاامروز ناتوان هم، از شوقِ به او می‌فهمم. شوق او را می‌فهمم. او را دریافته‌ام. او را می‌طلبم، می‌خواهم.

علی بهشت است، علی جهان است، علی زمان است، مکان است، همه چیز است. آنکه ظرفیت معنا بخشیدن به افعال را دارد.








7.

من یک سال تمام، و همین حالا دچار افسردگی‌ام. هنوز باور نمی‌کنم به اینجا رسیده‌ام. هنوز باور نمی‌کنم یک کنکور ناقابل توانسته باشد از نظر روحی زمینم بزند. هنوز درصدهایم را باور نمی‌کنم، هنوز رتبه احتمالی‌ام را باور نمی‌کنم.


حقیقت اینکه کنکور بر مبنای خرخوانی‌ست، که حتی اگر نبود هم، من بچه باهوشی، شاید بچه خیلی باهوشی بودم.

در تمام طول دبیرستان من میز آخر نشستم، تمام زنگ‌ها را می‌خوابیدم و حتی المپیاد را برای پیچاندن کلاس‌ها پی گرفتم. با این حال نمره‌های خوبی داشتم، وقت کمی صرف می‌کردم اما تمام مطالب را می‌فهمیدم، چون در واقع مسئله‌ای نبودند.


پارسال تابستان وقتی بعد از دوره رفتم مدرسه، مشاور گفت تو تابستان را از دست داده‌ای و باید چندبرابر بقیه تلاش کنی. استاد شیمی گفت تو گه خوردی که به جای شیمی رفتی ادبیات بخوانی. (حتی انقدر نمی‌فهمید که المپیاد ادبی صرفا ادبیات نیست). وقتی از استاد فیزیک پرسیدم (تابستان سینماتیک گفته بود) چه تست‌هایی بزنم و چطور خودم را برسانم، گفته بود «حالا خودت بخون، شاید تونستی یکی دو تا از چارتا تست رو بزنی، البته بعید می‌دونم». در حالی که من کل سینماتیک را سال دوم تمام و کمال بسته بودم، به جز حرکت پرتابی، که آن را همین حالا هم نخوانده‌ام. بعدها مشاور گفته بود اگر روزهای تعطیل دوازده ساعت و روزهای مدرسه حداقل پنج ساعت نخوانید، هیچ غلطی نمی‌توانید بکنید. و من روزهایی که از مدرسه می‌آمدم، تا فرداش مثل مرده‌ها می‌خوابیدم و روزهای تعطیل، نهایت تلاشم زیر چهار ساعت بود.



من بچه آزادی بودم. بی موانع ذهنی. نمی‌گفتم نشد. اگر کاری را بهم می‌دادند نمی‌گفتم من تا به حال یک خط کد هم با C ننوشته‌ام، نمی‌گفتم من نمی‌توانم متن‌های تخصصی زبان‌اصلی را بفهمم، نمی‌گفتم وقت کم است، می‌رفتم یاد می‌گرفتم! می‌رفتم آن کار لعنتی را که محول کرده بودند انجام می‌دادم! من ذهنم خالی خالی بود. حرف هیچ احدی را به هیییییچ نمی‌گرفتم، (جز عده‌ای معدود)، و کار خودم را می‌کردم. کاری که فکر می‌کردم درست است، کاری که نشدنش برام معنا نداشت، کاری که مطمئن بودم می‌توانم انجام بدهم، هرچه که بود! مانعی در ذهنم نبود. آن روزها واقعا نگنجیده (صفت مفعولی) بودم. آدم‌ها برایم تعریف نمی‌کردند چه چیزی شدنی‌ست و چه چیزی نه. من بچه آزادی بودم.



من سال کنکور یک بچه بودم پر از موانع ذهنی، که هر روز خودش را برای اینکه نمی‌تواند دوازده ساعت درس بخواند سرزنش می‌کرد، در حالی که برای او، چهار ساعت کافی بود. تمام سال دست و پا زدم، اردوی عید که شد مشاور گفت وقت جبران است، باید میانگین روزی دوازده ساعت بخوانید که بتوانید جبران کنید. اگرنه بروید بمیرید. بروید توی آن دانشگاه‌های کثافت لعنتی درس بخوانید. بروید به‌دردنخور بشوید. و من بعضی روزها یک ساعت هم نخواندم! حتی یک ساعت محض رضای خدا. تمام روز در مدرسه بودم و توی کتابخانه که طبقه منفی یک مدرسه بود، بی‌نور خورشید، که انگار هوا ابری ابری بود، سیر به غایت رسیدن افسردگی‌ام را پی می‌گرفتم.



دهم اردیبهشت ماه بریدم.

به معنای واقعی.

از ده اردیبهشت به بعد، ماکزیمم درس خواندنم دو ساعت بود، که فقط یک هفته یا کمتر اتفاق افتاد.

کاملا از نظر روحی زمینگیر شدم و هیچکس، مطلقا هیچکس نتوانست کمکی به من بکند.



من یک زیر صد، چه بسا زیر پنجاه، یا اصلا یک تک‌رقمی بودم که سه هزار چار هزار می‌شوم. شب کنکور تا صبح مثل ابر بهار گریه کردم و هیچکس نبود نجاتم بدهد. یک ساعت و نیم، یا دو ساعت، مانده بود به پایان وقت، که حتی توانایی روخوانی هم نداشتم، و تقریبا یک ساعت مانده بود به تمام شدن جلسه، از دانشگاه آمدم بیرون. منی که فکر می‌کردم مراقب برگه را به زور از زیر دستم می‌کشد.


الان از نظر روحی کاملا زیر خط فقرم. تصورم از توانایی‌هام به هم ریخته با اینکه می‌دانم هر آدمی می‌تواند خرخوانی کند. در همین چند روز گذشته وقتی از ایستگاه دانشگاه شریف رد می‌شدم خیلی تلاش کردم که بغضم را فرو بدهم، و سرگردانم.


نمی‌دانم باید از کجا شروع کنم. از آموزش پرورش فشل؟ از مستندم؟ از یاد گرفتن حداقل چهارپنج تا زبان؟ از کارکردن روی ایده‌ام برای پول زیاد در آوردن؟ از افتادن در پیچ و خم‌های تأسیس مدرسه؟ یک سال دیگر برای آن دانشگاه پشت کنکور ماندن؟ از کتاب‌های فلسفه؟ ایجاد تحول در علوم انسانی؟



اصلا چه می‌شود که آدم‌ها متوقف می‌شوند؟ معمولی می‌مانند؟ چه می‌شود؟








8.

من چیزی می‌خواهم بیش از این، که آدم‌ها گوشی‌های شرکت من را دست بگیرند، با شعرهایی که گفته‌ام به اوج برسند، با خطوط نوشته‌ام به لحظه اجتناب‌ناپذیر فهم کشانده‌شوند، سال‌ها بعد فرمول‌هایی که کشف(!) کرده‌ام بخوانند، یا با سمفونی فوق‌العاده‌ام از جهان جدا بشوند.


این‌ها من را ارضا نمی‌کند. این‌ها باعث نمی‌شود من باز اتاق دوازده‌متری‌ام را کیلومترها قدم نزنم.







9.

من از همه آدم‌های زودراضی‌شونده متنفرم.

  • ماهان (ف.چ)

هرچی از دهنم در اومد بهش گفتم و از کرده خود پشیمانم.

  • ماهان (ف.چ)

بیا.



#میانمار


+ آقای ظریف! کاش می‌شنیدید. من برای رفتار محترمانه شما، همیشه ارزش قائل بوده‌ام. شخصیت متینی در ذهنم دارید. گرچه تام و تمام با آنچه کرده‌اید مخالفم، اندازه خودم و علم خودم. ولی، این را بدانید، ما تنها حکومت تشکیل‌شده برپایه اسلام، بعد از پنج سال حکومت امیرمؤمنان هستیم. فشار ایمیلی کافی نیست. واکنش نشان بدهید. واکنش درخور سوزانده شدنِ انسان. انسان مسلمان.


+ هزینه مسلمانی من کو؟ هزینه مسلمانی من را بدهید، پس بدهم..





+ توروخدا نیاید بگید تاریخ بخون و فلان.. خوندم، دلیلشم میگم بعدا. ما تنها حکومت تشکیل شده بر پایه اسلام بعد حکومت امام علی هستیم.

  • ماهان (ف.چ)

یه وقتایی باید مرد و تحمل کرد.

  • ماهان (ف.چ)