فصل تازه؛ فاقد ارزش خوانش

گزاره‌ها فی‌نفسه نقض نوشتن‌اند، و من مضاف بر آن، می‌دانم هیچ‌چیز در گفتنم نیست.

بنویسید، او بیشتر از آنکه هرچیز دیگری باشد، نجیب بود. بنویسید او وقتی از کلمه اجتناب کرد که از سنگینی سینه به مُردن افتاده بود. بنویسید، او در گریختن از گفتنِ گفته‌ها، در لالی مُرد؛ اما نگفت.

یا ننویسید؛ کناره‌گرفته‌ی کلمات را، که پیشتر هر دو-سه‌شب در رختخواب یک واژه بود، به نوشتنِ شما چه کار.
۰ زمزمه ۲۲ آبان ۹۷ ، ۲۲:۳۰
مــاهان (ف.چ)
امروز تمام دانشگاه را به عشقِ کتابِ توی کیفم تحمل کردم. هروقت حس می‌کردم دستی آمده روی گلویم، کتاب را محکم به سینه‌ام می‌چسباندم، یا باز می‌کردم و جملات جادویش را می‌خواندم. صداها در هم می‌رفت، اما صدای او باز بیرون می‌زد از همه چیز. دست می‌بردم زیر جملاتش انگار می‌خواهند پرواز کنند. خودم را سفت گرفته بودم که فرو نریزم، خودم را با کتاب پُر رازم دلداری می‌دادم. توی مترو نگاه می‌کردم به خطوطش و هر خط را که می‌خواندم قلبم می‌تپید. با اینکه تکه‌تکه خوانده بودم، اما اینکه حالا تصمیم گرفته بودم وسط اینهمه بدبختی شروع کنم از ابتدا و با تمرکز بخوانم، این حرف دیگری بود. یادم هست یک بار علی الف کسی را به این دلیل که فیلم کارگردانِ محبوبش را توی مترو دیده بود، ملامت می‌کرد. حس می‌کردم الان از یک جایی پیدایش می‌شود و می‌گوید تویی که این را توی مترو می‌خوانی، همان بهتر که نخوانی. هایدگر خط قرمز علی الف است. و مثل احمق‌ها داشتم فکر می‌کردم اگر همین الان در مترو باز شود و علی الف بیاید و سرش را از شکاف مانع بین واگن‌ها رد کند و بگوید احمق! مترو جای هایدگر خوندنه؟ باید چه جواب بدهم. جوابی نیافتم. گوش کردم به فروشنده‌ها. ریملی که نمی‌ریزد. ساپورتی که نخ‌کش نمی‌شود. کرمی که از مغازه‌های سعادت‌آباد حداقل پنجاه تومان ارزان‌تر است. و من که این را احمقانه چسبانده بودم به خودم و خودم را سفت گرفته بودم که فرو نریزم. و کتاب را نگاه می‌کردم به خودم می‌گفتم دنیا هم روی سرت خراب شود این جملاتِ جادویی هستند. و یادم می‌افتاد روزهایی که دنیا روی سرم آوار شده، معمولا حتی از روی پا ایستادن هم عاجزم؛ که پسرکی آمد و خواست از او چیزی بخرم. و من sms بانک را نگاه کردم و فهمیدم تا آخر ماه فقط سی‌هزارتومن دارم. و بعد که رفت، لگدی زدم به خودم و فریاد کشیدم، دردهایت لوکس هستند؛ این بچه هیچ‌وقت مدرسه هم نمی‌تواند برود. تو و هایدگرت باید بمیرید و محض اطلاع، چندمیلیون‌نفر فقط درونِ همین مرزی که اسمش را گذاشته‌ای وطن و نمی‌دانی چیست، شب‌ها غذا برای خوردن ندارند. 

و برای هزارمین‌بار در روزهای گذشته، فرو ریختم. 

همه‌چیز همنقدر در ذهن وحشی‌ام بی‌ساختار و افسار ریخته. هیچ نمی‌فهمم به چه فکر می‌کنم. و حتی از پیونددادنِ کوچک‌ترین موضوعات به هم، و ساختاربخشی به آن‌ها، عاجزم. 
بیمار شده‌ام. ای آنکه بناست بیایی بیماری‌هایمان را از بندِ بدن‌هامان بیرون بکشی. ای آنکه نمی‌آیی که اصلا وجود نداری که بیایی.

پ.ن: من هرروز برای انباشتِ خشم این را می‌خوانم. ریدن به جوگیری ملّت بدتر است یا دوشیدن و استحمار ملّت؟
۰ زمزمه ۲۱ آبان ۹۷ ، ۲۲:۳۶
مــاهان (ف.چ)

دانشگاه خیلی زود تبدیل به جهنم شد.


پ.ن: بذار پروژه‌ت رو بدیم بعد تمرین بده. سرویس کردی بابا. شاید یکی اندازه من کُند باشه. عح. عح. عح. عح. عح. فاک. فــــاک.

پ.ن دو: آنچنان آدم حال‌به‌هم‌زنی شدم که دارم راه میرم، یهو ضعف بهم دست میده، و می‌شینم همونجا گریه می‌کنم. خب خاک بر سرت. خاک عالم بر سرت. احمق. سرتاپا احمق.

پ.ن سه: یکی نیست لاأقل به اون TA خرش بگه سؤالو درست تایپ کن.

۰ زمزمه ۱۸ آبان ۹۷ ، ۲۰:۲۸
مــاهان (ف.چ)

آنقدر از روی جوابِ مسئله‌ها، چیزی را حل کرده‌ام که مریض شده‌ام. مثلا همین برج هانوی، وقتی برای دیسک‌های سه‌تایی و چهارتایی و پنج‌تایی حل کردمش، بین راه حلِ این سه‌تا دنبال کشف یک رابطه بودم تا بتوانم الگوریتمی بنویسم. برای حرکت هر دیسک به هر میله، کنار راه حل، حرکاتِ محتمل را می‌نوشتم و دنبال این بودم که یک احتمالِ ثابت برای مراحل پیدا کنم. یا می‌خواستم دنبالِ نقاط پایداری بگردم، نقاطی که بعد از آن همه چیز از یک قانون یکسان پیروی می‌کند. بعد خیلی ناگهانی نگاه کردم و دیدم همانطور که همه‌جا نوشته یک الگوی recursion دارد، و چیز چندان پیچیده‌ای هم نیست. همه مراحل مسئله برای دیسک سه‌تایی در دیسک چهارتایی تکرار می‌شود به‌علاوه مراحل جدیدی که آن‌ها هم از یک الگو پیروی می‌کنند و همینطور به ترتیب.

می‌خواهم بگویم ذهنم به دردِ این چیزها نمی‌خورد. ذهنم عادت کرده همه‌چیز را در پیچیده‌ترین حالتِ خودش قرار بدهد و معمولا از رسیدن به نتیجه‌ای باز بماند، یا اگر در معدودی از موارد به نتیجه‌ای رسید، بیشتر از هروقتِ دیگری خوشحال شود. 


نمی‌توانم حرف بزنم. کلماتی که می‌توانند جملاتم را ساختار بدهند، در ذهنم قدرت خودشان را از دست داده‌اند. اصلا هرچیز ساختاردهنده‌ای قدرت خودش را از دست داده. مثلا می‌خواستم بگویم وقتی می‌گویم پیچیدگی منظورم وهم نیست. این منظور، این کلمه مضحک. کلمه‌ای برای رفع سوء تفاهم‌ها. حال‌آنکه وقتی کسی می‌تواند حرف بزند، کسی می‌تواند مفاهیم درون ذهنش را به دیگرانی بیرون از خودش منتقل کند، این اتفاق حاصل دو چیز می‌تواند باشد؛ یا نزدیکی بیش از حد پایه‌های هستی‌شناختی فرد و آن دیگری، یا سوء تفاهم‌های بنیادی. اگر میشد همه این سوء تفاهم‌ها را با چنین کلمه‌ای و توضیح بعدش حل کرد، دیگر احتیاجی به اینهمه سکوت و دهن‌دوختگی نبود. و من وقتی می‌مُردم که همه‌چیز را گفته باشم. اما این یک خیالِ دور است. خیالی‌ست که در تصورهای درهمِ ذهنت، به تصویر زنی کولی در می‌آید و پوزخندزنان در انتهای جاده‌ای که یک طرفش سبز است و یک طرفش کویر، می‌رقصد. 


من این‌ها را گفتم. اما اگر بخواهم واقعا بگویم، احتیاج به زمان بینهایت است. هیچکس نمی‌داند وهم چیست. هیچکس نمی‌داند خیال چیست. هیچکس نمی‌داند پیچیدگی اصلا چه چیزهایی هست که حالا از وهم بودنش صرف نظر می‌کنیم. پیچیدگی در ذهن هرکس معنایی دارد و حالا با هزارتا چیز دیگر می‌تواند مشتبه شود، و من با عقلِ ناقص خودم، فقط سیر ذهن خودم در تمیزدادنِ پیچیدگی و وهم را در کلمه ریخته‌ام. و این حتی نشان می‌دهد من تا چه اندازه احمقم، که من درونِ خودم بیشتر از هرچیز پیچیدگی را به وهم شبیه دیده‌ام.



وقتی می‌گویم پیچیدگی، اصلا در ذهنم چیزی نیست که بتوانم بگویم. یک تصویر است. یک چیزی که از ساده‌ترین موضوعات می‌روید. یک چیزی که من را برای رسیدن به جواب‌های معمولی مسئله گمراه می‌کند. 


حس می‌کنم در حالِ دیوانه شدنم. 

نمی‌توانم چیزها را آنگونه که هستند ببینم. همه چیز «پنجره‌پنجره» است. هیچ‌چیز یک شکل مشخص و کلی ندارد، جزء‌ها بر کل‌ها غالبند. رشته‌رشته می‌شوند و برای هرتکه خودشان از راه‌های عجیب جواب می‌طلبند.


چیزهایی که می‌شنوم می‌بینم. پره‌های پرتقال که زیر دندان‌هایم له می‌شوند همزمان با شنیدنِ صدایشان می‌بینم. بوی پرتقالی که کنار گاز می‌سوزد یک تصویر سیال نارنجی دارد که می‌پیچد دور سرم و با مچ نازکش گلویم را نوازش می‌دهد.


و در میانه همه این‌ها، کارها آوار شده‌اند روی سرم، قهوه‌ام تمام شده، و من ژاکت‌پوشیده با جوراب‌های پشمی، کز کرده‌ام گوشه اتاقم و به چک‌نویس‌های پخش‌شده کف اتاق نگاه می‌کنم و هیچ درکی از ماجرای روبرو ندارم. 


فهمیدن، درکِ چیزها، بدون اینکه کاملا از ادراک پیشینت درباره‌شان بیرون بیایی، ممکن نیست. در ابتدا باید نفهمی، باید اجازه بدهی مغزت از دست‌وپازدن برای فهمیدن در چارچوب‌های قبلی دست بردارد.



پ.ن: این آهنگ پاییز است. دانلودِ آهنگ پاییز. 

۰ زمزمه ۱۸ آبان ۹۷ ، ۱۶:۱۱
مــاهان (ف.چ)

مرگ را می‌پذیرم، و وقتِ پذیرفتنش همان‌جایم. رو در رو. مرگ را می‌پذیرم، مرگ را می‌خواهم، با تمام وجود.

۰ زمزمه ۱۵ آبان ۹۷ ، ۲۲:۳۰
مــاهان (ف.چ)
یکی از تلخ‌ترین لحظات لوکسی که بشر به خودش دیده، لحظه‌ایه که کد run میشه ولی خرابه و تو هم دیگه نمی‌دونی چه غلطی باید بکنی.


پ.ن: بعد از بدخوابی و تقریبا بی‌خوابی دیشب، دو ساعت پیش برای نیم‌ساعت روی میز کتابخونه بیهوش شدم، درحالیکه خودکارم دستم بود و این توی گوشم. تا امروز خوداگاهی در لحظه انتقال به جهانِ خواب رو انقدر به وضوح تجربه نکرده بودم. کاملا متوجه شدم که افتادم توی یک چیز، یک چاله، یک چیزی که فقط به خاطر حس کردنِ ریختنِ مایع‌گونه‌ش در یک سوراخ عمیق می‌تونستی متوجه بشی وجود داره. و این احتمالا به دلیل هم‌افزایی موسیقی توی گوشم و صحنه‌هایی که قبل‌تر تصورشون کرده بودم، و خوابالودگی همزمان رخ داده. شاید هم به این سادگی نیست. هرچی بود عجیب بود.

۰ زمزمه ۱۵ آبان ۹۷ ، ۱۶:۵۶
مــاهان (ف.چ)

در پسِ تاریکی جنگی برای نمایشِ زورِ نور است، بیش از آنکه میدانی برای ظهور نور باشد. اگر فرض را بر این بگذاریم که در یک ارتباط مشخص، سخت معنای خودش را یافته، آنگاه بیش از آنکه منتظر روزهای خوب باشیم، شوق نوشتنِ منظومه روزهای تلخ را داریم. همین است که می‌گویم شعر و شاعر نفرین‌شده‌ست. داستان اگر بخواهد به دلِ خواننده احمق بنشیند، ناچار است به کنارِ هم چیدنِ هنرمندانه عناصری به قصدِ تکمیلِ روایتِ شاعرانه از اتفاق و این یعنی داستان از پیش در سطحی از ابتذال پیشفرض طرح می‌شود، مگر آنکه برای مذاقِ احمق‌ها وقایع را بازیچه آراستن نکنی.


من به این روایت‌های شاعرانه دل نبسته‌ام. من از این روزهای محاصره‌شده با ددلاین و اضطراب و امتحان از عمق وجودم متنفرم و هیچ علاقه‌ای به نمایش قدرت ندارم، و هیچ منظومه قهرمانانه‌ای بنا نیست روایتِ این روزهای سگی باشد. هیچ چیزِ خوبی در دیدارهای ده‌دقیقه‌ای مسیر دانشگاه تا مترو نیست. هیچ چیزِ خوبی در اضطراب‌های وحشتناکی که تجربه می‌کنم نیست. هیچ‌ چیزِ لعنتی خوبی در این حرف‌های کوتاهِ قبل از بیهوش‌شدن نیست. 


ما آدم‌های نصفه‌نیمه‌ایم. هیچ‌چیزِ خوبی در نصفه‌نیمه بودن نیست. 

هیچ‌چیزِ خوبی.

۰ زمزمه ۱۵ آبان ۹۷ ، ۰۱:۵۲
مــاهان (ف.چ)

واژه‌ها جای فرار نیستند؛ در خودت با همه‌چیز روبرو شو. فرزندِ نحس و ترسوی دنیایی، که پریشان به کلمه رو می‌آوری؛ نیاور. این‌ها بازیچه استفراغ تو نیستند، این‌ها کلمه‌اند، احمق.

۰ زمزمه ۱۳ آبان ۹۷ ، ۲۱:۵۴
مــاهان (ف.چ)

چند ماه پیش، یکی از رفقا، در پیامدِ آن اتفاقِ رخ‌داده، یک فایل به‌نام break up فرستاد برایم از دکتر شیری؛ گمانم نزدیک بیست‌دقیقه بود، و من که عادت به شنیدنِ سخنرانی‌های طولانی‌مدت، آن هم بدون موزیک تند، داشتم، بیشتر از یک دقیقه نتوانستم گوش کنم. نمی‌دانم چرا همه‌چیز و همه‌کس برایم تکراری‌اند. حرف‌ها را انگار هزاربار شنیده‌ام. حالا می‌خواهم حرف بزنم، می‎خواهم بگویم، اما آدم‌ها هم می‌خواهند بگویند داری راه را اشتباه می‌روی، یا داری خودت را از بین می‌بری، یا داری خودت را بیمارگونه آزار می‌دهی، و سعی می‌کنند راه‌هایی را نشانم بدهند که به گمان خودشان کارگر می‌افتد، اما من اگر خیلی خودم را کنترل کنم، به‌خاطر تذکری که پیش از آن از خودِ آن فرد گرفته‌ام که انقدر نگو می‌دونم، باز هم چندباری در طی یک دیالوگ کوتاه می‌گویم می‌دونم و واقعا می‌دانم. و آن‌چه آن‌ها می‌گویند، حتی اندازه یک یاداوری هم برای من سودمند نیست.


تذکر چه‌وقت سودمند است؟ گاهی فکر می‌کنم اگر من یک روانشناس بودم، و کسی مثلِ خودم را تحتِ درمان داشتم به همین دلایلی که امروز من را اینگونه به‌هم ریخته، چطور باید برخورد می‌کردم؟ خودم را دژِ بی‌نفوذی می‌بینم که به دقیقه نمی‌کشد رفتار متصنعانه را تشخیص می‌دهم و از هرکس که باشد فرار می‌کنم، چون چیزی به اسم محبت برای رسیدن به مقصد، همان محبت متصنعانه، برای من تعریف‌نشده‌ست و حالم را به‌هم می‌زند آنقدر که نمودش حتی جسمی هم پدیدار می‌شود. احساس می‌کنم همه‌چیز را از پیش می‌دانم و واقعا هم می‌دانم. همه حرف‌ها، همه نگاه‌ها، همه آغوش‌ها و برخوردها و مواجهه‌ها و مصاحبت‌ها، تنها یک ر.ک به درونِ من هستند، به مختصاتِ دقیقی که اتفاقا آن را بلدم، ازبس که در خودم تحقیق کرده‌ام، و ازبس که در خودم فرو رفته‌ام. و در آنی که کسی سعی می‌کند چیزی را که به نظرش درست است به من بگوید، در قالب یک خیرخواه، در قالب یک دوست، در قالب یک مربی؛ از او متنفر می‌شوم. فرار می‌کنم. هیبتِ بالابلند او که قبل از آن برایم دانایِ کلی می‌نمایانده، بس آگاه، به‌ناگهان فرو می‌ریزد.


به روش برخوردها می‌اندیشم. و باز می‌رسم به اینکه چند نفر آدم، به واسطه اینکه راهکارهای معمول برای تربیت‌شان کارگر نیفتاده، بی‌ادب و غیرقابل اصلاح و فاسد نامیده شده‌اند و این خودش آن‌ها را به همان سمتی که نباید، رهنمون بوده؟ درباره خودم، احساس می‌کنم هیچ‌چیز جواب نمی‌دهد. یا شاید آنقدر آدم‌هایی با ضرایب هوشی پایین سعی کرده‌اند مستقیم بعضی مفاهیم را که خودم واقعا می‌دانم به من بفهمانند، گمان می‌کنم دیگر هیچ‌چیز برایم جوابگو نیست. اغلب آن‌ها که ژست آدم‌های دانا را به خود می‌گیرند، چیزهایی را می‌دانند که همه از آن باخبرند، و مدام آن‌ها را تکرار می‌کنند. چیزهایی که در کتاب‌ها و مقاله‌ها و مجله‌ها نوشته، راهکارهایی برای آدم‌های عمومی، برای آدم‌های شبیه هم، برای جامعه یکسان‌سازی‌شده؛ غافل از اینکه مهم‌ترین چیز، -اگر بخواهیم از عمقِ جان، بدون آنکه قصد فخرفروشی داشته باشیم با اسلوب کلام‌رانی غریب و بدون آنکه بخواهیم زندگی انسانی را به نام خودمان بزنیم و بدون شهوت تأثیرگذاری- در مواجهه با یک انسان، که شاید کمی از دیگران پیچیده‌تر باشد، روش برخورد است. روش برخورد، یعنی وارد شدن از دری که انسانِ روبه‌رو قبل از آن کشفش نکرده باشد. یعنی راهی که او، -با سینه جلوداده ناشی از توهم باهوش بودن، که بر اثر احاطه با یک مشت خنگ، در او به وجود آمده- نتواند حدسش بزند. نتواند تو را به مسخره بگیرد. نتواند سرش را پایین بیندازد، پوزخند بزند و با باشه های مکرر تو را از سرش باز کند. آدم‌هایی ژست دانایی گرفته‌اند و می‌خواهند به بقیه کمک کنند، که از خنگ‌ترین‌ها هم خنگ‌تر هستند و جز تنفر و تمسخر کسی که از میانگین کمی بالاتر است، چیزی برای خودشان نمی‌خرند. آدم‌هایی که گمان می‌کنند انسان موجود ساده‌ای‌ست که با راه‌های ازپیش‌معلومی که در کتاب‌ها خوانده‌اند می‌توانند او را بفهمند و راهنمایی کنند، آدم‌های راحت‌طلبی که مستقیماً سر اصل مطلب می‌روند بی‌آنکه فهمیده باشند آسان‌ترین راه همیشه در مقابل پیچیدگی‌ها کار را خراب می‌کند.



تنها کسی که به یاری من می‌شتابد خودم هستم؛ وقتی در فاصله مشخصی از خودت می‌ایستی، و دقیقا خودت را تماشا می‌کنی، ریزبه‌ریز رفتارهایت را زیر نظر داری، و می‌دانی تمام ساعات عمرت برای خودت هستند پس می‌توانی تا ابد خودت را ببینی و در خودت دقیق شوی و بدانی به آن اژدهای خنده‌رو که کمی، چند متری، دورتر از تو، می‌خندد و آنگونه وانمود می‌کند که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، چطور باید نزدیک شد، و چطور فریبش داد از راهی که ابداً گمان نمی‌کند راهِ فریب است و در یک فرصت مناسب او را در دام انداخت و آدمش کرد.



تماشای «خود» از دور، به تماشای یک فیلم غریب می‌ماند. وقتی در فاصله مناسب از خودت قرار می‌گیری، وقتی بنا نیست در آن واحد تصمیم بگیری و اجرا کنی، وقتی شلوغی‌های دورت را در نظر نمی‌گیری و وقتی به اندازه کرکتر اصلی داستان عصبانی نمی‌شوی، غمگین نمی‌شوی، تحت تأثیر وقایع قرار نیستی، مزاحمت‌ها را حذف می‌کنی و دقیقا موضوعِ اصلی را در نظر می‌گیری، تصمیماتی که کرکتر اصلی می‌گیرد، تصمیمات شتابزده، تصمیمات بی‌توجیه، برایت عجیب می‌آیند.

شاید علتِ میلِ وافر انسان به تماشای خودش در قاب دوربین، وقتی که از او فیلمی برداشته و او نمی‌دانسته، همین است. انسان در مواجهه بیرون با خودش، شگفت‌زده می‌شود، در شکلِ راه رفتنِ خودش دقت می‌کند، در نحوه ادای واژگانش وقتی مفهوم مهمی را در ذهن دارد، در خندیدن و گریه کردنِ خودش دقت می‌کند و در عجب می‌ماند، از خودش دور می‌شود، با خودش غریبه می‌شود و احساس می‌کند «او» نیست، «خودش» نیست، و آن ازخودبیگانگی ناگهان با تمام وزنش در دل آدمی می‌شکند و آوار می‌شود.

باید توانست رفتارهای خود را از فاصله دید. باید توانست خود را جدا از فضا-زمان دید، خود را تنها موجود هستی پنداشت و بالا برد و در فضایی مطلق از ابعاد مختلف بررسی کرد. شبیه یک تمرین است، برای شناختنِ بیشتر و بیشتر خود. برای کم کردنِ بیشتر و بیشتر این فاصله، میانِ خود واقعی و خودِ متصور. کم‌کم جلو رفتن به‌نزدیکی خویشتن. کم‌کم کاستنِ غریبگی. دوگانگی. بیگانگی. و این آغاز منشأ اثر شدن به‌تمامی در زندگی خویشتن است. به صفر رساندن تأثیر شرایط، که به بعدی از «ما» که از آن غافلیم و آن لحظه از تماشایش بازمانده‌ایم حمله می‌کند و افسار اوضاع را به دست او می‌دهد و او دیوانه‌وار می‌راند، پس، یگانگی با خویش، یعنی وحدت با خویش، یعنی دانستنِ قدمِ بعدی، یعنی بسترسازی برای هبوطِ آنچه واقعیتِ انسان است، به یک زمینِ یگانه.


و انسانِ یگانه، می‌تواند خود را در آغاز راهِ اسفار اربعه بداند..



چندگانه‌پنداری آدمی ریشه از مواجهه با جهان متضاد می‌گیرد. آنکه تضادها را درک نمی‌کند، یا به تضادها نمی‌اندیشد، یا در وجود اندیشه نمی‌کند و نمی‌خواهد بکند، انسانِ یگانه نیست، تنها از این چندگانگی خبر ندارد.



شناختنِ خودم؛ از سخت‌ترین راه.. دشوارترین، تاریک‌ترین راه..



2018-02-21

01:22 PM

۰ زمزمه ۱۲ آبان ۹۷ ، ۱۸:۲۳
مــاهان (ف.چ)


گونه‌اش را بوسیدم. گفتم خیلی سخت بود خودمو قانع کنم مهم‌ترین اصل زندگی‌مو زیر پا بذارم. پرسید کدوم اصل؟ گفتم اساسی‌ترین اصل. اصلِ یا همه‌چی یا هیچی‌.

تصور کن نشسته‌ای پیش یک عده آدم‌حسابی. سکوت کنی و هیچ نگویی، محتمل است مقبول بیفتی؛ اما آدم‌حسابی‌ها از آدم‌های میان‌مایه خوششان نمی‌آید. من کسی که در زندگی‌اش چیزهای بزرگ خواسته و‌ دویده و نرسیده را، دوست‌تر دارم تا طرح رقت‌انگیزی از انسانی میان‌مایه با حرف‌های معمولی و زندگی معمولی و زناشویی مسالمت‌آمیز. من مُردن در حسرت عشقی که عمق چشم‌هایت را می‌داند، به هزار جاودانگی کنار روح‌های ساکن مرداب‌وار ترجیح می‌دهم. یا همه‌ش، یا هیچ. من از هیچی بیشتر لذت می‌برم تا از میان‌مایگی. من از یک چیز متوسط بودن متنفرم. من ترجیح می‌دهم در عدم غوطه‌ور باشم، تا رنگی کرم‌زده شوم به ساقدوش عروسی زیبارو در تابلوی بزرگ‌ترین نقاش قرن. غزل می‌خواهی باشی غزل منزوی باش؛ وگرنه نباش. درد می‌خواهی باشی درد نیمایی باش؛ وگرنه بمیر. من طبع شعر این معاصرها را تف هم نمی‌اندازم. من جمله‌های رسا و کامل را که به زور تصنع در وزن جا نگرفته‌اند، به هنر موزون شاعران بازاری ترجیح می‌دهم. آواز خواستی بخوانی مثل شجریان بخوان. نتوانستی خفه شو. خواستی بنوازی مثل لطفی بنواز؛ وگرنه سازت را بشکن. تا مثل هایدگر تفلسف نکرده‌ای، سکوت کن. به زور چیزی نباش. چیزی که هستی باش در بهترین شمایل خودت. آن چیزی باش که در آن همه‌ای. زمانه آدم‌های ساکتی را که با علم به متوسط بودن، گوشه‌ای می‌نشینند و دنیا را به کلماتشان آلوده نمی‌کنند، بیشتر دوست دارد؛ تا میان‌مایگانی که با افتخار میان‌مایگی‌شان را فریاد می‌کشند تا ثابت کنند از حدود عدم فراتر آمده‌اند. 


آدم‌های میان‌مایه شایسته مرگند. در هیچی خودت بمیر، در کنج خودت تا ابد پهلوگرفته بمان، خودت را به آوردگاه قیاس با همه نیاور تا همه نیستی‌. 


از من بپرسی می‌گویم آدم میان‌مایه نمی‌شود باشد. لزوم آدم بودن هیچ و همه بودن است. یا هیچ یا همه. من هیچوقت از آدم‌های معمولی خوشم نیامد. من ترجیح دادم بمیرم سکوت کنم اعدام شوم اما از فقدان خرق عادت بگریزم. نمی‌توانی بیندیشی بمیر. بی‌وزن بگو اگر موزون نمی‌توانی، اما درست بگو. در قاموس ما بوسیدن گونه تا لب هست، حرام است. در راه ما هرکس آمد بگو اینجا مسیر گذشتن و سر بر نیاوردن است، رفتن در سکوت و دویدن در سکوت و نرسیدن؛ در راه ما هرکس آمد بگو اینجا بهای فریادهای میان‌مایه جان است. 


عادلانه‌ست؛ میان‌مایگی‌ات را بپذیر و ساکت بنشین و بگذار دنیا صحنه پیکار همه‌ها باشد، تماشای اسطوره‌ها حتی از زیستن در پوسته‌ای متوسط زیباتر است. جهان را به شاهکاری که همه‌ها خلق می‌کنند واگذار. شلوغی‌ات را از سادگی این صحنه‌های زیبا برگیر و تماشا کن. 


میان‌مایه‌ها زشت و رقت‌انگیزند. میان‌مایه‌ نباش. اگر همه نیستی هیچ باش؛ هیچی به تماشای همه. زیبا، باوقار، آیینه‌وار.


۰ زمزمه ۱۲ آبان ۹۷ ، ۱۸:۱۲
مــاهان (ف.چ)