‎۲۸ دی ۹۷

موقت

روانکاو مرد در تهران، که سواد و حوصله سروکله‌زدن با آدم سخت‌‌گیر و جزئی‌‌نگر را داشته باشد، اگر می‌شناسید معرفی کنید.

۰ زمزمه

‎۲۵ دی ۹۷

film socialisme

فیلم «بازیگر اصلی» ندارد. شاید اصلا فیلم نیست. مجموعه‌ای از تصاویر به‌هم‌پیوسته و اگر بخواهی بی‌دقت باشی، بی‌ربط. سرگردان. ملتهب. تپنده. این دقیقا چیزی‌ست که نیاز داری برای ثبت نقشه‌ای از برش‌های خلأ مغزت. فیلم نورون‌های خوشگل و نایس و پربازده را هدف نمی‌گیرد، آن‌ها که وظیفه‌شناسانه پالس‌های متوقع مشخص را در دایره‌ای سینمایی، همانگونه که عادت داشته‌ای و همه عادت دارند، به هم می‌دهند و از هم می‌گیرند. فیلم مایع سرد آزاردهنده‌ای‌ست که میان شیارهای مغزت می‌ریزد، نمی‌دانی چه خبر شده، نه روایتی هست نه قهرمانی که عهده‌دار پریشانی بشود، انگار این یک پریشانی عادی‌ست. انگار این خودش یک روایت است. منقطع. سرگردان. تداوم انقطاع. نمی‌دانی چه خبر شده، در تدریج مسلمی از این بی‌اتفاقی به دلشوره می‌افتی، خیره، و از درک همه‌چیز ناگهان عاجز می‌شوی.


نمایش درد و رنجی ابدی، نه با گفتنِ چیزی، نه با نگفتنِ چیزی، نه با طرح چیزی برای القائی غیرمستقیم؛ نمایش درد و رنجی ابدی فقط با ساختار.


و تهوع. و نفس‌تنگی.


۰ زمزمه

‎۲۵ دی ۹۷

متعفن؛ یک

یکبار رفته بودم دفتر استادم سؤالی بپرسم. درواقع سؤال پرسیده بودم و گفته بود بیا دفترم. یکی از بچه‌ها که استادمشاورش همین استاد مذکور بود آمده بود و استاد مدام ازش می‌پرسید این چه وضع نمره‌ست؟ آن میانه هم گمان عاشقی به پسر بُرد. پرسید عاشق شدی؟ من داشتم روی تخته اتاقش سؤال را از راهی که خودم پیشنهاد داده بودم و به مذاق او خوش نیامده بود پیش می‌بُردم. می‌خواستم بگویم مگه می‌ذارید آدم عاشق بشه؟

ما حتی شده دوهفته هم را ندیده‌ایم. بعد که دیده‌ایم راه کوتاهی تا مترو با هم قدم زده‌ایم. دانشکده‌هامان صدمتر هم فاصله ندارد. جلوی پله‌های ریاضی-CS را بگیری قدم صدم می‌رسی به CE. لجاجت من و اوقات‌تلخی‌هایم هم بوده، اما شده. من یک جور، مهدی هم چندبرابر من، تمرین و پروژه و امتحان. تمرین و پروژه و امتحان. تمرین و پروژه و امتحان. به‌ش می‌گویم دیروز حس می‌کردم کنار غریبه راه می‌روم. دم گیت مترو نیش زدم که دوساعت بعد امتحانم منتظر تمام‌شدن امتحانت ماندم برای همین یک ربع؟ بیچاره مهدی چندتا حرف اول چندتا جمله را گفت و هی فرو خورد. من اشک توی چشم‌هایم بود از این وضع زندگی اما فروخوردم. بعد رفتم توی واگن از ضعف نشستم روی زمین و دندان به هم فشردم که گریه نکنم.


بعضی چیزها آنقدر حقیقت دارند که گریزی از شر تکرارشان نیست؛ مثل این حقیقت که ما تا وقتی نبودیم، نبودیم. حالا که هستیم دوتا فضای خالی زننده‌ایم کنار هم. مثل اینکه با امروز پنج روز است محمد حال من را نپرسیده، قریب به یک سال است من فرزانه را ندیده‌ام، حساب ماه‌هایی که اینهمه با فاطمه غریبه شده‌ایم ندارم و حالا هم اصلا به جهنم که ما مدت‌هاست یک آغوش آدمیزادی نداشته‌ایم. نه؟



پ.ن: وسط هر سطری که می‌نویسم دست گره می‌کنم از شدت تعفن. شبیه هرزه زیبایی که ابن سیرین را حتی به بستر می‌کشد، کلمات را برای زشت‌ترین چیزها وصله می‌کنم. تا قبل از آن که بگویی ادعای پاکی‌ات هست، وقتی که گفتی دنیا باخبر می‌شود مغزت بُزروی چه اندیشه‌هایی‌ست. و این. همچنان. ابدی.

۰ زمزمه

‎۲۴ دی ۹۷

یأس

هی می‌گردم کلمه‌ای پیدا کنم برای وصف اینکه دنیا در شکل فیزیکی خودش چطور در تراکنش بین چشم و مغزم تحلیل می‌شود؛ چیزی نیست. فقط مثلا امروز که توی سالن نشسته بودیم قبل از شروع امتحان، توی خیام، و بچه‌ها شوخی می‌کردند و همه‌چیز آبی بود، تمام دنیا به چشمم بیش از اندازه سوررئال آمد. دوربین صفحه‌ای را نشان می‌داد که نصفش سیاهی مقنعه من بود، نصف دیگرش پسری که مورب سمت راستم نشسته بود. و همانجا ایستاده بود دوربین و فقط صداها را می‌شنید.


مرگ انگار پشتِ سرم است. از پشت سرم همه‌جا را می‌بیند. من انگار در ذهن مرگ زیست می‌کنم اینطور روزهای مبهم. لایه‌ای از رنگ آبی روی دنیاست. من از اندیشیدن به‌طور کلی عاجز شده‌ام. من تنها می‌بینم و نمی‌دانم چه دیده‌ام.

۰ زمزمه

‎۲۲ دی ۹۷

moment

هسته‌های مرکزی معمولا از هسته بودنشان بی‌خبرند. آن‌ها که باخبرند معمولا ایدئولوژی را به خدمت فرد درآورده‌اند؛ عُقده‌ای، میان‌مایه و در اغلب اوقات، با کودکی‌های پُرچاله.

۰ زمزمه

‎۱۹ دی ۹۷

معاشقه؛ یک

میانه موجودیت‌هایی که از ترکیبشان نمی‌توان انتظار برخاستن رومنس داشت، ما در حال معاشقه بودیم؛ و تازه آن موجودیت‌ها را هم به‌تمام نداشتیم، من که حتی کمی هم نداشتم.

پ.ن: تابه‌امروزِ زندگی‌ام، انقدر با لاکان درباب عشق‌بازی متفاوت نیندیشیده‌ام. تمنایی برای یکی‌انگاری، برای درمیان گذاشتنِ پشته‌ای از درد و رنج در رخت خواب بی‌خوابی، ملتهب و گرمازده؛ اوج بی‌احترامی من را به طرفداران نظریات هورمونی برسانید، حتی پیش از آنکه هموار کنید زحمت شرح این را، که این‌ها برآشفتن و شوریدن انسانی ابزورد برای یافتن معنا از مبتذل‌ترینِ تصویرها نیست. انحناها محو می‌شوند، برهنگی از میان برداشته می‌شود، و بیشتر پیدا نیست کدام دست مال کیست و این انگشت‌های توست روی ترقوه من، یا انگشت‌های من است روی تن خودم. از یاد نبر، من در تمام زندگی‌ام، گریخته‌ام از آویختن به چیزی برای بیهوده نبودن؛ با شراب فقط در عواقب مشترکی.

پ.ن دو: آه چه شیرین‌موهبتی برای من که حتی از چهره خود بیزار بوده‌ام..

۰ زمزمه

‎۱۳ دی ۹۷

فاقد ارزش خوانش - دوازده

هزاربار است که می‌آیم چیزی بنویسم و نمی‌توانم. می‌نویسم «بعد از تلاش‌های طولانی فهمیدم چیزی که گریبان‌گیرش شده‌ام چیست». بعد نگاه می‌کنم به «تلاش». به «گریبان‌گیر». «تلاش» را تغییر می‌دهم به «دست‌وپازدن». نه. حتی این هم نیست. حالتی‌ست که فقط در موقعیت فهمیده می‌شود. فقط خودت آن را با همه موجودیت خودت احساس می‌کنی و هر «تلاشی» برای توضیحش از جانت می‌کاهد و باز سیاهه‌ای به کاغذ نمی‌نشاند. این تذبذبِ در کلام، این مرور بارها و بارهای هر کلمه‌ای که به‌سادگی در مکالمات روزمره‌ات گفته‌ای و تصمیم‌های شکسته‌ات برای سکوت ابدی. «تلاش»؟ «دست‌وپازدن»؟ «گریبان‌گیر»؟ نه هیچ‌کدام این کلمات، و نه حتی این دستور زبان، نمی‌توانند چیزی از من را برگیرند و واسطه دست‌دادنِ فهمی از من به بیرون بشوند. جانم می‌رود و این اوصاف را برای حال امروزم می‌نویسم. می‌دانم بهبودی در کار نیست، می‌دانم به آن خطری که آرنت گوشزد می‌کند دچار شده‌ام، من ورای کافه‌نشینی‌ها و ورای جمعی که پیش‌تر به آن‌ها دچار بوده‌ام، خطر تعقیب‌کننده اندیشیدن را، به‌اندازه زیست محدود خودم احساس کرده‌ام. به دیوار می‌کوبم، دنبالِ زبان تازه‌ای برای فرار از این تکرارم، ایستاده‌ام بالای قله‌ای که انگار تنها منظرگاه من برای تماشای دنیاست، و همه‌چیز از اینجا بینهایت تکراری‌ست. امروز شاید کسی بیشتر از این نخواهد نظریات وورف را بپذیرد و حتی آن‌ها هم که می‌پذیرندش، نئووورفی‌ها هستند، اما من عمیقا، از انتهایی‌ترین نقطه وجودم (اینجا از خودم پرسیدم «چرا انتهایی‌ترین؟ و چگونه باید خارج از این استعاره جهت‌مند قسمتِ عمیق وجودم را نشانه بگیرم؟» و بعد حتی متوجه شدم «عمیق» خودش استعاره‌ای جهت‌مند است) با درونیات خودم احساس می‌کنم او تلقی درستی از زبان داشته. زبان فهم ما از دنیای بیرون را تحت تأثیر خود می‌گیرد. زبان ما را دچار تکرار می‌کند، ما را لال می‌کند، یا ما را به بیهوده‌گویی برای پناه‌بردن به فراموشی وا می‌دارد؛ چراکه ما دنیا را به واسطه زبان درک می‌کنیم. بی‌صدا آویخته‌ام به آموختن زبانی جدید -و شکست خورده‌ام-، دوباره شروع کرده‌ام کتاب‌هایی را که از زمان المپیاد مانده خواندن، بیهقی و اسرارالتوحید و مرصادالعباد، بلکه اگر چیز تازه‌ای از دنیا درنمی‌یابم، ساختار تازه‌ای به زبانم بدهم، اگر سعدی نیستم و به قول سایه اختیار دست‌بُردن در زبان را ندارم، از گذشته چیزی به دنیای تاریک و ساکت امروزم بیاورم. 

نمی‌توانم.


همه این‌ها را گفتم، برای احساسی که وقت نوشتن این جمله بر من غالب شد: احساس پیری می‌کنم. هنوز یک‌ماهی تا تمام شدن بیست‌سالگی‌ام مانده، و من احساس می‌کنم دیگر چیز جدیدی نمی‌توانم یاد بگیرم، احساس می‌کنم همه‌چیز منجر به شکست می‌شود و این درحالی‌ست که حتی تعریف مشخصی از شکست ندارم. گمانم تجاربی بیرونی مبنی بر تحقیرشدن و از بین رفتن عزت نفس، به شکلی ناخوداگاه به من احساس شکست می‌دهند، اما در همین جمله گذشته هم به جز حروف ربط همه واژه‌ها برای من نامفهومند. دچار وسواسی بیمارگونه شده‌ام. 
آه، نمی‌دانی چه جانی از من می‌گیرد هر کلمه که می‌نویسم.


و حتی خسته‌ام از توصیف حالم کنار این زبان‌بستگی، برای آن‌ها که محرمشان دانسته‌ام، و با انگ توجه‌طلبی (که البته به زبان نمی‌آورند) سعی می‌کنند به من بباورانند افسرده نیستم. حتی اگر تمام روانشناسان و روانپزشکان حاذق دنیا به این نتیجه برسند که من افسرده نیستم، من باز این احساس را دارم. احساس فرو رفتن در چیزی سنگین و سیال و چسبنده؛ تصاویری انتزاعی از چسبیدن یک مشت تناقض به پر و پام. هرشب تصویری می‌بینم از مغزی که جمع می‌شود، خشک می‌شود و مثل یک جوش می‌افتد. هرشب تصاویری می‌بینم از حیله‌ای که پرسپکتیو مغز گوشتی سنگینم به‌ناگاه به کاغذی پوچ و صدادار مبدل می‌شود و مشتی آن را مچاله می‌کند و به دورها می‌اندازد، و من برای چندلحظه‌ای مات می‌مانم، بلند می‌شوم سرم را تکان می‌دهم، نفس راحتی می‎کشم از اینکه هنوز سنگین است، و می‌خوابم.


روزبه‌روز تحلیل می‌روم. روزبه‌روز ناتوان‌تر می‌شوم. و حتی نمی‌دانم این‌ها را با چه زبانی و برای چه کسی بازگو کنم. این روزها آنقدر مدام و همیشگی شده‌اند که قبلشان را به یاد نمی‌آورم. باید که این شهود را به واژه نیالایم، ولی این بهتی ناگهانی‌ست، در مرحله اول می‌گویی ژست پیروزی‌ام را فراموش کرده‌ام، و در مرحله دوم ناگهان با جسمی توخالی از «پیروزی» مواجه می‌شوی، و درمی‌یابی امروز دیگر حتی نمی‌دانی پیروزی چیست. 
کتاب‌ها را می‌خوانم و وقتی فرصتی پیدا می‌شود و با علی الف، مهدی یا کسی درباره‌شان صحبت می‌کنم، آفرین می‌شنوم از دقت به ابعاد زبانی کتاب، و ناگهان می‌فهمم همه کتاب را خوانده‌ام تنها در جستجوی کلمه. تنها در نگاه به کلمه. در تماشای زبان.



بیمار شده‌ام. پیر شده‌ام. ذهنم دیگر هیچ چیز تازه‌ای نمی‌پذیرد. احساس می‌کنم انسانی خرفتم در مواجهه با نوابغ. از آدم‌ها می‌ترسم. از عزیزانم می‌ترسم. از مهدی وحشت دارم. و او که هیچ، مطلقا هیچ از احساس من نمی‌فهمد. می‌فهمد collapse احساسی شبیه فروریختن برج به آدم می‌دهد، و می‌داند که «مریخ» را هرچه نگاه می‌کنی نتیجه می‌گیری نباید اینطور خوانده شود، اما حال من را نمی‌فهمد.
همه‌اش این‌ها نیست. ریاضیات من را بیشتر از قبل مسحور کرده اما از دور. شبیه نوری بزرگ.. آه، شبیه؟ نمی‌توانم بیشتر بگویم. نمی‌توانم.

این یک جدال ساده زبانی نیست. این یک سوءفهم درباره دنیاست. این مجموعه‌ای از کنش‌ها و واکنش‌های وحشیانه‌ست که من را ذره‌ذره از حالات طبیعی خودم خارج می‌کند، در مجبورکردن من برای بی‌واسطه اندیشیدن و ناکامی، از حل هر مسئله‌ای سرباز می‌زند. همه‌چیز را تا سرحد امکان بغرنج می‌کند، و توانایی حل شدن را از مسئله می‌گیرد. همه‌اش این‌ها نیست، من توانایی اندیشیدنم را ازدست داده‌ام، انگار هزارساعت است به مسئله‌ای خیره شده‌ام و بی‌آنکه در خیال فرورفته باشم حتی لحظه‌ای هم نیندیشیده‌ام. نه، این‌ها اختلال تمرکز و حواس نیست. می‌دانم چه چیزی نیست اما نمی‌دانم چه چیزی هست و هرچه هست، من را آزار می‌دهد. من را بسیار آزار می‌دهد. و من خیلی تنهام.. خیلی تنهام.. خیلی.. و نشانه‌ها می‌گویند این تنهایی ابدی‌ست.

۰ زمزمه

‎۷ دی ۹۷

تطمیع!

شایان تدین یادداشت خوبی درباره تازه‌ترین شاهکار کارگردانِ مورد علاقه‌ام، ون تریه، نوشته، که البته خواندنش قبل از دیدنِ فیلم توصیه نمی‌شود. ضمن اینکه باری که فیلم روی دوشم گذاشته بود برنداشت. مدت‌هاست می‌خواهم درباره سه فیلم، که به شدت درگیرم کرده‌اند، بنویسم. اول، همین شاهکار مذکور، the house that Jack built. دوم، on body and soul، و سوم، dogtooth

فصل امتحان‌هاست، دوتا پروژه برای برنامه‌نویسی دارم که ددلاینش سه‌روز دیگر است و هنوز کدِ یکی‌شان هم نزده‌ام، و یک پروژه خیلی سنگین هم برای بعد امتحانات، و یک خروار ریاضی نخوانده. اما برای تسلی خاطر خودم هم که شده، به خودم قول می‌دهم بعد از اتمام دوتا پروژه اول، بیایم از یکی از این سه‌تا فیلم، یا از آونگ فوکوی اومبرتو اکوی نابغه، یا از شهر فیل هوبارد بنویسم.


پ.ن: ندیدنِ melancholiaـی ون تریه ضرر است دوستان. ضرر.

پ.ن دو: با این کد می‌زنم. 

۰ زمزمه

‎۵ دی ۹۷

فاقد ارزش خوانش - یازده

«مامان، نکنه اصلا هیچ آسانی‌ای تو کار نباشه؟»


پ.ن: «می‌خواستم بگم حالم خوب است، هنوز از فشار و استرس نیفتاده‌‌م به حال مرگ، اما همه‌ش که همین‌ها نبود. گفتم حالم خوب نیست، همه‌چیز مبهم است، تو دلم گفتم بیشتر از این تحمل ابهام را ندارم، تحمل تصویرهایی که می‌بینم و معنی‌شان را نمی‌فهمم، می‌خواستم بگم می‌دانی وحی فقط خاص نبی نیست؟ خدا تو قرآن میگه «أوحی ربک الی النحل..» یعنی زنبور را ترغیب می‌کند به کاری. یک چیزی یادش می‌ده که قبل از آن بلد نبود. اما خدا به من چیزی یاد نمیده. خدا فقط یک چیزی میندازه توی ذهن من، یک تصویری که کم‌کم شکل وسواس به خودش می‌گیره، یک تصویری که من اصلا نمی‌فهمم چیه، و فقط هم تصویر نیست، بو و لامسه را درگیر میکنه. چندوقت پیش همون دوچرخه و گندمزار بود، الان زیاد شده، آزاردهنده‌ترینش حیاط کوچکی‌ست که کنار دیوار نم‌پس‌داده‌ش یک چارپایه نسبتا بلند فلزی و سفیده، شب، و هوا هم سرد. من باید از این چی بفهمم؟ اصلا من توی زندگی‌م چه غلطی می‌کنم؟ هان؟ ازبس نمی‌تونم این‌ها را بگم باید یه اسمی بذارم روی یه کسی، از همان شخصیت خیالی‌ها که تو بچگی داشتم، با اون بگم این‌ها را. گفتنش هم بی‌فایده‌ست، اما لاأقل با یکی درون خودم سؤال و جواب می‌کنم، به خودم اطمینان میدم که درحال دیوانه شدن نیستم از راهِ بغرنج کردنِ همه‌چیز تا سرحد امکان، اما این را هم نمی‌تونم انجام بدم، همه افعالم با هم متناقضند، نمی‎‌دونم این‌ها را می‌فهمی یا نه، گمانم نمی‌فهمی. نمی‌دونم. ولش کن. بیخیال.»


۰ زمزمه

‎۳۰ آذر ۹۷

وضوحِ ایام

شنیدن

من هنوز از یکی‌شدن با خودم ناتوانم، و در جستجوی مدامِ آدمی، همانطور که به تبع بشربودن می‌دانی، پیِ خودم می‌گردم. گاهی شب‌ها وحشت‌زده از خواب می‌پرم، از وحشتِ احساسی شبیه به تهی‌شدن از خودم. انگار کسی من را از خودم بیرون می‌کشد، انگار کسی من را می‌دزدد گرچه من سرِ جای خودم به رختِ بی‌خوابی پیچیده‌ام. من هنوز از تماشای خودم از درون ناتوانم. من هنوز سوم‌شخص غریبه‌ای هستم که مثل فرشته مرگ بیرون از خودم ایستاده‌ام و خودم را تماشا می‌کنم، حرکت‌های دستم برایم غریبه است و طرز راه رفتنم را نمی‌شناسم. هی هزارباره خودم را به چشم‌های مُرده‌ام تلقین می‌کنم و هربار کمتر می‌دانم کیستم. و گاهی حتی نمی‌دانم کیستم.

این‌ها به چشمِ تو واژه‌بازی‌ست. اما حالاتِ واقعی من است. یک روزهایی در زندگی من بوده که اصلا گمان نمی‌کردم کنار کسی مثل تو باشم. جمله‌ای که این روزها زیاد گفته‌ام، کنار کسی مثل تو، که اگر نتواند با چیزی سد بسازد، دور می‌اندازدش. این‌ها به چشم تویی که کفه ترازویِ لایب‌نیتس برایت از هگل سنگین‌تر است، واژه‌بازی دخترکی مجنون به چشم می‌رسد. اما حالاتِ واقعی من است. 

من خودم را کنارِ تو بازشناخته‌ام. تو بندِ آشنایی بوده‌ای که وقتی از خوابِ مرگ‌جلوه‌ی تماشای تصویر غریبانه خودم پریده‌ام، از تو فهمیده‌ام کجایم. تو آن نشانه‌ای که من این جهان را با تو علامت زده‌ام. تو آنی که من هربار به تو برمی‌گردم درست در لمحه‌ای که روحم به خودآگاهی من‌بودنش بازمی‌گردد.

من ملال را کنار تو تجربه کرده‌ام. این روزهای کناره‌گیری‌ام از تمام دنیا، تو یگانه‌شوق من بوده‌ای همانطور که تنها ملالم. من کنار تو بیشتر از هروقتی بیهوده بوده‌ام. من کنارِ تو بیشتر از هروقتی که عاشقی داشته‌ام به گوشه پُررنج جستجونشدن افتاده‌ام. در سرزمین‌های تازه‌روییده منِ با تو، بیشتر از هر گذشته‌ای ملال بکارت ریشه کرده. تو من را کناری انداخته‌ای مثل تمام دنیا که من را کناری انداخته‌اند. آهای! تکیه‌ات را از مبلِ همیشگی‌ات توی خانه بردار، من را نگاه کن.. 

تو آن افسانه‌ای نیستی که به تبع بودنت، خطورِ من از گمان‌های بدم به عشق خالی شود. تو علتِ گمان‌های بیمارِ من به عشقی. بگذار روشنت کنم، من هرگز عشق را فقط در رختخواب‌های سکرآور یاکه در راحت‌طلبی‌های ساده‌لوحانه تصویر نکرده‌ام. من هرگز این کلمه را به ابهامات مبتذل روانشناسی‌های خوشی -این انسان‌زدایی تمام‌نما- نیالوده‌ام. من در عشق، من در پروریدن این احساس در خودم همواره اصیل بوده‌ام، همواره مازوخیست، همواره در کنش. من هزارباره به هیکلِ تنهای خودم پیچیده‌ام و تکه‌های خودم را از پیِ ملزوماتِ این عشق از خودم کَنده‌ام. بهتر است بدانی این‌ها فقط واژه نیست، اگر تو دنیا را به کیفیت من درک نمی‌کنی، انگشت اتهامت را از کیفیات من بردار و ببین. بردار و گوش کن؛ این اشتباه تویی‌ست که به توابع کتابخانه‌ای زبان برنامه‌نویسی موردعلاقه‌ات، از تصاویری که بشر ناخواسته با آن‌ها زندگی می‌کند آشناتری. این که نمی‌دانی تصویرها و استعاره‌ها، گرچه در تقریبا تمام موارد، دستمایه ذهنِ پوکِ شاعرنماهاست، اما در آن چندهزارم‌درصد باقی‌مانده، تنها راه بیان حقیقت است. چشم‌هایت را ببند و انگار کن تصویر زنی را که تکه‌های متحدالشکل خودش را به جبرِ عشقِ تو از هم برمی‌دارد و روی تکه‌چوبی بی‌ترتیب فرو می‌برد؛ این منم در مواجهه با شرایط خاصِ تو. این منم در مواجهه با انسانی که هیچ‌گاه نمی‌خواستم عاشقش بشوم. من رنج‌کشیده‌ام و عاشق بوده‌ام. من پا روی امنیت خودم گذاشته‌ام و عاشق بوده‌ام.



تو تکه‌پاره‌های من را دیده‌ای و جلو نیامده‌ای. تو مردِ ذاتا عاشقی نبوده‌ای. تو هیچ‌گاه برای من از دایره امنت پا بیرون نگذاشته‌ای. چگونه باید باور کنم دوستم می‌داری؟


با اینهمه، تو کسی بوده‌ای که من اینجای عمرم را با تو شناخته‌ام. من تو را مقدم بر خودم شناخته‌ام و این است که هنگامِ بازگشتم به دنیا از تماشای تصویرِ غریبی که بعد می‌فهمم «من»م، اول تو را می‌شناسم. از شناختنِ تو می‌دانم که کجایم. می‌دانم که کیستم. 

بدونِ تو دنیا برای من اتفاق مبهمی بود مثلِ لحظه‌های بعد از بیداری در غروب. بدون تو من کجابودگی و چرابودگی‌ها را به خاطر نمی‌سپردم. گرچه تو هرگز به من اشاره نکرده‌ای، گرچه تو هرگز به من نپرداخته‌ای، من از این پرداختنِ یک‌سویه لذت می‌برم. گرچه تو من را به دنیای تازه‌ای نینداخته‌ای، گرچه تو هرگز دست روی نقطه ناشناخته‌ای از من نگذاشته‌ای، گرچه تو همه گلایه منی چون من عمرم را به پای تو می‌ریزم، گرچه تو همه ملال منی چون من تنها از تو انتظار دست یاری می‌کشیده‌ام، همینکه از ابهامِ تاریخم کاسته‌ای کافی‌ست. همینکه کنار من بوده‌ای وقتی که لال بوده‌ام کافی‌ست. من در صحنه‌ای ابدی به جنگ با تو برمی‌خیزم چراکه جنگیدن نهایت عشق است، من در صحنه‌ای ابدی و خالی به جنگ با تو برمی‌خیزم وقتی که تو مثل مجسمه‌ای کنارِ ستون‌های دنیای من ایستاده‌ای، من تو را تکه‌تکه می‌کنم و تو نمی‌فهمی. من سعی می‌کنم تکه‌های خودت را از استحاله‌ بیرون بکشم و تو نمی‌فهمی. 


تو وضوح این روزهای منی. گرچه نه آنقدر قدرتمند که وادارم کنی به تکذیب همه این اراجیفی که از عشق می‌گویند. من کنارِ تو و در اوجِ خودم با تو فکر کرده‌ام این کنارِ هم بودنِ ما چقدر بیهوده‌ست. من از سینما رفتن با تو لذتی نبرده‌ام و گاهی وقتی دستت را در دست‌هایم فشرده‌ام در دام غریزه‌ای حیله‌گر افتاده بودم. من تظاهرکرده‌ام کارهای تکراری می‌تواند با تو لذت‌بخش باشد اما نبوده. با این حال تو واقعه‌ای هستی که باید به آن متعهد بود. واقعه‌ای که گریزی از آن نیست، واقعه‌ای که نمی‌شود به کناری انداختش و مُرد. تو واقعه‌ای ابدی هستی برای من، چراکه حرکتِ ما همزمان و هماهنگ است و من همواره تو را در چشم‌های خودم دیده‌ام. من پایبندِ تو بوده‌ام که زنده بمانم. من به تو محکوم بوده‌ام که نتوانم دور بیندازمت. تو رشته‌موی نازکی بودی که با تو از لبه‌های دنیا آویخته‌ام.



عزیزم؛ 

تو هرگز من را به پیکار نطلبیده‌ای و هرگز من را نشناخته‌ای. 

و من عاشقت بوده‌ام.

تو تاریخِ منی. نشانه‌ای که وقتِ برگشتن از جهان‌های دیگر، بدانم کدام در، درِ دنیای من بود.

عجیبِ منزوی؛ تاریکِ لال؛ جشن گرفتن برای تو که از زیستن جز خشم و عصبانیت به دل نداری، وصله بی‌معناست. 

یله بده به شانه‌ام، سینه سبک کن از اینهمه سالی که خودت را درونِ هزارلایه پوسته‌های زمخت پنهان کرده‌ای. تلاش نکن پسربچه مرموز. من تو را دیده‌ام من تو را مدت‌هاست دیده‌ام. و بینهایت عاشقت شده‌ام، بینهایت دلِ هزارپاره‌ام را بر تو نهاده‌ام؛ بی‌چشم‌داشت. دست باز کن تا که همه اندوخته‌هات بریزند. من اندوخته توئم. من که پرستیده‌امت. می‌توانم بپرستمت. من که می‌دانم چه‌ها درون تو هست حال‌آنکه تو خودت از آن‌ها بی‌خبری.


با اشک نوشتم که بدانی خلافِ گمان‌های مسمومت، تا کجا ارزشمندی. 

من منتظر پایکوبی‌های بزرگم. به کوری چشم همه نگاه‌های خیره‌ای که ترسانده‌اندت از بیرون ریختن. از زیستن. 

بیست‌ساله شده‌ای.

صاحبِ عجیب‌ترین و، غمگین‌ترین و، ناشناخته‌ترین چشم‌ها؛ سلام کن به اولین سالی که از ابتدایش مرا می‌شناسی. سلام کن به اولین سالی که من کلماتم را به پایت ریخته‌ام. و کفش‌هایت را بپوش، و برو.



۰ زمزمه