خیابان ارغوان هفتم

خیابان ارغوان هفتم

فاطمه چ.

دریچه

۲۳ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

عجیب که عاشق‌های من یا پسرک‌های تازه‌بالغِ فامیلند، که می‌سوزند‌ و از ترس پدرم دم نمی‌زنند تا روزی‌چند که بگذرد و از یاد ببرندم با اولین باری که روبروی دختری در اتاقی طرح آینده می‌ریزند؛ یا پسرهای خشک بی‌احساس؛ سیاست‌خوان و اقتصادزده، بی‌آنکه چیزی از شعر بفهمند، یا مذهب‌گریزانی که یحتمل عاشق لاابالی‌گری‌م شده‌اند.

بنویسم به نسق همیشه، به نشانه ننگ، که بماند به پیشانی این روزهای سگی؛ آنکه باید نیامد، یا آنکه باید، هنوز در عدم است.

  • ۳۱ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۲۵
  • ماهان (ف.چ)
  • ۳۱ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۰۹
  • ماهان (ف.چ)

اگر کمی قریبگی داشتی با حال تلخ من، اگر فقط کمی برات اهمیت داشت گمشدگی حیرت‌آمیزم همین گوشه دورافتاده دنیا، و می‌دانستی اگر بنا باشد آرام شوم، فقط تو می‌توانی آرامم کنی، یکمی کلمپه می‌خریدی، می‌آغشتی به ستاره‌هایی که پنجره اتاقت را باز کنی می‌ریزند کف دستت، و دو شاخه از آن گل‌های سرخ تکثیرشدنی را می‌آمیختی به تار و پود شیرینی، بعد این گل قدیمی تکثیرناشدنی‌ت را صدا می‌کردی و کلمپه‌ها را می‌گذاشتی توی دهانم، بلکه کمی شیرین شوم.

افسوس که من تقلبی بودم. تکثیر می‌شدم. خوب هم تکثیر می‌شدم؛ و این برای پسربچه‌های تک‌پرست زیاده‌خواه، سرخی قانع‌کننده‌ای نبود.


از زادگاه ستاره‌ها اگر به این ناکجای نادوست‌داشتنی آمدی، برایم یک مشت ستاره بیاور. بگذار دم خانه‌مان، زنگ را بزن و خودت فرار کن؛ نکند دختربچه تازه‌رسیده‌ای را با نگاهت بچینی!

آه که سرشاخه تقید من، تاب دوام، برابر التهاب باد را ندارد. آی، طوفان!

  • ۳۰ مرداد ۹۶ ، ۱۹:۰۳
  • ماهان (ف.چ)

مامان همیشه می‌گوید:« فاطمه! باور کن تو دختر نیستی!»



  • ۳۰ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۱۴
  • ماهان (ف.چ)

همزمان؛ یک نفر وقت خواب کنار گوشت را جاروبرقی می‌کشد، هر لحظه هزارتا برج هزار طبقه شیشه‌ای روی هم فرو می‌ریزد، کسی چند ساعت مداوم است با چکش روی جای نامعلومی می‌کوبد، گوشه دیگر جشن قاشق‌زنی سرخپوست‌هاست و کمی آنطرف‌تر رقص شورآمیز و بلندآواز مردم افغانستان، برای ورود طالبانی‌ها. روبرو نعل اسب می‌سازند و راست بازار مسگرهاست؛ چپ کنسرت حامد همایون!

این‌ها همه در نصف سرت اتفاق می‌افتند و مضاف کن بر تمامشان حالت تهوعی را که معده و روده را هم بالا می‌آورد.

شما هزاری هم سربازی بروی، قبل حمل یک حمله میگرنی، با خودت در سرتاسر ترافیک تهران، مرد نمی‌شوی. حساب کن سال کنکور هم باشد.

  • ۲۹ مرداد ۹۶ ، ۲۰:۳۲
  • ماهان (ف.چ)

شاتوت درخت توت منی

از سفیدی گریز زده‌ای به سرخی!

آی شاتوت

آی شاتوت درخت توت

  • ۲۹ مرداد ۹۶ ، ۱۷:۴۶
  • ماهان (ف.چ)
چیزی درون من هست به اسم وسواس ثبت، که از وقتی به یاد دارم با من بوده. گاهی که بر اثر جنون آنی وسایلم را می‌ریزم، دفترهایی پیدا می‌کنم، بعضا متعلق به هشت‌-نه سالگی، که کوچک‌ترین -کوچک‌ترین- چیزها را در آن نوشته‌ام.
دو سال پیش هم به خاطر همین وسواس ثبت به توییتر پیوستم. نه که اکثر بلاگرهایی که ارزش خواندن داشتند، ناگهانی بلاگ را به مقصد آنجا ترک کرده بودند؛ نه. من وسواس ثبت داشتم، دستم به قلم نمی‌رفت، و بلاگ در نظرم مقدس‌تر از آن بود که به روزمره‌نویسی‌ها آلوده شود.

در نظر من، سنی که فهم از آن آغاز می‌شود خیلی مهم است. شما اگر از ده سالگی شروع کنی به فهمیدن خیلی چیزها، در نهایت می‌رسی به بیست و شش سالگی؛ آنجا در فرایند فهم تنها نیستی، اما عمق فهم تو از جهان، با کسی که از هجده سالگی تا بیست و شش سالگی کم‌کم بعضی اتفاقات را دریافته، خیلی متفاوت است.


من «تبعا» بچه تنهایی بودم. مخصوصا در بازه هشت تا شانزده سالگی. دورم پر بود از آدم‌ها، توی مدرسه، توی این انجمن، توی آن کتابخانه؛ اما این «دور هم بودن» نبود. یک جور فضای مرید و مرادی، که اوایل دوستش داشتم - فکر می‌کنم هر بچه هشت ساله‌ای از آن همه توجه خوشش بیاید - اما کمی که گذشت، احساس تنهایی کردم. و احساس تنهایی من را کشاند به آنجا که جمع را هیج بپندارم، از بودنشان خوشحال نباشم و از نبودنشان ناراحت.

شانزده سالگی آنجا بود که من شروع کردم به ایجاد روابط عمیق با کسانی که گاهی خیلی بزرگ‌تر از من بودند، و حالا هم هستند و بیش باد بودنشان. بودن‌هایی که هرکدام جزئی از فهم من را، اذکار زیر لب من را، تجربه من را، نگاه من را، جهان‌بینی من را ساختند. اما تا آن‌ها را پیدا کنم مرهم چه بود؟

من بی‌توقف می‌نوشتم.

من درک دقیقی از بسیاری کلمات دارم که کمتر آدمی در جهان ممکن است آن را داشته باشد. (چیز افتخارآمیزی نیست؛ ناگهانی رخ می‌دهد). و «دیوانه‌وار» آن کلمه مناسبی است که باید «نوشتن» من را وصف کند.


خب؛ من وقتی زیادتر از زیاد می‌نوشتم، یعنی یک اتفاق ناگهانی اول نفسم را حبس کرده در سینه‌م، بعد آن نفس با گریه و کلمه ریخته بیرون؛ مثل بچه ساده‌ای که خیلی زودهنگام بفهمد چگونه به وجود آمده.
اما وقتی نمی‌نوشتم؛ وقتی نمی‌نوشتم یعنی یک اتفاق خیلی بد. مثل مرگ کسی که تمام زندگی‌ات بوده، اصلا، تمام چیزی بوده که از زندگی داشته‌ای، تمام طلبت از دنیا، تمام خواسته‌ات از جهان.
و من این روزها مبهوتم. بیش از اندازه مبهوتم. آنقدر که حتی اشک‌های جمع شده پشت سد نازک پلک‌هام، رغبت بارش ندارند؛ یارای گریه ندارم.
منی که نمی‌نویسد، بیش از اندازه خطرناک است، بیش از اندازه مبهوت، بیش از اندازه محتاج. یک محتاج عربی با «ح» از ته حلق. غلیظ. و من این روزها نمی‌نویسم. نمی‌توانم بنویسم.
یادداشت‌های گوشی‌م پر شده از خروار موضوعاتی که سپرده‌ام تا یک روز برایشان لغت‌های بی‌تصنع کنار هم بچینم و بپرسم از تهِ ذهنم آنچه را که باید. مدت‌هاست. اما آن یک روز چرا نمی‌رسد؟ نمی‌دانم.
راجع به سیاست باید بنویسم، راجع به دولت سایه، راجع به مجلس، هولوکاست، اجلاس شایدخیالی سران یهود در شهر بال، راجع به مستندها، فیلم‌ها، موسیقی‌ها، کتاب‌ها، جهان؛ راجع به بی‌پولی، کنکور، خانواده، پدر؛ راجع به شوهر. راجع به مادری. راجع به فریادهای عاجزانه تک‌تک سلول‌های تنم، خواهش ناتوانستنی ذره‌ذره وجودم برای داشتنِ کودکی. راجع به سیر تکامل دنیا، آن تصویری که از بشر واحد ترسیم کرده‌ام، آن استدلال‌هایی که درباره چرایی «اکنونمان»، چرایی «حالای تاریخ» در ذهنم چیده‌ام، راجع به بچه‌ای که از حالا ذهنم مشغول بازه‌چینی‌ست به همراه داستان‌های مخصوص هر بازه، شعرهای پازل هر بازه، بازی‌های مکمل هر بازه برایش. راجع به آن نه ماهی که هر شب قبل خوابم، ده دقیقه طول می‌کشد، دو سال شیردادن، و پوست نازک و نرم کودکی، چسبیده به تنم، که در لحظه‌لحظه زندگی‌ش محتاج نوازش من است. درباره خدا، و چه عجیب که برمی‌گردیم به کودکی‌هامان، درباره کجا بودنش، رنگش، چرایی‌ش. درباره شعر، «شعور» که تنها خودم می‌دانم چیست، به شاملو، به مبدأ هر احساس که به آنی بر دست‌ها و پاها و گونه‌ها و چشم‌ها و قلب‌هایم غلبه می‌یابد، درباره روابط، درباره ارزش هر آدم برای اینکه بفهمیم چیست و کیست و چه دوست دارد، درباره مقیاس ارزش‌ها، درباره وحی؛ این پیچیدگی متافیزیکی که متافیزیک راجع به‌ش هیچ حرفی ندارد، این سادگی درابتدا ابلهانه؛ برای آن کسی که جهان اکنون و اینجا براش کافی‌ست. راجع به سرنوشت، راجع به بهشت‌بینی سخیفم، دقیقا آنجا که فکر می‌کنم تمام نهرهای عسل و تمام درخت‌های ثمر، به هیچِ رنج این دنیا نمی‌ارزد، راجع به ابدیت خداوند، علمی که در بهشت از علی درمی‌یابیم و قرار نیست مسئله با آن حل کنیم، قرار نیست با آن چاهی پر شود، فقری به استغنا برسد، و اصلا آنجا فقر چیست، جهل چیست، استغنا چیست! به اینکه شاید آن علم محض بهشتی، آن لحظات پرشور فهم بود که آنجا در ذهن دخترکی پشت میز آخر کلاس شکل می‌گرفت و نفسش را بند می‌آورد، اما هیچ دخلی به رتبه کنکورش نداشت. به سفر؛ از خود به خود و از خود به خلق و از خلق به خود و از خدا به خلق از خلق به خدا و از خدا به خود و از خود به خدا و از خدا تا ابد خدا. تا بی‌تای خدا.


گیجم. بی‌قرارم. خالی‌ام. منگم. «بر داربستی از چه خواهد شد، چه خواهم کرد، آونگم».

تازه‌تازه دارم می‌فهمم همه ما تنهاییم. تنهایی آن گوشه بکر منِ زیادفهمیده نبود، آن خواسته خاص نبود که من داشتم، حسی نبود که بشود با آن خودبرترپنداری کرد. همه ما تا وقتی انسانیم، حتی در اوج ابتذال آن حس تنهایی را که خاص خودم می‌پنداشتم، با اعماق مختلف درک می‌کنیم..
انسان تنهاست؛ و وقتی بداند همه آدم‌ها، همه آدم‌ها، حتی کسی که از سلام بمبئی و حامد همایون مشعوف می‌شود، آن تنهایی را حس می‌کند، لذت آن تنهایی را هم از دست خواهد داد..


و اصلا به جهنم! اینکه من گریه‌ام نمی‌آید، این که من تا چه عمقی از تنهایی را رصد کرده‌ام، اینکه من کجای زندگی‌ام هستم، اینکه من نمی‌نویسم! به جهنم! به بهشت! به آن بهشت الکن بی‌هیجان، که تنها نقطه‌اش که روی زانو زمینت می‌اندازد و مرگ را در ابد رقم می‌زند، نقطه محال چشم در چشم شدن با علی‌ست.
  • ۲۹ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۰۶
  • ماهان (ف.چ)

آه، شک دارم امشب صبح شود.

  • ۲۶ مرداد ۹۶ ، ۰۳:۴۹
  • ماهان (ف.چ)

فردا جشن عقد صباست. آمده‌ایم قم. کامپیوتر ندارم، لب‌تاپ هم. پرِ حرف بودم امشب، پرِ درد. پرِ نگرانی برای آرزوهایم، آرزوی آن جمع آرمانی، آن جامعه آرمانی، آن انقلاب عظیم که چند سال بعد باید در اوج هیاکلِ تکاملِ چهل سالگی بدرخشد و نمی‌درخشد. پرِ ترس برای‌ همه آنچه این سال‌ها از دست دادم، همه آنچه سال‌های بعد می‌بازم، و راه تازه‌ای که دو ساعت پیش روبه‌رویم دهان باز کرد به دعوت و تاریک می‌نمود، من اما رفتم. من اما یک بچه تجربه‌گر، آن دانش‌آموز لاغر پر التهاب را، با آن فرم مدرسه غم‌انگیز گشاد، از سال‌ها قبلم بیرون کشیدم و انداختم روبه‌روی واقعه. 

آنقدر نگرانم و ترسیده و تنها، که اگر دست‌های خیسم به صفحه لمسی گوشی امان می‌داد، تا صبح می‌نوشتم. بی اهمیت به تمام کائنات؛ که کائنات را چه بها؛ وقتی من اینجا به مرداب می‌ریزم..

  • ۲۶ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۰۵
  • ماهان (ف.چ)

چون اولا بلاگ خلوت شده، دوما از حوصله اینستابازان که به حرف مفت تکراری عادت کرده‌اند، خواندن چار جمله، هرچند کمی طولانی باشد، خارج است حتی اگر حرف نویی در آن باشد، سوما؛ بلاگ هم آن بلاگ چند سال پیش نیست، کسانی که دوستشان داشتم و حرفی برای گفتن داشتند دیگر نمی‌نویسند، و کسانی که دوست داری با تو زیر پست‌هایت هم‌افزایی کنند، نقدت کنند یا فحشت دهند دیگر نیستند. مخاطب که زرد شود و زرد بنویسد، ناچارا نویسنده هم می‌رود رو به زردی.

السلام علیکم

و رحمة الله

و برکاته.

  • ۲۴ مرداد ۹۶ ، ۱۸:۵۴
  • ماهان (ف.چ)