‌فاقد ارزش خوانش

هیچِ هیچ‌زاده

۴ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

عجیب که عاشق‌های من یا پسرک‌های تازه‌بالغِ فامیلند، که می‌سوزند‌ و از ترس پدرم دم نمی‌زنند تا روزی‌چند که بگذرد و از یاد ببرندم با اولین باری که روبروی دختری در اتاقی طرح آینده می‌ریزند؛ یا پسرهای خشک بی‌احساس؛ سیاست‌خوان و اقتصادزده، بی‌آنکه چیزی از شعر بفهمند، یا مذهب‌گریزانی که یحتمل عاشق لاابالی‌گری‌م شده‌اند.

بنویسم به نسق همیشه، به نشانه ننگ، که بماند به پیشانی این روزهای سگی؛ آنکه باید نیامد، یا آنکه باید، هنوز در عدم است.

۱ زمزمه ۳۱ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۲۵
ماهان (ف.چ)

اگر کمی قریبگی داشتی با حال تلخ من، اگر فقط کمی برات اهمیت داشت گمشدگی حیرت‌آمیزم همین گوشه دورافتاده دنیا، و می‌دانستی اگر بنا باشد آرام شوم، فقط تو می‌توانی آرامم کنی، یکمی کلمپه می‌خریدی، می‌آغشتی به ستاره‌هایی که پنجره اتاقت را باز کنی می‌ریزند کف دستت، و دو شاخه از آن گل‌های سرخ تکثیرشدنی را می‌آمیختی به تار و پود شیرینی، بعد این گل قدیمی تکثیرناشدنی‌ت را صدا می‌کردی و کلمپه‌ها را می‌گذاشتی توی دهانم، بلکه کمی شیرین شوم.

افسوس که من تقلبی بودم. تکثیر می‌شدم. خوب هم تکثیر می‌شدم؛ و این برای پسربچه‌های تک‌پرست زیاده‌خواه، سرخی قانع‌کننده‌ای نبود.


از زادگاه ستاره‌ها اگر به این ناکجای نادوست‌داشتنی آمدی، برایم یک مشت ستاره بیاور. بگذار دم خانه‌مان، زنگ را بزن و خودت فرار کن؛ نکند دختربچه تازه‌رسیده‌ای را با نگاهت بچینی!

آه که سرشاخه تقید من، تاب دوام، برابر التهاب باد را ندارد. آی، طوفان!

۰ زمزمه ۳۰ مرداد ۹۶ ، ۱۹:۰۳
ماهان (ف.چ)

فردا جشن عقد صباست. آمده‌ایم قم. کامپیوتر ندارم، لب‌تاپ هم. پرِ حرف بودم امشب، پرِ درد. پرِ نگرانی برای آرزوهایم، آرزوی آن جمع آرمانی، آن جامعه آرمانی، آن انقلاب عظیم که چند سال بعد باید در اوج هیاکلِ تکاملِ چهل سالگی بدرخشد و نمی‌درخشد. پرِ ترس برای‌ همه آنچه این سال‌ها از دست دادم، همه آنچه سال‌های بعد می‌بازم، و راه تازه‌ای که دو ساعت پیش روبه‌رویم دهان باز کرد به دعوت و تاریک می‌نمود، من اما رفتم. من اما یک بچه تجربه‌گر، آن دانش‌آموز لاغر پر التهاب را، با آن فرم مدرسه غم‌انگیز گشاد، از سال‌ها قبلم بیرون کشیدم و انداختم روبه‌روی واقعه. 

آنقدر نگرانم و ترسیده و تنها، که اگر دست‌های خیسم به صفحه لمسی گوشی امان می‌داد، تا صبح می‌نوشتم. بی اهمیت به تمام کائنات؛ که کائنات را چه بها؛ وقتی من اینجا به مرداب می‌ریزم..

۰ زمزمه ۲۶ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۰۵
ماهان (ف.چ)

1.

این روزها به قدری منزجرم از این وبلاگ، که هرآن شاید بزنم تمام آرشیو را با خاک یکسان کنم.






2.

از تمام زندگی‌‌ام منزجرم حالا که مرور می‌کنم.






3.

شماها همگی گرفتار مغلطه‌اید. من یک عمر مغز خودم را پی هر استدلالی کشانده‌ام که الان خسته‌ام از حرف زدن با تمامتان؛ جز حرف‌های ساده احساسی. مثلا اینکه دلم برات تنگ شده، «دوستت دارم»، زیباست این پیرهن تازه‌ای که پوشیدی، چارخانه سفیدسرمه‌ای می‌آید به تو..





4.

آهنگ escaping drunk علیرضا قربانی، از آلبوم فروغ؛ دیوانه می‌کند مرا. اشک می‌گیرد از من. می‌کُشدم. یک جاش می‌گوید:

از ما شکسته‌جامان، مستانه می‌گریزی..

یکی از معیارهایم برای رفاقت همیشه درک شعر بوده. شعری که از شعور آمده باشد. به زبان نمی‌آید ظرافات این بیت؛ دوست دارم مثلا بنشینم کنار فرزانه، یا فاطمه، یا حسنا، این را بخوانم و مورمور بشود تنم. اشکم جاری بشود، بمیرم. که «چند از نبرده‌کامان، مستانه می‌گریزی؟» بعد اوج رکن عاطفه شعر به مرز جنون برساندم و گیر نباشم که آه؛ عیب می‌کنند به دیوانگی‌م این‌ها که کنارشان نشسته‌ام..






5.

من از خودم متنفر می‌شوم؛ وقتی می‌بینم کسی دارد تمام پتانسیل وجودی‌ش را خرج می‌کند که نیم‌نگاهی روا کنم سمتش، و من دوستش ندارم، نمی‌خواهمش، نمی‌توانم..







6.

هیچ. خسته‌ام. منزجرم. برافروخته‌ام. بی‌هیجانم از شدت هیجان. پیداست؟






بی‌شماره:

راستی؛ طعم نفرت ازین خاکِ بی‌هیچِ بی‌صاحبِ منفور را وقتی می‌فهمی که دوستانت دانه دانه چمدان ببندند و فرار کنند. فرار کنند فقط یک جای دنیا که اینجا نباشد.





عمق این جمله را دریابید؛ انقلاب اسلامی قطعا اوجی‌ست که انسانی می‌توانست در خود بربتابد و با خود حمل کند. اما جمهوری اسلامی همین کثافتی‌ست که می‌بینید. همین برآهیختگی وحشی‌وار یک مشت عقده‌ای، که زیر پرچم دین «دنیاداری» می‌کنند.

۰ زمزمه ۱۹ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۲۱
ماهان (ف.چ)