‌فاقد ارزش خوانش

هیچِ هیچ‌زاده

۹ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

احساس عقب‌ماندگی می‌کنم. احساس می‌کنم از هم سن‌هام عقب افتاده‌ام. احساس می‌کنم این کتاب‌ها کم بوده، آن شب‌بیداری‌های به‌فکرگذشته کم بوده، احساس می‌کنم همه آنچه هستم یک موجود بی ارزش بی مصرف است که حتی توان ندارد خودش را آرام کند. همه آرامش‌ها به صورت مقطع‌های دقیقه‌ای درآمده‌اند و دوست‌داشتنی‌ترین آدم‌های زندگی‌م هم نمی‌توانند تمدیدش کنند. مهدی، دایی، فرزانه، فاطمه، ملیکا، یلدا، هیچکس.



تا دو دقیقه پیش افتاده بودم کف اتاق، کم مانده است تشنج کنم، چند روز است یک حالت تهوع ادامه‌دار دارم، پس لرزه‌های حمله قبل آرام نگرفته، بعدی شروع می‌شود. روز کنکور خدا می‌داند قرار است چه بلایی سرم بیاید.


توی چشم خودم ناچیز و ناتوان و بی‌فهم و فلجم. از شدت نادانسته‌هایم دارم قالب تهی می‌کنم، خودم را که نگاه می‌کنم یک اگزجره سیاهی می‌بینم، مثل ماده تاریک، مثل انرژی تاریک، مثل سیاهچاله که انگار همه دانسته‌ها را می‌بلعد و می‌کشد و تاریکی می‌ریزد روی تمام تنم. تاریکی سرد مایع شکننده! که همه تصویرهای زیبا را میشورد میبرد با خودش.


میخواهم خودم را تکه‌تکه از خودم بکنم. شب‌ها توی خواب مدام سعی می‌کنم از خودم فرار کنم اما بعد چشم باز میکنم میبینم خودم همچنان به خودم چسبیده، بعد عاجز، به معنای واقعیِ عاجز، در ترسیم واقعی عاجز می‌افتم روی زمین و زارزار بی اختیار گریه می‌کنم.


تمام‌مدت یک سری تصاویر انتزاعی توی سرم رژه می‌روند، وسطش خوب هم پیدا می‌شوند اما اکثرشان تلقین سیاه یک مفهوم زشتند.


من چرا آرام نمی‌گیرم؟ من چرا اینهمه خسته‌ام؟



من نمیتوانم بروم پیش بهترین تراپیست شهر، اصلا جهان، که حرف بزنم و یا حرف بزند و آرامم کند. من آن حرف‌ها را می‌دانم، من ته آن حرف‌ها را می‌دانم، من از تک تک رفتارهایش می‌فهمم می‌خواهد چه بگوید یا چه کند، من ته آن نظریه‌ها را می‌دانم، من تمام روش‌هایی که باهاش روح ناقص آدم‌ها را خر می‌کنند بلدم. من نمی‌توانم آرام شوم..



هرچقدر گریه میکنم خالی نمیشوم چرا؟ استاد صفایی میگفت اگر آنقدری که خدا از شما میداند از خودتان میدانستید نمیدانم چی. یعنی یک اتفاق خیلی بد. نمیدانم آنقدر از خودم میدانم یا نه، فقط الان یک حجم بزرگ سیاهی و نادانستگی از خودم میبینم، یک عطش رفع ناشدنی برای فهمیدن که بعد هر فهمیدنی باز با مخ میخوری زمین چون همان لحظه با صحنه تاریکی از کرانه های وجودت مواجه شده‌ای که با چشم‌های نداشته زل میزنند توی صورت مبهوتت و میگویند این قسم سیاه از روحت با هیچ دانستنی روشن نمیشود.



لعنتی‌ها! آخر ما هم آدمیم؟ آره، من احتمالا دچار آرمانگرایی فلج‌کننده شده‌ام و پانزده روز مانده به کنکور، وقتی همه چیز را خوانده‌ام، حتی نمیتوانم آن مداد لعنتی را نگه دارم توی دستم، حتی نمیتوانم یک جمعبندی ساده کنم، سوالی که قبلا در کمتر از یک دقیقه حل میشد فقط پنج دقیقه روخوانی میکنم، و فرو رفته ام توی یک افسردگی عوضی که بهترین تراپیست جهان هم نمیتواند از آن بیرونم بکشد.



و تنم آنقدر بی جان است که نمیتوانم حتی طولانی بنشینم. صبح حالم به هم خورد و روزه‌م باطل شد. دارم تصور میکنم اگر یک سال دیگر بنا باشد پشت کنکور بمانم از وحشت عقب ماندگی قطعا خواهم مرد.


و اصلا ته کاری که آدمی میتواند برام بکند این است که یک آرامبخش به‌م بزند که مثل مرده‌ها تا پانزدهم بیفتم گوشه اتاقم و این کتاب های لعنتی را مثل آینه دق نگاه نکنم.



خدایا! چیزهای نادانسته بگو به من. قبل اینکه از بالا نیامدن نفس و اضطراب «آدم خالی» بودن، «آدم ماده تاریک» بودن، اصلا آدم نبودن، بمیرم.

۰ زمزمه ۳۱ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۰۱
ماهان (ف.چ)

1.

رسالت اهل رسانه تفهیم موقعیت و موضع جهانی جامعه به عوام است. اینکه می‌گویم موضع جهانی، منظور «مرگ بر آمریکا» نیست که موافق و مخالف داشته باشد، منظور طرحی‌ست که ما هم در آن بازی می‌کنیم، یک طرح جهانی که ما از جرئیات آن هستیم، در آن نقش می‌پذیریم و قرار نیست پیروز ماجرا باشیم؛ چون طرح مال آن‌هاست، در واقع سناریو را آن‌ها نوشته‌اند و ما باید کاراکتری باشیم که آن‌ها می‌خواهند. حالا یا با گریم از ما آن نقش را درمی‌آورند یا با.. چه می‌دانم! یک تکنیک سینمایی کوفتی. سینماگر که نیستم!

بنابراین رسالت رسانه، خبرنگار و اهل رسانه این است. داستان از این قرار است که اهم و مهم وجود خارجی مطلق دارند. یعنی اینطور نیست که بخواهی انتخاب کنی چه چیزی برایت مهم باشد و بعد آن چیز مهم شود، یا به عبارتی تا زمانی که جامعه به حالت استیبل یا امن یا حرکت نرسیده، انتخاب تو در طرح دیگران است! تو اول در یک جامعه با یک حکومت واحد قرار داری و بعد در یک نظام بی‌نظمی جهانی.


گرچه تمثیل برای اذهان ناقص است، اما از آن‌جا که زبان الکنم یاری نمی‌کند یک مثال می‌زنم.


مسئله اصلی کشور دستیابی به آزادی‌های اینچنینی نیست؛ کنسرتِ مشهد نیست. ما یک مسئله اصلی داریم که اصلی باقی می‌ماند، و یک مسئله فرعی داریم که فرعی باقی می‌ماند. به عبارتی، اینکه یک ماجرا چه تعداد «دنبال کننده»، «رسانه»، «دوربین» و «سینما» دارد، تعیین‌کننده اصل و فرع آن نیست.

جبهه چپ در ایران، در سال‌های اخیر برای ابقای خود این خیانت را به جامعه و کشور کرد، که اهالی رسانه‌اش با پرداختن به موضوعاتی مثل کنسرتِ مشهد، مانع از تفهیم موضوع اصلی به عوام شدند. در واقع آن‌ها احتیاج داشتند به ایجاد یک جو، با قابلیت جذب حداکثری. و این جذب حداکثری چگونه اتفاق می‌افتاد؟ با حقنه کردن این موضوع، که یک تفکر دگم غالب وجود دارد، یک تفکر تمامیت‌خواه غالب، و ما مبارزانی هستیم که در مقام قهرمانان شهید شاملو، باید با آن‌ها مبارزه کنیم. چرا؟ چون آن‌ها اجازه نمی‌دهند در مشهد کنسرت برگزار شود، چون آن‌ها ربنای شجریان را پخش نمی‌کنند، چون آن‌ها کلش آو کلنز را فیلتر می‌کنند، چون آن‌ها توییتر و فیسبوک را فیلتر می‌کنند، نداآقاسلطان و سهراب اعرابی را می‌کشند، ضیاء نبوی را می‌اندازند زندان، اجازه نمی‌دهند نرگس محمدی با بچه‌هاش صحبت کند، هاله سحابی را موقع تشییع پدرش با باتوم زده‌اند، و بعد چارتا شعر شاملووار، از آن دسته شعرها که برای وارطان و مهدی رضایی و.. گفته می‌نویسند و فضای یک خفقان را ترسیم می‌کنند و عده‌ای آن را باور می‌کنند.


خلاصه اینکه مسئله اصلی همچنان مسئله اصلی‌ست، حتی اگر خبرنگار نداشته باشد. شهدایش شاعر و خبرنگار نداشته باشند و عده‌ای کم‌فهم، مویه و انتظار مادرانِ پسرانِ بلندبالای هنوزبرنگشته را به کلیشه کشانده باشند.


ما حدی از فضا داریم. حدی از ذهن برای فهم و درک موضوع. سطحی از تحمل برای دیدن و خنثی نشدن. وقتی عده‌ای برای انگیزه‌های سیاسی‌شان «فضا»ی رسانه‌ای را «پر» می‌کنند، ذهنِ مایل‌به‌اعتراض آدم‌ها «لبریز» می‌شود و دیگر جایی برای فهم حقیقت باقی نمی‌ماند. (و امام جمعه کم‌فهم شهری، نماینده بی‌فهم مجلس و حتی وزیر و معاون رئیس جمهور هم به آن دامن می‌زنند).






2.

کاری که آقای روحانی کرد، القای وجود یک مشکل، و طرح یک قهرمان برای حل آن بود.






3.

ما را با جریان راست کاری نیست، که آن‌ها محکوم به مرگند. انشاءالله.





4.

احساس می‌کنم الان باید تاریخ می‌خواندم، یا اقتصاد، یا فلسفه، یا سیاست؛ احساس می‌کنم الان دیر و دورترین زمان است برای تست‌های دیفرانسیل و فیزیک. احساس می‌کنم داریم لحظه‌ها را از دست می‌دهیم. می‌فهمید؟ لحظه‌ها را. لحظه‌ها را. همین چشم‌برهم‌زدن‌ها را.





5.

مهاجرانی و حتی بهنود از پرتاب موشک‌ها استقبال کرده‌اند. عرضم خدمت آقای مهاجرانی این است که برادر شما لندن چه می‌کنی؟!






6.

از معضلات راهنمایی و دبیرستانم این بود که نمی‌دانستم و نمی‌دانم وقتی می‌خواهیم متنی را با زبان معیار بنویسیم، «کتونی» همان کتونی می‌ماند یا می‌شود «کتانی». و اصلا چه اسم بی‌ربطی.






7.

توی مالتینا (سایتی‌ست که با تومان می‌توانید از آمازون خرید کنید. منتهی با قیمت دو-سه برابر) یک کتونی/کتانی گذاشته، نوشته «بوت تهویه‌دار ویژه پیاده‌روی». قیمت واقعی‌ش تقریبا 400 تومان است اما برای ایران، حدود 800.


باید بداند من این را برای پیاده‌روی نمی‌پوشم. من با این می‌روم فتح اورست. دفعه بعد هم اگر کسی بگوید کوهنوردی ورزش ارزانی‌ست با پشت دست.. لا اله الا الله.


البته مردانه‌ست.






8.

هنوز فرصت نکرده‌ام اسنادی که آمریکا از آیت الله کاشانی رو(!) کرده بخوانم. اصلا نمی‌دانم چند صفحه‌ست، کجاست، فارسی‌ست، انگلیسی‌ست، چینی‌ست، چیست؟! شما خواندید به ما هم بگویید.





9.

دلم ششصد هفتصد عنوان کتاب می‌خواهد که به اسم می‌شناسم. و بعد جایی که پس از خریدنشان بتوانم آن‌ها را بگذارم.





10.

بزرگ‌ترین راه حل برای تحریف یک حقیقت، پر کردن ستون‌های مغزی با گزاره‌های احساسی‌ست.

من به شما می‌گویم مؤمن وحدت عقل و عشق است؛ اما تا وقتی به آن نرسیده‌ایم، بهتر است اول با عقلمان تصمیم بگیریم.





11.


«صدا» و دیگر هیچ.. بعد از دو سال! بعد از بیشتر از دو سال.





12.


امسال بدترین ماه رمضان عمرم بود. کیفیت نداشت، حال نداشت، مثل همیشه نبود. اما شما این روزهای باقی‌مانده را برای این محتاج‌ترین دعا کنید.


فعلا همین‌ها.




+ آهان! راستی! آن آهنگ فوق العاده‌ای که گمش کرده‌اید The last man اثر Clint Mansell است. موسیقی متن فیلم The Fountain .





۱ زمزمه ۳۱ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۴۵
ماهان (ف.چ)

مدت‌ها بود انقدر خوشحال نشده بودم. مشخصه وقت‌هایی که خیلی خوشحالم، خنده‌های پشت سر هم است از عمق جان، که حتی اجازه نمی‌دهند جملاتم را کامل کنم، و حالت تهوع.


بعد باز یک تلخی همیشگی پاشید روی قلبم. خاکستری شد. یک جور تلخی توأم با خوشحالی، یک جور گیرافتادگی وسط دریای آب شور، که وقتی باران می‌زند دهان باز می‌کنی به آسمان که داری از تشنگی تلف می‌شوی، شیرینی قطره‌ها مستت می‌کنند اما با هر قطره‌ای که فرو می‌بری، فکر می‌کنی شاید این آخری‌ش باشد. فکر می‌کنی حالا کی مردِ تا بارانِ بعد منتظر ماندن است؟ تلخ می‌شوی.



طهرانی‌مقدم نزدیک چمران است. من همیشه اول می‌روم بیست و نه. از آنجا تا قطعه چمران همیشه خدا چند دور، تمام بهشت زهرا را می‌گردم، و این داستان هزارباره هرهفته من بود قبل کنکور. مگر اینکه فرزانه دستم را می‌گرفت یا فاطمه؛ من نگاه‌پایین، کز کرده در خودم، یا حرفی زیرلب، خودم را می‌سپردم دستشان و دمِ مزار چمران پیاده می‌شدم. می‌نشستم روی قبر کناری، یاسین مشاری العفاسی می‌گذاشتم، خیره می‌شدم به عکس چمران، فرو می‌رفتم در خودم. فاطمه می‎گفت «نشین روی قبر». می‌گفتم «برو بابا. اینا که این زیر نیستن». احترام و این‌ها حالی‌م نمی‌شد. فاطمه کنارم می‌نشست روی لبه قبر. فرزانه می‌نشست کنارم روی قبر کناری.

مقصودم اینکه به قصد طهرانی‌مقدم نمی‌رفتم.


امروز که خبر را شنیدم، جمله مدام تکرار می‌شد توی ذهنم:«فقط انسان‌های ضعیف به قدر امکاناتشان کار می‌کنند».


من در شرایط این جمله نیستم. من حالا در کشوری زندگی می‌کنم که سوریه نیست، که عراق نیست، که افغانستان نیست؛ کشور مقتدری که در یک بازه زمانی دو هفته‌ای، قرار انتقام می‌گذارد، عصر روز عملیات رهبرش توی گوش بیشرف‌ها می‌خواباند، و توان این را دارد که با قدرت بایستد و بگوید «دوران بزن در رو تمام شده». اگرچه رنج کاستی‌ها سیب سرخ ثمرش را سهم کرم‌ها کرده اما هنوز همان درخت ستبر سربه‌فلک کشیده است و یک روز باز می‌سرخد. من در شرایط این جمله نیستم، من سی و یک شهریور یک کشور تازه‌به‌آزادی‌رسیده نیستم، «من شعب ابی‌طالب نیستم»، «بدر و خیبرم»! اما کجام؟


از من تا طهرانی‌مقدم اندازه عمق شعف این خبر راه است. از من تا طهرانی‌مقدم اندازه پشت‌گرمی «او» راه است، که عصر بگوید «آن‌ها نمی‌توانند به ما سیلی بزنند، ما به آن‌ها سیلی خواهیم زد»، و چند ساعت بعد یارانش سیلی را بزنند. از من تا طهرانی‌مقدم اندازه پایه‌گذاری صنایع موشکی یک کشور «جهان سوم» راه است، از من تا طهرانی‌مقدم اندازه فاصله «نمی‌شود» تا «شد» راه است، از من تا طهرانی‌مقدم اندازه یک زندگی روزمره حیوانی، تا یک زندگی ابدی راه است، از من تا طهرانی‌مقدم اندازه حیوان تا انسان راه است، که مگر حیوان به چه می‌گویند؟ به آن که می‌خورد و می‌نوشد و می‌خوابد.


..اما انگار دور این بار شراب افتاده به ما؛ باید بنوشیم و راهی شویم. این راه هرچقدر دور باشد، و من هرچقدر در حیوانیت غریزه‌ام به لجن کشیده شده باشم؛ این راهی‌ست که زمان پیش پای ما گذاشته و ما با تمام ابعاد روحمان آدم‌های آخرالزمانی تاریخ این زمین غارت‌شده‌ایم.. راهی‌ست که باید طی شود، راهی‌ست که باید برویم.. انگشت اشاره این بشر رنج‌کشیده به ماست! باور کنید.. باور کنید.. حقیقت این است حتی اگر تندروانه خطاب شود، حقیقت این است حتی اگر انکار شود، حقیقت این است حتی اگر پوشانده شود..


زین پس باید به قصد طهرانی‌مقدم هم بروم. دخیلک! آقای مهندس شهید حسن طهرانی مقدم.

۹ زمزمه ۲۹ خرداد ۹۶ ، ۰۴:۵۳
ماهان (ف.چ)

بگذار به پای بی‌بضاعتی، این را که این روزها از فرط درد، واژه‌هایم جز به دلیل درد و جز برای درد و جز به قد قامت درد جفت و جور نمی‌شوند؛ اما بگذار مثل این دخترهای معمولی که هردومان همیشه از دچاری به شمایلشان فراری بودیم، دو تا قلب برایت از چشم‌هایم بزند بیرون، و مثل آدم‌های شعر ندیده‌ی شعر نخوانده‌، همان آدم‌های معمولی که پیچ و خم‌های روحشان به پیدا کردن راه کلمات قد نمی‌دهد، برایت بنویسم؛ آمدنت مبارک فاطمه. آمدنت که اگرچه عین رنج بود، مژده فصل پیله‌گشایی می‌داد..


من هنوز چار ماه و بیست روز طلبکارم از تو.

۹ زمزمه ۲۸ خرداد ۹۶ ، ۰۵:۲۹
ماهان (ف.چ)

تمام این مدت همه جورِ دیگری به من نگاه می‌کردند. من شاگرد اول نبودم، درسخوان نبودم و آن زمان که همه بچه‌ها به هم شک داشتند و فکر می‌کردند همه ساعت مطالعات دروغ به دیگران می‌گویند، تمام همکلاسی‌هام می‌دانستند من عین دقیقه‌های کرنومترم را می‌گویم وقتی می‌پرسند. درصدهام عادی بود، در حد یک دانش‌آموز معمولی، شاید کمی پایین‌تر حتی. اما تا همین الان، تا همین لحظه که بیست و هفتم خرداد نود و شش است و نوزده روز تا کنکور مانده، باز همه از من توقع خلق شاهکار دارند. باورشان نمی‌شود انقدر زود کوتاه آمده باشم، و هر آزمون که درصد هر درسم را می‌پرسیدند و می‌گفتم، با چشم‌های گردشده برای من و خودشان دلیل می‌آوردند که دفعه بعد اوضاع حتما بهتر می‌شود.

از ده اردیبهشت دیگر آزمون نداده‌ام. نتیجه آزمون دهم را هم نرفتم ببینم. نوزده روز تا کنکور مانده و من نشسته‌ام آن گوشه دنج اتاقم، دارم اتفاقات را مرور می‌کنم.


تمام امیدهایی که آدم‌ها به من بسته‌اند، تمام حرف‌های تحسین‌کننده‌هایی که فکر می‌کردند من با بقیه فرق می‌کنم، چشم آدم‌ها، تصوراتی که از سال کنکورم می‌بافتم، رؤیای رتبه زیر پنجاه.. آن وقت‌ها انگار آسمانِ بالای سرم آسمان شهداد بود و من اگر دست دراز می‌کردم رتبه زیر پنجاه با میل خودش می‌افتاد بین عزم دستانم.


فکر می‌کردم سال کنکور همه چیز را کنار می‌گذارم. یک کلمه هم اینجا نمی‌نویسم، فیسبوک و توییتر را برای یک سال می‌بندم، کتاب‌های غیردرسی را پرت می‌کنم دورترین جای ممکن، عروسی نمی‌روم، مهمانی نمی‌روم، نمی‌خوابم، حرف نمی‌زنم، هیچ کدام از مراسمات مذهبی را نمی‌روم، انتخابات را فراموش می‌کنم، در اتاق را روی خودم می‌بندم و شب‌ها بغل فیزیک و دیفرانسیل و هندسه می‌خوابم و در نهایت این یک سال، می‌ایستم جلوی در دانشگاه شریف، عکس می‌گیرم، توی بیوی توییترم می‌نویسم «دانشجوی کامپیوتر شریف»، بعد من می‌مانم و کدها و کامپیوتری که دوستش دارم و لیوان بزرگ قهوه. من می‌مانم و چند شبانه روز دنبال یک > اضافه توی کدها گشتن، من می‌مانم و رؤیای تمام‌وقتی ایده‌هایی که حالا نشسته بودم پشت کامپیوتر عملی کردنشان. من ریاضی نود بودم، فیزیک نود بودم، شیمی شصت هفتاد بودم، عمومی صد بودم! من بچه کامپیوتر شریف بودم..


اما نه؛ الان که نوزده روز تا کنکور مانده، من به جز پیش‌نویس‌ها دویست و دوازده تا پست اینجا نوشته‌ام، هیچکدام از سوشال نتورک‌هایم را دی اکتیو نکرده‌ام، کتاب‌هایی که خواسته‌ام را به شرط آنکه به دستم رسیده باشند خوانده‌ام، شعر گفته‌ام، شعر نوشته‌ام، شعر زیست کرده‌ام، عروسی دایی‌م رفته‌ام، مهمانی هم رفته‌ام، خیلی بیشتر از قبل خوابیده‌ام، تمام مراسمات مذهبی را رفته‌ام، برای انتخابات هم فعالیت کرده‌ام، پنج شش بار نشسته‌ام در سالن سینما و ده پانزده‌تا فیلم خارجی دیده‌ام. موسیقی موردعلاقه‌ام را دنبال کرده‌ام، کافه رفته‌ام، گشت‌زنی رفته‌ام، توی حرم پلاس بوده‌ام..


درس خوانده‌ام! تقریبا همه چیز را خوانده‌ام، بعضی فصل‌ها را چند دور خوانده‌ام، بعضی چیزها هم هست که نخوانده‌ام کلا.. به پشتوانه عربی و ادبیات و زبان خوبم، لای هیچکدام را به معنای واقعی باز نکرده‌ام و یک وضعیت معمولی دارم؛ نوزده روز مانده به کنکور. وضعیتی که نهایت قدش به کامپیوتر اصفهان برسد، قم، شیراز.

از رتبه زیر پنجاه به زیر صد رضایت دادم، از زیر صد به چارصد-پانصد، به زیر هزار، به زیر دو هزار، به زیر چارهزار.. از کامیپوتر شریف به کامیپوتر امیرکبیر، علم و صنعت، خواجه نصیر، حالا نشد اصفهان، قم.. شیراز..



می‌خواهم بگویم من برای خودم یک شانس بزرگ بودم. بچه‌ای که از همان بچگی با بقیه فرق می‌کرد، برای همه با بقیه فرق می‌کرد. برای خودش یک قهرمان بود که قرارگذاشته بود با همه بچه‌های جهان، تا داستان دنیا را از بعدِ خودش جور دیگری برایشان تعریف کند، چیزی به این دنیا اضافه کند، حرف جدیدی بزند، خودِ جدیدی بیافریند.. بزرگ باشد و بعد توی اوج مثل سکوی پرش فیلمنامه‌ها دورخیز کند و در غیرمنتظره‌ترین جای فیلم زندگی‌اش را تحویل بدهد..


داستان من با شهوت شهادت و شهوت شهرت و شهوت تمام چیزهایی که به آدم‌ها مربوط می‌شود فرق می‌کند. من هیچ‌وقت در درونم حرف هیچکس را باور نکردم؛ نه حرف‌های امیدوارانه را، نه تحسین‌ها را، نه فحش‌ها را، نه ناامیدوارانه‌ترین گزاره‌هایشان را. آدم‌ها موجودات محوی بودند برای من که قرار بود اول من دستشان را بگیرم که پیدا شوند، بعد آن‌ها دست من را بگیرند که گم نشویم.. داستانِ من داستانِ دختری بود که هنوز جرئت رؤیا بافتن دارد، هنوز پشت آن نیمکت‌های زمخت با رؤیای مدرسه‌ای که خودش می‌سازد می‌نشیند، هنوز زنده است، نفس می‌کشد، توی خوردن و خوابیدن و نوشیدن و گفتن و تولید مثل خلاصه نمی‌شود، «نمی‌گنجد»، بال دارد و کسی یک روز باید، «جا آنکه بپرسد: حالت؟ بپرسد: بالت؟».



حالا که نگاه می‌کنم می‌بینم جای سرزنش ندارم. من در دنیای دیگری زندگی می‌کردم، در دنیایی که خودم تمام جزئیاتش را ساخته بودم، در جامعه امنِ به حرکت‌رسیده یاران در گهواره «او» که حالا بزرگ شده‌اند می‌خواهند به جهان بگویند آنچه سال‌ها صدایش می‌کردند و نامش را نمی‌دانستند چیست. در دنیایی که توش من رتبه زیر پنجاه آورده بودم، کامپیوتر شریف می‌خواندم، مقبولیت داشتم، آن ایده‌ها را عملی کرده بودم و هرکس نقضم می‌کرد طولی نمی‌کشید به درستی حرف‌هایم می‌رسید.


من آدم بهانه‌جویی نیستم. یا لااقل نبوده‌ام. دنبال توجیه نگشته‌ام، انگشت اتهام را همیشه گرفته‌ام سمت خودم و در تمام امسال هربار که با سر زمین خوردم، باز بلند شدم، انگار که پیروز از جنگ برگشته باشم شعارهای «قوی باش»م را به خودم تشر زده‌ام، و لنگ لنگان پیش رفته‌ام.. حالا هم نمی‌خواهم برای داستان این دخترک رؤیاباف یک پایان دراماتیک بسازم و آن تکه از لالالند را که اما استون شعر Here's to the fools who dream می‌خواند بگذارم ته‌ش و قصه را تمام کنم.


اما؛

زیر زبانم، همین حالا، نوزده روز مانده تا کنکور، برگشته از کامپیوتر شریف به کامپیوتر اصفهان و شیراز و قم، طعمش را احساس می‌کنم، که «عرفت الله بفسخ العزائم». «یا ایها الانسان! ما غرک بربک الکریم؟». ما کاری می‌کنیم نتوانی از جات تکان بخوری. ما با تویی که پدر و مادرت تربیتت کرده بودند برای «جابه‌جا کردن مرزهای علم» چنان کاری می‌کنیم که فکرش را نکنی. ما با تویی که بهت می‌گفتند «پروفسور» و «نابغه» کاری می‌کنیم، آن سرش ناپیدا. ما آنچنان زمینت می‌زنیم که بفهمی طلب رنج مال تو و هم‌قد تو نیست! لااقل حالا نیست.. ما از اوج راهِ به واقعیت‌رونده‌ی رؤیا به زمین سردت می‌کوبیم، ما رازونیازهای رندانه شبانه‌ات را آنچنان به تنت می‌پوشانیم که توبه کنی هزاربار از رندانگی، ما بلدیم! انسانِ کوچکِ رؤیابافی که فکر می‌کنی خیلی می‌فهمی.. که وقت ناامیدی مدام «و جاء من اقصل المدینة رجل یسعی» زیر لب می‌خوانی، که فکر می‌کنی قرار است باری برداری، راهی باز کنی، که «خودت را خیلی بزرگ فرض کرده‌ای بچه!».. تو دانه‌ریز خیل مایی.. تو هیچِ خیل مایی.. تو هیچِ بی‌هیچی! آن‌هنگام که پس از هزاربار چلانده شدن باز آن خوی سرکش را روی دوش خودت می‌گیری و کوتاه نمی‌آیی، آن هنگام که پشت بدمستی‌ات در حال مرگی و باز رندانه جام دیگری می‌گیری، آن هنگام که لب می‌گزی تا اشک‌ چشم‌هایت را فروبخوری، آن هنگام که بغض خفه‌ات کرده و دندان به هم می‌فشاری که مجال بروزش ندهی، فکر حالات نبودی که حتی دست دعایت را هم کوتاه می‌کنیم؟ حالا که حتی وقتی دست بالا می‌آوری به زمزمه‌ای، سرت هنوز رو به بالا نیست؟ فکر می‌کنی ما جفاهات را ندیدیم؟ رندانگی می‌کنی، می‌گویی ترس جهنم نداری و شوق بهشت! استخوانت را خرد کنیم که بفهمی جهنم چیست؟ بچه! ما شاید اراده کردیم و آن انسانِ درون تو شاید به اراده ما توان حرکت یافت! شاید باری برداشت، شاید راهی ساخت، شاید به سوی ما شهودی پیدا کرد.. اما خیلی مانده تا بفهمی رجزخوانی کار آن نطفه متعفن نیست! خیلی مانده تا بفهمی انسان چیست، قدرتش چیست، و آن‌ها که جهان را روی دست جابه‌جا کرده بودند از کدام رازونیازهای شبانه، با چه رنگ و بویی بازگشته بودند..




ما همه مشمول سنت خداییم. فرقی نمی‌کند خداناباور یا خداباور یا کافر یا مؤمن یا معاویه یا علی.. حقیقت اتفاق می‌افتد حتی اگر از آن چشم بپوشی! منِ چلانده‌شده خرد و خراب، منِ هوشیاری بعد مستی، باز زیر لب زمزمه می‌کنم «و لن تجد لسنة الله تبدیلا».. باز تو را شکر که درد این خرد شدن در اقتدار دست‌هایت، نشان از آن دارد که لااقل این روزها راجع به ما سنتی جز راه آن‌ها پیش گرفتی که برایشان گفته‌ای «انهم لفی سکرتهم یعمهون»..



خدایا! بنده طغیانگرت را ببین که برای تو چه خضوعی می‌کند!


شکر این هوشیاری! شکر این درد! شکر پیام‌نور دورافتاده‌ترین شهر ایران اصلا! من به تو مؤمنم! و نگاه که می‌کنم به آدم‌ها، به راه‌های ناراه، درمی‌یابم دیر یا زود، در مسیر ابتلا و غربال، ماییم که اتفاقا تنها، تنهای تنهای تنها برمی‌انگیزیمان به ساختن..



خدا! ما را بزن، بساز، خرد و خاکشیر کن، فقط تو را به رسولت، آنقدر ناکارمان نکن که آن روز موعود، باز هم مثل حالا بی‌مصرف رهایمان کنی این گوشه دورافتاده دنیا..

۴ زمزمه ۲۷ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۴۱
ماهان (ف.چ)


1.

شاید بهتر آن بود الان می‌نشستم درسم را می‌خواندم. بیست و یک روز تا کنکور مانده و آدم اگر عقلش کم نباشد، می‌نشیند پشت میزش، خروار چک‌نویس‌ها را می‌آورد، کتاب‌های جمع‌بندی و تست‌های علامت‌دار را با زمان حل می‌کند، غذای خوب می‌خورد، خوب می‌خوابد، و سعی می‌کند زندگی را لااقل برای بیست روز روی دورِ روزمرگی پیش ببرد.


من اما مثل همیشه درد گرفته‌ام، مثل همیشه دست‌هام جان ندارند، سالمِ سالمم اما مثل همیشه تاریخ‌هایی که به یاد دارم، انگار جنگنده‌های قدر کتکم زده باشند! هنوز عادت قدم زدن را ترک نکرده‌ام، هنوز نمی‌توانم یک جا بنشینم و کتاب‌هایم را که نگاه می‌کنم، ترس یک سال دیگر از کنکور شنیدن دیوانه‌ام می‌کند. شب‌های همیشه‌بیدارم مثل تمام روزهایی که خودم را شناختم، از ترس و شادی و رؤیا و «تلاشی» و غم لبریزند، و حرف‌هایی که ریخته‌ام درون خودم، با هیجان لبریز می‌شوند، بالا می‌آیند، و تهوع شکل می‌گیرد..





2.

مرگ قهرمان‌ها و قصه‌ها و رازهای سعادت بشر، سوزاندن کتاب‌ها و اعدام قهرمان‌ها و به فراموشی سپردن قصه‌ها نیست؛ به کلیشه کشاندن آن‌هاست. به ابتذال بردنِ آن‌هاست. ایجاد حساسیت است در برابر یک سری واژگان خاص، که اگر جمله‌ای با آن کلمات همراه شد، مفهوم متقابلی را القا کند و مخاطب را بازدارد از شنیدنِ بی‌تعصب.

«عقیده»، «آرمان»، «صلح»، «انقلاب»، «جنگ»، «جام زهر»، «شهید»، «خون»، «دِین»، «دین»، «مذهب»، «مسلمان»، «وطن»، «غرب»، «غرب‌زدگی»، «فرهنگ».





3.

اگر کسی حرفِ مرا می‌خرید، یک نظریه می‌دادم، اسمش را می‌گذاشتم «بازپس‌گرایی»، مبتنی بر اینکه حداکثر تا سال 2030 یک جریان روشنفکری واحد در اروپا و آمریکا شکل خواهد گرفت، متأثر از بازگشتن به اصل انسان. بعد اگر تا آن زمان زنده می‌ماندم، می‌نشستم روی یک صندلی، جهان پس از گلوبلایزیشن را از بالای یک تپه تماشا می‌کردم و در حالی که شاهد تحقق نظریه‌ام بودم، به رسم ادبِ همیشگی بزرگان تاریخ، فروتنانه از کرسی تمام دانشگاه‌ها کناره می‌گرفتم!





4.

من از راهِ رفته حرف می‌زنم. از تجربه. از دیسکوها و کاباره‌ها و معشوقه‌ها و سکس‌ها. آنجا که هنوز یارای دیدنِ حقیقت در چشم‌های انسان مانده، انسانِ تجربه‌گرِ شب‌های مستی با ویسکی و ودکا و آبجو و تکیلا، روبرو می‌شود با همان «پوچی» مشهور، و اگر مکتبِ جدید ابداع نکند، بازمیگردد به «خود». به «انسان».





5.

از اینکه قبلِ این بیست روز، قبل تمام شدن این کنکور، کسی سوژه‌هایم را دستمالی کند می‌ترسم. از این که کسی سوژه‌هایم را قبل آن که سروقتشان برسم به ابتذال بکشاند می‌ترسم. از خودم می‌ترسم، از این فکرهای شبانه‌روزی می‌ترسم. خیلی می‌ترسم. خیلی.





6.

آخرش هم ما جیره‌مواجب‌بگیرانِ دربارِ نداشته هستیم. آخرش، بی آنکه ریالی پول توی جیبمان باشد، بی آنکه حتی یک نفر از آدم‌هایی که خودشان فکر می‌کنند یک بار محض رضای خدا پشت ما را گرفته باشند، بی آنکه چیزی ته‌ش جز فحش و مطرودی به ما ماسیده باشد، بی آنکه کسی ما را بشنود، کسی ما را ببیند، بی هیچ؛ ما قطعا پول می‌گیریم که ناشر اندیشه‌های تندروانه آقایان باشیم. حق نداریم از خودمان عقیده‌ای انتخاب کنیم، حق نداریم از جریان پوسیده راستی اظهار برائت کنیم، حق نداریم حرف بزنیم چون ما دقیقا همان‌هایی هستیم که کشور را به قهقرا برده‌ایم، زبانمان بمب و موشک است و حرفمان جنگ، کارمان آتش زدن است و کشتن. حتی اگر آقایان با دست‌های خودشان ما را بکشند، ما همچنان جیره‌مواجب‌بگیران آن دربارِ نداشته‌ایم..






7.

من انتخاب کرده‌ام که «این» باشم. هزینه‌هاش را هم می‌دهم. فحش هم می‌خورم از پدرم. از رفیقم. از هم‌کلاسی‌م. از مخالف! مسئله‌ای نیست..

تیرتان به هدف نخورد اینبار! به کسی زدید و می‌زنید که آرزوش، آرزوی شب‌های دخترانه چهارده ساله‌اش، هزینه دادن برای این عشق بوده. که عشقِ بی هزینه لاف است، که چه بسیارند لاف‌زنندگان.. حاشا که کم بیاورد. حاشا که کنار بکشد.





8.

راهِ به انزوا کشیدنِ مذهب، کلمه بود! «مذهب» یعنی کشتن، یعنی مرگ، یعنی یک خدایِ مفعولِ ناتوان، یعنی سکون، یعنی زیر سلطه تقدیر دست و پا زدن، یعنی انسانِ ناتوان. مذهب، نهایتا یعنی خدای مصادره‌به‌مطلوب‌شونده‌ای که هر یکشنبه، به دیدارش بروند؛ به عیادتش!





9.

قصه دقیقا بعد از آن شب است. از پیک پشت پیک خوردن شروع می‌شود، و پایانش ارگاسم است با خوش‌هیکل‌ترین زنِ دنیا.

خیره می‌شود به دیوار روبرو، ماشینِ آخرین مدلش را فراموش می‌کند، خانه لاکچری‌اش را فراموش می‌کند، یا اصلا نه؛ نه که فراموش کند.. اصلا یادش نمی‌آید! اصلا برایش قابل طرح نیست.

و می‌فهمد چیزی کم است.

چیز بزرگی، چیز خیلی بزرگی؛ نمی‌داند چیست، نمی‌داند کیست، حتی نامش را نمی‌داند، اما بلد است او را زیر لب زمزمه کند. او را بلد است. او را می‌داند و نمی‌داند. می‌شناسد و نمی‌شناسد. قصه از همین‌جا آغاز می‌شود..





10.

هرکسی از موضعِ خود دیدگاهی تعریف می‌کند و در برخورد با جهان از آن جایگاه اتخاذ تصمیم دارد. و موضع آن‌ها انسان است. انسانِ توانای آزاد، با قابلیت ایجاد سود هنگفت. با روش‌های سرمایه‌داری، با «کیمیاگر»؛ انسان ثروتمندِ خوشبختی که با ذهن و تلاش خودش آنجا ایستاده؛ روبروی خداوند مفعول بدبخت ناتوان.





11.

تا همیشه از برایم ای صدای من بمان

ای صدای مهربان! بمان، برای من بمان..






۱ زمزمه ۲۳ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۳۴
ماهان (ف.چ)

چند سالِ پیش از آن بنده‌های شیرینت بودم که می‌دانم بیشتر از باقی دوست داشتی حرف‌هام را بشنوی. خوب بلد بودم دلبری کنم از تویی که من را ساخته‌ای برای خودت. زبانِ الکنِ امروزم آن روزها صاف و ساده می‌چرخید به سمتِ تو. راست آنکه هرچه هم خواستم دادی. ناز می‌کردم، ناز می‌خریدی! سختی زیاد کشیده بودم اما آنقدر توی جیبم خنده‌های بلند گذاشته بودی که انگارنه‌انگار. مطمئن بودم به اینجا که هستیم نمی‌رسیم. مطمئن بودم دنیا جای بدتری نمی‌شود، جا ندارد که بشود، و انگاری هر لحظه منتظر بودم آن موعود منتَظَر از راه برسد و آغوش باز کند به دست‌هایمان جای تمام این سال‌های دورافتادگی.


اما گذشت و هربار ما سوگوارتر شدیم. رخت سوگواری قبلی را شاد نکرده، اتفاق بعدی روی سرمان ریخت. مثل آن لحظه‌هایی که آدمی احساس می‌کند انگار چیزی درونش فروریخت. انگار قلبش افتاد. دلی که هنوز هم نمی‌داند کجاست، شکست.


گذشت و من آن بنده شیرین قبلی نیستم. جوشن کبیرها را فراز به فراز می‌زنم به آن راه، در می‌روم از مواجهه با آیه‌ها، کتابت روی دستم سنگینی می‌کند؛ نه از باب سنگینی مفاتیح، جمله به جمله ابوحمزه گره می‌شود می‌افتد توی گلوم، ته‌نشینم می‌کند، سنگینم می‌کند.. قبلِ اینکه ابوحمزه بخوانم، تمام این‌ها را توی آن سحرهایی که می‌دانی به پایت گریه نکرده بودم؟ اما گذشت و بنده شیرین‌زبانی که دوستش داشتی حالا اینجاست، با همان حالی که فقط تو باخبری. از آن حرف‌ها بلد که نیست هیچ، مدت‌هاست حتی زیر لب یونسیه هم نخوانده.. تو همان خدای همیشه خدایی. تو همان خدایی که وقتی همه خواب بودند ذره ذره، آنگونه که از هم نپاشم در من هبوط می‌کردی و من، دست روی قلبم می‌گذاشتم تپش نور می‌ریخت توی مشتم. تو همان خدایی اما این منم؛ انسانی که خودت خواستی روزبه‌روزش بالاوپایین شود. بیفتد توی شکم ماهی، برود زیر تیغ ابراهیم، اصلا؛ ابراهیم شود بیفتد توی آتش.. منم؛ همان انسانی که خودت خواستی از آدم را در قلب کوچکش تجربه کند، تا تنهایی محمد، تا فتح محمد.


اینجا که من هستم نه شکم ماهی‌ست، نه آتش، نه گلستان. اینجا که بنده تلخت ایستاده، همان‌جایی‌ست که می‌خواهد بگوید و گفتن نمی‌تواند. می‌خواهد بنویسد و نمی‌گذارند. می‌گوید و هذیان می‌گیرندش.. اینجا ته دنیاست. اینجا شروع دنیای بی علی‌ست. اینجا کوچه است، قتلگاه است، زندان است، حجابِ حجابِ حجاب است. اینجا پاریس و منچستر و کابل است!


چرا همیشه راه‌های سخت گذاشته‌ای پیش پام؟ چرا هرشب یک دنیا راه روی سرم آوار کردی و یک دنیا بیخوابی؟ که برای هر راه مرکب دست و پا کنم و اگر نبود پای‌آبله از شدت شور به دریا بزنم و اگر نشد.. و اگر نشد..


این منم. همان که راه‌های نرفتنی در ذهنش ریختی، که رفتنی بودند! همان که شب‌ها نخواستی بخوابد، همان که روزها خستگی‌ناپذیرش کردی و دواندی‌ش. همان که همیشه می‌رفت! اینجا ایستاده‌ام. من را ساخته بودی برای راه‌های سخت، برای رؤیاهای غریب، برای تجربه تمام تاریخ در یک لحظه که چشم‌هایم را می‌بندم! قوت ریخته بودی به پایم برای رفتن.. تمام مزارع قهوه جهان را ریخته بودی به چشم‌هایم برای نخوابیدن.. خدا! من که دیگر آنقدر دست و پا زدم و نتوانستم، کشیده‌ام کنار. بی تمام آن شور. بی تمام آن هیجان. افتاده‌ام یک گوشه و تمام تنم انگار فلج شده باشد، نای یک دست بالا بردن ندارم حتی. ناامید ناامیدم! حالا هم انتظار ندارم معجزه رخ دهد! اینجا قرن انسانِ آمار و احتمال است! اینجا معجزه بی‌معنی‌ست! اینجا شکافتنِ نیل پدیده آب و هوایی‌ست، شق القمر بی شک خطای دید است و قرآن شعر! اما؛ آی خدا! أنت أکرم من أن تضیع من ربیته. همانی که شیرین زبان بود. همانی که از راه‌های سخت می‌رساندی‌ش که ببینی آن انسان که ساخته‌ای صخره را چگونه هموار می‌کند! همانی که سخت می‌رساندی‌ش، اما می‌رساندی‌‌ش! می‌رساندی‎ش خدایا.. می‌رساندی‌ش..



قرآن باز کرده‌ام؛ یس آمده. همان یا سین‌ی که نمی‌فهمیم. که گنگِ گنگ‌هاست. و تو همیشه با من اینگونه سخن گفته‌‌ای.. با آن لایه هزارم آیه‌ها! آی خدا! یس یعنی چه؟ دل قوی کنم به پشت‌بانی‌ات، یا سرم را بگذارم به انتظار مرگ؟ آی خدا.. این صفحه ازقبل‌اشکی یس قرآنم؛ حالا که از آن سال‌ها همه چیز بدتر شد، لااقل یک این بار، توی این قرن تنهایی معجزه رو کن! تفسیر یس این حقیرترین باش.. حرف بزن! صحبت کن..

۰ زمزمه ۱۲ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۱۵
ماهان (ف.چ)

آره؛ به افتخار همه گندهایی که زدم، به افتخار همه اولویت‌هایی که نداشتم، به افتخار رفتارهای رکم، به افتخار همیشه نامنظم بودنم، همیشه آشفته بودنم، همیشه وسط گریه، خندیدنم، همیشه یک جا ننشستنم؛ به افتخار حرف‌هایی که زدم و نباید، جستجوهایی که کردم و نباید، به افتخار رؤیاهام، رؤیاهای دلهره‌آوری که بیشتر آدم‌ها در تمام عمرشان از حمل آن‌ها می‌ترسند، به افتخار تمام شب‌بیداری‌هام، به افتخار تمام حماقت‌هام، به افتخار هیچ وقت سیب را با چاقو نخوردنم، به افتخار هزارتا کتابی که خواندم و به هیچ دردم نخورد، به افتخار تمام چیزهایی که دانستم و به دردم اضافه کرد، به افتخار همه آب طالبی‌هایی که با حرف‌های دونفره نگران‌کننده زهرمارم شد و نشد، به افتخار سیاست!

این سیاست کثیف دردآور، به افتخار هشت بهمن هفتاد و هفت، بیست و دو بهمن پنجاه و هفت، به افتخار انقلابی که جز هیچ چیزی از آن برای این دختر هجده ساله نماند، به افتخار جنگی که جز یک پدر ناآرام و آژانس شیشه‌ای و روایت فتح چیزی از آن برایم نماند، به افتخار شعرهای نگفته‌ای که هر شب با دنیایی از وزن و قافیه فرومی‌خورم، به افتخار بی وزنی سپیدِ شعر شاملو، به افتخار فیلم‌های سال کنکور، سینماهای سال کنکور، کتاب‌های سال کنکور، به افتخار تمام تا دو شب بیرون بودن‌ها، به افتخار فرزانه، به افتخار طعم افتضاح چیپس و پنیر آن کافه‌ی پارک آب و آتش، طعم لذیذ چیپس و پنیر کافه ماسه‌تا، با آن صدای آهنگ کرکننده بلند، به افتخار برگراتور، به افتخار رتبه زیر پنجاهی که آرزوی سیصد چارصد شد، برق شریفی که به کامپیوتر امیرکبیر رسید، به افتخار کنکوری که سی و پنج روز به‌ش مانده، به افتخار حسرت همیشه روی دل مانده‌ی قم، به افتخار آسمان کرمان، به افتخار رئیس جمهور دروغ‌گو، به افتخار «آشنا»ی الکن، حزب‌اللهی‌های پشمکی، 88، 96، به افتخار تمامیت‌خواهی اصلاحات، به افتخار مجلس و شورای شهر و نهاد ریاست جمهوری، به افتخار فکه، به افتخار آن لحظه از خاطرات جاده مشهد که استاد صفایی را از حالای من گرفت، به افتخار جنگ، به افتخار جنگ، به افتخار جنگ، به افتخار پدری که داشتم و نداشتم، به افتخار پدری که جنگ از من گرفت، به افتخار جنگی که پدر را از من گرفت، به افتخار علی معلم، به افتخار فکه، به افتخار فکه، به افتخار فکه، به افتخار آنجای فکه، همانجا که آسدمرتضا پرواز کرد، به افتخار تمام شب‌های قدر از ابتدای بشر، تا حالای این انسان به خیال خودش مدرن، به افتخار استفراغ آنتلکتوئل‌های غرب که سلبریتی‌ها نوش جان کردند، به افتخار باران کوثری، به افتخار حجاب اجباری، به افتخار آن صلحی که بی جنگ می‌خواهند بیاورند، به افتخار آن پیامبر الکنی که فکر می‌کنند هستند، به افتخار آن خدای منفعلشان، به افتخار آن خدای ناتوانِ مهربانِ مصادره به مطلوب‌شونده، به افتخار آن جهان بی جنگ! به افتخار آن جهانِ بی جنگِ آن‌ها که نه پدری ازشان رفته، نه آرامشی ازشان رفته، نه خنکی کولری. به افتخار صلحِ آن زیرکولرنشستگانِ مهربان! به افتخار عقلانیت رقصنده‌های شبِ بعد از انتخابات، به افتخار پنج سال بی پدری من، به افتخار تمام آن غروب‌های تنهایی یک دختر پنج ساله، به افتخار بیست سال بی پدری یکی، به افتخار سی و چار سال بی پدری لیلا، به افتخار خرمشهر که فقط سه خردادها روی نقشه هست، به افتخار انقلابی که فقط بیست و دو بهمن‌ها توی تقویم هست، به افتخار امامی که سیدحسن می‌گوید، به افتخار امامی که رفسنجانی تفسیر می‌کرد، به افتخار دل پرم! به افتخار تنهایی‌م.. به افتخار جنگی که باید فراموش شود، به افتخار جنگی که تنها بازمانده‌اش بی پدری‌ست، به افتخار جنگی که واقعیت داشت، اما حالا ندارد، به افتخار تاریخی که می‌نویسند... به افتخار تاریخی که می‌بافند.. به افتخار تاریخ! به افتخار نیل، موسی، به افتخار رومئو و ژولیت، لیلی و مجنون، وامق و عذرا، که الحق از داستان علی و فاطمه شیک‌تر بود، به افتخار سه تار، به افتخار کنسرت، به افتخار رقص.. به افتخار رقص نور، به افتخار شهوت، به افتخار بغل آن پسر خوشتیپه، به افتخار حقوق بشر، به افتخار یمن، به افتخار مرگ! به افتخار گرسنگی! به افتخار چشم‌های رنگی! به افتخار صلح! به افتخار قحطی! به افتخار خاورمیانه.. به افتخار چهل سالگی انقلاب.. به افتخار لیبی، به افتخار ونزوئلا، به افتخار فراموشی، عافیت، به افتخار جمشید مشایخی.. به افتخار منِ تنهامانده، به افتخارِ منِ بی امام مانده، به افتخار جهل! به افتخار خوشی، به افتخار بی‌خدایی، به افتخار قهقهه، به افتخار همه لایف استایل‌های لاکچری، همه کافه‌ها، همه آدم‌های ارزانِ بی رؤیا، به افتخار رودی که یک گوشه دنیا ماند، به افتخار رودی که سیدمرتضایش مرد، به افتخار رودی که هیچکس نبود روی دوش بگیردش، ببردش.. به افتخار درد، به افتخار هیچی که برایم مانده، به افتخار این تحیر، به افتخار این سرگردانی، این راه‌گم‌کردگی، به افتخار همه چیزهایی که نیست.. به افتخار کامنت «داداش عاشقتم» زیر پست‌های حامد زمانی، به افتخار مدل‌های چادری، به افتخار پوسیدگی اصولگرایی، به افتخار حدادعادل، به افتخار صلح! به افتخار بی جنگی! به افتخار هواپیما! به افتخار موشک! به افتخار تکه پاره شدن بچه‌ها، به افتخار جرم چشم‌رنگی نبودن، به افتخار آن بیست تا گلوله که فاطمه عفیف را کشت، به افتخار درد، به افتخار مردن! به افتخار مردن! به افتخار مردن! به افتخار مرگ... به افتخار مرگ قبل از بلوغ، به افتخار زندگی بی خدا، به افتخار ودکا، به افتخار مستی.. به افتخار مستِ مست‌ها؛ به افتخار شعار.. به افتخار شعار! هزاران بار به افتخار شعار.. به افتخار «خونی که در رگ ماست»، به افتخار بی‌رگی، به افتخار همه آن‌ها که ماندند، به افتخار همه ما که شهید نشدیم! به افتخار تنهایی‌مان، به افتخار نتوانستنمان، بیدار نشدنمان، به افتخار تنها گذاشتن‌هایمان، به افتخار ادعا؛ به افتخار بی شعوری.. به افتخار یمن، به افتخار بحرین، به افتخار مررررررگ... به افتخار صلح! به افتخار صلح! به افتخار باران کوثری، به افتخار جمشید مشایخی، به افتخار حقوق بشر.. به افتخار جهان بی جنگ! به افتخار اینهمه تنهایی.. به افتخار اینهمه رؤیایی که ندارید! به افتخار تمام رؤیاهایی که یک عمر از داشتنشان ترسیدید، به افتخار تسلیم شدن.. به افتخار کافه‌ها، بارها، به افتخار رقص، به افتخار انسان..! به افتخار انسان.. انسان.. به افتخار مردگی..

۰ زمزمه ۰۹ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۳۵
ماهان (ف.چ)

1.


چهره انتزاعی اصلاحات در ذهن من، آنجا خیلی خنده‌دار شد، که بعد از صحبت‌های موحدی کرمانی راجع به تخلفات میلیونی در انتخابات، یادم افتاد حضرات خودشان در پی «تَکرار می‌کنم» خاتمی اسم موحدی کرمانی و ری شهری را، در برگه‌های رأی نوشتند!







2.


توییت چندوقت پیش تاجزاده:


در شکوه دوم خرداد۷۶ و اقتدار منتخبش همان بس که میگویند انتخابات در ایران دیگر انتخابات نیست، انتصابات #سیدمحمدخاتمی است.


این همان دموکراسی‌‌ست که حرفش را مدام می‌زنند.






3.


نمی‌خواستم بگویم؛ اما، ما را محکوم می‌کنید به فرمانبرداری بی چون و چرا از ولایت مطلقه فقیه؛ از خودتان بدتان نمی‌آید هر بار که سید محبوبتان حمارپندارانه با «تَکراری» مستتان می‌کند؟ به ری‌شهری رأی می‌دهی؟ به موحدی کرمانی رأی می‌دهی؟ روی دستت 30+16 می‌نویسی؟ خلایق هر چه لایق .






4.


فقط بدان لیست‌ها را اینگونه می‌بندند؛ خبرش پیچید، تو بایکوت کن. دو میلیارد خواسته‌اند که طرف را ببرند توی لیست شورای شهر اصلاحات. مدیونی اگر 98 روی دستت ننویسی 30+16، و دینت را به «تَکرار» کردن‌های آن سید عزیز ادا نکنی. مدیونی.







5.


چرا آقای علم الهدی سعی نمی‌کنند کمی هوشمندانه‌تر برخورد کنند؟ چرا از هوشی که مؤمن باید داشته باشد بهره‌ای نبرده‌اند؟ مسئله امروز مملکت را بین چهارتا حرف مفت گم کرده‌اند و آقایان هر روز بیش از پیش به آن دامن می‌زنند.

شبیه یک جور خط و نشان کشیدن می‌ماند. برای چه کسی خط و نشان می‌کشد آقای علم الهدی؟ مملکت دارد به قهقرا می‌رود، نماینده مجلس و امام جمعه و مردمی که معلوم نیست دردشان چیست، دارند یک بازی بی سر و ته n میلیونی می‌کنند راجع به کنسرت توی مشهد.








6.


آن بنده‌خدا، عرب‌سرخی را هم خدا زده. خودم را برای اظهار نظر خسته نمی‌کنم.







7.


به حرف‌های «طرفدار»ها گوش نکنید. اسمش روش است، «طرفدار» است، حالا یا یک پولی توش دارد، یا یک نفعی، یا یک هیجانی، یا خیلی کم تفکری. پول و نفع و هیجانش که به درد ما نمی‌خورد، آن تفکر را هم برو از بیطرف‌ها بشنو. خالصش را.







8.


آقای روحانی در نظر من به یک شخص عقده‌گشا می‌ماند که در تمام چهار سال گذشته، در حال خط و نشان کشیدن برای جریان مقابل بوده.

دیده‌اید این دست آدم‌های حقیر را که می‌گویند «چنان ماشینی می‌خرم که چشم فلانی در بیاد»؟

همان.







9.


چقدر سخت است هیچی نباشی. چقدر سخت که یک دختر هجده ساله باشی یک گوشه دور افتاده بی آنکه بتوانی یقه کسی را بگیری، کسی را بازخواست کنی، یا چمیدانم، لااقل جمع کنی از اینجا بروی.. بروی یک جای دور. خیلی دور.





10.


دیروز بود که رمضانِ قبلی تمام شد و نصفه شب از خانه دوستم که برگشتم، گوشی‌م را چک کردم که خانه جا گذاشته بودم. یلدا چندتا پیام داده بود، فاطمه هم فکر کنم. چند نفر هم زنگ زده بودند، همه با یک خبر مشترک:

قبول شدی دیوونه!





11.

خدایا، می‌گویند تو جباری. می‌دانی امسال چقدر سخت بود برای من. می‌دانی چقدر بالا پایین داشتم که هیچکس نمی‌داند. می‌دانی سختم بود، مرا خورد، بلعید، شکست. می‌دانی تو کتِ این بنده ناآرامت نمی‌رود یک سال روزی 12 ساعت درس خواندن. خدایا، تو می‌دانی رؤیاهایم چیست. تو می‌دانی چقدر می‌خواهمت. تو می‌دانی من واقعا چه کسی هستم و تحمل می‌کنی پرده‌دری‌هایم را. مثل سال قبل شیرین‌زبانی بلد نیستم. از آن بنده‌های تلخم که قاطی شدن با کسی را بلد نیستم. حرف‌هام را نمی‌خرند. نمی‌پذیرندم. نمی‌خواهندم. تو می‌دانی چرا می‌خواهم هرآنچه را که می‌خواهم. تو جبران کن کاستی‌های این ضعیف را که زود از پا در می‌آید. که زود زمین می‌خورد. که خیلی سنگ می‌اندازند زیر پاهاش. که خیلی تنهاست. که جز تو هییییییییییچکس را، هیچکس را ندارد. تو جبران کن اینهمه کاستی این بنده شیطنت‌آمیزِ یک‌لحظه‌یک‌جا‌ننشسته را. خدایا؛ می‌گویند تو جباری. خودت جبرانِ زخم‌های زمین خوردن تمام تنم باش.. نگذار امسالِ جهنمی تکرار شود..






12.


أیها المتکلف لوصف ربک!

زحمت نکش..







13.


یادم نمی‌رود، و نمی‌بخشم؛ دنباله‌روی شما بود که «طرفدار»ان جوگیرتان به ما ننگ خشونت‌طلبی بستند.

آقای رئیس جمهور! صدای من را نمی‌شنوید اما برای خدا مهم نیست که شما رئیس جمهورید..





14.


آن‌ها که راجع به پست پایین، رمز خواستند، هیچکدام غریبه نبودند. رمز به همه تقدیم خواهد شد، با افتخار.



۰ زمزمه ۰۵ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۵۲
ماهان (ف.چ)