تسلسل - فاقد ارزش خوانش

احساس عقب‌ماندگی می‌کنم. احساس می‌کنم از هم سن‌هام عقب افتاده‌ام. احساس می‌کنم این کتاب‌ها کم بوده، آن شب‌بیداری‌های به‌فکرگذشته کم بوده، احساس می‌کنم همه آنچه هستم یک موجود بی ارزش بی مصرف است که حتی توان ندارد خودش را آرام کند. همه آرامش‌ها به صورت مقطع‌های دقیقه‌ای درآمده‌اند و دوست‌داشتنی‌ترین آدم‌های زندگی‌م هم نمی‌توانند تمدیدش کنند. مهدی، دایی، فرزانه، فاطمه، ملیکا، یلدا، هیچکس.



تا دو دقیقه پیش افتاده بودم کف اتاق، کم مانده است تشنج کنم، چند روز است یک حالت تهوع ادامه‌دار دارم، پس لرزه‌های حمله قبل آرام نگرفته، بعدی شروع می‌شود. روز کنکور خدا می‌داند قرار است چه بلایی سرم بیاید.


توی چشم خودم ناچیز و ناتوان و بی‌فهم و فلجم. از شدت نادانسته‌هایم دارم قالب تهی می‌کنم، خودم را که نگاه می‌کنم یک اگزجره سیاهی می‌بینم، مثل ماده تاریک، مثل انرژی تاریک، مثل سیاهچاله که انگار همه دانسته‌ها را می‌بلعد و می‌کشد و تاریکی می‌ریزد روی تمام تنم. تاریکی سرد مایع شکننده! که همه تصویرهای زیبا را میشورد میبرد با خودش.


میخواهم خودم را تکه‌تکه از خودم بکنم. شب‌ها توی خواب مدام سعی می‌کنم از خودم فرار کنم اما بعد چشم باز میکنم میبینم خودم همچنان به خودم چسبیده، بعد عاجز، به معنای واقعیِ عاجز، در ترسیم واقعی عاجز می‌افتم روی زمین و زارزار بی اختیار گریه می‌کنم.


تمام‌مدت یک سری تصاویر انتزاعی توی سرم رژه می‌روند، وسطش خوب هم پیدا می‌شوند اما اکثرشان تلقین سیاه یک مفهوم زشتند.


من چرا آرام نمی‌گیرم؟ من چرا اینهمه خسته‌ام؟



من نمیتوانم بروم پیش بهترین تراپیست شهر، اصلا جهان، که حرف بزنم و یا حرف بزند و آرامم کند. من آن حرف‌ها را می‌دانم، من ته آن حرف‌ها را می‌دانم، من از تک تک رفتارهایش می‌فهمم می‌خواهد چه بگوید یا چه کند، من ته آن نظریه‌ها را می‌دانم، من تمام روش‌هایی که باهاش روح ناقص آدم‌ها را خر می‌کنند بلدم. من نمی‌توانم آرام شوم..



هرچقدر گریه میکنم خالی نمیشوم چرا؟ استاد صفایی میگفت اگر آنقدری که خدا از شما میداند از خودتان میدانستید نمیدانم چی. یعنی یک اتفاق خیلی بد. نمیدانم آنقدر از خودم میدانم یا نه، فقط الان یک حجم بزرگ سیاهی و نادانستگی از خودم میبینم، یک عطش رفع ناشدنی برای فهمیدن که بعد هر فهمیدنی باز با مخ میخوری زمین چون همان لحظه با صحنه تاریکی از کرانه های وجودت مواجه شده‌ای که با چشم‌های نداشته زل میزنند توی صورت مبهوتت و میگویند این قسم سیاه از روحت با هیچ دانستنی روشن نمیشود.



لعنتی‌ها! آخر ما هم آدمیم؟ آره، من احتمالا دچار آرمانگرایی فلج‌کننده شده‌ام و پانزده روز مانده به کنکور، وقتی همه چیز را خوانده‌ام، حتی نمیتوانم آن مداد لعنتی را نگه دارم توی دستم، حتی نمیتوانم یک جمعبندی ساده کنم، سوالی که قبلا در کمتر از یک دقیقه حل میشد فقط پنج دقیقه روخوانی میکنم، و فرو رفته ام توی یک افسردگی عوضی که بهترین تراپیست جهان هم نمیتواند از آن بیرونم بکشد.



و تنم آنقدر بی جان است که نمیتوانم حتی طولانی بنشینم. صبح حالم به هم خورد و روزه‌م باطل شد. دارم تصور میکنم اگر یک سال دیگر بنا باشد پشت کنکور بمانم از وحشت عقب ماندگی قطعا خواهم مرد.


و اصلا ته کاری که آدمی میتواند برام بکند این است که یک آرامبخش به‌م بزند که مثل مرده‌ها تا پانزدهم بیفتم گوشه اتاقم و این کتاب های لعنتی را مثل آینه دق نگاه نکنم.



خدایا! چیزهای نادانسته بگو به من. قبل اینکه از بالا نیامدن نفس و اضطراب «آدم خالی» بودن، «آدم ماده تاریک» بودن، اصلا آدم نبودن، بمیرم.

+ نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۰۱ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

کاش‌های بی صاحب

تمام حجم چشم‌های کسی که به من نگاه می‌کند، لبریز یک خسرِ دست‌وپادار می‌شود که از ته قلب آرزو می‌کند کاش عید امسال برمی‌گشت، کاش اردوی عید برمی‌گشت.

+ نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۶ ساعت ۱۱:۴۰ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

منظورم این بود


شلوار لی استیو جابزی.

یک بار دایی‌م بهم گفت که بیل گیتس و استیو‌ جابز و مارک زاکر برگ و... همیشه یه جور لباس می‌پوشیدن، برای اینکه فکرشونو جای‌ «چی بپوشم» هر روز صبح صرف چیز دیگه‌ای میکردن.

فکر‌ کنم این تنها شباهتمه به آدمای خوش‌فکر متوقف‌ناشدنی.

وقتی میگن استیو جابز تو ذهن همه‌مون یه تیشرت سیاه، یه شلوار لی و یه کتونی سفید میاد، وقتی میگن مارک زاکربرگ تصویر غالب تیشرت طوسیه. وقتی میگن فاطمه چگنی یه بچه سرتاپا مشکی. :)

+ نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۶ ساعت ۰۸:۰۲ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

تصاحب

1.

رسالت اهل رسانه تفهیم موقعیت و موضع جهانی جامعه به عوام است. اینکه می‌گویم موضع جهانی، منظور «مرگ بر آمریکا» نیست که موافق و مخالف داشته باشد، منظور طرحی‌ست که ما هم در آن بازی می‌کنیم، یک طرح جهانی که ما از جرئیات آن هستیم، در آن نقش می‌پذیریم و قرار نیست پیروز ماجرا باشیم؛ چون طرح مال آن‌هاست، در واقع سناریو را آن‌ها نوشته‌اند و ما باید کاراکتری باشیم که آن‌ها می‌خواهند. حالا یا با گریم از ما آن نقش را درمی‌آورند یا با.. چه می‌دانم! یک تکنیک سینمایی کوفتی. سینماگر که نیستم!

بنابراین رسالت رسانه، خبرنگار و اهل رسانه این است. داستان از این قرار است که اهم و مهم وجود خارجی مطلق دارند. یعنی اینطور نیست که بخواهی انتخاب کنی چه چیزی برایت مهم باشد و بعد آن چیز مهم شود، یا به عبارتی تا زمانی که جامعه به حالت استیبل یا امن یا حرکت نرسیده، انتخاب تو در طرح دیگران است! تو اول در یک جامعه با یک حکومت واحد قرار داری و بعد در یک نظام بی‌نظمی جهانی.


گرچه تمثیل برای اذهان ناقص است، اما از آن‌جا که زبان الکنم یاری نمی‌کند یک مثال می‌زنم.


مسئله اصلی کشور دستیابی به آزادی‌های اینچنینی نیست؛ کنسرتِ مشهد نیست. ما یک مسئله اصلی داریم که اصلی باقی می‌ماند، و یک مسئله فرعی داریم که فرعی باقی می‌ماند. به عبارتی، اینکه یک ماجرا چه تعداد «دنبال کننده»، «رسانه»، «دوربین» و «سینما» دارد، تعیین‌کننده اصل و فرع آن نیست.

جبهه چپ در ایران، در سال‌های اخیر برای ابقای خود این خیانت را به جامعه و کشور کرد، که اهالی رسانه‌اش با پرداختن به موضوعاتی مثل کنسرتِ مشهد، مانع از تفهیم موضوع اصلی به عوام شدند. در واقع آن‌ها احتیاج داشتند به ایجاد یک جو، با قابلیت جذب حداکثری. و این جذب حداکثری چگونه اتفاق می‌افتاد؟ با حقنه کردن این موضوع، که یک تفکر دگم غالب وجود دارد، یک تفکر تمامیت‌خواه غالب، و ما مبارزانی هستیم که در مقام قهرمانان شهید شاملو، باید با آن‌ها مبارزه کنیم. چرا؟ چون آن‌ها اجازه نمی‌دهند در مشهد کنسرت برگزار شود، چون آن‌ها ربنای شجریان را پخش نمی‌کنند، چون آن‌ها کلش آو کلنز را فیلتر می‌کنند، چون آن‌ها توییتر و فیسبوک را فیلتر می‌کنند، نداآقاسلطان و سهراب اعرابی را می‌کشند، ضیاء نبوی را می‌اندازند زندان، اجازه نمی‌دهند نرگس محمدی با بچه‌هاش صحبت کند، هاله سحابی را موقع تشییع پدرش با باتوم زده‌اند، و بعد چارتا شعر شاملووار، از آن دسته شعرها که برای وارطان و مهدی رضایی و.. گفته می‌نویسند و فضای یک خفقان را ترسیم می‌کنند و عده‌ای آن را باور می‌کنند.


خلاصه اینکه مسئله اصلی همچنان مسئله اصلی‌ست، حتی اگر خبرنگار نداشته باشد. شهدایش شاعر و خبرنگار نداشته باشند و عده‌ای کم‌فهم، مویه و انتظار مادرانِ پسرانِ بلندبالای هنوزبرنگشته را به کلیشه کشانده باشند.


ما حدی از فضا داریم. حدی از ذهن برای فهم و درک موضوع. سطحی از تحمل برای دیدن و خنثی نشدن. وقتی عده‌ای برای انگیزه‌های سیاسی‌شان «فضا»ی رسانه‌ای را «پر» می‌کنند، ذهنِ مایل‌به‌اعتراض آدم‌ها «لبریز» می‌شود و دیگر جایی برای فهم حقیقت باقی نمی‌ماند. (و امام جمعه کم‌فهم شهری، نماینده بی‌فهم مجلس و حتی وزیر و معاون رئیس جمهور هم به آن دامن می‌زنند).






2.

کاری که آقای روحانی کرد، القای وجود یک مشکل، و طرح یک قهرمان برای حل آن بود.






3.

ما را با جریان راست کاری نیست، که آن‌ها محکوم به مرگند. انشاءالله.





4.

احساس می‌کنم الان باید تاریخ می‌خواندم، یا اقتصاد، یا فلسفه، یا سیاست؛ احساس می‌کنم الان دیر و دورترین زمان است برای تست‌های دیفرانسیل و فیزیک. احساس می‌کنم داریم لحظه‌ها را از دست می‌دهیم. می‌فهمید؟ لحظه‌ها را. لحظه‌ها را. همین چشم‌برهم‌زدن‌ها را.





5.

مهاجرانی و حتی بهنود از پرتاب موشک‌ها استقبال کرده‌اند. عرضم خدمت آقای مهاجرانی این است که برادر شما لندن چه می‌کنی؟!






6.

از معضلات راهنمایی و دبیرستانم این بود که نمی‌دانستم و نمی‌دانم وقتی می‌خواهیم متنی را با زبان معیار بنویسیم، «کتونی» همان کتونی می‌ماند یا می‌شود «کتانی». و اصلا چه اسم بی‌ربطی.






7.

توی مالتینا (سایتی‌ست که با تومان می‌توانید از آمازون خرید کنید. منتهی با قیمت دو-سه برابر) یک کتونی/کتانی گذاشته، نوشته «بوت تهویه‌دار ویژه پیاده‌روی». قیمت واقعی‌ش تقریبا 400 تومان است اما برای ایران، حدود 800.


باید بداند من این را برای پیاده‌روی نمی‌پوشم. من با این می‌روم فتح اورست. دفعه بعد هم اگر کسی بگوید کوهنوردی ورزش ارزانی‌ست با پشت دست.. لا اله الا الله.


البته مردانه‌ست.






8.

هنوز فرصت نکرده‌ام اسنادی که آمریکا از آیت الله کاشانی رو(!) کرده بخوانم. اصلا نمی‌دانم چند صفحه‌ست، کجاست، فارسی‌ست، انگلیسی‌ست، چینی‌ست، چیست؟! شما خواندید به ما هم بگویید.





9.

دلم ششصد هفتصد عنوان کتاب می‌خواهد که به اسم می‌شناسم. و بعد جایی که پس از خریدنشان بتوانم آن‌ها را بگذارم.





10.

بزرگ‌ترین راه حل برای تحریف یک حقیقت، پر کردن ستون‌های مغزی با گزاره‌های احساسی‌ست.

من به شما می‌گویم مؤمن وحدت عقل و عشق است؛ اما تا وقتی به آن نرسیده‌ایم، بهتر است اول با عقلمان تصمیم بگیریم.





11.


«صدا» و دیگر هیچ.. بعد از دو سال! بعد از بیشتر از دو سال.





12.


امسال بدترین ماه رمضان عمرم بود. کیفیت نداشت، حال نداشت، مثل همیشه نبود. اما شما این روزهای باقی‌مانده را برای این محتاج‌ترین دعا کنید.


فعلا همین‌ها.




+ آهان! راستی! آن آهنگ فوق العاده‌ای که گمش کرده‌اید The last man اثر Clint Mansell است. موسیقی متن فیلم The Fountain .





+ نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۶ ساعت ۰۲:۴۵ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

آستانه

جعبه دنبال‌کنندگان را برنمی‌تابم. بیش از حد تحمل بی‌مزه و چیپ می‌نماید. اصلا چه احتیاجی هست؟

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۶ ساعت ۱۱:۵۵ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

از ما

مدت‌ها بود انقدر خوشحال نشده بودم. مشخصه وقت‌هایی که خیلی خوشحالم، خنده‌های پشت سر هم است از عمق جان، که حتی اجازه نمی‌دهند جملاتم را کامل کنم، و حالت تهوع.


بعد باز یک تلخی همیشگی پاشید روی قلبم. خاکستری شد. یک جور تلخی توأم با خوشحالی، یک جور گیرافتادگی وسط دریای آب شور، که وقتی باران می‌زند دهان باز می‌کنی به آسمان که داری از تشنگی تلف می‌شوی، شیرینی قطره‌ها مستت می‌کنند اما با هر قطره‌ای که فرو می‌بری، فکر می‌کنی شاید این آخری‌ش باشد. فکر می‌کنی حالا کی مردِ تا بارانِ بعد منتظر ماندن است؟ تلخ می‌شوی.



طهرانی‌مقدم نزدیک چمران است. من همیشه اول می‌روم بیست و نه. از آنجا تا قطعه چمران همیشه خدا چند دور، تمام بهشت زهرا را می‌گردم، و این داستان هزارباره هرهفته من بود قبل کنکور. مگر اینکه فرزانه دستم را می‌گرفت یا فاطمه؛ من نگاه‌پایین، کز کرده در خودم، یا حرفی زیرلب، خودم را می‌سپردم دستشان و دمِ مزار چمران پیاده می‌شدم. می‌نشستم روی قبر کناری، یاسین مشاری العفاسی می‌گذاشتم، خیره می‌شدم به عکس چمران، فرو می‌رفتم در خودم. فاطمه می‎گفت «نشین روی قبر». می‌گفتم «برو بابا. اینا که این زیر نیستن». احترام و این‌ها حالی‌م نمی‌شد. فاطمه کنارم می‌نشست روی لبه قبر. فرزانه می‌نشست کنارم روی قبر کناری.

مقصودم اینکه به قصد طهرانی‌مقدم نمی‌رفتم.


امروز که خبر را شنیدم، جمله مدام تکرار می‌شد توی ذهنم:«فقط انسان‌های ضعیف به قدر امکاناتشان کار می‌کنند».


من در شرایط این جمله نیستم. من حالا در کشوری زندگی می‌کنم که سوریه نیست، که عراق نیست، که افغانستان نیست؛ کشور مقتدری که در یک بازه زمانی دو هفته‌ای، قرار انتقام می‌گذارد، عصر روز عملیات رهبرش توی گوش بیشرف‌ها می‌خواباند، و توان این را دارد که با قدرت بایستد و بگوید «دوران بزن در رو تمام شده». اگرچه رنج کاستی‌ها سیب سرخ ثمرش را سهم کرم‌ها کرده اما هنوز همان درخت ستبر سربه‌فلک کشیده است و یک روز باز می‌سرخد. من در شرایط این جمله نیستم، من سی و یک شهریور یک کشور تازه‌به‌آزادی‌رسیده نیستم، «من شعب ابی‌طالب نیستم»، «بدر و خیبرم»! اما کجام؟


از من تا طهرانی‌مقدم اندازه عمق شعف این خبر راه است. از من تا طهرانی‌مقدم اندازه پشت‌گرمی «او» راه است، که عصر بگوید «آن‌ها نمی‌توانند به ما سیلی بزنند، ما به آن‌ها سیلی خواهیم زد»، و چند ساعت بعد یارانش سیلی را بزنند. از من تا طهرانی‌مقدم اندازه پایه‌گذاری صنایع موشکی یک کشور «جهان سوم» راه است، از من تا طهرانی‌مقدم اندازه فاصله «نمی‌شود» تا «شد» راه است، از من تا طهرانی‌مقدم اندازه یک زندگی روزمره حیوانی، تا یک زندگی ابدی راه است، از من تا طهرانی‌مقدم اندازه حیوان تا انسان راه است، که مگر حیوان به چه می‌گویند؟ به آن که می‌خورد و می‌نوشد و می‌خوابد.


..اما انگار دور این بار شراب افتاده به ما؛ باید بنوشیم و راهی شویم. این راه هرچقدر دور باشد، و من هرچقدر در حیوانیت غریزه‌ام به لجن کشیده شده باشم؛ این راهی‌ست که زمان پیش پای ما گذاشته و ما با تمام ابعاد روحمان آدم‌های آخرالزمانی تاریخ این زمین غارت‌شده‌ایم.. راهی‌ست که باید طی شود، راهی‌ست که باید برویم.. انگشت اشاره این بشر رنج‌کشیده به ماست! باور کنید.. باور کنید.. حقیقت این است حتی اگر تندروانه خطاب شود، حقیقت این است حتی اگر انکار شود، حقیقت این است حتی اگر پوشانده شود..


زین پس باید به قصد طهرانی‌مقدم هم بروم. دخیلک! آقای مهندس شهید حسن طهرانی مقدم.

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۶ ساعت ۰۴:۵۳ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

به حق اسمت!

بگذار به پای بی‌بضاعتی، این را که این روزها از فرط درد، واژه‌هایم جز به دلیل درد و جز برای درد و جز به قد قامت درد جفت و جور نمی‌شوند؛ اما بگذار مثل این دخترهای معمولی که هردومان همیشه از دچاری به شمایلشان فراری بودیم، دو تا قلب برایت از چشم‌هایم بزند بیرون، و مثل آدم‌های شعر ندیده‌ی شعر نخوانده‌، همان آدم‌های معمولی که پیچ و خم‌های روحشان به پیدا کردن راه کلمات قد نمی‌دهد، برایت بنویسم؛ آمدنت مبارک فاطمه. آمدنت که اگرچه عین رنج بود، مژده فصل پیله‌گشایی می‌داد..


من هنوز چار ماه و بیست روز طلبکارم از تو.

+ نوشته شده در يكشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۶ ساعت ۰۵:۲۹ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

حماسه‌ای دیگر از امت حزب الله

در حالی که نماز جمعه به یک بازی مضحک فرمالیته تبدیل‌ شده، روحانیون تربیت‌شده حوزه علمیه اندازه‌ی منِ دانش‌آموزِ حوزه‌نرفته از اصول تبلیغات و رسانه نمی‌فهمند، و جایگاه «امام جمعه» به طوطی‌ بی‌شعوری که «عین» حرف‌های رهبری را تکرار می‌کند تقلیل یافته، شاهد حماسه‌ای دیگر از امت نافهم حزب‌الله هستیم. حماسه‌ای که با توجه به عمق حمق عوام، می‌تواند به نقشه یک پروپاگاندای کامل، برای پوشش وضع تحریم‌های جدید علیه ایران‌ تبدیل شود.

بله؛ این بار حتی علیز هم اشتباه می‌کرد. بنر واقعی‌ست و اینجا تنی چند از ملت فهیم انقلابی را در حال امضای بیانیه‌ای به شدت حیاتی می‌بینیم..


+ لطفا نیایید بگویید «با ادب باش». آنقدر با ادب بودیم که اوضاع به اینجا کشیده. ای آتش‌به‌اختیارهای همیشه‌شعاردهنده! زبانتان در برخورد با اینهمه سطحی‌نگری و جهل لال شده؟ در مقابل این ائمه‌جمعه آبروبر خفقان گرفته‌اید؟ هنوز نمی‌خواهید این را متوجه شوید نسل جدید حتی مجالس مذهبی ما را برنمیتابد؟ در مقابل اینهمه تربیت حذفی-ارشادی که ریشه‌اش به احساسات بدون عقل می‌رسد و با نسیمی ازجا درمیاید سکوت می‌کنید؟ بعد استوری «وحشت دنیای بی علی» هم می‌گذارید؟

ای ننگ بر شما.. ای ننگ بر ما.. ای مظلوم علی..

مراجع باید پاسخگوی اینهمه عقب‌ماندگی باشند.. 


+ و قم، در برابر اظهارات چندروز پیش آن‌ به اصطلاح رئیس جمهور، هنوز لال!

+ دفعه بعد اگر کسی را دیدم که یک به اصطلاح حزب‌اللهی اسلکتیویست بود و با چند کلمه نوشتن خیال می‌کرد مبارزه می‌کند، وارد فضای دانشگاهی شده بود و همچنان کاری نمی‌کرد و از علی دم می‌زد، با پشت دست می‌کوبم توی دهنش. حالا هی بروید هیئت به شرح صدباره روضه ضربت خوردن علی گوش کنید. 

+ البته در این بین باید بعض روحانیون جوان خوش‌فکر را استثنا کنم.

+ اصلا راجع به فضای نخبگانی اظهار نظر نمی‌کنم، مراجع و حوزه علمیه توانایی اقناع عوام را هم از دست داده‌اند..

+ نوشته شده در شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۶ ساعت ۰۵:۲۹ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

Here's to the mess we make

تمام این مدت همه جورِ دیگری به من نگاه می‌کردند. من شاگرد اول نبودم، درسخوان نبودم و آن زمان که همه بچه‌ها به هم شک داشتند و فکر می‌کردند همه ساعت مطالعات دروغ به دیگران می‌گویند، تمام همکلاسی‌هام می‌دانستند من عین دقیقه‌های کرنومترم را می‌گویم وقتی می‌پرسند. درصدهام عادی بود، در حد یک دانش‌آموز معمولی، شاید کمی پایین‌تر حتی. اما تا همین الان، تا همین لحظه که بیست و هفتم خرداد نود و شش است و نوزده روز تا کنکور مانده، باز همه از من توقع خلق شاهکار دارند. باورشان نمی‌شود انقدر زود کوتاه آمده باشم، و هر آزمون که درصد هر درسم را می‌پرسیدند و می‌گفتم، با چشم‌های گردشده برای من و خودشان دلیل می‌آوردند که دفعه بعد اوضاع حتما بهتر می‌شود.

از ده اردیبهشت دیگر آزمون نداده‌ام. نتیجه آزمون دهم را هم نرفتم ببینم. نوزده روز تا کنکور مانده و من نشسته‌ام آن گوشه دنج اتاقم، دارم اتفاقات را مرور می‌کنم.


تمام امیدهایی که آدم‌ها به من بسته‌اند، تمام حرف‌های تحسین‌کننده‌هایی که فکر می‌کردند من با بقیه فرق می‌کنم، چشم آدم‌ها، تصوراتی که از سال کنکورم می‌بافتم، رؤیای رتبه زیر پنجاه.. آن وقت‌ها انگار آسمانِ بالای سرم آسمان شهداد بود و من اگر دست دراز می‌کردم رتبه زیر پنجاه با میل خودش می‌افتاد بین عزم دستانم.


فکر می‌کردم سال کنکور همه چیز را کنار می‌گذارم. یک کلمه هم اینجا نمی‌نویسم، فیسبوک و توییتر را برای یک سال می‌بندم، کتاب‌های غیردرسی را پرت می‌کنم دورترین جای ممکن، عروسی نمی‌روم، مهمانی نمی‌روم، نمی‌خوابم، حرف نمی‌زنم، هیچ کدام از مراسمات مذهبی را نمی‌روم، انتخابات را فراموش می‌کنم، در اتاق را روی خودم می‌بندم و شب‌ها بغل فیزیک و دیفرانسیل و هندسه می‌خوابم و در نهایت این یک سال، می‌ایستم جلوی در دانشگاه شریف، عکس می‌گیرم، توی بیوی توییترم می‌نویسم «دانشجوی کامپیوتر شریف»، بعد من می‌مانم و کدها و کامپیوتری که دوستش دارم و لیوان بزرگ قهوه. من می‌مانم و چند شبانه روز دنبال یک > اضافه توی کدها گشتن، من می‌مانم و رؤیای تمام‌وقتی ایده‌هایی که حالا نشسته بودم پشت کامپیوتر عملی کردنشان. من ریاضی نود بودم، فیزیک نود بودم، شیمی شصت هفتاد بودم، عمومی صد بودم! من بچه کامپیوتر شریف بودم..


اما نه؛ الان که نوزده روز تا کنکور مانده، من به جز پیش‌نویس‌ها دویست و دوازده تا پست اینجا نوشته‌ام، هیچکدام از سوشال نتورک‌هایم را دی اکتیو نکرده‌ام، کتاب‌هایی که خواسته‌ام را به شرط آنکه به دستم رسیده باشند خوانده‌ام، شعر گفته‌ام، شعر نوشته‌ام، شعر زیست کرده‌ام، عروسی دایی‌م رفته‌ام، مهمانی هم رفته‌ام، خیلی بیشتر از قبل خوابیده‌ام، تمام مراسمات مذهبی را رفته‌ام، برای انتخابات هم فعالیت کرده‌ام، پنج شش بار نشسته‌ام در سالن سینما و ده پانزده‌تا فیلم خارجی دیده‌ام. موسیقی موردعلاقه‌ام را دنبال کرده‌ام، کافه رفته‌ام، گشت‌زنی رفته‌ام، توی حرم پلاس بوده‌ام..


درس خوانده‌ام! تقریبا همه چیز را خوانده‌ام، بعضی فصل‌ها را چند دور خوانده‌ام، بعضی چیزها هم هست که نخوانده‌ام کلا.. به پشتوانه عربی و ادبیات و زبان خوبم، لای هیچکدام را به معنای واقعی باز نکرده‌ام و یک وضعیت معمولی دارم؛ نوزده روز مانده به کنکور. وضعیتی که نهایت قدش به کامپیوتر اصفهان برسد، قم، شیراز.

از رتبه زیر پنجاه به زیر صد رضایت دادم، از زیر صد به چارصد-پانصد، به زیر هزار، به زیر دو هزار، به زیر چارهزار.. از کامیپوتر شریف به کامیپوتر امیرکبیر، علم و صنعت، خواجه نصیر، حالا نشد اصفهان، قم.. شیراز..



می‌خواهم بگویم من برای خودم یک شانس بزرگ بودم. بچه‌ای که از همان بچگی با بقیه فرق می‌کرد، برای همه با بقیه فرق می‌کرد. برای خودش یک قهرمان بود که قرارگذاشته بود با همه بچه‌های جهان، تا داستان دنیا را از بعدِ خودش جور دیگری برایشان تعریف کند، چیزی به این دنیا اضافه کند، حرف جدیدی بزند، خودِ جدیدی بیافریند.. بزرگ باشد و بعد توی اوج مثل سکوی پرش فیلمنامه‌ها دورخیز کند و در غیرمنتظره‌ترین جای فیلم زندگی‌اش را تحویل بدهد..


داستان من با شهوت شهادت و شهوت شهرت و شهوت تمام چیزهایی که به آدم‌ها مربوط می‌شود فرق می‌کند. من هیچ‌وقت در درونم حرف هیچکس را باور نکردم؛ نه حرف‌های امیدوارانه را، نه تحسین‌ها را، نه فحش‌ها را، نه ناامیدوارانه‌ترین گزاره‌هایشان را. آدم‌ها موجودات محوی بودند برای من که قرار بود اول من دستشان را بگیرم که پیدا شوند، بعد آن‌ها دست من را بگیرند که گم نشویم.. داستانِ من داستانِ دختری بود که هنوز جرئت رؤیا بافتن دارد، هنوز پشت آن نیمکت‌های زمخت با رؤیای مدرسه‌ای که خودش می‌سازد می‌نشیند، هنوز زنده است، نفس می‌کشد، توی خوردن و خوابیدن و نوشیدن و گفتن و تولید مثل خلاصه نمی‌شود، «نمی‌گنجد»، بال دارد و کسی یک روز باید، «جا آنکه بپرسد: حالت؟ بپرسد: بالت؟».



حالا که نگاه می‌کنم می‌بینم جای سرزنش ندارم. من در دنیای دیگری زندگی می‌کردم، در دنیایی که خودم تمام جزئیاتش را ساخته بودم، در جامعه امنِ به حرکت‌رسیده یاران در گهواره «او» که حالا بزرگ شده‌اند می‌خواهند به جهان بگویند آنچه سال‌ها صدایش می‌کردند و نامش را نمی‌دانستند چیست. در دنیایی که توش من رتبه زیر پنجاه آورده بودم، کامپیوتر شریف می‌خواندم، مقبولیت داشتم، آن ایده‌ها را عملی کرده بودم و هرکس نقضم می‌کرد طولی نمی‌کشید به درستی حرف‌هایم می‌رسید.


من آدم بهانه‌جویی نیستم. یا لااقل نبوده‌ام. دنبال توجیه نگشته‌ام، انگشت اتهام را همیشه گرفته‌ام سمت خودم و در تمام امسال هربار که با سر زمین خوردم، باز بلند شدم، انگار که پیروز از جنگ برگشته باشم شعارهای «قوی باش»م را به خودم تشر زده‌ام، و لنگ لنگان پیش رفته‌ام.. حالا هم نمی‌خواهم برای داستان این دخترک رؤیاباف یک پایان دراماتیک بسازم و آن تکه از لالالند را که اما استون شعر Here's to the fools who dream می‌خواند بگذارم ته‌ش و قصه را تمام کنم.


اما؛

زیر زبانم، همین حالا، نوزده روز مانده تا کنکور، برگشته از کامپیوتر شریف به کامپیوتر اصفهان و شیراز و قم، طعمش را احساس می‌کنم، که «عرفت الله بفسخ العزائم». «یا ایها الانسان! ما غرک بربک الکریم؟». ما کاری می‌کنیم نتوانی از جات تکان بخوری. ما با تویی که پدر و مادرت تربیتت کرده بودند برای «جابه‌جا کردن مرزهای علم» چنان کاری می‌کنیم که فکرش را نکنی. ما با تویی که بهت می‌گفتند «پروفسور» و «نابغه» کاری می‌کنیم، آن سرش ناپیدا. ما آنچنان زمینت می‌زنیم که بفهمی طلب رنج مال تو و هم‌قد تو نیست! لااقل حالا نیست.. ما از اوج راهِ به واقعیت‌رونده‌ی رؤیا به زمین سردت می‌کوبیم، ما رازونیازهای رندانه شبانه‌ات را آنچنان به تنت می‌پوشانیم که توبه کنی هزاربار از رندانگی، ما بلدیم! انسانِ کوچکِ رؤیابافی که فکر می‌کنی خیلی می‌فهمی.. که وقت ناامیدی مدام «و جاء من اقصل المدینة رجل یسعی» زیر لب می‌خوانی، که فکر می‌کنی قرار است باری برداری، راهی باز کنی، که «خودت را خیلی بزرگ فرض کرده‌ای بچه!».. تو دانه‌ریز خیل مایی.. تو هیچِ خیل مایی.. تو هیچِ بی‌هیچی! آن‌هنگام که پس از هزاربار چلانده شدن باز آن خوی سرکش را روی دوش خودت می‌گیری و کوتاه نمی‌آیی، آن هنگام که پشت بدمستی‌ات در حال مرگی و باز رندانه جام دیگری می‌گیری، آن هنگام که لب می‌گزی تا اشک‌ چشم‌هایت را فروبخوری، آن هنگام که بغض خفه‌ات کرده و دندان به هم می‌فشاری که مجال بروزش ندهی، فکر حالات نبودی که حتی دست دعایت را هم کوتاه می‌کنیم؟ حالا که حتی وقتی دست بالا می‌آوری به زمزمه‌ای، سرت هنوز رو به بالا نیست؟ فکر می‌کنی ما جفاهات را ندیدیم؟ رندانگی می‌کنی، می‌گویی ترس جهنم نداری و شوق بهشت! استخوانت را خرد کنیم که بفهمی جهنم چیست؟ بچه! ما شاید اراده کردیم و آن انسانِ درون تو شاید به اراده ما توان حرکت یافت! شاید باری برداشت، شاید راهی ساخت، شاید به سوی ما شهودی پیدا کرد.. اما خیلی مانده تا بفهمی رجزخوانی کار آن نطفه متعفن نیست! خیلی مانده تا بفهمی انسان چیست، قدرتش چیست، و آن‌ها که جهان را روی دست جابه‌جا کرده بودند از کدام رازونیازهای شبانه، با چه رنگ و بویی بازگشته بودند..




ما همه مشمول سنت خداییم. فرقی نمی‌کند خداناباور یا خداباور یا کافر یا مؤمن یا معاویه یا علی.. حقیقت اتفاق می‌افتد حتی اگر از آن چشم بپوشی! منِ چلانده‌شده خرد و خراب، منِ هوشیاری بعد مستی، باز زیر لب زمزمه می‌کنم «و لن تجد لسنة الله تبدیلا».. باز تو را شکر که درد این خرد شدن در اقتدار دست‌هایت، نشان از آن دارد که لااقل این روزها راجع به ما سنتی جز راه آن‌ها پیش گرفتی که برایشان گفته‌ای «انهم لفی سکرتهم یعمهون»..



خدایا! بنده طغیانگرت را ببین که برای تو چه خضوعی می‌کند!


شکر این هوشیاری! شکر این درد! شکر پیام‌نور دورافتاده‌ترین شهر ایران اصلا! من به تو مؤمنم! و نگاه که می‌کنم به آدم‌ها، به راه‌های ناراه، درمی‌یابم دیر یا زود، در مسیر ابتلا و غربال، ماییم که اتفاقا تنها، تنهای تنهای تنها برمی‌انگیزیمان به ساختن..



خدا! ما را بزن، بساز، خرد و خاکشیر کن، فقط تو را به رسولت، آنقدر ناکارمان نکن که آن روز موعود، باز هم مثل حالا بی‌مصرف رهایمان کنی این گوشه دورافتاده دنیا..

+ نوشته شده در شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۶ ساعت ۰۱:۴۱ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

ای بابا!

فکر نمی‌کنم کسی باشد که بیش از من دچار بی حسی دم کنکور شده باشد.

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۶ ساعت ۰۳:۵۶ توسط ماهان (ف.چ) | بگو
هیچِ هیچ‌زاده

یک فاطمه چگنی که از نامِ خانوادگی‌اش متنفر است.
دریچه
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان