خیابان ارغوان هفتم

برای خودم می‌نویسم.

دریچه

۲۵ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است


الان که این عکس را می‌بینم یاد آن کامنتِ دورِ صبا می‌افتم، زیر پستی که توش به یک فیلم فحش داده بودم‌.

نوشته بود:

«ایشالا فیلم خودت».

  • ۳ نظر
  • ۳۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۴۶
  • ماهان (ف.چ)

راستی؛

یک نفرتان هست بیاید سر به شانه‌اش بگذارم برای زار زار گریستن، در این روزگار قحط شانه‌ها؟

  • ماهان (ف.چ)

تو خواهی آمد و آواز با تو خواهد بود

پرنده و پر و پرواز با تو خواهد بود

تو خواهی آمد و چونان که پیش ازین بوده‌ست

کلید قفل فلق، باز با تو خواهد بود

تو ساقیا نه، اگر لب به بوسه باز کنی

شراب خُلّر شیراز با تو خواهد بود

خلاصه کرده به هر غمزه‌ای هزار غزل

هنر به شیوه ایجاز، با تو خواهد بود

طلوع کن که چنان آفتابگردان‌ها

مرا دو چشم نظرباز با تو خواهد بود..

«میان عاشق و معشوق فرق بسیارست»

نیاز با من اگر، ناز، با تو خواهد بود

چه جای من؟ که برای فریب یوسف نیز

نگاه وسوسه‌پرداز، با تو خواهد بود

در آرزوست دلم راز اسم اعظم را

تو خواهی آمد و آن راز، با تو خواهد بود

برای دادن عمر دوباره‌ای به دلم

تو خواهی آمد و اعجاز با تو خواهد بود..



یادباد، سلطان غزل، #حسین_منزوی را..

  • ۳۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۰:۰۹
  • ماهان (ف.چ)

بغض و بهتم شکست..

  • ۱ نظر
  • ۳۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۰۲
  • ماهان (ف.چ)



من مدام بهشان می‌گفتم روحانی می‌برد. انقدر ننوسید «آخر هفته، روحانی رفته». یک چیز معلوم و مشخص بود، اما آن‌ها باز ترجیح می‌دادند نهایت استفاده را از هیجانِ باطلشان در روزهای مانده به انتخابات بکنند. انگار نتیجه‌ای در کار نباشد و آن‌ها می‌توانند تا آخر در مستی این هیجان بمانند. نظرسنجی حسین قاضیان (IPPO) را نشانشان می‌دادم، می‌گفتند نظرسازی‌ست تا نظرسنجی. برایشان ادله معادلاتی می‌آوردم، می‌گفتند تمام همسایه‌های ما می‌خواهند به رئیسی رأی بدهند! و باقی حرف‌ها که گفتنی نیست.

اما در نهایت، انتخابات هم تمام شد و فوقع ما وقع. به هر صورت، چند نکته قابل توجه است:



1.

 

از 56 میلیون واجد شرایط رأی، بیشتر از 40 میلیون شرکت کرده‌اند. آقای روحانی تا به الان که این یادداشت را می‌نویسم تقریبا 23 میلیون رأی آورده‌اند. یعنی بیشتر از پنجاه درصد آراء. اگر 5 میلیون را (در حالت اغراق‌آمیز) افراد مرددِ خاکستری، تقلب‌های انتخاباتی، و خریدن رأی در نظر بگیریم، 17 میلیون باقی می‌ماند. (+ رأی‌های آقای هاشمی‌طبا). تقریبا 16 میلیون نفر در انتخابات شرکت نکرده‌اند که اکثریت قریب به اتفاقشان را مخالفان نظام و تحریمی‌ها تشکیل می‌دهند که تحریمی‌ها، بعضی از 84 به بعد، و بعضی از 88 به بعد انتخابات را تحریم کردند. 17 + 16 + 2 می‌شود 35 میلیون نفر. 35 میلیون نفری که به گمان خودشان نشان توسعه‌یافتگی و دوری از عوام‌زدگی در میان مردم ایران‌اند. 35 میلیون مخالف، اصلاحاتی، و خاکستری‌های متمایل به اصلاحات.





2.


بعضا کاری می‌کنند که آدم آخر بگوید «به درک». می‌گویی آقایان روش‌های رسانه‌ایتان پوسیده. نمونه‌اش 94. خاتمی را ممنوع التصویر کردید که فکر کنند خبری هست و محبوبیتش نه تنها کم نشده، بیشتر هم شده. نتیجه می‌شود #تَکرار_میکنم ـی که هیجان برمی‌انگیزد و حتی حداد عادلِ قدر را هم از مجلس بیرون می‌اندازد. (خدا را شکر!) و لیستی در مجلس می‌رود که گل‌درشتش عارفی‌ست که حتی خود زیباکلام اعتراف می‌کند بلد نیست دو کلام حرف بزند. پسر نوح احمق و دختر صفدر حرام‌خوار به کنار.






3.


می‌گوییم آقایان، نگفتیم از مواضعتان کنار بکشید، یا حتی کمی تعدیلشان کنید، که مواضع اگر مواضع اسلام باشند، اوج اعتدالند. فقط گفتیم لازم نیست هرکس را به بهانه‌ای از دور خود بپراکنید و با توهم خودخاص‌پنداری، خودتان بمانید در دایره خودتان و برای خودتان حرف بزنید و پس‌فردا فیلم فاخر هم بسازید و موسیقی فاخر هم بنوازید، هیچ‌کس نخواهد ببیند و بشنود. گفتیم کمی فضای تعامل به وجود بیاورید، کمی آرام‌تر بحث کنید، کمی منطقی‌تر باشید، تا کسی از آزادی روابط حرف زد (به عنوان یک مسئله خیلی خیلی کوچک) به جای آوردن ادله محکم به تلف کردن خون شهیدان محکومش نکنید، قبل از شنیدن فریاد نکشید، کمی بیشتر همراه شوید، اینهمه مرزبندی نکنید! می‌گوییم آقایان، دور تا دور خودتان را دیوار بتنی کشیده‌اید و انتظار دست دوستی هم دارید؛ دست دوستی سمت کسی دراز می‌شود که هر چند گاهی یک بار یک لایو در اینستاگرامش می‌دهد. دو تا منشن زیر توییتش را پاسخ می‌گوید. دو نفر را توی دانشگاهی که درس می‌دهد شیفته می‌کند، چار نفر را با هیجان..

لااقل اینهمه خشک و اخمو و ضدتبلیغ نباشید.


و محکوم می‌شویم به «نفهمیدن». به اینکه «چرا نمی‌فهمی؟». فحش هم می‌خوریم، ضدانقلاب هم می‌شویم، و هرچه بی‌شناسنامه و «برو به جهنم» که از آن طرف شنیده بودیم، دو برابرش را این طرف  می‌شنویم.





4.


تا ده سال دیگر، بچه‌ای که سال هشتاد به دنیا آمده می‌شود 26 سالش. دهه هشتادی‌ها می‌شوند 16 تا 26 ساله. یعنی تقریبا نیروی فعال جوان کشور. دهه هشتادی‌هایی که «میتینگ دهه هشتادی‌ها» می‌گذارند، و به هیچ چیز معتقد نیستند. نه تنها به ولی فقیه و خون شهید و هرآنچه شما شعار سینه‌چاکی‌ش را می‌دهید، بلکه به رسول و وحی و قرآن و علی و هیچ چیز. گیرم که این یکی دو سال را هم، با این نفس‌های آخر به شماره افتاده سر کردید، و باز من ماندم روی دست خودم، مطرود و تکفیرشده. ده سال دیگرتان را می‌بینیم آقایان، که ما هم داریم با شما نابود می‌شویم. که همه با هم داریم به عمق لجنی که شما درست کردید فرو می‌رویم.






5.


رسانه ندارید. رسانه ملی احمقانه‌ای که اینهمه برایش خرج می‌کنید، نهایت تلاشش برای انتخاباتی اینچنین مهم، پخش کردن آهنگ و ادیت عکس راهپیمایی‌ها و صف‌های رأی بود. ارائه تحلیل؟ هیچ. حرف زدن با دو نفر کارشناس به دور از اداهای تصنعی؟ هیچ. کمی گذشتن از خط قرمزها؟ هیچ. تا ابد می‌خواهید انکار کنید 88 چه اتفاقی افتاد. از 90 به بعد چه اتفاقی افتاد. 92 چه اتفاقی افتاد. 94، 96، لابد 98، 1400، 1402، 1404... ابد. بنشینید با جهان‌آرایتان خوش باشید. مسعود بهنود هم می‌نشیند آنور، اظهار نظر می‌کند که امسال فرق می‌کند و رأی می‌دهم. تاجزاده لایو می‌دهد. خاتمی از وقتی رئیس جمهور بود بیشتر دیده می‌شود. شما هیچ، شما نگاه. شما یک جریان مرده محو شده، با جلیلی و قالیباف و حداد عادل! بخواهید-نخواهید، با کفش یا بی‌کفش، آن آدم‌ها پشت سر رفسنجانی نماز خواندند! اگرچه نماز جمعه بود توی چهارشنبه! یک نفر را از این جریان منفعل گذاشتید در ترازوی چپ‌ها، ائتلاف کردید و در مصلی جشن گرفتید و بعد هم نشستید آمار گرفتید که 300 هزار نفر جمعیت آمده بود. یک نفر را گذاشتید در ترازوی یک نفر چپ، که تازه چپ واقعی هم نبود! خاتمی و عارف نبود! و باختید . بله آقایان؛ باختید.





6.


می‌گوییم دست پیش را بگیرید، پس نیفتید. اعلام جرم کنید، بعد طرف را بگیرید. قبل از اینکه اعتصاب غذا کند، تخفیف بدهید. اعلام جرم می‌کنید ننویسید «اقدام علیه امنیت ملی».


ولی کو فهم؟

از یک نافهمِ الکن، خودتان قهرمان می‎سازید. بعد یک روز همین قهرمان‌های پوشالی، ...

بفهمید این را که جوان تحث تأثیر هیجان است. بفهمید این را که دنبال یک قهرمانِ زنده می‌گردد، هم‌اندازه ذهن خودش. نه آن تصویر دو از دسترسی که از شهدا ساختید. دنبال کسی می‌گردد هم سن و سال خودش، که آرمان‌هایش را در او جستجو کند. هرچند آن قهرمان اشتباه باشد، هرچند آن قهرمان کمترین قدرتی از خودش بروز نداده باشد، او می‌گردد و قهرمانش را در پروپاگاندای چپ‌ها می‌یابد، شیفته‌اش می‌شود، و بعد آن حاکمیتی که قهرمانش را گرفته، برایش ظالم‌ترین و بدترین حکومت می‌نمایاند.


با کم‌ترین تمهیدات رسانه‌ای (به شرط حفظ فاصله با رسانه ملی عقب‌مانده‌تان) می‌شود قهرمان درست ساخت. می‌شود و شما نمی‌خواهید. می‌شود و شما نمی‌فهمید.






7.



«اگر مانند مکتب‌های تربیتی معاصر که معتقدند باید بچه‌ها را از کودکی پر کرد و آموزش داد و قهرمان‌هایش را به گوشش خواند، ما هم بخواهیم که قهرمان‌هایی همچون حسین و یا همچون علی اکبر و قاسم را به عنوان درس‌های تربیتی بچه‌ها در همین دوره‌ها به آن‌ها معرفی کنیم و پافشاری کنیم، فردا باید منتظر ظهور نفرتشان باشیم؛ چون این درس‌های بزرگ آنقدر کوچک نیستند که ذهن‌ بزرگان ما تحمل تمامی ابعاد آن را داشته باشد، مثلا مصیب حسین را چگونه برای بچه‌ها بازگو می‌کنیم که به راستی مصیبت حسین باشد. مصیبتی که بر تمام آسمان و زمین اثر گذاشته و حتی از احساس بزرگ‌ها سبقت گرفته چگونه برای بچه‌ها بازگو می‌شود. مصیبت حسین مصیبت باغبانی‌ست که مجبور است به خاطر هجوم دشمنان، نخل‌ها و درختانی را که با خون دل پروریده و به آن‌ها علاقه دارد، قطع کند و از ریشه درآورد، تا اگر آن‌ها کمک او نشدند، عصای دست دشمن نشوند. رنج حسین از این است؛ کسانی را باید از دم شمشیر بگذراند که پدران و برادر خودش طی سال‌های سال آن‌ها را از دل خاک بیرون کشیده و نیرو داده ولی اکنون آلت دست دشمن شده‌اند.

ما چگونه می‌توانیم این یک بعد از مصیبت حسین را برای بچه‌ها بازگو کنیم و چگونه می‌توانیم این احساس را در روح عظیم حسین به بچه‌ها نشان بدهیم؟

می‌بینیم داستان‌هایی از این قبیل چقدر سطحی و مبتذل و ازپیش‌قابل‌تخمین هستند و حتی داستان‌های دیگران و قهرمان‌های تخیلی و یا واقعی برا این‌ها می‌چربد. چرا؟ چون ما این ارزش‌ها را به ابتذال کشانده‌ایم. در جامعه بسته راحت می‌شد با مسائل اینطور برخورد کرد؛ چون بچه‌ها دچار شک و شبهه نمی‌شدند و در هنگام بلوغشان هم می‌توانستند آن ابعاد گسترده و احساسات عمیق حسین را تا اندازه‌ای بشناسند و به او عشق بورزند و او را الگو بگیرند، ولی در این شرایط که هزار نیش و گوشه و هزار کنایه در میان است، چگونه می‌توان به این روش روی آورد؟


آنچه در روایات ما مطرح شده، در محیطی‌ست که جامعه به امن و حرکت رسیده باشد و مدینة‌الرسول باشد. در این چنین جامعه‌ای به خاطر تسلط در تجربه و موفقیت در عمل، شبهه‌ای سبز نمی‎شود؛ که مکتب در عمل موفق بوده و برخوردها سنگینی نمی‌کند؛ که ابعاد وسیع آن پذیرفته شده. ولی در هنگام شروع کار، رسول با سلام کردن به بچه‌ها، به آن‌ها شخصیت می‌دهد و با محبت و انس با آن‌ها، در دل‌هاشان راه می‌یابد و با به کار گرفتن آن‌ها، به تربیتشان می‌پردازد تا بتوانند در برابر هجوم وحشی فکرهای گوناگون و برابر زنجیرهای عادت و تقلید سربردارند و ایستادگی کنند.


اگر ما جایگاه عمل رسول را نشناسیم، ناچار آنچه را در یک جامعه متحرک و راه‌یافته مطرح است، در جامعه باز متضاد درگیر با تبلیغات وسیع پیاده می‌کنیم و ارزش‌های بزرگ را به ابتذال می‌کشانیم و به نفرت راه می‌دهیم و خیال می‌کنیم که کار کرده‌ایم و به اعماق دست یافته‌ایم.


این‌ها تجربه‌های ماست. خیلی‌ها می‌توانند از آن چشم بپوشند ولی با چشم‌پوشی پوشیده نخواهد ماند. اگر اینگونه با شتاب و گذرا به این همه اشاره می‌کنیم به خاطر این است که طرحی از تربیت اسلامی در دست داشته باشیم و با فقه و با توجه به مقاصد و معانی کلام، به متون روایات و تاریخ اسلام روی بیاوریم، وگرنه با برخوردهای سطحی، روایات بزرگ به ابتذال کشیده می‌شود و در بن‌بست برداشت سطحی ما اسیر می‌گردد. و ما با عنوان تربیت اسلامی کاری را شروع می‌کنیم که میوه‌هایش در دهان دشمن است؛ چون ما زمینه کار آن‌ها را آماده می‌کنیم».


انسان در دو فصل، استاد علی صفایی حائری، صفحه‌های 43، 44، 45





8.


می‌دانید «سنگینی برخوردها» یعنی چه؟ یعنی همین کارها که شما قبل ساختن زمینه می‌کنید.

می‌فهمید اسلام سنگین است آقایان؟ می‌فهمید شما هم که بی این زمینه‌ها مسلمانید، یک جایی از راه به در می‌شوید؟ می‌فهمید در جامعه اسلامی که شما به زعم خود ایجاد کردید، مکتب در عمل موفق نبوده که حالا حرفش بخواهد خریدار داشته باشد؟

چه کردید آقایان؟ چه کردید؟ چه کردیم؟






9.


برخی هنوز دنبال بهانه‌جویی و آوردن ادله تاریخی هستند. شما با خیال راحت به کار خود برسید اما، این را بگویم؛ مردی قرار است بیاید و می‌آید. برای خدا هیچ فرقی نمی‌کند مسیر این ظهور از یمن بگذرد، یا از سوریه یا از ایران. بهانه‌هایتان را بیاورید، توجیه‌هایتان را بکنید. اما یادتان باشد: «خدا به هیچکس چک سفید امضا نداده».







10.


اگر تفکر روحانی از کربلا درس مذاکره گرفت، شما هیچ درسی نگرفتید! حالا هم که کُری خواندنتان بی‌نتیجه ماند، امیدوارم لااقل تا چندی، صدایتان را در رسانه‌ها نشنوم.




11.


سال 92، آقای روحانی با 200 هزار رأی برد، امسال با 7 میلیون. 1400 نامزد اصلاحات با 15 میلیون اختلاف رأی می‌برد.




12.


تبریک به تمام طرفداران آقای روحانی. تلاش کردید و نتیجه گرفتید. چه با تزریق هیجان، چه با سر سوزنی عقلانیت، چه با ایجاد توهم قاتل(!!!) بودن رئیسی و اینکه قرار است مملکت را به جنگ بکشاند. امیدوارم حصر هم بشکند، بلکه کسی که به خاطر میرحسین تمام دروغ‌هایش را ماله کشیدید، لااقل کاری هم برایتان کرده باشد.




13.


مثل هذیان دمِ مرگ

از آغاز

چنین در هم و بر هم گفتیم ..




السلام علیکم

و رحمة الله و برکاته.



اصلاحیه: 35 میلیون بند اول در واقع 33 میلیون است.

  • ماهان (ف.چ)

این سند 2030ـه. بعد از انتخابات و وقتی نتایج اومد و کم کم عقلتون برگشت، روزی یه صفحه‌شو بخونید، بعد بی اینکه از کسی که براش نفع داره چه کسی انتخاب بشه یا نشه، تاثیر بگیرید، با فهم خودتون راجع بهش برای خودتون قضاوت کنید.

  • ۲۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۹:۳۴
  • ماهان (ف.چ)

خیلی نوشته بودم راجع به امروز؛ اما پر از فحش بود و فحش بد هم.

بنابراین مسکوت می‌مانم!

این چند روز مانده به انتخابات طرفداران هر دو طرف را بی هیچ ملاحظه‌ای مستفیض کردم، از تبلیغات هیجان‌زده و دور از عقلانیت هر دو طرف غصه خوردم، و ناامید و خسته شدم. ناامید و خسته بودم. هستم.


فکر می‌کنم آقای روحانی انتخابات را با اختلاف قابل تأمل می‌برد؛ اما به هرصورت، هرکدام از دوطرف که ببرند، می‌نشینم زارزار برای این قحط‌ الرجال می‌گریم.

شما نمی‌دانید. مایی که زندگیمان گره خورده به این آرمان‌ها و آرزوها، مایی که از وقتی بیدار شدیم اولین خاطره خطور کرده به ذهنمان چشم‌های او بود، مایی که نمی‌توانیم بی تفاوت باشیم، جا دارد با این روضه مکشوف لحظه‌ای هزار بار بمیریم.


خشم‌هام با فحش دادن تشدید می‌شوند و این خوب است. چون بعدِ خشمگینی دلم طاقت نمی‌آورد و گریه می‌کند. گرچه؛ «پشت این گریه خالی شدن نیست».

  • ۲۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۷:۳۳
  • ماهان (ف.چ)

الان که دارم این را می‌نویسم ساعت نه و چهل دقیقه است. بیشترِ گسسته‌ام مانده و فردا امتحان ترم دارم. آهنگ بیکلامی را گوش می‌کنم که دوسه سال پیش از روی یک وبلاگ ذخیره و کانورت کردم و دارد کمکم می‌کند، مثل وقتی که چیزی در گلویت گیر کرده و کسی می‌زند بین دو کتفت، دارد کمکم می‌کند اشک‌های در گلو گیرکرده‌ام... ریخت! همین الان.


چقدر ما مظلومیم. چقدر ما همه با هم تنهاییم. الان مدت‌هاست با هر بغضی که فرومی‌خورم سمت چپ گلوم تیر می‌کشد. قلبم حتی بعضی شب‌ها درد می‌گیرد! طبق عادت می‌روم توییتر، دو دقیقه نشده فرار می‌کنم. امروز با ترس و لرز اینستاگرامم را باز کردم. گریه‌ام گرفت. فیسبوک مدت‌هاست دارد التماسم می‌کند سر بزنم. تلگرامم را پاک کرده‌ام. دورم کتاب چیده‌ام و الان دو هفته است هر روز تکرار می‌کنم دو ماه، پنجاه و نه روز، پنجاه و هشت، هفت، شش، ... ، چهل و نه روز.


سالم سالمم، جز یک میگرن که خیلی وقت است هست و عادت کرده‌ام و مدت‌هاست آزار زیادی نمی‌رساندم، سالم سالمم اما احساس می‌کنم هر روز چندصد مرد جنگی لگدم می‌زنند. له‌م می‌کنند. یک زمزمه‌هایی می‌شنوم، از دسته همان زمزمه‌ها، نصفه شب‌ها مدام احساس می‌کنم اذان می‌گویند، سراسیمه‌ی بارانم؛ باران گیر کرده توی گوشم. انگار مدام، مدام، مدام باران می‌آید.



صدای همهمه‌ست توی گوشم! توی آینه خودم را نگاه می‌کنم. دختری با یک چهره معمولی؛ با چشم‌های عمیقِ نه‌چندان رؤیایی. در ده سال گذشته حتی توی عروسی‌ها هم گوشواره ننداخته‌ام.

حالا همهمه‌ها گوشواره شده‌اند به گوشم. همان زمزمه‌هایی که سرم را روی زمین می‌گذاشتم و می‌شنیدم. اما این دوسه روز گاهی آنقدر خشم بر چارستون ظریفم غالب می‌شود که مثل شیهه اسب‌ها وقتِ دویدن که نفس را بند می‌آورد، مثل خندیدن و گرییدن همزمان، مثل همزمان توی عروسی و عزا بودن، مثل گفتن‌های از فرطِ لکنت مثل نگفتن، اشک‌هام دمِ چشم‌هام خشک می‌شوند. دمِ چشم‌هام!


چه بگویم به کسی که فکر می‌کردم رفیق است و در ناخوداگاهش این فکر غلت می‌خورد که ادا در میاورم. چه بگویم به آن همکلاسی تا دیروز بی‌نظر، و حالا از شدت هیجان با فریادِ فلانی، فلانی به‌جوش‌آمده. چه بگویم به آن هم‌دوره‌ای که اشک‌هاش از تأثیرِ قهرمان‌های قصه‌اش آمده‌اند و تأثیر می‌گذارند؟ چه بگویم به این سردهندگانِ ندای آزادی که مستغرق سطح واژه‌ها، بین هیچ و پوچ آونگ می‌خورند!



من دارم تلاش می‌کنم درس بخوانم. من می‌خواهم تو را فراموش کنم، می‌خواهم به یاد نیاورم وقتی هنوز به این جهان نیامده بودم باورم داشتی، می‌خواهم فراموش کنم از لجنِ کدام زندگی هنری، از بغلِ کدام راسل، از بوسه‌های گاه و بیگاهِ کدام آلبرکامو، از کدام بار در کجای دنیا به تو برگشتم و این نمی‌توانست اتفاقی باشد. می‌خواهم چشم‌هایت را خط‌خطی کنم، این عکس‌ها را بکنم، این قاب عکس را برعکس کنم، تف کنم توی صورت این رؤیاها، بروم درسم را بخوانم.. بورسیه بگیرم، بروم ناف آمریکا، شش ساعت بخوابم، دوازده ساعت کار کنم، شش ساعتِ بعد را گوشواره بندازم توی گوشم، مست کنم، راک بگذارم، بروم آسمان! آسمان را تا حد آن مستی اختناق‌آور پایین بکشم، چشم‌هایم را خیره کنم به آن صحنه که بازیگرِ نقش اصلی زن روی صحنه در بستر بازیگر مرد می‌خزد، بدمستی‌ام را بالا بیاورم، تمام جهان را به فحش بکشم، چشم‌هایت را فراموش کنم و هر روز همین و آخرسر بمیرم.. بی آنکه حتی فهمیده باشم جایی در دنیا هست که به تحقیر نامش را گذاشته‌اند خاورمیانه، و آنجا در سال‌های نه‌چندان دور مردی ظهور کرده در قامتِ فقدانِ مردِ دیگری.. مردی که چشم‌هاش عین عاشق شدن است و توانِ بادگی چشم‌هاش آدم‌ها را از جایی که من بودم به جایی که هستم می‌کشاند..




پای کاستی‌هات ایستاده‌ام. گرچه من کی‌ام که ایستادنم قدرِ بالِ مگسی کفه ترازو را سنگین کند.. اما من همینم و پای کاستی‌هات ایستاده‌ام. دوستت دارم و نگرانت هستم. به اشک‌های به پهنای صورت شب‌های امتحانم قسم.. به تنهاییم‌هام قسم! پای کاستی‌هات ایستاده‌ام، حالا که هنوز دیگرانی هستند که جای شاه پول‌ها را بخورند، حالا که هنوز قدرِ راضی کردن نوجوان‌های چارده‌پانزده ساله‌ای از دینی که خواستی زنده‌اش کنی برنداشته‌ایم، حالا که اوج آرمان‌های جوانانی در هیجانِ توی دسته‌ای جا گرفتن و اعتراض کردن به لغو کنسرت محدود می‌شود و بعد از چهل سال چیزی جز ناله و اشک و روضه از آن حماسه روبروی لشکر اِن‌برابری ایستادن برای گفتن نداشته‌ایم، بعد از چهل سال آن کودکی که آن روزها در گهواره بود هنوز نمی‌داند مطالبه دین چیست، ضرورت وحی چیست، بن بستِ انسان کجاست، بعد از چهل سال هنوز کسی اینجا نفهمیده، بعد از نتیجه فوتبال و ازدواج و بچه‌داری، کسی آن طرف‌تر منتظر ماست، کسی برایمان آغوش گشوده، کسی... پای کاستی‌هات ایستاده‌ام چون تو تمام آنچه بودی که می‌شد در چارچوب تنی گنجید، تمام آن چشم‌هایی بودی که می‌خواستم، و تمام آنچه را می‌گفتی که من را از زمین تا آسمانِ نه‌پایین، تا آسمان دور، تا آسمان آزاد، تا آسمانِ بی‌گیرودارِمستی می‌برد.. از چشم تو نمی‌بینم. از چشم آن‌ها می‌بینم که هم‌حالا هم بهانه آخرالزمانی می‌آورند و هنوز در پی توجیه‌اند و آخر ما را محکوم به نفهمیدن می‌کنند.. پای کاستی‌هات ایستاده‌ام چون از تو نبود! چون کاستی از تو بری بود. چون این‌ها تقصیر تو نیست..



آی روح الله! من اینجام. دختر هجده ساله‌ای از انتهای ناامیدی، بی گوشواره، بی النگو، بی رژ لب، بی کرم پودر، بی کیف لوازم آرایش، طرفدار هیچ بازیگری نیستم، هیچ خواننده‌ای، هیچ موزیسینی. عروسک بازی نکرده‌ام، تا به حال هیچ پسری را سر کار نگذاشته‌ام، برای خنده به شماره‌های اشتباهی زنگ نزده‌ام، با آیفون کلاس نگذاشته‌ام، کنسرت نرفته‌ام، عرق شجریان ندارم، بهاره هدایت قهرمان نوجوانی‌ام نیست، هشتادوهشتی نیستم، دستبند هیچ‌ رنگی به دستم نبسته‌ام، گلِ بنفش شاخه‌های سبز نیستم، آزادم! آزادی‌ام آنقدر بزرگ هست که با کمی روسری را جلو عقب کردن خدشه‌دار نمی‌شود. از هیجان‌ها گذشته‌ام، از «ژست‌های منطقی به نظر رسیدن» گذشته‌ام، از دیدنِ پورن‌های با روسری روی صحنه تئاتر گذشته‌ام، از جذابیت سیگار زیر لب گذاشتن و به‌به و چه‌چه کردنِ سینمای آبزورد گذشته‌ام، از صادق هدایت گذشته‌ام، از هنر برای هنر، سینما برای سینما، موسیقی برای موسیقی، عشق برای عشق، زندگی برای زندگی، مرگ برای مرگ، من سال‌ها پیش از انسان برای انسان گذشته‌ام! من مدت‌هاست از انقلاب صنعتی، از برج‌ها، از خیابان‌های آمریکا، از «ماشین نقاشی» جکسون پولاک گذشته‌ام.. گذشته‌ام و تنهام. گذشته‌ام و غمگینم. حتی یک همصدا نیست! افسوس که هرچه پیدا کردیم و گمان کردیم همپروازِ خوبی‌ست مثل خودمان بال‌شکسته مطرودی بود افتاده به گوشه فراموشی جهان! افتاده به اسم تحقیر خاورمیانه.



چهل سال است کسی دنبالِ فهمِ دینِ امروز را نگرفت. کسی هنر انقلابی ننوشت، کسی ندانست آنچه ما را از آن‌ها تفاوت می‌بخشد این است که ما به مسخ کردن اعتقاد نداریم.. حالا اما ما هم مثل همه آن‌های دیگر...


برنمی‌تابند وقتی می‌گویی. میگویند «چرا نمی‌فهمی؟». می‌گویند مدعی. می‌گویند کار درست را کرده‌ایم. می‌گویند...


هنوز من با آدم‌هایی زندگی می‌کنم که فکر می‌کنند راه درستِ دین از چشم و ابرو آمدن برای کسی که حجاب ندارد می‌گذرد. از توی دهنِ مخالف زدن، از به رسمیت نشناختن، از به همین منوال رفتن...



من اما به اسم این چادر و به نامِ این عشقی که به شما دارم، از دسته اول رانده می‌شوم و برای زبان تندم، برای کمی بیشتر از یک روز بعد را دیدنم، برای یاداوری اشتباهاتمان، از دسته دوم..
خیالی نیست! من بی‌قهرمانِ وعده روییدن توئم، آنجا که تماممان از گهواره و مدرسه و دانشگاه و خانه و خیابان‌ها برمی‌خیزیم و می‌دانیم این ندایی که مستمان کرده قرار است همه‌مان را نجات دهد. قرار است همه‌مان را به آغوش بکشد. و ما آن روز همه قهرمانیم! جدای از هیجانات انسانِ به‌بادرفته، جدای از قهرمان‌سازی‌های به ابتذال کشیده، جدای از همه آنچه به این سال‌های حکومت مارهای ضحاک، قهرمانیم..


از آن آسمانِ هفتمی که هستی، من را دریاب! آی، روح‌الله!  من نمی‌توانم از چشم‌هایت کنار بکشم...






  • ۲۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۳۲
  • ماهان (ف.چ)

چرا فکر می‌کردم ممکن است کسی مرا لااقل آنقدری بشناسد که نگوید «ژست می‌گیری که منطقی به نظر برسی»؟

چرا آدمی فکر می‌کند کسی قرار است بشناسدش؟ بفهمدش؟ چرا آدمی رؤیاهایش را بازگو می‌کند؟ هیچکدامِ ما هم آدم خوبه‌ی داستان نیستیم؛ چیزی از کسی نمی‌فهمیم و چیزی از ما نمی‌فهمند. و اینگونه تمام لغت‌های عاشقانه دنیا، جز برای تو، به راهِ تو، دروغی بیش نیست. آی! رفیقِ ناگفته‌فهمِ همه آدم‌های دنیا، حتی آن‌ها که نامت را نمی‌دانند!

از ظن خویش هرکس، از ما فسانه‌ها گفت

چون نای بی‌زبانیم؛ ما را تو می‌شناسی..

  • ۲۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۹:۴۶
  • ماهان (ف.چ)

وقتی که خیلی واسه من دیره .


وقتی که خیلی واسه من دیره .


وقتی که خیلی واسه من دیره .


وقتی که خیلی واسه من دیره .


وقتی که خیلی واسه من دیره .


وقتی که خیلی واسه من دیره .





وقتی که خیلی واسه من دیره .





















































وقتی که خیلی واسه من دیره .

  • ۲۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۵:۰۱
  • ماهان (ف.چ)