‌فاقد ارزش خوانش

هیچِ هیچ‌زاده

۴ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

۱.

می‌رود پیش رسول‌الله، می‌گوید که در صحرایی که با زن و فرزند و غلامان مسکن دارد، گاهی همه دنبالِ کاری می‌روند و او می‌ماند تنها. اذان می‌گوید و نماز می‌خواند. و می‌پرسد که نمازش جماعت است؟



۲.

المؤمن وحده جماعة. المؤمن وحده حجة.



۳.

اوضاع جهان از وقتی رو به وخامت رفت که ما مثلابچه‌مسلمان‌ها فکر کردیم باید زندگی خودمان را بکنیم، درس خودمان را بخوانیم، کار خودمان را پیدا کنیم، دنبال ساز و کار تشکیل خانواده خودمان باشیم، بچه‌های خودمان را تربیت کنیم، آسایش خودمان را فراهم..


خودمان. خودمان. خودمان.

و فکر کردیم برای تغییر وضع جهان زیادی کوچکیم. زیادی هیچیم.



۴.

در این فرایند بلع و هضم انسانیت، آنچه مانع «قدرت یک درصدی دنیا» برای تسلط کامل است، چیست؟ دین. کدام دین؟ اسلام. چرا؟ چون حقیقت است و اثبات می‌شود و می‌تواند آدم‌ها را دور خودش جمع کند. آدم‌ها را از قالب خارج کند. میثم تمار کند. ابوذر بسازد. سلمان متولد کند.

امام خمینی و سیدحسن‌نصرالله و چمران و امام موسی صدر و عماد مغنیه به دنیا بیاورد.




۵.

وارد فاز راه حل می‌شویم.


اول: جنگ؛ نسل‌کشی؛ یمن، سوریه، عراق، نیجریه، و ایرانِ هشت سال جنگ تحمیلی.


دوم: اگر نشد؛ ایجاد بیتفاوتی یا تنفر. موج روشنفکری، فرنچ ناخن، عمل بینی، هایلایت مو، مهمانی، دور دور با مازراتی، سگ، صادق هدایت، مسیح علینژاد، سارتر، راسل، فروید، سبیل نیچه‌ای، نیچه، نئوحزب‌اللهی‌‌گری، اینستاگرام، تلگرام، کانال گیزمیز، سکس، «داداش حامد خیلیییی خوشگل شدی»، پیج فن‌های مرتضا پاشایی، «الهی فدات شم داداش بنیامین»، «نمیتونم دوریشو تحمل کنم»، «فردا برنامه کنیم واسه شمال»، «عید برنامه کنیم واسه آنتالیا»، «عزیزم ست مهمونی فردا چیه؟»، «عشقم با چادر هر لحظه بیشتر عاشقت میشم»، «وای! نمی‌دونم شام بیف استراگانف درست کنم یا اون آش جدیدی که محیا جون یادم داد؟»، بی‌بی‌سی، رادیو فردا، هشتادوهشت، عروسک آزادی بیان، حقوق شهروندی، «آیا از حمله اعراب چیزی می‌دانید؟»، «آیا می‌دانید کوروش می‌گفت حجاب زنان ما چشم مردان ماست»؟ 



سوم: انداختن اسلام را، به جان اسلام. یک عالم زن و کودکِ گرسنه را به هوای چیپس سمت ماشینِ انتحاری کشیدن. بگذارید همین یکی برای شرح سومی کفایت باشد.




۶.

از راه‌ حل‌های استراتژیک حرفی نمی‌زنم.





۷.

سال ۱۸۹۷ میلادی، بال، سوئیس. محل اجلاس نخستین کنگره یهود دچار آتش‌سوزی می‌شود. اسنادی به دست می‌آید که پروتکل یهود هم میان آن‌هاست.



۸.

ویکی‌پدیا کجایی‌ست؟




۹.

به ما گفتند شما توهم توطئه دارید..




۱۰.

مؤمن از دور پیداست! مؤمن آن است که به انگشت نشانش بدهند؛ شهره به دیوانگی.

مثلا همین الان که نئوحزب‌اللهی‌ها دارند «برنامه می‌کنند» شب شعر انقلابی‌شان را کافه نخلستان بگیرند یا سرچشمه، مؤمن دارد به این فکر می‌کند که فرداش را چطور بچیند که یک قدم سمتِ فتحِ جهان برود..

مثلا همین الان که نئوحزب‌اللهی‌ها دارند غصه وضع بد حجاب را می‌خورند و با روضه یمن جامه می‌درند، او نشسته به راه‌های نجاتِ جهان فکر می‌کند..


مؤمن شهره‌ست به دیوانگی. نگاهش که می‌کنی، انگار عازم فتح دنیاست.




۱۱.

ما کم نیستیم. ما ضعیف نیستیم. ما یک اقلیتِ عقب‌مانده نیستیم. ما متوهم نیستیم. بی‌سواد نیستیم. ناتوان نیستیم. خنگ نیستیم. والله، باالله، ما دقیقا همان کسانی هستیم که باید جهان را نجات بدهیم.. به اشک‌های چشم‌های سرخم، ساعت چهار صبح روزی که پنج زنگ تخصصی دارم قسم. ما خودِ آن‌هاییم.. حالا هی با دوربین ژست بگیر بگذار توی اینستاگرام.‌.



۱۲.

استاد صفایی حائری می‌گفتند اسلام آدم را به حرکت می‌اندازد. آدم حرکت‌کرده یا ابوذر می‌شود یا ابوجهل.



۱۳.

ر.ک به داستان آن مرد؛ داستان آن آیات. 

و جاء من اقصی‌المدینة رجل یسعی..




۱۴.

المؤمن وحده جماعة. المؤمن وحده حجة.


۰ زمزمه ۲۹ فروردين ۹۶ ، ۰۳:۳۰
ماهان (ف.چ)

احساس می‌کنم روزی آنچنان به کسی دل می‌بندم که انگار تمام آنچه تا آن روز دوست داشته‌ام مگس‌های ناچیزی بوده‌اند در قیاسِ عنقا. کنارش آرام می‌گیرم فارغ از لباسِ ست و خانه لوکس و کادوی شب یلدا. کنار هم آرام‌ می‌گیریم و درست آن لحظه که حال بد مدت‌دارم دارد کنارش تبدیل می‌شود به حالِ خوب، درست آن روزهای اوج زندگی‌ام که فکر می‌کنم تمام واکنش‌های کیمیاگری را توی مشتم دارم، درست وقتی او را گرفته‌ام در آغوش، خدا می‌گیردش. و منِ عجولِ سرتاپاعشق، مجبور می‌شوم به تحمل.



ساعت چاهار صبح. دیوانه شده‌ام؟

۰ زمزمه ۲۵ فروردين ۹۶ ، ۰۴:۰۹
ماهان (ف.چ)

من مات علی حب علی، مات شهیدا.

۰ زمزمه ۲۱ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۱۵
ماهان (ف.چ)

1.

این روزها مدام از آدم‌ها فرار می‌کنم. می‌ترسم از آدم‌ها. دایره ارتباطات گسترده‌ام شده‌اند یکی دو نفر، که حتی از همان‌ها هم فرار می‌کنم. احساس می‌کنم همنشینی‌ها، همنشینی‌های ما آدم‌های معمولی، نوعی ابتذال را در وجودم متولد می‌کند. ابتذال‌هایی که برای ابتذال خواندنشان، محکومم می‌کنند به رادیکال بودن!




2.

ظلمتُ نفسی.. و تجرأت بجهلی..




3.

دردی که از دیدنِ آفت‌زدگی جمع‌های به اصطلاح مذهبی می‌کشم را، کجا باید ببرم؟ این حرف‌ها را، از دیدِ منِ باهمه‌نشسته، با که بگویم که گُر نگیرد، که نگوید «خودتو درست کن»، که ننویسد «دونت جاج می». داریم دچارِ فرآیندِ یکسان‌سازی می‌شویم. تماممان حداکثر در چند گروه جا می‌گیرند و این یعنی «قابل مدیریت شدن». این یعنی در قالب گنجیدن، نوعی تسلیمِ جهان شدن، تسلیم گوارشِ جهان شدن، در چارچوبِ قانونِ جنگلی دنیا تعریف شدن؛ و این همان چیزی‌ست که انسان را کالانعام می‌کند. انسانِ در دسته جاگرفته را بی‌شعور می‌کند، توی گله می‌ریزد، انسانیت را، خدا را، علی را از او می‌گیرد... و این همان چیزی‌ست که در ثانیه‌ثانیه حیات تاابدهستِ علی می‌شود آن را دید؛ گریختن از گُنجیدن.


مذهبی‌هایی که یا لاکچری لایف دارند، یا می‌خواهند ادایش را در بیاورند. می‌خواهند بگویند ما هستیم. همه جا هم هستیم اتفاقا؛ با سبکِ خودمان، با رویکردِ خودمان، با پوششِ خودمان؛ و از قضا همگی هم یک عکس به اتفاق یک دوربین حرفه‌ای دارند.. مذهبی‌هایی که دور هم جمع شدن‌هاشان، هیچ فرقی با باقی جمع شدن‌ها ندارد؛ مذهبی‌هایی که «رؤیای واقعی تحول جهان» را لابه‌لای روزمرگی‌هاشان گم کرده‌اند؛ مذهبی‌هایی که از مذهب، فقط یک پوسته کلیسایی دارند؛ مذهبی‌هایی که شب می‌خوابند و حتی لحظه‌ای صدای نفس‌های برادرانشان را در نیجریه و یمن نمی‌شنوند. مذهبی‌هایی که شب می‌خوابند! مذهبی‌هایی که شب خواب دارند... ما! ما... ما مذهبی‌های مذهب را به گندکشیده... مایی که حداکثر توی چند گروه می‌گنجیم و این یعنی «فرایند هضم در مدیریت جهانی». این یعنی کالانعام بودن. این یعنی مختصاتِ همین حالای جهان.


آیه مبارکه را تفسیر به رأی نمی‌کنم. اما از زنا و شرب مدام، تا بی‌نمازی و دروغ؛ همه‌شان جای برگشت دارند. آنچه در این آیه صدق می‌کند، که «اولئک کالانعام»، وقتی‌ست که بگنجیم. وقتی‌ست که پیدا نباشد کیستیم و چیستیم و رسالتمان چیست و وقتی که مثل همیشه‌های تاریخ، علی را در کوچه پس کوچه‌ها گم کرده‌ایم...





4.

علی از سرِ ما خیلی زیاد بود.. آه! علی از سر ما خیلی زیاد بود...






5.

...سکوت کنید! برادران، خواهران، اگر می‌بینید چیزی در زندگی‌تان، بر مبارزه علیه جهل، علیه جنگ، علیه حیوانیت انسان ارجح است، سکوت کنید و پیِ همان چیز دیگر را بگیرید.. اینجا یک عالمه جوانِ پرشورِ درپوست‌نگنجیده هستند، که می‌بینند و می‌گویند «فلانی هم با اینهمه حرف‌های قشنگ قشنگ نتوانست»..


داستان این است؛ کسی تمام شبانه روزش را وقفِ این راه می‌کند؛ طبق آن درس می‌خواند، طبق آن می‌خوابد، طبق آن مهمانی می‌رود، می‌نویسد، می‌خورد، ازدواج می‌کند، رفتار می‌کند؛ و حس می‌کند او را. زمزمه‌های شبانه یارانش را که ذره ذره جمع می‌شوند می‌شنود؛ حس می‌کند این بیقراری جهان را، حس می‌کند اتفاقی در حال رخ دادن است؛ نمی‌تواند فقط کافه‌نشین باشد! نمی‌تواند محض پز روشنفکری، محض پوپولیست‌بازی، فقط چار کلمه بنویسد. نمی‌تواند فقط حرف بزند، نمی‌تواند فقط به فکر شغل و کار و درس باشد، چون رگ و ریشه‌اش از عمق جان درد می‌آیند! می‌فهمید؟ درد.. فرق است بین تمام شما که تا به حال نتوانستید، با «بچه‌های مرتضا».. فرق است میان شما که بین زندگی‌تان آروغ دغدغه‌مندی می‌زنید، تا آن جوان‌های هنوزنیامده‌ی شایدمیانِ‌گهواره‌خوابیده، که بین دغدغه‌هاشان، شاید کمی هم زندگی کردند... که اصلا دغدغه‌هاشان خود زندگی‌ست...


پس، برادران و خواهران.. سکوت کنید...






6.

«کنکور بیش از آنچه تصور شود، بال و پرم را ریخت...»..






7.

...






8.

خسته‌م! خیلی خسته... خیلی خیلی خسته..




9.

ظلمتُ نفسی... و تجرأتُ بجهلی... الهی و سیدی و مولای... کم من ثناء جمیل لست اهلا له نشرته...


۰ زمزمه ۰۸ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۰۸
ماهان (ف.چ)