خیابان ارغوان هفتم

خیابان ارغوان هفتم

فاطمه چ.

دریچه

۲۱ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

حالا که خواب را

در جای گرم خواب‌های نیمه‌شبم خواب کرده‌ام

پیش‌تر بیا

به خلوت خاموش سال‌های دورمان بنشین

سرِ همان قراری که باد قرارست

بال پروانه‌های عاشق آن روزهامان را

- حتی اگرچه بی خودشان - 

به ما بسپرد...

اصلا منِ بی‌قرار هیچ!

اگر نیایی

جز تو

پروانه‌هامان را چه کسی تحویل بگیرد؟



خودت می‌دانی

تا همینجاش هم که با من آمده بودند

به هوای بوی آن کوچه سرد آبان بود

که بویت را در بغلم جا گذاشتی...


برگرد؛

ساعت لامذهب روی طاقچه

بویت را از بغلم

مدت‌هاست که برده...


  • ۳۰ آبان ۹۵ ، ۰۵:۱۴
  • ماهان (ف.چ)


و هنوز نتوانسته‌ایم با جای خالیت کاری کنیم.

  • ۲۷ آبان ۹۵ ، ۱۷:۱۷
  • ماهان (ف.چ)

می‌نویسم محض درد و دل. می‌نویسم چون از همون بچگی، عادتم دادن وقتی بغض پسِ گلومو فشار میده، سر کسی داد نزنم، دعوا نکنم، بدخلق نشم؛ بشینم روبروی آسمون و آروم حرف بزنم. حالا که سایه آسمون قم خیلی وقته بالای سرم نیست و حالا که مجبورم با این معصومیت از دست رفته سر کنم، باز وقت و بی وقت، با بغض و گریه‌ فروخورده‌ای که روز به روز بیشتر میشه، نه با کسی دعوا می‌کنم نه هیچ. می‌نویسم.


دلم تیکه پاره‌ست براتون. همینقدر دریده و بی‌آرایه و رک. توروخدا بذارید این جوونِ پا به سن گذاشته، یه بارم شده از شر جمله‌بندی‌های شسته رفته راحت باشه. ایندفه همینقدری داغونم که می‌بینید. شکستگی قامتم همنقدر صریحه که شاهدید. همینقدر حالم خرابه. همینقدر بیقرارم. همینقدری که دلم تیکه پاره‌س براتون. همینقدر که اینهمه روز با سیدبن‌طاووس براتون گریه کردم. همینقدر که به خداااا دروغه ما شادی داریم! من کل سال براتون عزادارم و به حکم غمِ تو دلِ مؤمن و لبخند روی صورت، هی بغضمو میخورم... دارم میمیرم از غم شما و مؤمن نیستم! 


نطلبیدی. دلم نه اینکه کدر شده باشه، فقط پره غمه. هی مدام میشینه برا خودش روضه میخونه، هی مدام مجلس تنها میگیره، هی مدام تو شک و اضطرابه که خواستینش یا نه؛ میبرینش یا نه؛ شریکه تو این قیام بزرگی که منتظرشیم یا نه... 

های! مرد! تپش دلم شب و روز نذاشته برام، که «یا لیتنی کنت معکم»هامو اجابت می‌کنید یا نه! دلم داره کنده میشه از فکر موندن توی این حضیض. شبا که سرمو میذارم زمین، صدای پای اسباتونو میشنوم! شبا که میخوام بخوابم، صدای شب زنده داری یاراتو میشنوم! میشنوم زیر پوست زمین، صدای جوونه‌هارو که از همه جای دنیا حرکت میکنن و بی که کسی بفهمه، آروم آروم میان تا از قوت اصل ریشه، جون بگیرن! میشنوم! میشنوم بیقراریِ از همیشه بیشتر جهانو... انگار که خبری باشه! انگار اومدنش نزدیک باشه..‌ انگار خاک و زمین و آسمون بخوان با هم از جاشون پا شن... می‌بینم یاراتو که آروم آروم، مثل قطره‌های بارون کنار هم جمع میشن و از حالااااا صدای «لبیک» گفتنشونو میشنوم... من هرشب تا قنوت نمازشون میرم... وقتی سرشون به ذکر «امن یجیب» به سجده‌س، زمزمه هزارتا «امن یجیب» میشنوم که انگار اومدن سرِ یه قرارِ هرشبه، که جهانو خبر کنن داره میاد... های! مرد! فکر جا موندن از این «امن یجیب» ها شب و روز نذاشته برام...


فقط تویی که بی که بگم، میفهمی چی میبینم و چی میشنوم و چی حس می‌کنم! های مرد! صدای قدمای نمی‌دونم از کجای پسرتو میشنوم... بیا و باور کن بوی پدرت میاد... بیا و باور کن بوی علی داره دیوونه‌م میکنه... تو که بصیرتری به من از خودم! بیا بگو همه چیو میدونی که انقد برا گفتنشون دست و پا نزنم...


نطلبیدی! من موندم همینجا و همه رفتن. اما بیا برات قسم بخورم هزاربار بیشتر مشتاقم از هرکی که رفته.. به اناردونه‌های دلم قسم...


به من نگو برو. من جای دیگه‌ای ندارم! من با همه «ظلمت نفسی»، با همه نماز صب خواب موندنا، با همه نفس و شهوتم، جای دیگه‌ای ندارم جز اینجا. داشتمم نمی‌رفتم! دیگه دست و دلم نمیره به اون زندگی! فکر قطره‌های بارون یه لحظه آرومم نمیذاره... ذکرای زیرلب مردای راهت دیگه دست از سر من برنمیداره... های! آرومو از من بردی آرومِ جون...! حتی اگه مجبورم کنی از خیمه‌ی عهدت برم بیرون، نمی‌تونم... 



از ناآرومی دنیا انتظار پسرتو میکشم. دلم غمی هست سر نطلبیدنت، اما یه جورایی خیالم جمعه ولم نمی‌کنی. من از اولشم از آدمای ناامید متنفر بودم. من الان خیلی وقته حتی موقع نفس کشیدن، حس می‌کنم دلم شور گرفته برای رفتن! من نمیییییتووووونمممم از این پرندگی دست بکشم! دلم دیگه نمییییتووونهههه آروم بگیره... دلم صدای نماز شب سربازای پسرتو میشنوه آقا! دلم حتی وقتی بارون نمیاد میبینه قطره‌های بارونو... دلمو حتی اگر سر ببرن هم، نمیتونن آروم کنن... 




منو دور نریز. منو پیش بکش. منو‌ بپذیر... من خیلی وقته آروم از دلم رفته... پسرت یار سربه‌پیشِ سربه‌زیرِ سربه‌دارِ سربه‌شمشیرِ سربه‌فرمانِ شوریده‌دل نمی‌خواد؟ پسرت بین اینهمه آدم آروم، یارِ بی‌طاقتِ یه‌عمرانتظارکشیده نمی‌خواد؟ آدما منو دور انداختن از بس با خیال بارون شدن باریدم! منتی نیست! باریدنم از بیقراری خدادادی بوده و‌ بس؛ اما تو غیرِ مردم باش! تو دورم نریز! راهم بده تو این حرکت بزرگ! راهم بده تو این قنوتای دسته‌جمعی! راهم بده مرد... تو با من غیرِ مردم باش...



پا شدم به انتظار پسرت. «لبیک» نوک زبونمه! هرروز یاسین میخونم که خاطرِ دلم به «رجلٌ» گمنام جمع شه، که یعنی منم میطلبی. که یعنی منم میبری. که یعنی کنارم نمیندازی. که یعنی پذیرفتی خیزش شبانه‌روزیمو... که یعنی دیدی دلمو... که یعنی میدونی چشامو که رو هم میذارم، قطره‌های بارونو می‌بینم که دور دریا جمع شدنو، دنیارو می‌برن... که یعنی میدونی چشامو که میبندم، میبینم اون روزیو که همین قطره‌های کوچیکِ تنهایِ بارون، که مردم به تنهایی و زمزمه‌های سربه‌زیر ذکرشون میخندیدن، حالا کنار دریا وایسادنو، دنیاااارو روی دست میبرن... که یعنی میدونی چشامو که میبندم، بوی علی میاد...



حسین! سیدی و مولای! این اربعین نه... اما میدونم آخرسر دلمو ندید نمی‌گیری... میدونم بیقراری دلامون جمع میشه رو هم و، دنیاااااارو میبره... منو شریکِ دل‌بیقراریِ قنوتِ نمازِ قطره‌های بارون کن...

  • ۲۵ آبان ۹۵ ، ۱۹:۱۶
  • ماهان (ف.چ)

که با تو هرچه هست می‌رود...


|#هوشنگ_ابتهاج

  • ۲۴ آبان ۹۵ ، ۲۳:۰۷
  • ماهان (ف.چ)

علی پنج سالی از من کوچک‌تر است. با تمام رفتارهای بی قیدش که کفری‌ام می‌کند، انگار آینه سال‌های گذشته‌ام را گذاشته باشند جلوی چشم‌هام؛ حتی فکرهاش هم مثل من است، با وجود تمام اختلاف نظرها!


این نظام جدید وزارتخانه، باعث شد نفهمم برادرم چقدر زود بزرگ شده، و حالا برای خودش موضع و تفکر دارد! مانیفست زندگی دارد! مشغولیت ذهنی دارد! سؤال‌های بزرگ دارد... بزرگ اندازه وجود خدا و عدل خدا و ماهیت دین و چرایی آن! بزرگ اندازه پیگیری خبرهای سوریه و اظهارنظر راجع به حزب الله و طرفداری از ترامپ یا کلینتون! بزرگ اندازه نگرانی برای برجام... نفهمیدم و امشب که دقیقا شبیه خودم، از اضطراب دور خانه را می‌چرخید، از خسری که در هجده سالگی به آن رسیده‌ام برایش گفتم، و از نگرانیِ اینکه او هم در هجده سالگی‌ش احساس من را داشته باشد، و حالش را دیدم، شگفت‌زده شدم. کی برادرِ سیزده-چارده ساله‌ام اندازه فکر کردن به چیستی زندگی بزرگ شد؟ کی بود که از پشت همین دیوار به دیواری اتاق‌هایمان نفهمیدم؟


حالا برادرم هم دارد مثل من دچار می‌شود؛ آنقدری که وسط صحبت رفقاش راجع به آنچه دوست ندارد، ناخواسته، ذهنش فرار کند و پناه بگیرد به فکرهای مثل «راه‌های نجات جهان» و راه‌های «مسلمان واقعی بودن» و می‌ترسم که مثل خواهرِ بی بال و پرِ خاسرش، برسد به اینجایی که من هستم... های های های... خدا! نکند برسد به اینجایی که من هستم؟

  • ۲۲ آبان ۹۵ ، ۲۰:۵۸
  • ماهان (ف.چ)

همیشه گفته‌اند رفاقتِ دو نفر یک‌دنده به جایی نمی‌رسد. رفاقت دو نفر مغرور هم. رفاقت دو نفر مثل من و تو که روی دور لج برویم، از هیچ چیز کوتاه نمی‌آییم؛ به خودت نمی‌گویم که چون همیشه از حرف زدن با عزیزازدست‌داده‌ها ترسیده‌ام؛ همیشه کلمات آمده‌اند نوک زبانم و، نشده‌اند که جاری شوند برای دل‌داری دادن به عزاداری، یا همدردی با کسی که روزگارِ این روزهاش، بنا گذاشته بر مچاله کردنش. به خودت نمی‌گویم، اما اینجا برایت می‌نویسم، چون مثل تو عزادارم. چون حالمان را می‌فهمم. چون ما تنهاییم، در مصیب‌زده‌ترین جایِ جهانِ بی او، و با خود پتیاره‌مان تنها مانده‌ایم؛ پس حالمان را می‌فهمم. اینجا برایت می‌نویسم که این روزها تمام می‌شوند فاطمه. این روزها باید تمام شوند و این روزها که عصر احتمال است، این روزها که هر لحظه از جنگ با شک برمیگردیم، اما لااقل این را ایمان داریم، که او می‌آید. می‌آید. می‌آید. حالا ریزه‌های دلت را از زمین جمع کن و بندازشان دنباله‌ی دانه‌های تسبیحی، و روزی هزارهزار و صد بار، اندازه دانه‌های تسبیح و تکه‌های دلت، زیر لب بگو که «می‌آید». باز اگر این بغضی که می‌دانی و می‌دانم گلویت را گرفت و «می‌آید»ها به سر رسیده‌ بودند، رفاقت کن و تکه‌های دل من را هم بنداز دنباله‌ی تکه‌های دلت توی نخ تسبیحی، روزی هزارهزارهزارهزار و‌ صد بار زیر لب بگو:


«می‌آید».



+ قسم به چشم‌های مضطربت؛ این هم قسم بزرگم...


+ من به چشم‌های بی‌قرار تو

قول می‌دهم

ریشه‌های ما به آب

شاخه‌های ما به آفتاب می‌رسد؛


ما دوباره سبز می‌شویم...

| #قیصر..

  • ۲۰ آبان ۹۵ ، ۱۶:۳۴
  • ماهان (ف.چ)




خسته‌تر از آنم برای نالیدن از تجددِ ناپخته‌ای که از آن رنج می‌بریم و نوشتن «از رنجی که می‌بریم» و حال بدِ دنیا و انتخاباتِ آمریکا(!) و کنکور و قصه این روزهایی که می‌گذرد و «آینه جادو»ی سیدمرتضی و «حرکت» استاد صفایی و نظریه گراف و سینماتیک و «زندگی بتهوون» و روزگارِ بی‌اویی که می‌گذرانیم و هرروز، مدام، خودمان را به آن راه می‌زنیم که نفهمیم. خسته‌تر از آنم برای نوشتن از اربعین و ترامپ و میشل عون و حزب الله و امام موسی و حضرت آقا. خسته‌تر از آنم؛ اما خسته که قرار نیست بمانم! بین اینهمه آشوب فقط اوست؛ که جدایِ تمامِ این اندیشه‌های متجددانه «خودباوری»، بین تمام اضطراب تکیه به ضمیر «من»، بین همه این نابلدی‌ها و کم بودن‌ها و بی‌سوادی‌ها، کتابش را باز می‌کنی که انگشتت روی این آیات بلغزد. که بدانی بعد این غربال سخت، سنت «پروردن» است که دانه‌ها را به انتظار سبزه زدن می‌کارند. که بدانی کاشته می‌شوی. که بدانی می‌آید. به خاک می‌گذاردت. از ابتدا به دنیایت می‌آورد. که بدانی سبز می‌شوی. تمام جهان اگر بالا و پایین شود، ابدا که دانه‌های بعد غربال را رها کنند برای قوت کلاغ‌ها. که او می‌آید. که در خاک می‌گذاردت. که از نو به دنیایت می‌آورد. که آخر آنچه می‌ماند حق است. که آخر ما سبز می‌شویم. که آخر ما زنده می‌شویم. که آخر ما برانگیخته می‌شویم به جنگل‌های بلند بودن. به کوه‌های بزرگ بودن. به دانه‌های شهید انار بودن. به سیب سرخ‌ترین شاخه بودن. که این سنت خداست و وعده‌اش برای همین روزهای اضطرابمان؛ که وعده خدا حق است. که ما دوباره سبز می‌شویم، حتی، بی‌ آنکه خیام با امیدی، بیتی برای روییدنمان گفته باشد...

  • ۱۹ آبان ۹۵ ، ۱۹:۲۶
  • ماهان (ف.چ)

فاطمه خم و چم و خلق و خوی من را خوب می‌شناسد. می‌رود جزء آن‌ها که اگر قصد کنی هم نمی‌توانی اخبار کذبی از حالت بهشان قالب کنی. فاطمه می‌داند من چی می‌دانم. برای چی نگرانم. برای چی سراپا گوش می‌شوم. فاطمه حتی وقتی بی‌آنکه چیزی از سر و رویم بربیاید، ناراحتم، می‌فهمد. نگاه‌هام را مثلا. یا آن لحظه‌ای که تکیه داده‌ام به سینه دیوار، با هزار اما و اگر و «زبانم لال» از نبودنِ او حرف می‌زنم، می‌فهمد در عین نشستنم، در عین آرام تکیه دادنم، چقدر مضطربم؛ چقدر نگرانم؛ چقدر دلم از عمقِ «توکلتُ علی الله» خالی شده. 

همین است که درست وقتی فراموش کرده‌ای بیشترِ روزهای بی‌قراریت را در این تهرانِ بی‌هیچ‌جا کجا گذرانده‌ای، یادت می‌آورد که آخرِ هفته، جایِ استراحتِ طویلِ توی برنامه مشاور بعد از گزینه دو، برویم پیش سیدمرتضی.



لازم نیست خیلی شاعر باشی؛ شاعرچه‌ها هم بی‌آنکه بحر رجز بدانند، رجزخوانی می‌کنند. اتفاقا تا آن‌کجایی که ما دیده‌ایم، بهترین جنگ‌ها را جنگجوها نکرده‌اند. همین شاعرک بودن گاهی کافی‌ست برای سنجش. این صفحه‌های سفید و این تک بیت‌هایی که مدت‌هاست غزل نمی‌شوند، نه که از تنگی قافیه و جا نگرفتن در وزن باشد، این‌ها همه نشان می‌دهد دیگر حرفی نمانده که بشود شعر شود. دیگر حرفی نیست که بخواهد در شعر بگنجد، یا دیگر مدت‌هاست آنقدری نجوشیده‌ام که شعری از دلم روانه شود. دقت که می‌کنم به خودم، از قبل آرام‌ترم. خارج از خودم در پی انداختنِ اتفاقی نیستم. خارج از خودم آرامم. خارج از خودم اوج هم نمی‌گیرم. اینجاست که صفحه‌های خالی دفتر شعر، میزانِ سنجشند.


امروز که داد می‌کشیدم سرِ فاطمه، چند نفر با تعجب می‌گفتند که «عه! فلانی هم داد می‌زنه.» . ندیده بودند که من چه دادهای بلندتر از این‌ها که نکشیده‌ام. چه هیجانِ بیش از کنکور و شهربازی و اتفاقات مختلفی که نداشته‌ام. اما حالا آرامم. در بیرون از خودم آرامم. نشانش به همان نشانِ قبلی جزوه‌های نداشته حسابانِ دیروزها و، شعرهای ننوشته امروز. نشان به همین نشان بسنده کردن به آرام گرفتن زیر باران. نشان به همین نشانِ پنجره‌های بسته‌ای که هر روز تحمل می‌کنم و دم نمی‌زنم. نشان به همین روزها. همین روزها.


روزهای سختی هستند. و این را، فاطمه‌ست که بی هیچ توضیح، خوب می‌داند...



+ های! باران! باران! باران!

   آرامم بگذار...

  • ۱۷ آبان ۹۵ ، ۱۸:۴۲
  • ماهان (ف.چ)

این دل

دیگر هیچ وقت

آرام نمی‌گیرد...



+ نخوانید. نخوانید اینجا را. نخوانید این ترشحاتِ ناآرامی را. این تپش‌های بی‌صاحب را. باید بگویم برای کسی که نیست... باید بگریم برای کسی که نیست... باید سرکنده شوم، مگر این جان را جایی بپذیرند... نخوانید.. خواندن ندارد...


+ سربند «نحن ابناء الخمینی»ام را، به نشانِ حماسه، با تنم خاک کنید... که ما از مادر به حماسه زادیم...؛ حتی اگر به حماسه نمیریم!



تمت.

  • ۱۳ آبان ۹۵ ، ۱۸:۴۳
  • ماهان (ف.چ)

«ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما!»

  • ۱۳ آبان ۹۵ ، ۰۶:۳۳
  • ماهان (ف.چ)