‌فاقد ارزش خوانش

هیچِ هیچ‌زاده

۳ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

می‌نویسم محض درد و دل. می‌نویسم چون از همون بچگی، عادتم دادن وقتی بغض پسِ گلومو فشار میده، سر کسی داد نزنم، دعوا نکنم، بدخلق نشم؛ بشینم روبروی آسمون و آروم حرف بزنم. حالا که سایه آسمون قم خیلی وقته بالای سرم نیست و حالا که مجبورم با این معصومیت از دست رفته سر کنم، باز وقت و بی وقت، با بغض و گریه‌ فروخورده‌ای که روز به روز بیشتر میشه، نه با کسی دعوا می‌کنم نه هیچ. می‌نویسم.


دلم تیکه پاره‌ست براتون. همینقدر دریده و بی‌آرایه و رک. توروخدا بذارید این جوونِ پا به سن گذاشته، یه بارم شده از شر جمله‌بندی‌های شسته رفته راحت باشه. ایندفه همینقدری داغونم که می‌بینید. شکستگی قامتم همنقدر صریحه که شاهدید. همینقدر حالم خرابه. همینقدر بیقرارم. همینقدری که دلم تیکه پاره‌س براتون. همینقدر که اینهمه روز با سیدبن‌طاووس براتون گریه کردم. همینقدر که به خداااا دروغه ما شادی داریم! من کل سال براتون عزادارم و به حکم غمِ تو دلِ مؤمن و لبخند روی صورت، هی بغضمو میخورم... دارم میمیرم از غم شما و مؤمن نیستم! 


نطلبیدی. دلم نه اینکه کدر شده باشه، فقط پره غمه. هی مدام میشینه برا خودش روضه میخونه، هی مدام مجلس تنها میگیره، هی مدام تو شک و اضطرابه که خواستینش یا نه؛ میبرینش یا نه؛ شریکه تو این قیام بزرگی که منتظرشیم یا نه... 

های! مرد! تپش دلم شب و روز نذاشته برام، که «یا لیتنی کنت معکم»هامو اجابت می‌کنید یا نه! دلم داره کنده میشه از فکر موندن توی این حضیض. شبا که سرمو میذارم زمین، صدای پای اسباتونو میشنوم! شبا که میخوام بخوابم، صدای شب زنده داری یاراتو میشنوم! میشنوم زیر پوست زمین، صدای جوونه‌هارو که از همه جای دنیا حرکت میکنن و بی که کسی بفهمه، آروم آروم میان تا از قوت اصل ریشه، جون بگیرن! میشنوم! میشنوم بیقراریِ از همیشه بیشتر جهانو... انگار که خبری باشه! انگار اومدنش نزدیک باشه..‌ انگار خاک و زمین و آسمون بخوان با هم از جاشون پا شن... می‌بینم یاراتو که آروم آروم، مثل قطره‌های بارون کنار هم جمع میشن و از حالااااا صدای «لبیک» گفتنشونو میشنوم... من هرشب تا قنوت نمازشون میرم... وقتی سرشون به ذکر «امن یجیب» به سجده‌س، زمزمه هزارتا «امن یجیب» میشنوم که انگار اومدن سرِ یه قرارِ هرشبه، که جهانو خبر کنن داره میاد... های! مرد! فکر جا موندن از این «امن یجیب» ها شب و روز نذاشته برام...


فقط تویی که بی که بگم، میفهمی چی میبینم و چی میشنوم و چی حس می‌کنم! های مرد! صدای قدمای نمی‌دونم از کجای پسرتو میشنوم... بیا و باور کن بوی پدرت میاد... بیا و باور کن بوی علی داره دیوونه‌م میکنه... تو که بصیرتری به من از خودم! بیا بگو همه چیو میدونی که انقد برا گفتنشون دست و پا نزنم...


نطلبیدی! من موندم همینجا و همه رفتن. اما بیا برات قسم بخورم هزاربار بیشتر مشتاقم از هرکی که رفته.. به اناردونه‌های دلم قسم...


به من نگو برو. من جای دیگه‌ای ندارم! من با همه «ظلمت نفسی»، با همه نماز صب خواب موندنا، با همه نفس و شهوتم، جای دیگه‌ای ندارم جز اینجا. داشتمم نمی‌رفتم! دیگه دست و دلم نمیره به اون زندگی! فکر قطره‌های بارون یه لحظه آرومم نمیذاره... ذکرای زیرلب مردای راهت دیگه دست از سر من برنمیداره... های! آرومو از من بردی آرومِ جون...! حتی اگه مجبورم کنی از خیمه‌ی عهدت برم بیرون، نمی‌تونم... 



از ناآرومی دنیا انتظار پسرتو میکشم. دلم غمی هست سر نطلبیدنت، اما یه جورایی خیالم جمعه ولم نمی‌کنی. من از اولشم از آدمای ناامید متنفر بودم. من الان خیلی وقته حتی موقع نفس کشیدن، حس می‌کنم دلم شور گرفته برای رفتن! من نمیییییتووووونمممم از این پرندگی دست بکشم! دلم دیگه نمییییتووونهههه آروم بگیره... دلم صدای نماز شب سربازای پسرتو میشنوه آقا! دلم حتی وقتی بارون نمیاد میبینه قطره‌های بارونو... دلمو حتی اگر سر ببرن هم، نمیتونن آروم کنن... 




منو دور نریز. منو پیش بکش. منو‌ بپذیر... من خیلی وقته آروم از دلم رفته... پسرت یار سربه‌پیشِ سربه‌زیرِ سربه‌دارِ سربه‌شمشیرِ سربه‌فرمانِ شوریده‌دل نمی‌خواد؟ پسرت بین اینهمه آدم آروم، یارِ بی‌طاقتِ یه‌عمرانتظارکشیده نمی‌خواد؟ آدما منو دور انداختن از بس با خیال بارون شدن باریدم! منتی نیست! باریدنم از بیقراری خدادادی بوده و‌ بس؛ اما تو غیرِ مردم باش! تو دورم نریز! راهم بده تو این حرکت بزرگ! راهم بده تو این قنوتای دسته‌جمعی! راهم بده مرد... تو با من غیرِ مردم باش...



پا شدم به انتظار پسرت. «لبیک» نوک زبونمه! هرروز یاسین میخونم که خاطرِ دلم به «رجلٌ» گمنام جمع شه، که یعنی منم میطلبی. که یعنی منم میبری. که یعنی کنارم نمیندازی. که یعنی پذیرفتی خیزش شبانه‌روزیمو... که یعنی دیدی دلمو... که یعنی میدونی چشامو که رو هم میذارم، قطره‌های بارونو می‌بینم که دور دریا جمع شدنو، دنیارو می‌برن... که یعنی میدونی چشامو که میبندم، میبینم اون روزیو که همین قطره‌های کوچیکِ تنهایِ بارون، که مردم به تنهایی و زمزمه‌های سربه‌زیر ذکرشون میخندیدن، حالا کنار دریا وایسادنو، دنیاااارو روی دست میبرن... که یعنی میدونی چشامو که میبندم، بوی علی میاد...



حسین! سیدی و مولای! این اربعین نه... اما میدونم آخرسر دلمو ندید نمی‌گیری... میدونم بیقراری دلامون جمع میشه رو هم و، دنیاااااارو میبره... منو شریکِ دل‌بیقراریِ قنوتِ نمازِ قطره‌های بارون کن...

۰ زمزمه ۲۵ آبان ۹۵ ، ۱۹:۱۶
ماهان (ف.چ)

«ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما!»

۰ زمزمه ۱۳ آبان ۹۵ ، ۰۶:۳۳
ماهان (ف.چ)

آه، من قلّة الزّاد؛

و طولِ الطّریق؛

و بعدِ السّفر؛

و عظیم المورد...




...



 و إنَّ دُنْیَاکُمْ عِنْدِی لَأَهْوَنُ مِنْ وَرَقَةٍ فِی فَمِ جَرَادَةٍ تَقْضَمُهَا...




+ و «علی» زبان می‌گشاید...



۰۶ آبان ۹۵ ، ۰۱:۴۰
ماهان (ف.چ)