خیابان ارغوان هفتم

خیابان ارغوان هفتم

فاطمه چ.

دریچه

۱۵ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

عکس‌های دوستان در اینستاگرام، از بیت رهبری و سالن اجلاس سران و اینجا و آنجا می‌رسد. 

ما که همین‌جا بودیم. چهره حضرت آقا به شما خوش و؛ گریه شب‌ها برایش به من حلال.



+ حضرتِ آقا! با دستِ پر باید به دیدارِ شما آمد. 

این هم باشد بهانه من برای ندیدنتان...


+ راستی! این روزها چقدر خوب است که ما امام صادق داریم! اگرنه، چه کسی جان‌تهی‌نکردنمان را واسطه شده بود؟



#ابوسعید_ابوالخیر


  • ماهان (ف.چ)

سلام!

یادداشت‌هایت را می‌خواندم؛ یادداشت‌های سال هزار و نهصد و شصت را. نزدیک نیم قرنِ پیش.

چیزهایی هست در این دنیا، که وقتی خودت کشفشان می‌کنی، شوقی درونت می‌جوشد و می‌پنداری تو اولین راهوارِ این راهِ بعیدی، که اصلا به چشم نمی‌آید. اما بعدتر، می‌فهمی اشتباه کرده‌ای...


چقدر شبیه هم هستیم! با تمام این سال‌های فاصله. چیست این سرّ درون قلب‌های ما و خواهران و برادرانمان، که سال‌های سال گذشته و هنوز همان است که بود و از سرِ این رنگ‌ناپذیری و ثبات، دارد شبیه سنت الله می‌شود؟ 


اشتباه‌هایت حتی برایم آشناست. دل بستن‌ها و دل کندن‌ها و پشیمانی‌ها و رنج‌ها. بعد سربه‌زیر برگشتن‌ها و به او پناه بردن‌ها. در خود نگنجیدن‌ها و از خود ترسیدن‌ها و بی هیچ فکری، از دلشوره قدم زدن‌ها و بال و پر زدن‌هات. چقدر از پسِ سال‌ها شبیه همی‌م!


تو اما، چیزهایی را زیر پوستت به قرین احساس کرده‌ای که من آرزویش را دارم. آنچه در تو به جوش آمده بود، روزهایی فرصت یافت و بیرون ریخت و آرام‌گرفت تا با او یکپارچه شوی. اینجا من مانده‌ام با روحِ سرکشی مانند روح تو، و دست‌های بسته‌ای که هیچ به تو ماننده نیست. نمی‌دانم عاقبتم چه خواهد شد و نمی‌دانم آیا این روزمرگی‌ها خواهند توانست جایی از این زندگی روحم را در قفس کنند یا نه؛ اما هیچ‌گاه از یاد نمی‌برم در اولین سال‌های جوانی، با دست‌های بسته‌ام چقدر شبیه تو بوده‌ام. 


طلب‌های ما را نمی‌پسندند! اما کجایند ببینند ابعاد رنج‌هایی که می‌طلبیم، تا کجای این جهان را راستی در مشتمان می‌گذارد و رهایش می‌کنیم...


چمران! اولین سال‌های جوانیم را به یاد داشته باش‌. حرف‌های زیادی داریم برای زدن. 



سلام.

  • ۲۷ مهر ۹۵ ، ۲۰:۱۲
  • ماهان (ف.چ)

آدمی آنچنان در نهانی‌های تاریکِ خودش گم است، که از خودش هم در شگفت است! هوسِ دوره را کرده‌ام؛ وسط باران‌های در گاه، که نمی‌آید. سر کلاسِ دیف و تحلیلی، هوسِ همان دوره مضحک مزخرف را!


شگفتا فاطمه!

شگفتا فاطمه!

شگفتا فاطمه!


حال که اوضاعِ دلِ ما جز بر تو بر همه پوشیده‌ست، خودت راهی‌م کن. می‌ترسم این بساط اخیر هم، ...


عجیب نیست انسانی که آفریده‌ای؟! فتبارک الله...


+ به بزرگی‌ش قسم، از تنها ماندن با خودم می‌ترسم! نه از این ترس‌های شعری و شعاری؛ واقعا از تنها ماندن با خودم - مادی یا معنوی - تازگی‌هاست که وحشت می‌کنم...

  • ۲۶ مهر ۹۵ ، ۲۰:۵۶
  • ماهان (ف.چ)

فکر می‌کنم اضظراب داشتن برای مقوله‌ای مثل کنکور و کوچک‌تر از آن، آزمون‌های آزمایشی، از ضعف روحی و لنگیِ توکل انسان برمی‌خیزد.


متوجه شدم چند نفر که از خودم کوچک‌تر هستند، بلاگ را می‌خوانند. می‌خواهم از این به بعد چیزهایی که از مدرسه می‌دانم و از کنکور و از آنچه باید از مدرسه بدانیم را اینجا بنویسم. می‌دانم شاید برای بعضی‌ها این حرف مضحکی باشد؛ اما اگر کسی مثل من برخورد نامتعارفی جدای از رفت و آمد روزانه و درس پس دادن و چندی روابط دوستانه با مدرسه داشته باشد، بهتر است چیزهایی را بداند. چیزهایی که باعث شوند آرام‌تر از من، بهتر از من و مفیدتر از من با این فضای در اکثر موارد بیمار روبرو شود. 



اگر روزی بچه‌ای داشته باشم، و اگر منوال مدرسه‌ها تا آن روز به همین ترتیب باشد، بیشتر نگران مدرسه رفتنش خواهم بود تا خوشحال.



خوشا آنان که ازنیم‌فراترِ عمرشان را، در مدرسه‌ای که دوستش داشتند گذراندند.


+ جمعه؛ اولین آزمون آزمایشی رسمی کنکور! در انتظار سرزنش‌ها و حرف‌های پشت سرم که فلانی...

  • ۲۶ مهر ۹۵ ، ۱۹:۴۲
  • ماهان (ف.چ)

مولای یا مولای!


أنت الحیُّ

و أنا المَیّت

و هل یَرحم المَیِّتَ إلّا‌الحی...



اینکه منِ  بدحالِ بعدِ گناه‌هایم را باز دخیلِ خانه خودت می‌کنم، نه که شرمنده نباشم؛ کسی را ندارم جز تو...

  • ۲۴ مهر ۹۵ ، ۱۸:۵۵
  • ماهان (ف.چ)

۱. به فاطمه می‌گم: کاش حداقل پولدار بودیم، روزی دوتا هایپ می‌خوردیم، خوابمون نمی‌برد. 


۲. دارم یاد می‌گیرم با خودم کنار آمدن را!


۳. فکر می‌کنم جسم در عالم حقیقت، حقی بر محدود کردن روح ندارد. بر همین اساس است که می‌گویم وقتی یک حرکت روحی و درونی شکل می‌گیرد، جسم است که باید بی هیچ چون و چرایی از روح تبعیت کند؛ جسم نمی‌تواند تعیین تکلیف کند که در طول راه برای رفع خستگی من بخواب. بنابراین نمی‌تواند برای جلب توجه آسیبی از بی خواب و خوراکی به خود بپذیرد. پس روح می‌تواند این حق را به خودش بدهد که برای باور عمیقی، بی وقفه کار کند. قوانین حاکمِ فیزیکی را، مانیفست درونی آدم‌ها تغییر می‌دهد. پس نسخه‌های روزی شش ساعت خواب را هم. 


۴. با خود کنار آمدن، علی‌الظاهر و در علم(!) روانشناسی امروز، مهارت بزرگی‌ست. به ما می‌گویند باید با آنچه که هستید کنار بیایید. خودتان را با ویژگی‌های خودتان بپذیرید. اگر حتی خطایی مرتکب شدید، آن خطا ارزش ماندن و محاسبه و سرزنش خود را ندارد. ... این رویه لااقل برای من اول ابتذال است.


۵. بعضا پیران طریقت هم که معتقد به حکمت عملی هستند!



۶. من تفسیر دیگری دارم! با همان قانون عمل و عکس‌العمل خودتان، که سرش قسم می‌خورید و به اعتمادش در و دیوار اتاقتان را پر از نمودهای مختلف آرزوهایتان کرده‌اید. و آن اینکه سرتان را بزنید به دیوار، درد می‌گیرد! باور ندارید امتحان کنید. 



۷. قهر او هم از مهرش می‌آید؛ اما قهر را دارد. جهنم را دارد. و باور کنید وزن آیات قرآن یکی‌ست. کتاب خدا را تحریف نکنید. به هیچ بهانه‌ای. 



۸. فاتقوا النار التی وقودها الناس...



۹ . قل یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنْفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ...



۱۰. روحی قلبی لدیک، صلی‌الله علیک، یا اباعبدالله...



۱۱. مگه یادم میره آقا؟ که از مادر چه شب‌هایی/ حسین جانم، حسین جانم، شنیدم جای لالایی... | #حامد_زمانی - #رفیقم_حسین



۱۲. من همین خدا را دوست دارم. خدای مقتدر بزرگی که در نگاه رحیمش، آنکه می‌داند با آنکه نمی‌داند برابر نیست. خدای مقتدری که دنیایش جنگل نیست. قانون دارد و قوانینش لازم‌الاجراست. 



۱۳. باید خودکشی کنم که تنم را بنده روح کنم. وقت برای خوابیدن و موج‌سواری بر تحولات ناشی از بالا‌پایین شدن هورمون‌ها را ندارم. دیر کنیم رزق را تقسیم کرده‌اند و تمام شده...



۱۴. دارم از لابلای کنکور برای خودم شیوه‌نامه خودسازی در می‌آورم. 



۱۵. 

دوسِت داشتمو

دارمو

خواهم داشت... | #همان




۱۶. فکر می‌کنم اگر پسر بودم لحظه‌ای برای رفتن تردید نمی‌کردم. بعد یقه می‌گیرم از خودم که تفاوت از رؤیا تا عمل بسیار است... حالا که نیستی و باید رؤیای چپیه عراقی ببافی، یا حداکثر توی خانه سرش کنی...



۱۷. من چیزی از بعدش نمی‌دانم فاطمه. فقط می‌دانم داستان ما به اینجا ختم نمی‌شود. ما ادامه داریم. مثل جهاد. مثل جهادِ عماد. مثل عماد. مثل سیدحسن. مثل کربلا و عاشورا و مارون‌الرأس و ضاحیه. همین کافی‌ست برای من و تو که مدام دلشوره به سر رسیدن داریم. همین که حتی اگر بمیریم، خونمان از گهواره‌های کودکی دیگر خواهد جوشید. 


  • ۲۳ مهر ۹۵ ، ۲۳:۴۵
  • ماهان (ف.چ)

و امشب آن شب موعودِ ندای «ارجعی»ست، که هر امشبی که تمام شده، سالی به انتظارش نشسته‌ام.

  • ۲۰ مهر ۹۵ ، ۲۰:۰۲
  • ماهان (ف.چ)

دلم پرپرِ قمِ عزیزم را می‌زند. پرپرِ منبر حاجاقا میرباقری را. پرپرِ راهِ کوتاه درِ پشتِ دربِ هفدهِ حرم، تا درِ خواهران فیضیه را. 


چقدر این شب‌ها «دلم دلم» شده اینجا. بس که زندگی‌م دلی شده. دارم بالغ می‌شوم! آن احمقِ همیشگی‌م کمتر پیداش می‌شود. عقل و دلم دارد یکی می‌شود! حرف ناجویده نمی‌زنم. هنوز همان ناپاکِ روزهای قبلم، اما بلوغی که حرفش هست جدای این‌هاست! دارم می‌رسم به محل اشتراک عقل و دلی که آرزوش را می‌کردم. همان عقلی که شب عاشورا در ذهن تمام آن مردها تکرار کرد «جانتان را از کنار حسین، کجا می‌خواهید ببرید؟». همان دلی که شب عاشورا در ذهن تمام آن مردها تکرار کرد «جانتان را از کنار حسین، کجا می‌خواهید ببرید؟». روی ابرهام این روزها و می‌دانم دارند چشمه نشانم می‌دهند که به عهدشان وفا کرده باشند. می‌دانم اهل این روزها نیستم و نمی‌شوم و قرار است عمری دلم از آرزوشان بسوزد. اما همین هم خوب است... همین هم خوب است...

  • ۱۶ مهر ۹۵ ، ۲۲:۴۳
  • ماهان (ف.چ)

تلظّی، لب بر هم زدنِ شتابانِ ماهی را گویند، وقتِ بیرون افتادن از آب.


+ تلظّی مکن جانِ بابا...

  • ۱۶ مهر ۹۵ ، ۱۱:۴۵
  • ماهان (ف.چ)
  • ۱۶ مهر ۹۵ ، ۰۰:۱۴
  • ماهان (ف.چ)