خیابان ارغوان هفتم

برای خودم می‌نویسم.

دریچه

۱۶ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

یک دفتر دارم که روش عکس «استیو جابز» است. همان عکس مشهوری که یک دست را از انگشت، متفکرانه زیر چانه زده و مستقیم نگاه می‌کند توی چشم‌هات. بالاش نوشته «Thanks for all the magic» و کنارش نوشته «Forever in our hearts». 

راستش آن وقتی که این دفتر را خریدم، هنوز همانی بودم که نگاه می‌کردم توی آینه و از چشم‌هایم توقع معجزه داشتم. یک نیروی رام‌کننده در من بود که قادرم می‌کرد آن لحظات آخری که همه شکست را پذیرفته‌اند، گرد از شانه بتکانم و بقیه را هم بلند کنم. می‌توانستم یک شکست را تبدیل به پیروزی کنم. روز و شب کار می‌کردم و می‌نوشتم و مدام پخشِ مسابقات مختلف بودم. تبریک‌ها عین کسر شأنم بود از بس که بیشتر می‌خواستم و این رتبه و آن مقام را شایسته تبریک نه. کم می‌خوابیدم. مدام یا می‌خواندم یا می‌نوشتم یا یادداشت برمی‌داشتم که بنویسم. مدام. مدام. مدام. آن روزها جابز آن کسی بود که به قول روزنامه‌ها «آسمان رؤیاهایش هیچگاه ابری نشد». یک دنیا آرزو داشتم. یک هدف برایم معین بود و به سمتش می‌رفتم. جابز آدم ایده‌آل رؤیابافی بود که من دوستش داشتم. باری هزاربار ایستاده بود جلوی آینه و گفته بود ته خط اینجا نیست. و آنجا ته خط نبود. جابز رؤیاپردازی بود که رؤیا هدیه کرده بود. رؤیا را منتشر کرده بود و از انتشار رؤیاهایی پول در می‌آورد که درست لحظه‌های آخر شکست، از ته خط متولد شده بودند. و جابز آدم ایده‌آل من بود. آدمی که در تمام دنیا رؤیاهایش را دست می‌گرفتند و در یک کشور دور، رؤیاهایی که او ساخته بود بهترین جایزه بچه‌ها بود. من شب‌های درازی را به رؤیا گذرانده بودم. به توانستن. توانا کردن. نقش اول قصه‌هایم آن دانش‌آموز محرومی بود که من دبیر ریاضیش بودم و بارورش می‌کردم. من در سرم خودم را می‌شکوفاندم. آدم‌ها را می‌شکوفاندم. سبز می‌شدم. سبز می‌کردم. و شب‌های زیادی را اینگونه گذراندم. 

چند روز پیش توی مدرسه دبیر جبرم را دیدم. با نافذیت گمشده چشم‌هایم نگاه کردم توی چشم‌هاش. ازش خواستم دعایم کند. گفتم من کار زیاد دارم. رؤیا زیاد دارم. به خنده گفت «لابد نوبل ادبیات می‌خوای بگیری». ناخوداگاه گفتم «خیلی بزرگ‌تر! خیلی بزرگ‌تر!» بعد ناگهان به خودم آمدم. خودم را در شب‌های رؤیابافی یاد آوردم و دیدم آرزوهای آن روزها پیش آرزوهای حالا هیچ در هیچند. رؤیاهایی که آنچنان در ناخوداگاهم مؤکد شده‌اند که حتی بی ذره‌ای تأمل می‌دانم و می‌گویم که از نوبل ادبیات هم بزرگ‌ترند! از گشتن دست به دست رؤیاهایم، توی دست‌ها. از داستانی که زبان مشترک جهان بشود. از سیب گاز زده جابز یا از رؤیاسازی‌های والت دیزنی. از تمام این‌ها بزرگ‌ترند! امروز آن دختربچه رؤیاباف هنوز شب‌ها بیدار است؛ با رؤیاهایی متفاوت، که گاهی از شورشان تپش قلب می‌گیرد. 

روزهای بدحالی من را نزدیکانم به تمامی به یاد دارند. شب امتحان شیمی که از پنج فصل دو فصل هم نخوانده بودم و دو فصلی که سه نمره هم نداشت. روزی که فاطمه هنوز به یاد دارد، خم شده بودم روی روشویی مدرسه و از عمق جانم سرفه بالا می‌آمد و بعد نشستم پایین روشویی و زار زدم. شبی که بلای تازه ناآشنایی سرم آمد و تمام خانه مهمان خوابیده بود و باز من بودم و آینه روشویی و تن از هم گسیخته و شبی از شب‌های فروردین که هیچ هم خنک نبود و سرد بود. شب‌های زیادی که خودم را باختم. اما رؤیاهام همچنان بودند؛ به قوت باقی...


این روزها نه آرزوهایم را روی دیوارها می‌نویسم، نه از منِ توی آیینه توقع معجزه دارم. نه «من» آن کسی هستم که مسئله‌های لاینحل ریاضی را پاسخ می‌دهد، نه «جونیور» «خاطرات صد در صد واقعی یک سرخپوست پاره وقت» هستم که به تنهایی یک شکست را به برد می‌رساند. نه تافته جدا بافته دبیرستانم که به حق با باقی فرق می‌کرد، نه حتی خودم هستم! جسارت این روزهای این دختربچه کوچک که از کودکی محو آسمان بود و سربه‌هوا و حالا هم هست، جسارتِ رؤیاهای بزرگ‌تر از نوبل ادبیات و‌ فتح دنیا را از «او» دارم. حالا که جنگ هست و درد هست و بی‌خانمانی هست و مرگ هست و فقر، حالا که شاید در هفده سال زندگی این دختربچه، جهان آبستن بزرگ‌ترین آشوب‌ها بوده‌، کسی هست که رؤیاهایم را از حدود آزاد می‌کند. کسی هست که هست و بودنش را خودش نشان داد؛ نه اینکه باشد تا من به او تکیه کنم. هست و همه‌اش هست است و هست. همین‌جاست. می‌تواند و توانا می‌کند. قصدهای بزرگ را در دست دختربچه‌های نحیف جا می‌دهد و راه‌های بلند را در مقابل پاهای خسته می‌گذارد. رنج‌های سنگین را به قلب‌های‌ کوچک امانت می‌دهد و تکلیف لایطاق آسمان‌ها را به دوش کسی وامی‌گذارد و نام می‌نهدش «انسان». بعد خودش - کافی‌ست آنچه هستی را از یاد نبری - بلند می‌کندش و پیاده‌ش می‌کند بعدِ رؤیای نوبل ادبیات. بعد سیب گازخورده جابز. بعد فتح دنیا. می‌بینی؟ من با این خدا چاره‌ای جز این رؤیاهای جهانی ندارم... 

  • ۳۱ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۱۱
  • ماهان (ف.چ)

بیشتر از همیشه ناخوش‌احوالم. بیشتر از همیشه داغم. انقدر داغم که انگار یک قم درون خودم دارم. یکسری رگ که کم مانده از نازکای پوست دستم بکشد بیرون و فواره کند. یک عالم حرف دارم که هیچ جا نمی‌شود زد. به هیچکس نمی‌شود گفت. یک عالم آغوش باز دارم که خالی‌ست. چندتا دست نوازش دارم برای موهای یتیمی، و خودم چندتا دستِ نوازش می‌خواهم؛ از سر یتیمی...

تنهام. آن خطوط نانوشته، توی مغزم به هم پیچیده‌اند. دلم، خودش خودش را مچاله می‌کند. فحش می‌دهندم. فحش می‌خورم. گریه دارم و گریه‌ام نمی‌آید. توی دلم جشن است؛ جشن گلابگیری. گلاب‌ها را توی تشت‌های بزرگ می‌ریزند، سرش گلپر، سرش دلم را دانه می‌کنند و بعد هم می‌زنند... گریه دارم و شانه ندارم. از سرِ بی شانگی، گریه دارم و گریه‌ام نمی‌آید...

هنوز به راهی که می‌روم دل نداده‌ام. هنوز شب‌ها خوابم نمی‌برد از فکر. هنوز سرِ همان هزارراهم.

نیمه روشنفکرم دارد از بین می‌بردم. نیمه کتاب‌های خارجی. نیمه موسیقی‌‌ها. نیمه بی‌خوابی شب از سر دلتنگی‌های مضحک. نیمه سینمایی‌ام که از دلتنگی‌ها فیلم می‌سازد و موسیقی‌ متن جاگذاری می‌کند. نیمه نسکافه. نیمه آیس‌کافه. نیمه قهوه تلخ. نیمه‌ وسط آمریکا. نیمه‌ای که هم‌الان منتظر است تا سالِ بعد که نتایج کنکور بیاید و چار سالِ بیوتکِ تهران را که خواند، چمدان کنارش را لباس پر کند و برود. نیمه فرار. نیمه‌ای که ضریح را نمی‌بوسد. نیمه سلام از دور. نیمه عاشقی‌های کافه‌ای. نیمه «همان همیشگی». نیمه‌ای که انار دوست دارد، اما انارِ مرده‌شوربرده. انارِ تنهایی. انارِ عقلی. اناری که بنشیند جلوی انارنخورده‌ها، به اشتها بخورد. خرمایی که با دانه‌هاش تنهاتنها کام شیرین کند‌. نیمه موسیقی‌ها. نیمه معادلاتی. نیمه قیدِ غیب را زده. نیمه خط‌کش‌های بی‌معجزگی. نیمه تهرانی. تهرانی-آمریکایی. نیمه غالب. ...

دلم پیش دیگ آش رشته‌ی خیرات دایی بزرگه‌ست. دلم پیش کاسه‌آشِ بزرگ است و پیاز داغِ فراوانی که هیچ وقت کم نمی‌آید. دلم پیش انارچینی‌های دسته‌جمعی باغ ساوه‌ست. دلم مانده سرِ قولِ علی‌واری. دلم پیش لهجه عربی عراق‌ است. دلم پیش تلفظِ از تهِ حلقِ «حنشتاق لک» مانده. دلم می‌گوید به جان کندن هم شده اذانِ این کوچه‌ها را - جان این شمعدانی‌ها - ترک نکن. دلم پیشِ اذان است. دلم پیش نماز شب است. دلم گیرِ ناشعاریِ «عاشق کسی باش که عاشق حسین است» مانده. دلم شهادتِ «سلم لمن سالمکم» می‌دهد. دلم را عطش او دارد می‌کشد. دلم هنوز می‌فهمد که او نیست. دلم هنوز یادش نرفته. دلم بیوتک تهران نمی‌خواهد. برق شریف نمی‌خواهد. فیزیک شریف نمی‌خواهد. دلم انارِ شریکی می‌خواهد. علوم نامکشوف عاشقی می‌خواهد. شهودِ علومِ راهِ اربعین می‌خواهد. دلم علم اتصال‌برانگیز می‌طلبد. دلم له‌لهِ برای او شدن می‌زند. دلم دست و پایِ دلتنگی او را می‌زند. دلم شب‌بیداریِ دلتنگیِ او را جواز داده. دلم شب‌بیداری نماز شب را رضا داده. دلم تنگ است... دلم طی الأرض می‌کند تا کربلا... دلم طی الأرض می‌کند برای کربلا کردن آمریکا! دلم رؤیای صادقه می‌بیند از کربلای تهران. کربلای آمریکا...

شما که بی‌سربلندکردنی از کنارمان رد می‌شوید... شعرها و شهرها و موسیقی‌ها و حرف‌هایتان را هم ببرید.. دلمان را نگذارید روبروی نیمه روشنفکرمان.. انصاف بدهید.. جنگ می‌شود؛ درد می‌آییم... از درون تجزیه می‌شویم... عشقتان را ببرید.. شما که اعتقادی به عشق نداشتید! چرا عاشقمان کردید؟ حلال نمی‌کنم... فکر کرده‌اید حال خوشی‌ست توی دلت، سالن کنسرت و حسینیه کنار هم باشند؟ حلال نمی‌کنم...

  • ۳۱ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۴۳
  • ماهان (ف.چ)


والا، از وقتی من یادمه، یعنی از پنج سالگی که از قم اومدیم تهران، ما داشتیم خونه‌مونو عوض می‌کردیم. بچه که بودم به علت فقدان شخصی که بهم دوچرخه‌سواری یاد بده و از بغل بگیرتم که از دوچرخه‌ی بی‌کمکی نیفتم، مجبور شدم شخصا دست به کار بشم و از دیوار بگیرم تا کم‌کم راه بیفتم. این شد که بخش زیادی از دیوارای خونه‌مونو بین سنین پنج تا شش سالگی به تنهایی نابود کردم. بعد از اون ما همیشه داشتیم خونه‌مونو عوض می‌کردیم. مخصوصا وقتی که یه نفر می‌گفت «عیدیه خونه‌تونو‌ رنگ نمی‌کنید؟». یا هروقت خاله‌ها عکس مدل پرده‌های جدید به مامانم نشون می‌دادن، یا وقتی ظرفا دیگه تو کابینتا جا نشد، یا حتی وقتی کمد دیواریا پرِ پر شدن و مجبور شدم کتابامو بذارم گوشه اتاق، مامانم می‌گفت سال دیگه ازینجا می‌ریم. توی کل این دوازده‌سیزده ساله که داریم ازینجا میریم، مامانم باورش شده که فرشای دستباف جهازش هرچند خیلی خوشگل و بی نظیرن، اما دیگه واسه پذیرایی مناسب نیستن. یا هرچند مبلای سلطنتی از شدت ناراحتی به مهمون میگن «برو»، ولی برای قشنگی بهترن؛ حتی اگه دیگه نشه بعدازظهرای خسته از مدرسه برگشته، روشون لم داد و چایی خورد. یا شبایی که خیلی خسته‌ای همونجا وسط کتاب خوندن روشون خوابید.

‌خب، من این خونه رو دوست دارم. به خاطر سادگی‌ش که حالا داره از دست می‌ره. ایندفه واقعا داریم ازینجا میریم و دیگه وقتی بچه‌های فامیل میان خونه‌مون، مامان نمی‌تونه به پدرمادراشون بگه:«بذارید راحت باشن. بریزن، بپاشن، وسیله خاصی که نداریم!». خونه رؤیایی بچه‌های فامیل، با مامان-خاله-زندایی-زنعموی مهربونش که می‌ذاره غذا رو تو اتاق بخوریم و اگه خورده‌های شیرینی رو بریزیم رو زمین دعوامون نمیکنه، دیگه داره نفسای آخرشو می‌کشه. رفتم اتاقمو توی اون خونه دیدم. بغضم گرفت. یه پنجره کوچیک داره که یک چهارم پنجره اتاق الانمه. نمی‌دونم از همچین پنجره‌ای هم، روزای آخر شهریور انقدری باد میاد که موهای آدمو از هم بپاشونه؟ دیواراشم یه کاغذ دیواری بود که همه می‌گن خیلی شیکه. دیگه نمیشه با بدبختی چارپایه و ماله جور کرد و با دختر همسایه و مامان، اتاقو بلکا زد. یکی قبلا کارا رو کرده! یکی که از قضا قدش بلند بوده و بالای دیوارم یه‌دست کاغذ کشیده. بعد دوازده‌سیزده سال که مدام داشتیم ازینجا می‌رفتیم، اینبار واقعا داریم می‌ریم و چون خونه‌مون داره شیک می‌شه، باید به فکر یه قاب گرون‌قیمت برای عکس «صیاد» باشیم، چون قاب الآنش لابد با وسایل پذیرایی جدید سنخیت نداره! بعد از دوازه‌سیزده سال که مدام «داشتیم» ازینجا می‌رفتیم، اینبار واقعا داریم می‌ریم و من دلم برای همین وسایل ساده جهاز مامان و مبلای راحتی و بلکای ناصاف و سه‌رنگ و نامرتبی که خودم با دستای خودم به دیوار اتاقم زدم تنگ می‌شه. من اصلا از اولشم زبون مبلای سلطنتی رو می‌فهمیدم که وقتی روشون می‌نشستی مدام میگفتن:«برو. برو.»

#اسباب_کشی


+ رفقا، یه سؤال دارم؛ من می‌رم تو قسمت سرچ اینستاگرام که یه آی دی یا یه اسمو سرچ کنم، قبل از سرچ زیر کادر جستجو یک عالمه عکس میاره که بعضی‌هاش نامناسبن. چطور باید مانع بشم که این عکسا نیان؟

  • ۳ نظر
  • ۲۳ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۱۱
  • ماهان (ف.چ)

گفتم «مامان میذاری با قطار برم قم؟» لب‌هایش را فشار داد به هم که یعنی «میری برو. ولی دلم نمیخواد بری.» گفتم «خب نمیرم. دیگه‌ام حالا حالاها نمی‌تونم برم.» دلخور هم شدم. فردا لابد فیضیه در دم پر می‌شد و کار می‌کشید به طبقه بالا. آدم توی فیضیه دعایش می‌گیرد که هوا گرم شود، پنجره‌های قامتی رو به حیاط را باز کنند، بتوانی دور از چشم خدام بروی بالکن و چند ثانیه‌ای حجره‌های طلبگی را تماشا کنی که روی سکوی هرکدامشان یک گلدان گل تروتازه گذاشته‌اند.

عرفه تهرانم و امشب آنقدر بدحال و نزارم، که هیچ حال و حوصله روضه‌های قشنگ همیشگی را ندارم. کربلا، کربلاست و من از تهران گله دارم. ارض تهران بالذات با کربلا توفیر دارد و من عرفه تهرانم.‌ دلم بال بالِ قم را می‌زند و نه خانه حاج‌بابا را.‌ عمرا اگر به هوای درخت انجیر و هندوانه بعدازظهری دلم هوای قم کرده باشد یا بخواهم انقلاب کنم که نصفه‌شبی بیشتر از ظرفیت توی ماشین بشینیم و برویم فلکه بستنی زنبیل‌آباد، فالوده‌بستنی بخوریم و آبلیمو را با جا از روی پیشخوان مصادره کنیم و تند و تند آبلیمو بریزیم روی بستنی سنتی پر خامه که شیرینی اصیلش دلمان را نزند. عمرا اگر حتی دلم بخواهد صفائیه را بالا و پایین کنم، یا بعد راه آهن به سمت میدان توحید، از جلوی آن قنادی بزرگه که رد می‌شوم هوس نان خامه‌ای به سرم بزند و دست کنم توی جیبم و از خیرش بگذرم. داستان این است که فرداروز، عرفه‌ست و من از همیشه تمام این سال‌ها بدحال‌تر و نیازمندتر و پردردودل‌ترم و اصلا حال و حوصله آن روضه‌های قشنگ همیشگی را ندارم که «کل ارض کربلا» و «وارتضاکم لغیبه» و غیب تهران و قم و کربلا ندارد و دست روی سینه بگذاری و سلام کنی می‌شنوند... امشبی که فردا عرفه هجده سالگی من است و کسی نمی‌داند چه روزهای سنگینی دارد این هجده‌سالگی نالوطی و من آنقدری بدحالم که هم‌الآن یک پیراهن بگذارم توی کوله‌پشتی‌ام، با نهایتا ده‌تا هزارتومانی پول و کارت ملی و چادرم را سر کنم و بروم که بروم. بروم بنشینم توی ایستگاه راه آهن تا صبح ساعت پنج که اولین قطار از تهران به قم روی ریل می‌افتد. بروم از حالا، لااقل منتظر بشوم، لااقل بدانم بعد این انتظار چیزی هست، لااقل بدانم قطار میاید و بلیطش دست من است و من بالاخره می‌رسم که رسیده‌نرسیده پا تند کنم سمت حرم و آن آخرها دیگر به دویدن بیفتم و گریه... نفسم بسوزد و گریه... کسی چه می‌داند اینجای زندگی که من هستم، چه بار سنگینی دارد؟ کسی چه می‌داند از ناآرامی‌های این روزهای من؟ کدام آدمی را دیده‌اید که در جایی که من هستم باشد - همینقدر حقیر و پست و کوچک - و همین لحظه، همین فرداروز عرفه، بخواهد برای یک دنیا راه پیدا کند؟ کجای هوای تهران می‌طلبد که من روی دوزانو بیفتم و صدایش کنم که های.. تو را به جدت، به همین خطوط دعای عرفه، به تنهایی‌مان رحم کن؛ برگرد... حالا هم گرچه حال روضه نمانده، اما هجده ساله‌ها سرهای پرباد دارند و آرزوهای بزرگ.. هیچ بعید نیست توی همین تهران خودمان و با همین چشم‌های آلوده، یک لحظه سر برگردانم و ببینمت و حالا بین جمعیت گمت کردم که کردم! همان یک لحظه دیدنت برای یک عمر کافی نیست؟


+ جان در تنِ من چه کار دارد بی تو‌...

+ حسینِ من... بیا و این دل شکسته را...

+ راقم این سطور آنقدری بدحال هست که حسین را پدر بداند و طلبش کند به شفابخشی... شما به دل نگیرید‌.

  • ۴ نظر
  • ۲۱ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۳۶
  • ماهان (ف.چ)
می‌خواستم این را با ضمیر سوم شخص بنویسم، راجع به تو، برای خودم. برای آدم‌ها. اما ناگهان که دستم به این دکمه‌ها رفت، «تو» نقشِ این جملات شدی و دستِ من نبود. پس سلام.


قطعا مرا به حق می‌شناسی. از خودم بهتر، چرا که برخلاف آنچه تحریف‌کنندگان سعی در تلقینِ آن دارند، تو شهیدی. پس می‌دانی که در جمع آن‌ها که باید، نمی‌پذیرندم و من - به تبع آن می‌دانی - اهل انکار واقعیت، برای اثبات عقیده نیستم. حق خودش چرایی بودنش را توضیح می‌دهد اگر چشم‌هایمان را باز کنیم.

تو از لحظه به دنیا آمدنت، تا لحظه‌ای که گفتی :«زمستان شکست*» و رفتی، برای من یکپارچه بوده‌ای. چه کسی از آن‌ها که به اصطلاح در جبهه من هستند، تو را اینگونه دوست دارند؟ تو از همان «کامران آوینی» بودنت در دانشکده هنرهای زیبا، تا همین مرتضای آوینیِ قطعه بیست و نهِ بهشت زهرا که مزارش تازه سایه هم ندارد و سنگ کنار مزارش روزهای تابستان ار فرط داغی جای خوبی برای نشستن نیست، برای من یکپارچه بوده‌ای. از کامرانِ فروغ‌خوان، تا مرتضای شیفه روح‌الله.

مشکل ما از ابتدا آن بوده که برای اثبات خودمان از زندگی آن‌هایی که به سمتِ حرف‌های ما تغییر کرده‌اند نوشته‌ایم و افسانه‌ها پرداخته‌ایم و داستانِ شب گفته‌ایم. وقایع را در آن چارچوبی کشانده‌ایم که خواسته‌ایم، و همین است که اینگونه ما را دور انداخته‌اند که البته باکی نیست از دور بودن، باک از وظایف روی دوش مانده است که کم‌کم - اگر انصاف بدهیم - دارد نفس می‌بُرد.

تو برای من یکپارچه بوده‌ای. من تغییر تو را در جمله نمی‌گنجانم که بگویند مرتضایی که ساخته‌ام با مرتضای واقعی فرق می‌کند. من سیر تغییر تو را در درون خودم روزی هزار بار دنبال می‌کنم و به جایی می‌رسم که هستی. که باید باشی. که اگر سعی در به جمله کشاندنِ پروانگی تو باشد، آنگاه می‌شود لحظه به لحظه پروانه شدنت را روی یک فیلم عکاسی ثبت کرد و کنارِ معکوس فیلم گذاشت، آنجا که کسی از پروانگی به پیله بازبرمی‌گردد. و این هردو، فیلم‌هایی هستند که می‌شود آن‌ها را تماشا کرد. ما، خودمانیم که خودمان را در میزانِ قیاس‌های نابرابر قرار می‌دهیم. آنجا که آدم‌ها به دنبال تماشای یک داستانند، چه فرقی می‌کند، تبدیل پیله به پروانه، یا تبدیل پروانه به پیله. اصلا از کجا، چه کسی منکر این حقیقت است که حتی مفهوم پیله و پروانه در نظر آدم‌ها نسبی‌‌ست؟

تو از یک جایی به دنیای ما آمدی، و وقتی زندگیت را با سنجه حق می‌سنجیم، تو به حق، پروانه‌ای. راستی سید، دقت کرده بودی به پروانه؟ پروا، نِه. یعنی کسی که او را پروایی از هیچ چیز نیست. یعنی کسی که پروا را به گوشه‌ای نهاده و می‌رود. و تو رفتی، و یک جا رفتنت به بی نهایت پیوست. وآنجا، لازم نیست به قطع فکه بوده باشد. بلکه فکه هم‌آنجا بود که این رفتن، به چشم‌های ما آمد.

تو برای من همین هستی که هستی. از همان ابتدا تا فکه. از دانشکده هنرهای زیبای دانشگاهِ تهران تا فکه. برای همین است که پیله گشودنِ تو، مثل به پیله بازگشتنِ دیگران نیست، که چون من پروانگی تو را با حق سنجیده‌ام، پس برای کسی که با حق غریبه است، نمی‌شود تو را شرح داد. که چون من پروانگی تو را با حق سنجیده‌ام و درک این پروانگی برای زندگی من کافی‌ست...

سیدمرتضی!  آدمی به طولِ چشم فروبستنی در می‌یابد که بیش از همه چیز محتاج شانه‌ایست و محتاج آغوشی، و نه آن احتیاج که ارضایی برای آن باشد. احتیاجی عمیق، احتیاجی برای همیشه، به وسعت زمان. چشم فروبستم و دانستم این دردهای به خون نشسته، جز به آغوشی درمان نمی‌پذیرند.

سیدمرتضی! این مسیر طولانی‌ست و ضمیر کذاییِ «من»، از ادامه آن ناتوان. من برای کسانی که از «پروا» می‌ترسند و به لانه‌های حقیر امنشان راضیند، از کجا و از کدام گوشه وسیعِ آنچه می‌دانی بگویم؟ من در این روزهای غریبِ سختِ طاقت‌فرسا، ...
می‌دانی؟ من هنوز نیاموخته‌ام بی فکر به آنکه چه خواهد شد فریاد بزنم. من هنوز در قید معادلات گیر افتاده‌ام. من هنوز نمی‌توانم بپذیرم پس از پاره شدن حنجره‌ام، حتی یک نفر هم به سویم سر برنگرداند. سیدمرتضی! این روزهایِ سخت، «آنچه باید بشوم» را گم کرده‌ام، و هرچقدررر سیر پروانگیت را تماشا می‌کنم روزنه‌ای به روزهایم باز نمی‌شود. تکه گم شده این فیلم کجاست؟ ما، راهِ رسیدن به کربلایی که همینجاست را گم کرده‌ایم، و چه کسی جز تو این جمله را می‌فهمد؟


سیدمرتضی! تو را به آن علی که «لا یدرکه الأبصار» قسم، از سختی این روزهایمان باز و باز بگو، و گرچه می‌دانند، تو در مقامِ واسطه، باز و باز بگو...


* بخشی از شعر «مرگ نازلی» از احمد شاملو. نازلی جایگزینی‌ست برای «وارطان»، هم‌بند(؟) شاملو، در روزگار خفقان.
  • ۱۸ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۰۷
  • ماهان (ف.چ)

توجه: هرکدام از این شماره‌ها، جای پرداختن بسیار دارد که به علت ضیق وقت و بی‌حوصلگی، برای ناگفته باقی نماندن خشک و خالی نوشته می‌شوند.



1. من پای منبر خیلی‌ها نشسته‌ام. ته افتخارم(!) هم نشستنِ پایِ منبرهای حاجاقا میرباقری بود. اما چیزی که خوب فهمیدم این است که لحظه‌ای که انسانِ تازه‌وارد* در شرایط گناه قرار می‌گیرد، نه مثل فیلم‌ها صدایی در ذهنش منعکس می‌شود و از آن کار منصرف، نه جمله کتابی از جلوی چشم‌هایش عبور می‌کند و قید گناه را می‌زند. همه چیز بستگی دارد به اینکه انسان در آن لحظه چه تصمیمی بگیرد؛ و انسانِ بی او تنهاست، تنهاست، تنهاست...



2. لطفا جایی که مجردها هم حضور دارند، تجارب زندگی ناموفق خودتان را بازگو نکنید. از روش‌های خر کردن شوهر و مهمانی رفتن نگویید. از راهکارهای سوزاندن دل مادر شوهرتان نگویید. از اینکه مردها فلانند و بهمانند نگویید. شما دارید «زندگی بدی داشتن را» اجبار می‌کنید. شما دارید می‌گویید «راهی برای خوب زندگی کردن نیست». شما تلقین می‌کنید «هرچقدر هم عاشقانه شروع کنید به این روزهای آشغال محکومید». شما از زندگی افتضاحتان پیش کسانی می‌گویید که شروعِ زندگی‌تان را شاهد بوده‌اند؛ و چقدر عاشقانه بوده.


3. امروز برای اولین بار به دیوارهای این مدرسه جدید نگاه کردم، و برای اولین در طول این یازده سال و اندی، تنفر بی حد و حصرم از مدرسه فروکش کرد و شروع کردم به دوست داشتن مدرسه! امروز... امروز... امروز... امروز کوتاه آمدم از حس تنفر به زندانِ پشت نیمکت‌ها و کوتاه آمدم از حس تنفر به یوزپلنگی که وقتی دیوارهای مدرسه را می‌دید درون من شروع می‌کرد به دویدن که دویدنش را به رخ بکشد و کوتاه آمدم از حس تنفر به لحظه‌هایی که مجبور بودم حرف‌ها را بشنوم و حرفی نزنم و سؤالی نپرسم و محدود شوم به کارِ آن لحظه و ذهنم را مجبور کنم از فکر کردن به جهان بایستد و کوتاه آمدم از حس تنفر به مدرسه. به جایش شروع کردم به دوست داشتنش برای تمام روزهایی که مرا در خودش پذیرفت و تمام تا ساعت چهارهایی که وسط زمستان دمِ تاریکی هوا بود و کلاس داشتیم و تمام آن راه تنهایی پیاده‌ای که تا اتوبوس شلوغ می‌رفتم و... و فکر کردم ابدا نمی‌شود یکی از این همکلاسی‌ها را توی دانشگاه پیدا کرد.. حالا رفیقی مثل فاطمه که بماند...

4. دقیق به یاد ندارم، بلاگ اولم که اسمش هم «یک لنگه کفش بود» دقیقا از سال هشتاد و هشت شروع شد، یا هشتاد و نه، یا شاید هشتاد و هفت. فقط می‌دانم دلم برای تمام رفیق‌هایی که در «دنیای متفاوت من» و «خیابان ارغوان هفتم» بلاگفایی داشتم تنگ شده. رفقایی که اینجا نتوانستم شبیه‌شان را زیاد پیدا کنم. رفقایی که مرهم درد بودند، دعاگو بودند، می‌خندیدند، می‌خنداندند، و بعضی‌هاشان واقعی شدند. اینکه بهترین رفیق‌های واقعی من از مجازستان آمده‌اند حکایت از چه چیزی می‌تواند داشته باشد؟ شاید از اینکه آدم‌ها آنقدری که نشان می‌دهند خوب نیستند... به هر حال، فرزانه، نرگس، ملیکا، زرگل، زهرا... برای بودنتان از خدا متشکرم :)


5. امسال سال خطرناکی‌ست! اما انگار کنار این همه درس خواندن قرار است معلم هم باشم!


6. راست اینکه، نه کنکور عادلانه است نه این المپیادهای علمی. این «فرصت برابر» هم که می‌گویند دستپخت بدمزه خودشان است. حقیقت این است که وقتی کسی تا گردن در مشکلات مالی و عاطفی خانواگیش فرو رفته، نمی‌تواند به فکر المپیاد بیفتد. بچه‌های مناطق پایین‌تر اصلا نمی‌دانند المپیاد چیست! و بچه‌های مناطق بالا به زور پول و استاد خوب و کمی نبوغ تمام صندلی‌ها را... (برای من مثال انگشت‌شمار از آن یارو که توی روستا بود و یک شد و فلان نیاورید! دارم راجع به عموم حرف می‌زنم نه استثنا).


7. من برای سفارش کردن به دیدن فیلم‌های خارجی می‌ترسم. برای همین یک دو جین فیلم مانده توی گلویم که به هیچکس نگفته‌ام ببیند.


8. پیتزا.


9. من هیچی نیستم. اما یک ویژگی بزرگ دارم و آن اینکه معنای جاری در واژه‌ها را خوب می‌فهمم. «عارفانه»های اکثر فلاسفه، باعث نمی‌شوند چیزی در من بجوشد...


10. فکر کنم هنوز به آن صلاحیت نرسیده‌ام که از عشق بنویسم. یا شاید دنبال تجربه‌های دیگری غیر از عشقبازی در سینماها و کافه‌های روشنفکری هستم.


11. فرهنگی که خودی نباشد، با قاطی کردنِ کمی فرهنگ خودی بین مولکول‌هایش، خودی نمی‌شود.


12. ای محرم، یه ساله چشم به راهتم...


13. سیدناالقائد...


14. و اگر رکنی به نام ولایت فقیه در این کشور نبود، چه بسا که تا به حال قطعا و حتما هزار بار از اینجا رفته بودم...


15. ادبیات تا کجا؟


16. من معتقدم به میزانی به اسم حق، و تنها می‌توانم در مقابل بعضی مواضع سکوت کنم. نه اینکه قبول کنم خوبی هم جز حق وجود دارد و مغلطه و با واژه فریب دادن نیست.


17. زمانی هم بود که از طعنه و تمسخر روشنفکرها دلگیر می‌شدم؛ حالا با تمام وجود از «خودمان» دلگیرم... آهای! شمایی که منید! من شمایم... چه بلایی سرتان آمد؟


18. می‌دانستید «تظاهر» موج دارد؟


19. روشنفکر بودن بهترین چیزی‌ست که انسان می‌تواند در طول زندگیش بشود. اما نه آنکه مفعول تفکراتی باشد که ناقصند و توسط کسانی وارد شده‌اند که «تعصب» را، آنطور که کسی نفهمد لابه‌لای رج‌های این پارچه بافته‌اند...


20. نصر من الله و فتح قریب...



21. روزانه چه قدر از زمانتان پای اینستاگرام و تلگرام از بین می‌رود؟ روزانه چقدر مطالب زرد می‌خوانید؟ چقدر پیام‌های زرد فوروارد می‌کنید؟ روزانه چقدر زرد می‌شوید؟ :خیلی...



22. من برای جهان از رؤیای آمدن تو می‌گویم...



23. من برای ثانیه ثانیه این زندگی برنامه دارم...



24. دلم برای استاد صفایی، چه بسیاااار که تنگ است...



25. و عنصری به نام حسن عباسی! که چقدر خوب که هست!



26. دلم، برایت، ...



27. شب به خیر...
  • ۶ نظر
  • ۱۶ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۱۵
  • ماهان (ف.چ)

برنز شدم و تمام!

تمام تمام تمام.

  • ۸ نظر
  • ۱۵ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۰۱
  • ماهان (ف.چ)

بچه که بودم، سرآستین لباسم اگر ذره‌ای خیس می‌شد عوضش می‌کردم. از بس که از خیسی متنفر بودم. برعکس برادرم که از اولین لغاتی که یاد گرفت «خیس» بود. می‌گفت:«خیس» و منظورش این بود که یک دستمال نمناک توی دست‌هایش بگذاریم که بخوابد.


من آنقدر داغم که حتی مامان بدش می‌آید دستش را بگیرم. این روزها که از فرط تب و سرگیجه‌های گاه‌گاه که گاهی اوج می‌گیرند، سر تا پایم را آب می‌گیرم و پنجره را تا انتها باز می‌کنم و درد نیش پشه‌های پادراز را به جان می‌خرم و جلوی پنجره بی پتو روی زمین سر روی یک بالش خشک و خالی می‌گذارم، ستاره‌ها حتی در آسمان نالوطی این تهران بی در و پیکر پیدایند و بیدها اگرچه در چارچوب پنجره نیستند، آن‌ها را با صدایی که باد از بین برگ‌هایشان به گوش می‌آورد می‌توان دید. 


این خانه‌ها با این سقف‌ها، آیا از بزرگترین ظلم‌ها نیستند به بشری که تب، زیر گلو و پیشانی و دست‌هایش را گرفته، در حالی که می‌تواند نم بچکاند روی پیراهنش و روبروی چارقد آسمان چشم‌هایش را روی ستاره‌ها بپاشد؟

اصلا جدای از این‌ها، کدام «سقف» را ساختند که انسان را در لحظات ملتهب تب‌دار مظلوم گیر نیاورد؟


الفرصة تمرّ مرّ السّحاب؛ مثل همین ابرهای پاره پاره‌ای که کم‌کم کنار می‌روند و ستاره‌ها را نمایان می‌کنند. و این انسان، در این قرن، با این صورت تبدار، ناگزیر است به باز کردن پنجره. ناگزیر است به فرار از اجبار سقف، و گیرم که پشه‌های پادراز، تمحیصِ این فصل آنانی باشند که جرئت کردند پنجره را باز کنند... من این پنجره را نمی‌بندم! 


  • ۱۴ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۳۶
  • ماهان (ف.چ)

این هم غروب همان فردایی که دلمان را خوش کرده بودیم می‌آیی، و نیامدی...

  • ۳ نظر
  • ۱۲ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۴۴
  • ماهان (ف.چ)

این روزها قمارم افتاده سر هیچ و پوچ. من که در این اوضاع دست از نوشتن بردارم یعنی باید فاتحه‌ام را خواند. فقط روزی چار پنج بار چشمم می‌خورد به عکس صفحه این ماسماسک، که عکس امام است و زیرش نوشته‌ام:« تو از کجا به دنیای ما آمده بودی؟» و دیگر جا نمی‌گرفت که بنویسم:« و کجا رفتی...»

دلم می‌خواهد از جای نامعلومی به دنیای آدم‌ها بیایم، بالای همین آسمانِ نیلیِ شب شهادت لحظه‌ای بتابم و بروم؛ آنگونه که کسی نفهمد چگونه... و این آدم تعارف با خودش را کنار گذاشته. آدمی‌ست که از بهانه‌تراشی فاصله گرفته. آدمی‌ست که آنچه را که می‌گذرد حس می‌کند و نافذترین سطور را از زمانه‌اش می‌نویسد. آدمی‌ست که آنتلکتوئل بودن را با تمام ژست‌هایش به کناری انداخته و لابد سینی چای شب شهادتی را، نشسته گوشه‌ای و با شوری اشک محض تبرکی «هورت» می‌کشد. آدمی‌ست که با خودش تعارف ندارد و سطورش...

حالا که حتی نمی‌نویسم...


آخ! حالا که باران گرفته و «هذا یوم الجمعه» و دیشبی داشتم فکر می‌کردم فردا دیگر حتما وقتش است... باران هم که گرفت و آسمان هم که ابری‌ست... 

گور پدر خواب که صبح بیدار شویم، تست بزنیم. های! انصافا بی تو این انسان مسجدی‌-کافه‌ای، انقلابی-آنتلکتوئل، بی تو این انسان قرن اخیر این باران‌های شبانه را با آموزه‌های کدام اندیشه از سر بگذراند؟ های! ای آنکه عمق درد می‌فهمی... من ایستاده‌ام آن بدترین جای دنیا که دلم سمت شما باشد و خودم... خودم... 


آن آدمی که از جای نامعلومی به این دنیا میاید و ناگهانی می‌رود، لااقل تکلیفش را با خودش می‌داند...



انصافا در مرامنامه کدام دین نوشته این شب بارانی را باید بی تو گذراند؟ که مضافا، هذا یوم الجمعه...


حالا که حتی نمی‌توانم دو خط بنـ...



مولای سری شوق بدمی

حتی انتثر عقد الکلم...



+ حملت معی آهاتی...

+ شب تاسوعایی هم بود که زیر باران رگباری قم نشسته بودیم گوشه کناری از گلزار شهدا، صدا می‌زدیم :«ای سر مستور... نور علی نور... شش گوشه‌ات را... می‌بوسم از دور...»...


  • ۱۲ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۴۰
  • ماهان (ف.چ)