حقیقتا فاقد ارزش خوانش. نگید نگفتی.

سلام !
نمی‌دونم چه حکمتیه وقتِ خوشی که میاد، من بد حالم. میدونید که، ما کلِ خوشیمون همین روزاست که گوشه‌ های دلمون احساس می‌کنیم یه ذره از غمای شما کم شده..
نه اینکه شما رو غمگین شناخته باشیم، نه، منتهی‌ش، حجمِ این غمه انقَدَر زیاده، که خب آدم نمی‌گنجه، نمی‌تونه بپذیره، نمی‌فهمه...
شما که خبردارترید! ما راستش، هرجا رفتیم و هرجا بودیم و هر چی خوردیم و هر کاری کردیم، یه گوشه دلمون می‌لنگید. یه جایِ خوشیمون هنوز عطش داشت. یه جای قصه‌مون ناقص بود. مرگ دایی‌مونم زار زدیم، عروسی دایی‌مونم زار زدیم. عاشق شدیم زار زدیم، عشقمون بود زار زدیم، عشقمون رفت هم زار زدیم. نه اینکه افسرده باشیم؛ نه... یه جای کارمون می‌لنگید... یه جای زندگیمون خالی مونده بود که بدجوری تو ذوق می‌زد؛ توی هیچ مهمونی و کافه و سینما و تئاتر و گالری و با هیچ موسیقی و نقاشی و کنسرت و کلاسی هم پر نشد. مثه اینکه یه قاب عکس چند در چند خالی بزنی به دیوارِ سالن پذیرایی. وگرنه نه اینکه ما ندیده باشیم؛ دیدیم، بهمون نچسبید... بهمون نیومد؛ بهشون نیومدیم... یه جای خالی ما داشتیم که اونا نداشتن، که شما بهتر می‌دونید، همه زندگیمون بود... ما تا دلتون بخواد راه داشتیم، اونا تا دلتون بخواد کاناپه گرم بغل شومینه. حالا نه اینکه راهو رفته باشیم، اما لااقل میدونستیم که هست... خلاصه، امشبیه سرتونو درد نیارم، نه اینکه آدم بودیم، نه اینکه خبط و خطایی به سرسلامتی شما ازمون سر نزد؛ چرا... بیشتر از باقی گاها... منتهی‌ش، نچسبید بهمون... اینه که عاشق شدیم زار زدیم، فارغ شدیم زار زدیم، رفتیم زار زدیم، اومدیم زار زدیم، رفتن زار زدیم، اومدن زار زدیم، حتی وقتی خندیدیم هم زار زدیم... نه اینکه تو خودمون باشیم. نه اینکه از زندگی‌مون مونده باشیم. نه اینکه نشسته باشیم. نه اینکه منفعل باشیم. نه... فقط، یه وقتایی، یه جاهایِ زندگیمون، سوار اتوبوس یا تاکسی، سرِ کلاس یا جلسه، موقع عروسی یا عزا، یهو مات موندیم به اون جای خالی بزرگ؛ دیدیم نه... با هیچی پر نمیشه...

خلاصه‌ش اینکه، سلام. دست و بالمون یکم خالیه که اونم، خیالی نیست... شادیم به شادیتون!
والسلام.
+ نوشته شده در دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۵ ساعت ۲۳:۲۳ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

طرف پزِ نشستن پایِ منبر فلانی رو می‌داد...

با سر افتاد تو لجن!


#شصت

+ نوشته شده در دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۵ ساعت ۱۵:۱۵ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

دل موضع صبر بود و بردی...

استاد می‌گفت مؤمن می‌تونه بی اجازه از مالِ برادرِ مؤمنش برداره. ما که مؤمن نبودیم اما به حکم ظاهر مشابه مؤمن ما، دلی که بردی حلالِ حلالِ حلال...

کی بود می‌گفت دلبر غاصبه؟ خیر... اگر هم باشه، به حکم تظاهرم به ایمان منم شریک غصبم! ما که چیزی جز دل نداشتیم...

بفرما! اینم حَکَم. از این به بعد اگر از روزگار خوردی، یا خدا خواست ادبت کنه، ننداز تقصیر کیفرِ غصبِ دل. اینم دلیل. اینم حَکَم. اینم حُکم. که اگه تقصیری بوده، یا قصور، یا هرچی؛ از من بوده..


حالا که حکمو فهمیدی، بیا یه فکری به حالمون بکن. از سر راه که نیاوُردی دلِ مارو! این همون دله که یه روز می‌نشست روی تخت فیروزه بارگاهِ همایونی، به عالم و آدم فرمانروایی می‌کرد. نگینِ طرازِ هست و نیست بود. تا دمِ شکستن که می‌رفت، عرش تکون می‌خورد! الآنشو نبین که یوغِ عقل به گردنشه... این که افتاده کنار کوزه‌های شراب‌گیری هفت ساله، مسته و مستور، که حکمِ مستی می‌گه باید مستی کنه، رسوا بشه، گوش فلکو با آواز مستی‌ش کر کنه، اما نشسته این گوشه، زیر لبش ذکرِ یا عشق، یا عشق میگه، یه روزگاری همه شهرو از رختخواب می‌کشید بیرون که از عشقِ تو... تو... از عشقِ تو خبرشون کنه...


آره رفیق... حُکم هر حَکَمی رو بخوای، الان دیگه وقتشه به دادم برسی...



+


گفت: ان الله یحول بین المرء و قلبه.

این قلب جایِ احساسه یا عقل؟


گفتم:

من که چیزی حالی‌م نیست؛ ولی...

اگر قرار بر حیلولتِ «او» باشه، این حائل شدن در مکانِ وحدتِ عقل و دله..


و این اشتراک اتفاق نمی‌افتد، مگر در عشق‌های غیر اینجایی...


+ راستی رفیق! می‌دونستی چیزی که بین دو تا چیز دیگه حائل میشه، به هر کدوم نزدیک تر از خودشونه؟


+ نوشته شده در يكشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۵ ساعت ۱۴:۲۵ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

حال هجران تو ندانی؛ چه پریشان حالی‌ست...

...

+ نوشته شده در يكشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۵ ساعت ۰۳:۰۴ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

پیر ما گفت هنرمند بشید... پیر ما گفت شهادت هنره... - فاقدِ...

بالاخره وقتی آدم بخواد خودشو خر کنه و خفه بشه اینکارو می‌کنه دیگه!

مثلا می‌گه رشته‌های انسانی که همه‌شون شناورن... برای تئاتر و سینما هم اولین چیزی که باید قیدشو بزنی چادره! حوزه هم که... هه! می‌خوای بری حوزه واقعا؟! بری منفعل بشی؟! اینهمه کلاس؛ اینهمه دوستِ حاجاقا! اینهمه استاد. ته‌ش کتاباشونو بخون اشکالگیری کن.

همین ریاضیتو بخون عزیز دلم! قربون چشمات بشم. تو که تا می‌گفتن فیزیک گوشات تیز می‌شد. تو که راهنمایی کلاسارو میپیچوندی با رضوی می‌رفتین مبتکران ریاضی کار می‌کردین. تو که دوازده سالگی‌ت جهان در پوست گردو و تاریخچه زمانو می‌خوندی با هر بندش قلبت به تاپ تاپ میفتاد. تو که ته آرزوهات این بود که بری قم مهدی رو راضی کنی بیاد مراقب مارمولکای بالا پشت بوم و تاریکی باشه که تو ستاره‌هارو نگاه کنی. تو که اول دبیرستان که هنوز گند نزده بودن به عشقت اول از همه تمام مسئله‌هارو چشمی حل می‌کردی‌. تو که ماهی. تو که خوشگلی. تو که قشنگِ منی. بشین همین ریاضیتو بخون. ببین اسم تغییر رشته رو میاری بابات عصبانی میشه. ببین تا رگه‌های حرفات سیاسی میشه قلب مامانت میریزه که نکنه اینم بشه مثل باباش. ببین بابات گفت اگه رتبه خوب بیاری برات ماشین خفن میخره. ببین مامانت خیلی وقت پیشا گفت اگه ریاضیتو بخونی برات دوربین حرفه‌ای میخره. ببین این چیزایی که تو دنبالشی پول توش نیست... ته‌ش تحقیره. ببین ته‌ش باید همممه‌ش بدویی. ببین نمی‌تونی بشینی زیر باد کولر کارتو بکنی. ببین هیچکس به حرفات گوش نمیده... هرچقدم بنویسی! هرچقدم فیلم بسازی... ببین عزیز دلم که سرنوشت این دنیا مرگه... ببین دختر گلم! قربون لباسای گلی گلیی که نداری! قربون دستات که آخرشم مثه دستای پسرا نشد! ببین قشنگم! ببین؟


بعد فاطمه پی ام میده:

دارم میرم مذاکره... دعام کن...



+ نچ. از من هیچی در نمیاد. حتی یه احمق درست حسابی. ماها معلوم نیست چه‌مونه... نه دیگه می‌تونیم مثل آدم برگردیم به دنیا، نه راه‌مون میدن اون طرف. نع! از ما هیچی در نمیاد رفیق! مگه اینکه به دادمون برسن...

+

گفت:

قلب درد یا از گناهه، یا از پرخوری.

من هنوز ایز تایپینگ بودم که دوباره گفت:

متحجرم نیستم!


نه عزیزم... کدوم متحجر... گل گفتی! مثل گل نون لواش که صدای خرچ خرچ میده‌ها! مثه گل هندونه که قرمز و شیرینه.


الان چند روزه غذای درست حسابی نخوردم.

چند روزه قلبم داره از جاش کنده میشه...

طبیب! چمه به نظرت؟ 

گمونم زیادی عصبیم. مگه نه؟ مال اعصابه... مال اعصابه‌..



شبی دوباره و ای کاش‌های تکراری...

فدای چشم قشنگت! هنوز بیداری...؟


بهااااار من! نکند شرط بسته‌ای با خود

تمام پنجره‌ها را ستاره بشماری..؟


#احسان_افشاری



+ فدای چشم قشنگت! هنوز بیداری؟

+ نوشته شده در يكشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۵ ساعت ۰۲:۴۳ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

به تو؛ که همسفرم هستی...

بهتر است با این بخوانی.



تو هم مثل من خسته بودی. من و تو همان‌هایی بودیم که پشت نیمکت‌ها جا نمی‌گرفتیم، اما تو جرئت داشتی. من ده سال از ترسِ آبرو، از ترسِ تحقیر، مشق‌هایم را کم و بیش نوشته بودم و لباس فرمم را با خط اتو، اتو کشیده بودم و تا جایی که بلد بوده‌ام آرام نشسته‌ام سر کلاس. حالا بماند آن‌هایی که تا می‌شده دو دره کرده‌ام به بهانه شیطنت‌های مختلف که اسمش را می‌گذاشتیم فعالیت فرهنگی! هی سرِ کلاس خودم را می‌زدم که بچه! ساکت! تو از همه بیشتر شاهد آن لحظه‌هایی بوده‌ای که از فرطِ فشارِ زندانی شدن پشت آن نیمکت‌ها، خودم خودم را بغل‌ کرده‌ام، سرم را فرو برده‌ام و تا جایی که زورِ دست‌هام می‌رسیده خودم را سفت در آغوش گرفته‌ام. بعدها تو را بغل می‌کردم. دست‌هام را که آنقدرها هم جان ندارد - خودت هم می‌دانی - مشت می‌کردم و می‌کوبیدم به بازویت. حالم بد بود فاطمه! مثل حال تو که بد بود. اما تو هیچ وقت دست‌هات را مشت نکردی که بکوبی به بازویم. تو بیشتر در آغوش گرفتی.

بعد دیگر مشق‌هایمان را با هم نمی‌نوشتیم. سرِ کلاس گوش به هیچ کس نمی‌دادیم و یادگاری‌اش جزوه نداشته درس ضریب چهارِ منی‌ست که تا قبلِ تو جزوه‌هایم را با چهار رنگ خودکار می‌نوشتم.

فاطمه؛ ما هیچ جا، جا نمی‌شدیم. حتی بین بچه‌های خودمان... که حکما آن اواخر تنها می‌نشستیم وسط حیاط و ناهار می‌خوردیم. خیره می‌شدیم توی چشم‌های هم که آفتاب از نگاهِ کسی که روبروی خورشید نشسته بود، منعکس شود تویِ نگاه دیگری.

تو هم بندِ منی. هم پیله‌ای من. همراه و همسفرِ منی در راه خطرناکِ خطرآفرینِ سختی که اگر در آن قدم گذاشتی، خبط و خطایی که به هیچ جایِ دیگران بر نمی‌خورد تو را از عرشِ طی طریق، با سر به زمین سرد می‌کوبد، به حکمِ ارتفاع. و ما - من و تو - این خطر را پذیرفتیم و تا امروز، من دردِ آن زمین خوردن را به خاطرِ همان داستانی که می‌دانی چشیده‌ام...

رفیق! تو همان کسی بودی که قول و قرارهای نگفته را از چشم‌های من می‌خواندی و من همان کسی بودم که قول و قرارهای نگفته را از چشم‌های تو می‌خواندم. قول و قرارهایِ نگفته‌ای که تا وقتی دوتامان هستیم، نگفته می‌ماند.

قاعده‌اش این است حالا که فردا به دنیا آمده‌ای، جدای ماهِ مبارک، یک خرسِ بزرگ بخرم برای کسی که رفیق صمیمی‌ست، که صورتی باشد؛ بعد با نامه فدایت شوم، آماده نگه دارم که بعدِ رمضان برویم کافه‌ای، جایی، تولدت را با فلان چیز گلاسه مبارک کنیم. اما خب، قصه اینطوری می‌شود که دو تا دختر پیدا می‌شوند که از خرسِ بزرگ صورتی و قربان چشم و ابرو رفتن خوششان نمی‌آید.

فردا که تو وارد هفده سالگی می‌شوی، چهار ماه و بیست روز از هفده سالگی من گذشته است. پس حکما اینجایی که دوتایی ایستاده‌ایم، تو چهار ماه و بیست روز از من پیش‌تری. آخرش یک جایی این چهار ماه و بیست روز را جبران می‌کنم رفیق...

جالبش اینجاست که شبِ تولدت، دلِ من حسابی گرفته و دلِ تو هم حسابی گرفته. دوتامان اگرچه سرهایمان را بالا آورده‌ایم و می‌خندیم؛ اما می‌دانیم که بعدِ این شب‌های قشنگ جنگ‌های بزرگ برپاست. این جایِ مهم زندگی‌مان سردرگم شده‌ایم، مثل همه زندگیمان که شبیه باقی نبود. حالا هم انگار نمی‌خواهیم بپذیریم کلاس‌های تست را. راه را نمی‌دانیم چون راهِ خلافِ عرف را راه می‌دانیم و حالا بلد نیستیم چطور باید بایستیم و حرفمان را بزنیم و زیر بار زور نرویم. هر روز هم - القصه - کسی پیدایش می‌شود که این سردرگمی را یادمان بیاورد...

رفیق...
رفیق...
رفیق...

دلِ تو هم مثل دلِ من حسابی از این دنیا پر است. من معتقدم آخرش ما بی بال پرواز می‌کنیم، همانطور که بی بال پشت آن میزها جا نگرفتیم. امشب شبی‌ست که پا به دنیا می‌گذاری؛ برایِ هفده سالگیت خوشحال نیستم؛ برای تمام لحظه‌های خوب و بدی که با هم و بی هم داشته‌ایم؛ بین تمام غم‌های دلم خوشحالم برای اینکه آمدی تا در دریدن پیله‌های دنیا، رفیق راهِ هم باشیم... دنیا در ذهنِ ما جایی نیست برایِ خوشی‌های بی اصالت؛ دنیا جایی‌ست که ما قرار است از خودمان به خودمان، از خودمان به خدا، از خدا به خلق و بعد برای همیشه تا خدا سفر کنیم...

رفیق...
رفیق...
رفیق..

یک اینبار هم محضِ طبیعی شدنِ ماجرا، قربانِ چشم‌های قشنگت! قربانِ شانه‌هات. قربانِ آغوشِ بزرگت. فدای اسمت... این هم مناسباتمان با باقی آدم‌ها! اما نه رویِ حساب مناسبات آن‌ها؛ که چون رفیق باید قربانِ رفیقش برود...


فاطمه...
کاش اینجا نمانیم.. تو از چشم‌های من خواندی اینجا ماندن چه زجر عظیمی‌ست برایِ پاهایم که ساخته شده‌اند، بروند...

حالا که آمده‌ای،
ملالی نیست جز این دردهایِ معمولی برایِ چشم‌به‌آسمان‌دوختگانِ روی زمین! که من و تو به آن‌ها خو داریم... که درد اصلا ملال نیست برایِ ما! جزء لاینفک زندگی ماست که با هر دم به دنیا می‌آید و با هر بازدم، به دنیا می‌آید...

حالا که آمده‌ای،
مثلِ من خسته‌ای؛ می‌دانم. اما برای پریدن، چاره‌ای نیست جز به دوش کشیدنِ زجرِ عظیم تنهایی، در جایی که آدم‌هاش عشقی به پرواز ندارند...

حالا که آمده‌ای،
رفیق؛ منتظرِ رفتنت هستم... که این عاشقانه‌ترین شکلِ رفاقت بود...

حالا که آمده‌ای،
بیا نگاه کن به چشم‌هام. بگو سهمِ ما سقوط نیست... من حرف‌های تو را خلافِ تمام حرف‌ها، باور می‌کنم...

حالا که آمده‌ای،
بیا مرا در بغل بگیر؛ شانه‌هایم را تکان بده؛ دستم را بگیر و در فصلِ مشترکِ آسمان و زمین، آنجا که ارزش را جز با زمان می‌سنجند، به تماشای آسمان ببر...

حالا که آمده‌ای،
بنشین کنارم... آوازهای نخوانده ما را کدام دهانی جز دهانِ من و تو، باید برای جهان ترجمان باشد؟!

حالا که آمده‌ای،
بیا قول بدهیم در حضورِ گنجشگ و ماه و آسمان، در حضور او، که هرکس رفت دیگری را هم ببرد...

حالا که آمده‌ای،
رفیق؛ منتظر رفتنت هستم... که رفیق از جانِ رفیقش با خبر است... که می‌دانم چقدر بی قراری... و این، عاشقانه‌ترین شکل رفاقت بود...

حالا که آمده‌ای،
بیا زیرِ بالِ شکسته هم را بگیریم، مگر به زورِ رفاقت این راهِ سخت به آسمان ختم شود...

حالا که آمده‌ای،
بیا برایِ رفتنِ هم دعا کنیم... ما کجایمان شبیه آدم‌ها بود که دعاهایمان باشد؟

حالا که آمده‌ای،
نمان؛
برو؛
ما باااااید زنده بمانیم رفیق...


حالا که آمده‌ای،
اگر زودتر از تو رفتم، جزوه‌های نداشته حسابانم پیشِ تو یادگاری؛ جهان را خبر کن، نشان به این نشانِ عشق، که ما هیچ جا جا نمی‌شدیم...

حالا که آمده‌ای رفیق،
بیا به من بگو
که سهم ما
سقوط نیست...


حالا که آمده‌ای،
رخوتِ چایِ بعدازظهر، کنارِ بوسه و آغوشِ محبوب، چشم‌هایت را گرفتارِ رطوبتِ شوقِ وصل نکند؟! ببین! بیرون طوفانِ طوفان است... پنجره‌های بسته خانه‌های آرام، همیشه دروغگو بوده‌اند...

حالا که آمده‌ای،
دعا می‌کنم زووووود بروی.
دعا کن چهار ماه و بیست روز زودتر بروم.
ما کجایمان شبیه باقی بود که دعاهایمان باشد؟


حالا که آمده‌ای،
ملالی نیست جز درد... نه؛ ملالی نیست... درد که اصلا، همزادِ لحظه‌های شکفتنِ ما بود... درد که اصلا تمام زندگی ما بود! درد که اصلا عشقِ ما بود!
ما کجایمان شبیه باقی بود که دردهایمان باشد؟


حالا که آمده‌ای رفیق؛
پیدایت کرده‌ام که آن لحظه که با درد پیله‌هایمان را می‌گشاییم یک جهان را به تماشای پروانگی‌مان بکشانم...

حالا که آمده‌ای،
دعا می‌کنم زود بروی.
دعا کن چهار ماه و بیست روز زودتر بروم.


حالا که آمده‌ای،
پروانگیت پیشاپیش مبارک... که برای رفتن، اول باید آمد...

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۵ ساعت ۲۰:۰۰ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

خون می‌خوریم در غم و حرفی نمی‌زنیم...

ما عاشق توییم، همین‌ست ماجرا...


#فاضل_نظری

#پنجاه_و_ششمین_روز : که چی؟! دونت جاج و اینا هم نداریم. هرجور دلت می‌خواد فکر کن رفیق؛ منتهی‌ش توی فکرات لوطی باش. پنجاه و شیشمین روزی که عشقم(!) ولم کرده؟! عشقم(!) مرده؟! خودم مردم؟! یا مثلا بابام خدایی نکرده... دونت جاج و ازین مسخره بازیا هم نداریم اینجا. 


+ یه شبایی... آدم دیگه فکرشم نمیکنه زنده بمونه.

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۵ ساعت ۰۳:۰۰ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

فاقد ارزش خوانش

والسلام.
مثلِ همان واو هایی که ناگهانی آدم می‌گذارد پسِ کتک. پسِ سیلی. می‌رود طرفش را بغل می‌کند می‌کند، می‌گوید:« دِ آخر دیوانه! جانم داشت لب به لب می‌شد از نگرانیت»...
منتظر والسلامم.
اصلا قرار نبود حالا حالا زبان باز کنم؛ بالاخص این رمضان که از روزِ نارمضانش هم نارمضان‌تر شده برای من. ویژه این روزهایی که زده‌ام تویِ کار نابودی خودم. ویژه این شب‌هایی که چشمه چشمم خشک شده و آخرت آخرت بغض جمع شده سرِ گلویم، کوتاه هم نمیاید.. ویژه این روزها و شب‌هایی که سه نقطه‌هام شده نقطه، دو نقطه. واژه‌ها انگار ته کشیده باشند، انگار کلمات لغوم جان گرفته باشند، از گوشه ذهن و زبان دست به دیوار گرفته باشند و بلند شده باشند و با لگد زده باشندم؛ بی جان، بی هیچ؛ افتاده‌ام آن گوشه تاریکی که می‌دانی... راستش را بخواهی، حالِ هیچی ندارم. خودت می‌دانی، وقتی رسیده‌ام به بویی از شما، آخرهای کار بوده‌ام. آنقدری حالم بد بوده که به محض رسیدن، سرم را بی اذن دخول انداخته‌ام پایین و داخل شده‌ام و گردن کج کرده‌ام که بیا حالِ من را ببین؛ بیا بغلم کن. بیا مرا بپذیر... نشانم بده که پذیرفته‌ای.
حالا هم برای این حرف‌ها نه اجازه گرفته‌ام نه وضو. حالش نیست. داخل هم نمی‌آیم. آمده‌ام همین دمِ در، از همین جا که یک نفر آمده دمِ درِ خانه شما که بگوید تو را چه به این خانه، از همین جا که شما پشتِ همین پرده روبرویم نشسته‌اید و صدایم را می‌شنوید چند کلمه بگویم و بروم. اتفاقا دهانم هم نشسته است. لباسم هم مرتب نیست. از چند روزِ پیشش هم روزه گناه نگه نداشته‌ام که بشود نگاهتان کرد. هیچ. حالش نیست. از انسانِ این قرن، از انسانِ درمانده این قرن، از انسانِ خسته این قرن، چه انتظاری می‌شود داشت!

سلام صاحب.
آمده‌ام بگویم اگر با رفاقت آدم نشدم، از اختیارِ مالک و مملوکی‌ات استفاده کن. بیابانم که باشم! بی ثمرم که باشم! خاک خشکم ریشه مصرترین درخت‌ها را هم می‌خشکاند؛ باشد. مرا رها نکن گوشه این زمین نالوطی... نگذار تا آخر عمرم زمین باشم... دست نگذار به من که طلا بشوم! طلا را هم استعمار می‌کنند... صاحب! خاکت را رها نکن گوشه این زمینِ نالوطی... من خاکِ توئم! اگر ظلمِ بی بارانی به من رفته، اگر زیرِ آسمان بی بارانی نشسته‌ام، اگر بارانِ مرا دزدیده‌اند و اشک چشمم را برده‌اند به غنیمت، تو که صاحبِ من هستی، خاکم را بردار و با خدا از ظلمی که به من رفته سخن بگو! خاکم را بردار و به آسمان بریز و او را بگو که دلخوشی به دیدنش... بگو که من یار در گهواره خوابیده تو بودم، به دلالتِ «نجعل ارض مهادا»! بگو او را که دلخوشی به دیدنش اگر من را کشتند و کشتند و کشتند و هااااای... مولا! هنوز هم دارند می‌کشند...

این دردِ بی تو بودن را از خودم که بیابانم به کدام بیابان باید ببرم؟! صاحب! صاااااحب! صاحب...


من از چسبیدنِ روی این زمین خسته‌ام... من از حسرتِ آسمان خسته‌ام.. من از فقدانِ علی خسته‌ام صاحب! عدالتِ علی را کجا بردند؟! بیا نشانم بده... من با فقدانِ علی چه کنم؟؟؟؟؟! چه کنم صاحب؟! یتیم‌ها با فقدانِ علی چه کنند...؟ جهان با این جایِ خالی چه کند؟ چه کند؟؟؟


من تو را غمگین نشناخته‌ام. اما حتی حالا که بی وضو و با دهان نشسته آمده‌ام، صدایِ لرزیدنِ شانه‌هایت را از پشتِ همین پرده می‌بینم! داری خودت را به زحمت میندازی که طریق رفاقت را کنار بگذاری و صاحب باشی... داری به زحمت میفتی که اخم کنی. پس بزنی. بگذاریم به حال خودم که با همین سرِ پایین و حالِ نزار برگردم و... می‌دانی چون؛ جایی ندارم جز خانه تو که بیایم... می‌دانی باز فردا برمیگردم دمِ همین خانه، بی وضو و با حالِ نزار، با قلبِ رفته، دلِ رفته، پایِ نیامده...


والسلام صاحب... از این واو ها که بعد یک عمر بیابانی می‌گذارند پایِ یک خاک، دست می‌برند به آن آب‌های قدیمی، ریشه می‌کشند به عمق، بعد با سر سبز سر به آسمان می‌گذارند...
والسلام صاحب... والسلام از همین‌جا که تو قطعا یک روز با آوازهای به ارث برده از علی بازخواهی گشت، و می‌خوانیمان:«أین اخوان الذین رکبوا الطریق»؟ و آن روز اگر از گهواره‌ام قد کشیده باشم، پاسخت می‌دهم، و تو آن روز، - بی شک - برای تمام این روزها که به جای رفیق صاحبم بودی مرا در آغوش می‌کشی...
پدر!
برای تمام آغوش‌هایی که جهانِ بی تو از تو طلب ندارد و من دارم، باید به آسمان برسم.
باید.

منتظر والسلامم.
از آن واو هایی که می‌گذارند بر پایانِ تلخ جهان، و سفر را آغاز می‌کنند.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۵ ساعت ۰۰:۲۳ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

عنوان ندارد.

همه به من می‌گویند چه کله پر بادی داری. چه زبانِ سرخی. می‌گویند هی... شعرهایت را بگو! این طبع(!) و این شور را دو سالِ دیگر توی پیچ و خم‌های دانشگاه، - دو-سه نفری که هست و نیستت را بردند زیر سؤال - پشت درهای اداره‌ها، چندباری که تحقیرت کردند، چندباری که زل زدند توی چشم‌هایت و با نگاه‌های دریده‌شان تمام وجودت را بلعیدند، ترجیح می‌دهی که بگذاری دمِ در و خودت را تو بیاوری. کوتاه میایی. زیر سقف همین اداره‌ها جا می‌گیری. مجبور می‌شوی مثلِ باقی فقط به فکر لباس بچه‌ها و غذای شوهرت باشی. مجبور می‌شوی به کارهای معمولی راضی شوی؛ مجبور می‌شوی در چارچوب جا بگیری... انگیزه فریادهات را - رفیق - مجبور می‌شوی پشتِ درهایِ بسته بگذاری و خودت را دو دستی بغل کنی و خودت را ، خودت را، نجات بدهی.


این‌ها نمی‌دانند من بدونِ آینده‌ای که برای جهان متصورم، و در ساختنش شریک، هیچم. هیچ.

این‌ها نمی‌دانند کسی که مظهر آرمان‌های من بود، مظهر شکفتگی جوان برایِ من بود، نماد پروازِ زندگیِ من بود، یک جایی افتاد و کوتاه آمد و تویِ همین پیچ و خم‌های اداری از کمر شکست و نام مسلوب الاراده روی خودش گذاشت و خودش را کشت و کنار کشید.


آی آدم‌ها! اگر کسی بخواهد بمیرد، با دیدنِ مرگِ قهرمانش می‌میرد. اگر دید و نمرد؛ آرمان‌های این آدم است که یک روز جهان را پُر می‌کند.


هست! کله‌ام پر باد هم هست.

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۵ ساعت ۲۲:۵۹ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

بی تو اینجا بهار خوبی نیست...

#سیما_نوذری

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۵ ساعت ۰۰:۴۸ توسط ماهان (ف.چ) | بگو
هیچِ هیچ‌زاده

یک فاطمه چگنی که از نامِ خانوادگی‌اش متنفر است.
دریچه
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان