خیابان ارغوان هفتم

برای خودم می‌نویسم.

دریچه

۱۳ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

پیشاپیش از لحن رکیک این نوشته از خدمت تمام خوانندگان عذرخواهم.



مدرسه من دور از خانه است و تقریبا یک ساعت یا بیشتر طول می‌کشد مسیر تردد بین خانه و مدرسه. معاون‌ها هم می‌دانند و سرِ تأخیر و این حرف‌ها زیاد به من کاری ندارند. گاهی اخم می‌کنند توی صورتم که معلوم است دارند می می رند که نخندند.

معمولا همان ساعت شروع کلاس می‌رسم. بنابراین سرِ حرف‌های بچه‌ها که معمولا چهل-چهل و پنج دقیقه قبل شروع کلاس‌ها توی مدرسه هستند نیستم.


چند روز پیش زنگ تفریح اول فاطمه با حالت مسخرگی و خنده گفت «بیا از دنیا برات بگم»! بعد خودش زد زیر خنده. دنیا؟! من دنیا نمی شناسم که!

«دنیا کیه»؟!

«دوست دخترِ ... که الان باهاش به هم زده»!

خنده‌م گرفت.

«تو از کجا میدونی حالا»؟!

«وا! اینجا کنفرانس خبری برگزار کردن تو نبودی. کل مدرسه دارن راجع بهش حرف می‌زنن»!


کل مدرسه نه عدد کثرت است نه آرایه اغراق. در حالی که خوراکی - شیر و کیک بود یا لقمه نان و پنیر؟! یادم نیست! - می‌خوردیم، شروع کردیم به قدم زدن در حیاط. توی تمام حلقه‌ها داشتند از فردی حرف می‌زدند به اسم «دنیا» که دوست دختر یکی از همان خواننده‌های کالانعام (خدایا ما رو ببخش که انقد راجع به بنده‌ت اظهار نظر می‌کنیم!) بود و حالا آن طرف با این به هم زده بود و این دختر طفل معصوم (!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!) از حالاتی که بر اثر شکست عشقی دچارشان شده (!!!!!!!!!!!!!!) عکس می‌گیرد و می‌گذارد تویِ آن اپلیکیشن کذایی گور به گور شده. (یه ندایی از اون ته مه ها میگه اگه گور به گور شده‌س خودت چرا داری پس؟ میگمش من استفاده مفید می کنم! می گه آره جونِ... برو خودتو ...ـر کن!)

من و فاطمه میان بهت و حالت طنز همیشگی حاکم بر فضا داشتیم می‌خندیدیم که جواد با شیرکاکائوش رسید!

«توئم شنیدی قضیه دنیا رو»؟!

بعد بیشتر خنده‌ام گرفت.

«سرچ کن تو اینستا برات میاره»!

یک ندایی از درون می‌خواست داد بزند که «برو بابا! مگه من بیکارم»؟ دیدم که بله؛ بیکارم.

همین بس بود که جواد شروع کند به ادایِ «دنیا» را در آوردن.



دو روز هم از ماجرایِ «دنیا» نگذشته بود که امروز هشتگ «توهین فرزاد حسنی در برنامه» در مدرسه ترند شد!

گفتمش:

«ماجرای فرزاد حسنی چیه حالا»؟

«فیلمشو می‌خوای برات بفرستم»؟؟؟

«نه بابا! ممنون»!

«هیچی دیگه... مرتیکه بی... » الی آخر.



بعد فکر کردم به اینکه عقب ماندگی و پشتِ خطِ تلفن ماندن و گروه شعر و کانال هنری و سوپر گروه علمی نداشتن، منتظر ماندنِ چند ساعته برایِ اینکه ببینی طرفت پیامک را خوانده یا نه، همان اس ام اسی ده تومان و استرس برایِ تمام شدن-نشدن شارژ، خیلی بهتر از این است که وقتی هنوز فرهنگِ چیزی به وجود نیامده، هلت بدهند که با سر بیفتی تویِ گندش. به این فکر کردم که چقدر راحت ذهن‌ها را دست می‌گیرند. چقدر راحت می‌شوند موضوع حرفِ چند صدتا بچه دمِ کنکوری که مثلا قرار است بعدها مادر بشوند. به این فکر می‌کنم که جهان سومی بودن یعنی محجبه بودن یا حرف زدن راجع به «دنیا»؟ جهان سومی بودن یعنی ... یا پخش کردن عکس‌های فوتبالیست‌ها؟ جهان سومی بودن یعنی «قاپیدن پسر-دخترهایِ خوشگل مهمانی(!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)» (تهوع) یا سر پایین انداختن؟ به این فکر می‌کنم شعری که قافیه‌هایش تابع هیجانِ روابطِ ... باشد جهان سومی‌تر است یا شعرهایِ عشقبازانه با جانانِ جهان؟ به این فکر می‌کنم چه چیز باعث باشد بشر به هنر وهم گرایانه رویِ بیاورد و هنر را زیر لگدهای کثافت کاری‌هاش به اسم آزادی بیان به قهقرای گندیدگی بکشاند؟ به این فکر می‌کنم که شاید من عمق این هنرها را نمی فهمم. یا اینکه نکند تمام روشنفکرها ادا در میاورند که با شعرهای پست مدرن طی السما می‌کنند؟ نکند هیچکس اینجا قهوه تلخ دوست نداشته باشد؟ به این فکر می‌کنم که کی اولین بار شروع کرد به فریفتن خودش و دنیا. به این فکر می‌کنم که اولین قهوه تلخ جهان را کی درست کرد و نشست در اولین کافه روشنفکری دنیا، از پنجره بیرون را نگاه کرد و با خودش فکر کرد انسان برای گاو بودن آفریده شده، و آن قهوه را نوشید صرفا برای اینکه اوغ بزند و دنیا را بالا بیاورد.



+ جبهه نگیرید. این الفاظ شایسته جایگاهشان بودند. ما یا گاوهایی هستیم در یک دامداری بزرگ که آمده‌ایم بخوریم و ... و بزاییم، یا هدف داریم. و اگر هدف داریم، ببخشید، من نمی‌توانم تویِ هیچ کدام از این مکاتب هدفی ببینم که ارزش پی گرفتن داشته باشد. لطفا یا چشم‌های کور مرا ببخشید، یا به گاو بودن اقرار کنید.


+ فردا کانال‌ها و گروه‌هایی می‌بینید در تلگرام و اینور اونور با موضوع «جنبش مردمی علیه کسی که به قهوه تلخ خورها توهین کرد»!


  • ۱ نظر
  • ۲۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۲۷
  • ماهان (ف.چ)

یادداشت اول گم شده جهاد. مثل من که گم شده‌ام. کاشکی یک نفر بود عمقِ «گم شدنی» را که برای من اتفاق افتاده است می‌فهمید.

چقدرررر دوستت دارم!

چقدر...

چقدر!

اما آنقدری گم شده‌ام که دیگر نتوانم پیدایت کنم. دیگر نتوانم به آغوش بگیرمت و دیگر نتوانم برایت بمیرم و برایت زندگی کنم.


آدم‌ها زود از تأثیر برمیگردند؛ من نه.


همینقدر بدان که دوستت دارم. از جان. از جان. از جان.


جان نیامده‌ات را می‌سپارم به خدا. ببخش که نتوانستم روح بزرگ تو را در خودم بپذیرم. ببخش که شایسته نبودم. ببخش که ما مجبوریم بی آنکه آمده باشیم، انقدر غم انگیز، خداحافظی کنیم.


...که من چقدررر دوستت دارم...

  • ۱۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۲:۰۴
  • ماهان (ف.چ)


بلاگفا که بودم، برای جهادم حرف می‌زدم. با عنوان «برای تویی که خواهی بود». باور داشتم جهاد خواهد بود و یک‌ روز از من به وجود خواهد آمد و خواهد ایستاد و‌ «سرسپرده» خواهد شد و در این سرسپردگی، دلداده؛ جهان جیفه‌ها را ترک خواهد کرد‌.

فکر می‌کردم می‌توانم مادر جهاد باشم. جهاد تربیت کنم! جهاد کنم.

زهی خیال باطل!

به سرم آمد و ریختم و وا دادم که بفهمم ثمن بخس هم نیستم. 

دیگر جهادی نخواهم داشت.

اما حرف‌هایم برای «اویی که یک روز قرار بود باشد» را دوباره اینجا بازنشر می‌کنم؛ اگر توانستید جهادم را از بین کلماتم بردارید و در پاکی‌های قلب دست نخورده‌تان ایستادن را یادش بدهید.



دومین یادداشت از آخر


جهاد! بگذار روشن برایت بگویم. تشبیهی اگر آمد، بلیغ بود یا استعاره، می گویمش. اما تو بی واسطه بخوان. تو سپید، تو بدونِ این هاله سیاه که ذراتِ من را به انحطاط کشانده بخوان.
جهاد! راه یکی ست. راهِ میانه و تند و آرام، راه پس و راهِ پیش نداریم. راه یکی ست.
بزرگراهی بود برایِ خودش. رحمة للعالمین بود و انگار زمان و انرژی و ماده کِش می آمدند که در بر بگیرد همه را. قبل و حال و بعد و هزار ها سال بعد را. حتی تو را. و زمانه تو را. و آدم هایِ زمانه ات را.
و قصه از رنجِ بزرگی آغاز می شود.
جهاد! جایِ خودت را پیدا کن. از جایِ دیگران برخیز و چشم بگردان و جایِ خودت را میانِ خاک ها پیدا کن. جایِ خودت را، نه درست در نگاهش، نه حتی در گوشه چشمش، نه حتی پایِ منبرش، جای خودت را در غبار هایِ راهش پیدا کن، که گردِ قدمش هم عنبرافشانی می کند.
و قصه از رنج بزرگی آغاز می شود...
و کسی جایِ خود را نشناخت و جا خوش کرد آنجا که نباید. و کسی دری را بست و شد آنچه نباید. و کسی جگری را خون کرد و رویِ سینه ای نشست و خون به پا شد. کسی دستی را بست و... جایِ خودت را پیدا کن.
و قصه از رنج بزرگی آغاز می شود...
راه باریک شد. باریک و باریک و باریکتر. تا رسید به مقیاسِ تارِ مویی. و تارِ مو یکی ست. قدمی کج بگذاری، راه را عوض کرده ای و قصه با هلاکتت به پایان می رسد...
و اما قدم. قدم می تواند یک نگاه باشد. می تواند یک قطره اشک، یک لبخند، یک سگرمه، یک سجده، یک ذکر، یک جمله... می تواند لب گزیدنی باشد. و یک قدمِ کج، راه را تغییر می دهد...
جایِ خودت را پیدا کن.
و واضح است همه را از دست خواهی داد. یکی را در گالری نقاشی، آن یکی را در سالنِ تئاتر، دیگری را پشتِ پرده ذوقی که پشتِ میز ریاست دارد... همه را یکی یکی از دست خواهی داد. تو می مانی، تنهایِ تنهایِ تنها. مثل یک جذامی. مثلِ یک جذامی بیگناه. و اینجا وقتِ آن است که روحت جایِ خودش را پیدا کند. وقتی عشقی نماند، وقتی بچه ای نماند، وقتی زنی نماند، وقتی آغوشی نماند، وقتی تمامِ دارایی هایِ دنیا ته کشید، وقتی جهانت ایستاد رویِ نقطه شروعِ پلی به آن طرف... آن جا جایِ توست. آنجا که بدانی هیچ کس نیست. آنجا که بفهمی یک مراد است و یک راه و رستگاران اندکی بیش نیستند...
جایِ خودت را پیدا کن.
در یک زمانِ مطلق، در یک مکان مطلق، در لحظه دل کندن از کسی که دوستش داری، اما راهش از تو جداست... در لحظه دلشوره هایِ تلخِ جدایی... در لحظه ای که برود، - بروند - و تو نروی. در لحظه ای که نه سال، که زمان، که تاریخِ بشریت، که تمامِ داستان هایِ عاشقانه به تو تحویل می شود و تو موج دامنش را، نگاهش را، دست تکان دادنش را می بینی و نمی روی. چون راه یکی ست. و آنجا... تو جایِ خودت را پیدا کرده ای.
جهاد! با دلی که عاشقِ دیگری ست، نمی شود عاشق او بود. راه؛ یکی ست.



+ بیا با هم زیر لب تکرار کنیم جهاد؛ که «من مات من العشق فقد مات شهیدا» باید به وحدت وجود برسد با «من مات علی حب علی مات شهیدا»... که راه؛ یکی‌ست. که با دلی که عاشق دیگری‌ست... 

  • ۱۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۱:۳۱
  • ماهان (ف.چ)

بلاگفا که بودم، برای جهادم حرف می‌زدم. با عنوان «برای تویی که خواهی بود». باور داشتم جهاد خواهد بود و یک‌ روز از من به وجود خواهد آمد و خواهد ایستاد و‌ «سرسپرده» خواهد شد و در این سرسپردگی، دلداده؛ جهان جیفه‌ها را ترک خواهد کرد‌.

فکر می‌کردم می‌توانم مادر جهاد باشم. جهاد تربیت کنم! جهاد کنم.

زهی خیال باطل!

به سرم آمد و ریختم و وا دادم که بفهمم ثمن بخس هم نیستم. 

دیگر جهادی نخواهم داشت.

اما حرف‌هایم برای «اویی که یک روز قرار بود باشد» را دوباره اینجا بازنشر می‌کنم؛ اگر توانستید جهادم را از بین کلماتم بردارید و در پاکی‌های قلب دست نخورده‌تان ایستادن را یادش بدهید.


سومین یادداشت از آخر


جهاد! یکی از راه هایِ کوچ، این است که بدانی دلبستگی و وابستگی تفاوت دارند. دلبستگی احساسِ مقدسی ست. تمامِ پرنده ها دلبسته لانه هایشان هستند. دلبسته گنجشک هاشان. دلبسته لحظه ای که دانه را می گذارند بین نوک هایِ نوزادشان. تمامِ عاشق ها دلبسته معشوقشان هستند. بعضی از پدر ها دلبسته بچه هاشان هستند. بعضی از مادر ها هم. و دلبستگی، به وجود هایِ بزرگ است. می دانی؟ پرنده ها که کوچ می کنند، می دانند وقتی برگردند باد لانه هاشان را از بنیاد پاشانده. و می دانند در راهِ رفتن، ممکن است بچه هاشان را از دست بدهند. اما می روند. چون باید بروند. چون اگر نروند، سرما آن ها را می خشکاند. و عاشق ها... می دانند اگر معشوقشان در آغوشِ دیگری باشد، به هر لحظه هزار بار زجر کُش می شوند. اما دلبسته ها مانعِ پر وا کردنِ یارشان نمی شوند. اما وابستگی احساسِ کثیفی ست. وابستگی حاصلِ یک جایِ خالی درونِ قلب است، که با یک نفر، یک چیز، - یک چیز کوچک - پر می شود و می دانی؟ آدم ها برایِ پر کردنِ چاله هایِ قلبشان، نمی گذارند کسی که به او وابسته شده اند برود. و کسی که وابسته می شود هم، از هراسِ اینکه آن جایِ خالی دوباره برگردد، از کنارِ کسی که قلبشان را پر کرده تکان نمی خورند. تمام این چیزهایِ ساده را گفتم که بگویمت که من دلبسته ات هستم. اینکه نمی خواهم تا ابد کنارم باشی، نه اینکه بی رحمم. نه اینکه دوستت ندارم. اما می دانی؟ من دلبسته ات هستم. دلبسته ها مانعِ پروازِ دلبستگی هاشان نمی شوند. می دانی؟ اصلا من تو را خواسته ام برایِ پرواز. مثلِ عاشقِ زبان به دهان گرفته ای می مانم که بساطِ بزم عروسِ از دست رفته اش را می بیند و باز خوشحال است. می دانی چرا؟ چون عروس خوشحال است. و من می دانم که تو برایِ پروازی. اینکه نمی گذارم وابسته دنیا باشی، اینکه نمی گذارم بی دغدغه زندگی کنی، دلیلش این نیست که دوستت ندارم. دلیلش این است که تمامِ این ها برابر است با بستنِ بال هایت. هاه پسرکِ کوچکِ بی وجود من! اگر از کودکی مراقبتت نکنم، کار به جایی می رسد که برایِ اثباتِ موجودِ دو پا بودنت، بال هایت را قطع می کنی. و نمی دانی... نمی دانی اگر بعد ها هوس پرواز کنی، چه دردی دارد جایِ بال هایِ بریده ات...



من دلبسته ات هستم و می دانم تو برایِ پروازی.


سال ها بعد، سال هایِ سال بعد، من تو را در آغوش می گیرم، و در میانِ شب بیداری هایِ عذاب آورم گریه هایِ تو را آرام می کنم. من تو را بزرگ می کنم. دستت را می گیرم و تو را راه می برم. زخمِ زانوهایت را می بندم و شبانه روز با تو حرف می زنم که زبان باز کنی. من در چشم هایت نگاه خواهم کرد، لبخند هایت را خواهم دید و به دندان هایِ تازه در آمده ات لبخند خواهم زد. تو را خواهم بوسید جهاد و رویِ موهایِ نرمت را نوازش خواهم کرد. من سال ها ضروریاتِ زندگی ام را در بهتر شدنِ تو خلاصه می کنم و با تو متولد می شوم. جهاد! اما در آخر سرنوشت تو پرواز است. و من تا آن وقت در این خلاصه می شوم: نگهبانِ بال هایِ تو...


بال هایت تو را از من جدا می کنند. تو تا آن وقت پسرِ جوانِ خوش قامتی شده ای و مطمئنم از قبل به من خواهند گفت که روزِ رفتنت به وقتِ کدام طلوع ست. آن روز من بهترین لباس ها را به تو می پوشانم، و در چشم هایت نگاه خواهم کرد. اینکه دلبسته ات هستم، اینجا به کارم می آید. من آن روز می توانم تو را به دسته کوچِ پرستو ها برسانم. من تمامِ زندگی ام را، حاصلِ تمام زندگی ام را به پرواز خواهم سپرد. آن وقت، دلیلِ وجودِ من تمام می شود.


جهاد! اینکه اینگونه به رفتنت راضی ام، نه اینکه بی رحمم... فقط، می دانم سرنوشتت پرواز است و من در تمامِ عمرم فقط نگهبانِ بال هایِ تو بوده ام.

  • ۱۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۱:۲۱
  • ماهان (ف.چ)

بلاگفا که بودم، برای جهادم حرف می‌زدم. با عنوان «برای تویی که خواهی بود». باور داشتم جهاد خواهد بود و یک‌ روز از من به وجود خواهد آمد و خواهد ایستاد و‌ «سرسپرده» خواهد شد و در این سرسپردگی، دلداده؛ جهان جیفه‌ها را ترک خواهد کرد‌.

فکر می‌کردم می‌توانم مادر جهاد باشم. جهاد تربیت کنم! جهاد کنم.

زهی خیال باطل!

به سرم آمد و ریختم و وا دادم که بفهمم ثمن بخس هم نیستم. 

دیگر جهادی نخواهم داشت.

اما حرف‌هایم برای «اویی که یک روز قرار بود باشد» را دوباره اینجا بازنشر می‌کنم؛ اگر توانستید جهادم را از بین کلماتم بردارید و در پاکی‌های قلب دست نخورده‌تان ایستادن را یادش بدهید.


چهارمین یادداشت از آخر






جهاد! در جهان اتفاقاتِ موزونِ بسیاری هستند که تو را به رقص یا گریه وا می دارند و «از خود بی خودت» می کنند. این از خود بی خود شدن می تواند آغازِ تمامتِ شعورت باشد، یا شروعِ هلاکتت.


باید همیشه خودت باشی. آدم ها حرف هایِ زیادی می زنند. آدم ها برایِ عزیز کردنِ خودشان مدام از تو تعریف می کنند. و گاهی، خدا آنقدر مهربانی می کند که بر عیوبت پرده عدم می کشد و بندگانِ خوبش تو را خوب می بینند. اگر از من بپرسی، می گویم که یکی از سخت ترین کار هایِ دنیا این است که تمجید ها را بشنوی و همچنان خودت باشی. می دانی؟ از خود بی خود شدن مثلِ از خدا به ناخدا رسیدن است. سریع اتفاق می افتد و به تو اطمینان می دهم که کشنده است. سم، خیلی زود در مویرگ هایِ مغزت پخش می شود و تو فکر می کنی واقعا کسی هستی! نه، پسرم. باید به تو بگویم که تو هیچکس نیستی. تو به خودیِ خود هیچکس نیستی و اینجاست که باید از خود بی خود شوی. ببین! ابدا با کلمات بازی نمی کنم. فقط می خواهم بگویم که دنیا آنقدر عجیب است، و بینِ خوب و بدش آنقدر مرز ظریفی ست، که گاهی از خود بی خود شدن یعنی هلاکت و گاهی از خود بی خود شدن یعنی صراط مستقیم.


داشتم این را می گفتم. می گفتم که تو هیچکس نیستی. تو به خودی خود هیچکس نیستی جهاد و این یک واقعیت است و قبول واقعیت همیشه سخت بوده. اینجاست که برایِ پذیرش اصولِ پروازت، برایِ سبک شدن، باید بدانی که تو بی خودی و وجودت تنها به وجودِ انسان هایی ست که آن ها را می شناسی. جهاد! انسان هایی در جهان هستند که برایشان باید از خود بی خود شد. باید پیله را باز کرد و پرید؛ اگر چه پروانه ها یک روز بیشتر زنده نمی مانند. هبوطِ بزرگی ست! تو خودت را از دست می دهی و در عوض وجودِ بزرگی از وجود لایتناهی آنان در تو هبوط می کند. اینجا را با گریه بخوان جهاد. انسان هایی در جهان هستند که دلیلِ پیدایشِ عالمند. ببین! دلیل خیلی مهم تر از معلول است. آدم هایی، به محض اینکه پایشان به خاک می خورد، دلیل را فراموش می کنند. «من بنده شناس نیستم» اما این را می دانم کسی که ریشه اش را فراموش کند، خودش را هم، زندگی را هم، و از یک شب به بعد، چشم باز کردن را هم فراموش خواهد کرد. اینکه همیشه بدانی دلیلت چه بوده، بیشترِ راه را برایت طی می کند. تو هیچی جهاد، و آن ها همه اند. در منگنه تنهایی، در بدترین لحظات، در اشباعِ نا امیدی، آنجاست که باید از خود بی خود شوی و بگذاری آن انسان هایِ عظیم با تو حرف بزنند. هنوز گریه می کنی جهاد؟ اینجا را باید با زار زدن بخوانی. آدم هایی هستند که دلیلِ وجودشان را فراموش می کنند، «بنده شناس دیگری ست» اما من می دانم آن ها را نمی بخشد. جهاد! دلیلت را فراموش نکن! مست شو. از آن دائم المست هایِ بی شراب. فکر می کنی مست کیست؟ مست، مست واقعی، جهان دیده ایست که می داند هیچکس نیست. مست شو. زار بزن از چشمِ گنهکارت که دلیلِ وجودت را نمی بیند. زار بزن از دلِ چرکینت که وجودِ «همه» را حس نمی کند. بمیر جهاد. بمیر اگر روزی فراموش کردی معلول بدونِ علت اصلا نیستتت! هنوز داری گریه می کنی؟ اینجا را باید بمیری پسرم. بمیر اگر فراموش کردی به سمتِ دلیلت گام برداری. برایِ دلیلت گام برداری. بی مقصد که باشی، برایِ چه می خواهی زندگی کنی؟ جهاد! من را با دیگران کاری نیست. تو برایِ منی و باید بگویمت که در دنیا، راه هایی هست که باید از خود بی خود شوی.


چشم هات را ببند. اگر شده چشم هات را ببند. اگر شده گوشه ای بگیر از دنیا که دستِ هیچکس به تو نرسد. و بعد، وقتی از دلت، مطمئن شدی، که با عشقِ زیبارویی نمی لرزد و با گوشه چشمِ سیاهی سست نمی شود، با خودِ بی خودت برو میانِ مردم و حالت را فریاد بزن. دلیلت را فریاد بزن. جهاد! بمیر اگر تو هم باری بودی رویِ دوشِ دلیل وجودمان و غمی بودی رویِ غم هایِ دلش. بمیر اگر آنقدر به خودت بسته بودی، آنقدر خود دوست بودی که نفهمیدی تمامتِ تو، اوست. می فهمی؟ من را با دیگران کاری نیست. این تویی که آماده راهِ بزرگی می شوی.


هنوز داری گریه می کنی؟ گریه کن. روزهایِ زیادی هست که اگر گریه نکنی، غم از دلت می رود و باز به خودت بر می گردی.

  • ۱۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۱:۱۴
  • ماهان (ف.چ)

که بودم، برای جهادم حرف می‌زدم. با عنوان «برای تویی که خواهی بود». باور داشتم جهاد خواهد بود و یک‌ روز از من به وجود خواهد آمد و خواهد ایستاد و‌ «سرسپرده» خواهد شد و در این سرسپردگی، دلداده؛ جهان جیفه‌ها را ترک خواهد کرد‌.

فکر می‌کردم می‌توانم مادر جهاد باشم. جهاد تربیت کنم! جهاد کنم.

زهی خیال باطل!

به سرم آمد و ریختم و وا دادم که بفهمم ثمن بخس هم نیستم. 

دیگر جهادی نخواهم داشت.

اما حرف‌هایم برای «اویی که یک روز قرار بود باشد» را دوباره اینجا بازنشر می‌کنم؛ اگر توانستید جهادم را از بین کلماتم بردارید و در پاکی‌های قلب دست نخورده‌تان ایستادن را یادش بدهید.


پنجمین یادداشت از آخر



جهاد! در دنیا حالِ خوش نمی بینی. اما خرابیِ بعدِ عیش را به راهِ او هدایت کن. عیشت را نیز. شرابت را نیز. اشکت را و خنده ات را نیز.



جهاد! حالم از خراب گذشته.


جهادم! اطمینان دارم نوزادانِ لبخندت، از لبخندِ خداوندمان جان گرفته اند. می خواهم لبخند هایت را هر روز ببینم. و هر چه لبخندِ رویِ لبت، همیشگی تر و بی هدف تر و عمیق تر، دلت، غمین و غمین و غمین تر...


و هر چیز انتهایی دارد.


غمت را به او منتهی کن. شادی ات را به او منتهی کن. چرخش چشم و گردش دست و سایش پایت را به او منتهی کن. جهاد! عاشق شو! تو را به دخترِ دمِ بختِ سحر قسم و به هنگامه عاشقانه هایِ صبحت، عاشق شو! و بعد دستِ وجودت را بگیر و ببر کنارِ معشوقت و تمامش را بگذار که با هم آغوشی هایِ پیاپی آرام بگیرد. جهاد! مبادا آرام بگیری کنارِ چیزی جز او! مبادا جز در برِ او، چیزی در دنیا باشد که از جوششت بکاهد! مبادا دمادمِ زمزمه هایِ صبح خواب بمانی! مبادا شب ها طلسمِ سکوتِ شهر در برت بگیرد و بخوابی! شب ها فصلِ تولدِ بیچارگی هاست. فصلِ تولد در پی او بودن ها. فصل تهی شدن و مملوءِ او شدن ها! مبادا آرام بگیری... شب ها، مثلِ وقتی ست، که رقیبانِ عشقی، نایِ ناز کشیدنِ یار را از دست داده اند و تو می توانی بیشتر و بیشتر کام از او بگیری. مبادا بخوابی جهاد. شب ها ماهِ تولد درماندگی هاست از همه کَس و همه چیز و همه جا و به سویِ او رفتن ها! که شب ها پیدا کند تو را ! که شب ها وقتِ گذر از راهزنانِ راه است که پنهانی جاشان بگذاری و برسی به مقصود. برود بمیرد بهشت، جهادم! بهشت میانه همان بیابان که باد عطرش را می آورد و نوید قرب می دهد اتراق کرده. روز که شود، باید بمانی در جایت، منتظرِ شبِ بعد. و تو از کجا می دانی، شبِ بعد نفسی می آیدت؟


هاه! من کوچک تر از آنم که برایت از او بگویم. فقط بدان که ماهِ تمام است. عشق در نگاهِ اول برود به درک. بار ها گفته ام که ندیده عاشقم او را. فقط شنیده ام. شنیده ام وصال که رخ دهد، آن چنان گرم به آغوشت می کشد، انگار نه انگار، تو، مو شانه نکرده از راه رسیده ای هستی و او شاهِ عالمین. شنیده ام جهاد! شنیده ام آنقدر خوش است میانه آغوشش که به میانه میدان می ماند برایِ مردِ جنگ و به میانه رقص برایِ سیم تنان. شنیده ام لبخند هاش عطر سیب و انار می دهد. شنیده ام، مثلِ پدری که تنها یک پسر دارد، دستِ نوازش بر یتیمی ات می کشد، با این که هزاران پسر دارد. جهاد! بگذار بگویمت که تو یتیمی. من یتیمم. همه ما یتیمیم جهاد مگر اینکه یکی امان دست رویِ زانو بگذارد و دل به دریا بزند و پا به راه، و پیدایش کند. می دانی؟ او کسی ست که یک شب، وقتی نفس هایِ آخرت را می کشی، وقتی جدایِ ریا به دنبالش گشتی و گرفتار شدی و ماندی، وقتی به حالِ مرگ افتادی، می آید، خودش را به تو نشان می دهد و آن زمان تو می توانی آرام بگیری. حتم دارم از شوق جان می دهی و این همان مقصود است.

  • ۱۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۱:۱۱
  • ماهان (ف.چ)

بلاگفا که بودم، برای جهادم حرف می‌زدم. با عنوان «برای تویی که خواهی بود». باور داشتم جهاد خواهد بود و یک‌ روز از من به وجود خواهد آمد و خواهد ایستاد و‌ «سرسپرده» خواهد شد و در این سرسپردگی، دلداده؛ جهان جیفه‌ها را ترک خواهد کرد‌.

فکر می‌کردم می‌توانم مادر جهاد باشم. جهاد تربیت کنم! جهاد کنم.

زهی خیال باطل!

به سرم آمد و ریختم و وا دادم که بفهمم ثمن بخس هم نیستم. 

دیگر جهادی نخواهم داشت.

اما حرف‌هایم برای «اویی که یک روز قرار بود باشد» را دوباره اینجا بازنشر می‌کنم؛ اگر توانستید جهادم را از بین کلماتم بردارید و در پاکی‌های قلب دست نخورده‌تان ایستادن را یادش بدهید.


ششمین یادداشت از آخر



جهاد! در مرزِ انفجارم. اینبار می خواهم از تو بپرسم! اینبار می خواهم تو کاشفِ راهِ من باشی. اینبار تو بگو. اینبار چرخه را تو بچرخان، گفتگو را تو پیش ببر! اینبار تو هاله ای نور از تنِ غرقِ خونِ بعدهایت، در این گذشته تاریک به ودیعه بگذار... تو روشن کن این «تاریکی وهم» را.


خسته ام. خسته تر از خسته تر از خسته. مدام، مدام، مدام، سرم به سنگ می خورد. سرم به سنگِ لحد...، سرم به سنگِ دنیا...، سرم به سنگِ مرگ... سرم به سنگِ مردگی...


تو از آغوش من پا خواهی گرفت. دردهایت را به من خواهی گفت، با هم گریه خواهیم کرد و من باید قوی باشم. من باید آن مادری باشم که وقتی تنِ بی جانِ تو را می بیند، سر بلند کند و به معشوقش بگوید: هزار بار جانم به فدایت... و تو جهاد، تو تنها یک جانِ من هستی...


برایت گلایه نیاورده ام. برایت طعن و نصح هم نیاورده ام. من برایت هیچ چیز نیاورده ام... اما تو باید چیزی برایِ شب هایم بیاوری...


جهاد! اگر نماز شب کارِ من نیست، اگر جانِ من برایِ او نیست، اگر گامِ من به راهِ او نیست، اگر چشم من به رویِ او نیست، جهاد، اگر قرار نیست جانِ من ناله ای باشد سوار بر بالِ بادِ صبا که به گوشِ او... جهاد، پس من چرا زنده ام؟!


حرف هایِ من شبیه هیچ کس نیست. مخاطبِ من تویی. من از کافه ها بریده ام. از تئاتر ها و سینماها بریده ام. از دست هایِ قفل شده در هم، زیر برگریزانِ خیابان هایِ تهران، من از باغ هایِ بیروت، من از ستاره هایِ کرمان، من از کویر قم... من از همه جا بریده ام و آدم ها هزارها دلبستگی دارند... من تنهایم. تو تنهایی.


شعر اراجیف می گوید. شاعر از شعر بدتر. شعاعر اما دیوانگانِ نابینایی هستند که مویشان پریشانِ اوست، اما راه به جایی نمی برند...


راه به جایی نمی برم جهاد! هیچ چیز در میدانِ این شبِ بی مهتاب پیدا نیست جز برق شمشیرِ ناخودی ها... کورم! سیاهی لانه اش را، تخمش را، تولید مثلش را، بنا کرده رویِ چشم هایم... شبیه‌م به آن دیوانگان... دارم از شوق جان می دهم اما قدم از قدم بر نمی دارم... نمی توانم جهاد! نمی توانم! نمی شود! و اگر می شود برایِ من نمی شود! و نمی شود که بشود! نمی رود که بشود! خوب نیستم که بشود! شب را زنده نداشته ام، پس نمی شود! راه کج کرده ام، و نمی شود! و نشسته ام... چون نمی شود!


پس من را به او چه سود؟


تنهایم... تنهایِ تنهایِ تنها... شب غالب است به تمامِ آغازهایم. ابترند دعاهایم. ناقصند نمازهایم. ناتمامند کارهایم... حتی میانِ مردنم هم نیرنگی افتاد...


ما همه از او بودیم! چه شد؟ با ما چه کار کردند؟


جهاد... تنهایم. و زمانی که این ها را می خوانی، تو از من تنهاتری... تنهایم و کورم و خسته ام و بی حس م و بی ماه م و بی آفتاب و بی آب و بی توشه و در بیابانم و... تنهایم.


چه کنم؟ چه کنم؟ چه کنم؟


ما به جایِ خودمان نیستیم... ما آن یارانِ درونِ گهواره نیستیم... های جهادم! ببین دنیایِ بیرونِ گهواره با ما چه کرد! و نفهمیدیم که از گهواره ای به گهواره دیگر آمده ایم... ما جا زدیم جهاد! ما ماندیم! ما تمام شدیم... هیچ شدیم. هیچ.


چه کنم؟ چه کنم؟ چه کنم؟


گیر کرده ام در گلویِ قاتلِ بزرگی که هم آرزو را می کشد، هم مقصود را.


جهاد... گیر کرده ام میانِ نابرابریِ میزانِ بدون او... گیر کرده ام در بلاتکلیفی بدون او... گیر کرده ام و او نیست جهاد! نیست! هست اما کورم... کورم و بی لیاقتم و پیراهنِ یوسفمان نیست!


چه کنم؟ تو بگو... تو می دانی. تو بگو...


غریبه ام با تمام این آدم ها. غریبه ام و غریبه اند... تو یک چیزی بگو...


ما، ارث وارث را، خوب امانتداری نکردیم... آخرش خدا هر وقت بخواهد ارثِ به حق او را، به عنوانِ ناچیزترین پیشکش تقدیمش می کند! اما مسئله این است، این که ما کاری نکردیم...

  • ۱۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۱:۰۳
  • ماهان (ف.چ)

حال ندارم برای درس. خسته‌م. به خواب احتیاج دارم و مثل آدم خواب نمی‌روم. یا خواب می‌روم و‌ می‌پرم. داغم. یک جوری داغم که وقتی دست می‌گذارم روی دستم، حد نقطه برخورد دوتا داغی‌ به بینهایت میل می‌کند. پدرم دارد در میاید. اجدادم دارند میایند جلوی چشمم. حالا هی هم با فاطمه بخندیم. من پدرم دارد در میاید. من دارم میسوزم. من دارم یک طور خیلی بی سر و صدا و‌ بی گریه و کولی بازی میمیرم. دارم میمیرم و مثل آدم خواب‌ نمی‌روم. خسته‌م. داغم. داغم. حالا هی شار محاسبه کنم. هی خازن هزارتو حل کنم. هی تست بزنم. هی زور برنم که بروم شریف که یک غلطی بکنم! ولم کنید بابا! من پدرم دارد در میاید... حتی خواب هم نمی‌روم مثل آدم... بدبخت چشم‌هام. بدبخت دست‌هام. بدبخت همه آن‌هایی که باید تحملم کنند. بگذارید بروید این مرداب گندیده را. بگذارید بروید که از نجاست باید دور شد. بروید رها کنید مرا.‌ مطرودْ به دنیا آمده را باید گذاشت که بمیرد. بروید بگذارید بمیرم. بروید فقط دعا کنید. بروید سجده شکر بگذارید که تحبس‌الدعا نیستید. من از همین‌جا دست‌های رو به آسمانتان را می‌بینم و دلم می‌سوزد؛ آنطوری که پدرش در بیاید. بروید با دست‌هایی که رو‌ به او دراز می‌شوند لذت زندگی را ببرید... من هم سر می‌کنم به مردگی‌ام... به کجای دنیا برمی‌خورد! یک نفر بی دستِ دعا، حتی از خواندن او هم محروم باشد. یک نفر در اضطرار جان بدهد. یک نفر یک گوشه دنیا مثل آواره‌ها پرپر بشود. یک نفر بی دستِ دعا حتی، نفس.. نفس... جان بدهد... فقط جان عزیزتان... دعا کنید برای آمدن اویی که آغوشش برای تحبس‌الدعاها هم جا دارد... دعا کنید پدرمان برگردد.. ما پدرمان دارد در میاید...


+ یاااااا ایتها النفس المطمئنه... ارجعی الی ربک... راااااااضیة... مرضیه... 


فدخلی

فی

عبادی...


فدخلی

فی

عبادی...



فدخلی

فی

عبادی...




  • ۱۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۱:۰۸
  • ماهان (ف.چ)

بلاگفا که بودم، برای جهادم حرف می‌زدم. با عنوان «برای تویی که خواهی بود». باور داشتم جهاد خواهد بود و یک‌ روز از من به وجود خواهد آمد و خواهد ایستاد و‌ «سرسپرده» خواهد شد و در این سرسپردگی، دلداده؛ جهان جیفه‌ها را ترک خواهد کرد‌.

فکر می‌کردم می‌توانم مادر جهاد باشم. جهاد تربیت کنم! جهاد کنم.

زهی خیال باطل!

به سرم آمد و ریختم و وا دادم که بفهمم ثمن بخس هم نیستم. 

دیگر جهادی نخواهم داشت.

اما حرف‌هایم برای «اویی که یک روز قرار بود باشد» را دوباره اینجا بازنشر می‌کنم؛ اگر توانستید جهادم را از بین کلماتم بردارید و در پاکی‌های قلب دست نخورده‌تان ایستادن را یادش بدهید.

امشب، از آخر، هفتمین یادداشت را منتشر می‌کنم (باقی‌ش در بلاگفا دفن شد):


جهاد! من و تو هیچیم. نوعمان را نمی گویم. انسان را نمی گویم. من و توی نوعی را نمی گویم. من و تو را می گویم. خودمان را. خود خود خودمان.


ما هیچ وقت نمی رسیم. لااقل من یکی که نمی رسم. توابین شهید هم که باشند، به کربلا نرسیدند...


تو نه؛ تو را نمی دانم. اما من نمی رسم. من جا ماندم. عقب ماندم. گم شدم در گرد و خاک و افتادم و هیچکس نفهمید که جا مانده ام. هیچکس را نداشتم که مراقبم باشد. که وقتی خسته شدم، نشستم، وقتی داشتم جا می ماندم، بیاید دستم را بگیرد و نگذارد قافله برود و من در بیابان لایتنهی بی آب، از تشنگی بمیرم. هیچ آشنایی نبود. هیچ آشنایِ زورمندی نبود که خسته نشود. که چشم هایش خواب نروند. که پاهایش توان رفتن داشته باشد، دلش نایِ کندن از قنات ها را داشته باشد، روحش وسعت گذشتن از سبزی واحه ها را... همه رفتند و من ماندم. جا ماندم جهاد! جا ماندم! «خرمای بر نخیل» وسوسه کرد چشمان تشنه به شیرینی ام را. چشمانم صدا کرد توی قلبم، قلبم تپید، و تپیدنش نقش شد به لبم؛ لبخند. اما سراب بود. «دست ما کوتاه بود». دست ما از همان خرما هم کوتاه بود. چشمانم سراب دید و قلبم سراب را باور کرد و لبخندم اشتباهی شد. رفتند. من جا ماندم. یک لشکر تشنه تا لب آب رفتند و لب نزدند، که نشان دهند مرد قافله اند... من رفتم و هم خودم خوردم و هم به مرکبم دادم و هم ظرفم را پر کردم... اما نرسیدم! جهاد... هیچکس نبود که دنبالم باشد... هیچکس نبود که برگرداندم... هیچ آشنایی نبود! من ماندم و هیچکس نفهمید که نیامده ام! جهاد... من جا ماندم...


قیاسم اشتباهی بود. بعد از آن که جا ماندم، نوشیدم و نوشیدم و نوشیدم و فکر کردم سیراب شدم. اما نه. شراب نوشیدم، آب نوشیدم، شربت زلال و عسل هم... جرعه جرعه می، از چشم تمام ساقیان شهر حتی... اما نشد. از بعد جا ماندگی ام همیشه تشنه بودم. هر لحظه تشنه تر از قبل. هر سال تشنه تر و تشنه تر و تشنه تر... شراب دو ساله هم عطشم را فروننشاند... بعد خبر آوردند از سیراب شدگان... می شناختمشان. همان هایی که از لبِ آب تشنه...


قلب من لرزیده بود. به یک آن تمام «ثبِّت قلبی علی دینک» هایم به باد رفت. خسته شده بودم از بی انتهایی بیابان. خسته شده بودم از کویر. از شوره زار... می خواستم وضو بگیرم! خسته شده بودم از تیمم... اما بعد ها فهمیدم که نه. می خواستم آبی به صورتم بزنم... نیت خراب شده بود... دل خوش کردم به سبزی های وسط خشکی... از کاروان جا ماندم. و نمی دانستم آنها می روند به سمت باغ های بهشت... به سمت خودِ بهشت... به سمت او که بهشت معلول وجود او بود... هیچکس نبود برگرداندم. هیچکس نبود صدایم کند.


به یک نفر وصل کن خودت را... من و تو هیچی م. من و توی نوعی نه. خودمان را می گویم. خود خود خودمان... خودت را وصل کن به یک نفر... محکم دستش را بگیر. ول نکن. بگویش که اگر بیقراری کردی، اگر گریه کردی، اگر ناله کردی، اگر مردی هم دستت را ول نکند... سر راه من صد چشمه اگر بود، سر راه تو هزار چشمه است... خودت را وصل کن به یک نفر که حتی اگر دلت ندانست مقصد کجاست، اگر قلبت راه گم کرد، اگر چشمانت فکر کرد رسیده ای، به امید آنکه راه درست را می رود بروی... به امید او که می دانی راه درست را می رود بروی... که جا نمانی... که عطشان نشوی... که تمام نشوی...


به یک نفر وصل کن خودت را. به یک شب زنده دارِ راه بلد وصل کن خودت را. من و تو هیچی م. به یک همه وصل کن خودت را...


نگذار جا بمانی! توابین شهید هم که باشند، به کربلا نرسیدند...


جا ماندگی درد بدی ست جهادم! روحِ کوچک درد بدی ست... بی بالی درد بدی ست... کوری چشم و عطش دردهای بی درمانند... نکند بمانی ها!


خودت را وصل کن به یک نفر، که شرح قصه بلد باشد. وصف پیچش موی معشوق را بلد باشد. نقش زدن قامت رعنا بلد باشد... مدح چشمان زیبای مقصود را بلد باشد... خودت را وصل کن به یک نفر، که مسیر باد هایی که بوی او را می آورند بلد باشد... خودت را وصل کن به یک نفر جهادم! جهاد راهِ او... نگذار جا بمانی که طاقت عطشانت را ندارم! که تاب تب و تابت را ندارم... که تبت باید برای او باشد و عطشت برای او و جان دادنت برای او... خودت را وصل کن به یک نفر... یک نفر که طریق جان دادن به طریق دوست را بلد باشد... خودت را وصل کن به یک نفر، که اگر چشم هایت مست خرماهای خراب میان راه شدند، و لب هایت مشتاق قطره های آب های گل آلود، صدایت کند، دستت را بگیرد، و بگوید «برگرد...»... و برگرد. برگرد. خودت را وصل کن به یک نفر، که چون جان بداری ش. که وقتی گفت برگرد، برگردی...


نکند جا بمانی جهادم... نکند...

  • ۴ نظر
  • ۱۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۵۹
  • ماهان (ف.چ)

دارم می‌گردم دنبال پدرانه‌هایی که از من برداشتی؛

پیدا نمی‌کنم.

  • ۱۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۴:۳۰
  • ماهان (ف.چ)