خیابان ارغوان هفتم

برای خودم می‌نویسم.

دریچه

۲۲ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است


فکر کنم با وجود این‌ها، من دانه‌ریزِ خیل تو که هیچ، هیچِ خیل توئم. هزینه من کو؟ هزینه‌ام را بدهید که بپردازم. رنج‌هایم کو؟ رنج‌هایم کو؟ چه کسی بود - بین آن تبِ چهل درجه آن شب - صدا کرد «فاطمه»؟ رنج‌های من را پس بدهید.. این راه را تنها رنج‌کشیدگان به مقصد می‌رسانند..

  • ۲۹ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۱۲
  • ماهان (ف.چ)

حق دارم از خودم متنفر باشم. این را می‌دانی که من در چارده-پانزده سالگی باز با «علی» متولد شدم؛ پیدایش کردم و آن شب‌ها را با او، با چاه سخن گفتم. پیدایش کردم و آن شب زیر تابوتِ فاطمه را گرفتم. پیدایش کردم و دستش را در دست رسول، آن روز، زیر آفتاب داغ غدیر دیدم.


انسانِ نسیان‌گرِ بی‌وجودی بودم که تجربه «علی» را فراموش کردم!



خسته‌ام! خوابالودم. گریه‌دارم. هیچکس حتی اگر بخواهد «نمی‌تواند» به دادم برسد.


حق دارم از خودم متنفر باشم. انسانِ سستِ سرکشِ متناقض. حق دارم از خودم متنفر باشم. انسانِ پستِ دروغگویِ ترسو. حق دارم از خودم متنفر باشم. حق دارم از خودم فرار کنم. حق دارم خودم را نخواهم! یا ایهاالعزیز! لابه‌لای نجوای شبانه‌ات به خدایمان بگو به «حق» آن قرآن‌به‌سرگرفتن‌های از تهِ دل، من را از این دنیا بگیرد. من را از خودم بگیرد. یا ایهاالعزیز! دلیلِ خلقت! نهایتِ انسان! تو از درد تحمل یک طغیانگر چه می‌دانی؟ تو از درد تا ابد با یک نفر ماندن چه می‌دانی؟ تو از دردِ شب تا صبح و صبح تا شب خود را به قفسِ خود کوبیدن و باز زنده ماندن چه می‌دانی؟


یا ایهالعزیز! همنقدر بگویم که درد بسیار است... دردِ ابدیِ یک انسانِ ازنطفه‌‌خلق‌شده، که تا بینهایت ادامه دارد! که تا ابد ادامه دارد! ارزش نداشتم اینهمه طول بکشم! ارزش نداشتم!



یا ایهالعزیز! از خودم ناامیدم. ناامیدِ ناامیدِ ناامید. امروز، اینجا، در این لحظه، به شهادتِ شما - قرآن ناطق! - گناهکارترینم؛ که از خدایمان هم ناامیدم.. نشسته‌ام دمِ خانه‌تان، چون نایِ رفتن ندارم. حرف می‌زنم چون اگر نگویم از هم می‌پاشم! خسته‌ام عزیز، خسته‌ام! توانِ بلند شدن ندارم! اینهمه بار هست و من سربارم! تا کی «خودم» را به دوش کشیدن؟




کاش می‌شد امشب خداحافظی کرد و فردا مرد؛ برای همیشه مُرد! برای ابد مرد... «من برای ابدِ پیشِ رو، بسیار خسته‌ام»...


  • ۲۱ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۴۴
  • ماهان (ف.چ)

یا ایها العزیز! یک لیتر کافئین خورده‌ام و تمام صورتم اشکی‌ست. تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل. حوصله داری؟

  • ۱۹ اسفند ۹۵ ، ۰۴:۰۰
  • ماهان (ف.چ)

ای دوریت

آزمونِ تلخِ زنده‌به‌گوری...




#شاملو

  • ۱۹ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۳۰
  • ماهان (ف.چ)

از بدترین مصیبت‌های دنیوی اثبات این است به عده‌ای نافهم، که «منتقد خاتمی و رفسنجانی می‌تواند احمدی‌نژادی نباشد»!


*


می‌دانم وظیفه امسالم چیست. می‌دانم امسال باید ساکت بنشینم، باید بیخیالِ بحث بشوم، باید آرام بگیرم؛ می‌دانم.

حالا که اولین یادداشت را برایت می‌نویسم، کمتر از یک هفته است که جدی‌تر از گذشته درس خوانده‌ام. منِ ناآرامِ «شیطنت‌آمیز» را، عشقت، تا به حال دو روز، هشت ساعت پایِ کتاب و درس نشانده. منِ فراریِ منقلب را. منِ خسته را!

راست آنکه تو بهتر می‌دانی این درس‌ها جبر زندگی من هستند. هیچ‌گاه دلم با ریاضی صاف نمی‌شود، هیچ‌گاه محاسبه مقاومت مدار را به مطالعه کتاب‌های کتابخانه ترجیح نخواهم داد، هیچ‌گاه ریاضیات جای فلسفه را در دلم نمی‌گیرند و تو می‌توانی مطمئن باشی از عمق وجود از شیمی متنفرم. اما می‌خوانم! می‌خوانم چون «مجبورم». اما عشقِ تو آن است که حتی در «جبر» هم شیرینی می‌گذارد.



عزیز! من عهد زیاد شکسته‌ام. زیادتر از زیاد، و تو از همه به آن‌ها آگاه‌تری. نمی‌دانم این که سست‌پیمانی‌ام را طاقت آورده‌ای از سر ناچاری بوده یا دوستم داشته‌ای یا اصلا طاقت نیاورده‌ای از بارت افتاده‌ام و خودم نمی‌دانم! علی ای حال، گمانِ خودم به دومی نزدیک‌تر است. گمان که نه... امید.. آدمی به امید زنده‌ست و تو «واقعی»ترین امید تمام قرون بشری، تو برای امید واجبی، تو حقیقت محضی. تو علتی؛ تو هیچگاه در ظرف معلولیت نمی‌گنجی. اما اگر دوام آورده‌ای این عهدشکنی‌ها را... باید با تو بگویم من هنوز خسته‌ام. از خودم خسته‌ام، از این دنیایِ بی تو خسته‌ام، اما از همه بیشتر از خستگی خسته‌ام.



عزیز! در جهانِ میان من و تو، در جهانِ نگنجیدن، نه برند دانشگاه مهم است، نه درصدِ شیمی کنکور. تو مهمی و انسان، انسانی که خواهی نخواهی، گیرِ «عدل» است و «لیس للانسان الا ما سعی».


عزیز! این سه ماه و بیست و نه روز باقی‌مانده را فرصتِ تلاش می‌بینم. تلاش، به عشقِ تو و برایِ تو. گرچه فراموش می‌کنم، گرچه باز غلبه مزاجم سمتِ خستگیِ این تنِ نحیف را می‌گیرد، گرچه من هیچ‌گاه آن بچه درسخوانِ میز اول نبوده‌ام، اما حکایت این بار فرق می‌کند.


دل من هیچ‌گاه با ریاضی صاف نمی‌شود. اما امروز به این کتاب به چشمِ یک «جهاد» نگاه کردم. عزیزِ جانِ من! با آن‌ها که به اصالتِ انسانِ تنها معتقدند، چگونه از تو بگویم؟ امروز باورم شد رؤیاهایِ شیرینم را باید برای خودم نگه دارم! عشقم به تو را باید برای خودم نگه دارم. اما می‌دانم وقتی بیایی، می‌توانم حقیقتت را نشانِ تمام بشریت بدهم، نشانشان بدهم که وجود داری. هستی. قطعا هستی. قطعا هستی و من برای تو بیدار می‌مانم. برای تو این درس‌های نادوست‌داشتنی را می‌خوانم. برای تو این هستِ «شیطنت‌آمیز» لجباز را هشت ساعت پای میز می‌نشانم.


من عهد زیاد شکسته‌ام؛ تو می‌دانی. پس این بار عهدی نمی‌بندم. این بار می‌گذارم این عهد ناگفته توی دلم بماند؛ بعد از تحققش، شاید تو آمدی، دست توی آب گذاشتیم، عهد بستیم...


تو فلسفه نداری! هیچ خوش ندارم انگیزه‌هایم را برای آن‌ها که نمی‌فهمندت بگویم. اما می‌خواهم اثبات کنم عشقِ تو، عشقِ نپوسیده تو، عشق ناکلیسایی تو، با هرچه مذهب و مکتب است غیر خودت، فرق می‌کند. حالا، «نمره این امتحان صفر یا بیست»، من برایِ تو بیدار می‌مانم، برای تو این درس‌های نادوست‌داشتنی را می‌خوانم؛ برای تو که حقیقت داری! برای تو که هستی!



عزیز! عهد ناگفته این بار را اگر شکستم، نتیجه می‌شود مرد عمل نیستم. قول می‌دهم خودم هست و نیستم را جمع کنم و «شبانه» از کنارت بروم.



بگذریم! تا به حال به هرچه از خودم چنگ زدم، نتوانستم. این بار به تو چنگ می‌زنم! برای در راه بودن به سمت خودت دست دراز می‌کنم. عزیز! از تو با خودت می‌گویم! اینجا کسی حرف من را نمی‌فهمد.. «من را به جبر هم که شده سر به راه کن»!




یا ایها العزیز.. مسنا و اهلنا الضر...




  • ۱۵ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۳۹
  • ماهان (ف.چ)
عزیزم! تو از تحملِ کسی که به تمام زوایای پنهانِ وجودت آگاه است چه می‌دانی؟

آرزوم برای روزهای جوانی‌ت، - این روزهایی که برای هردومان روی یک ریل، یکی دو واگن عقب و جلو می‌گذرد - این است که هیچ‌گاه مجبور نباشی با خودت مواجه شوی. آرزوم برای روزهای جوانی‌ت این است که هیچ‌وقت نفهمی چه کسی هستی. آرزوم برای این روزهایی که انقدر خسته‌ایم، آرزوم برای این روزهایت این است که حتی به قیمت نشناختنِ آن بی‌منتهای بزرگ، ندانی چه کسی هستی.

عزیزم! کاش چیزی از رنج من ندانی.

تو از تحملِ یک همیشه‌هستِ جاودانه، تو از تحمل «خود» چه می‌دانی؟


  • ۱۴ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۲۸
  • ماهان (ف.چ)

راستی،


دمِ وقتِ رؤیای صادقه خواب دیدم مرض استسقا افتاده به جانم. گفتم بگویمت که زحمت آمدن نکشی؛ حال من بهتر نمی‌شود. از همان دور به تشنگی لبِ مرگم فاتحه‌ای نثار کن و، قصه من و تو هم تمام.



  • ۱۴ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۴۳
  • ماهان (ف.چ)
دخیلک یا آسدمرتضا! دیگه خوددانی. همه هم با خبرن از سَر و سِر من و تو. روبروی عکست چارتا کتاب میذارم که دیگه نبینمت؛ ناز هم نیست‌ها! خودم میدونم ذاتی نازم خریدار نداره. فقط فعلا، تا حالم خوب نشه چشام به روت نیفته بهتره... اما خب، حضرت عباسی دلت میاد اینجوری رهام کنی، بری؟ ... نه، دلت میاد؟!


  • ۱۴ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۲۷
  • ماهان (ف.چ)
  • ۱۳ اسفند ۹۵ ، ۰۲:۵۹
  • ماهان (ف.چ)

تاریخ را

آن‌ها که «زدند» می‌نویسند

یا آن‌ها که «خوردند»؟

  • ۱۰ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۳۴
  • ماهان (ف.چ)