خیابان ارغوان هفتم

برای خودم می‌نویسم.

دریچه

۲۳ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

ساعت سه شد. حالا گیرم که نوا و زیر و بم گرفتیم که «ما را همه شب نمی‌برد خواب»، بعد چی؟ فردا که باید قبلِ آفتاب، آب یخ به صورتمان بزنیم و لرزان لرزان سجده و رکوع برویم چی؟ تست‌های شیمی را، دلشوره امتحان را، آزمون قلمچی و کنکور را چه کنیم؟ صبح‌های جمعه‌های نامروت تنهایی را، که بین خواب این و آن با صورت ورم کرده باید دو ایستگاه برویم و بدوییم و سر آخر وقت معارفمان برود چه کنیم؟
بخواهی‌نخواهی شش ماه دیگر باید بنشینی روی صندلی حوزه کنکور، هی دست‌هایت به شیوه همیشه خیس خیس باشند، هی نفست بالا نیاید، هی دودوتا چارتا را ندانی که پنج‌تا نمی‌شود.
زمان نمی‌فهمد که من دلتنگ توئم. حالا تو بگو من خود این شش ماه را بیدار بمانم. ببین! ده دقیقه گذشت. آن مال قدیم‌ها بود که شب‌های بیدار صبح نمی‌شدند. مال قدیم‌هایی که آسمان ستاره داشت. از زیر در سوز زمستان می‌آمد و بغل لحاف هم خنک بود. حالا من هرچندشب بیدار بمانم، نه تویی هستی، نه صبح خواب می‌ماند، نه من آرام می‌گیرم. این شب جمعه‌ها فرق می‌کنند. تمام جمعه‌های ازین پس، قرار است خفتت کنند وقت گرم شدن آرام چشم‌هات به رؤیایی کوتاه، که تست‌های شیمی‌ات دیر شد! که قلمچی شروع شد و ربع ساعت دیر رسیده‌ات، یعنی معارفِ صفر.

دلتنگِ توئم. این را چندنفری که این دوسه روزه چشم‌هایم را دیده‌اند می‌دانند. نه که من حرفی زده باشم؛ من اتفاقا مدام گلایه کرده‌ام از آرامش نداشته وجودت. اما آن‌ها که چشم‌هام را دیده‌اند فهمیده‌اند. ازبس که غوغایی و دیوانه‌اند. ازبس که نمی‌دانند این رازهای مگو گفتن ندارد. ازبس که نمی‌ترسند..




+ آدمی تنهاست...آدمی حیوانِ ناطق نیست! حیوانِ تنهاست، و اصلا فلسفه خلق عقل هم، فهم عمق این تنهایی‌ست. 

+ کاش می‌شد از تنهایی بنویسم. کاش می‌شد قبلِ اینکه آدم‌های زرد، با آن شعرهای مزخرف و موسیقی‌های زیر خط فقر و داستان‌های بی‌حقیقت عشقی، مفهوم تنهایی را آلوده کنند، از تنهایی بنویسم..

+ داستان همینقدر غریبانه است؛ تحمل کردنِ آن‌ها که دوستشان نداری، حتی آن‌ها که دوستشان داری، حتی خودت! بیش از همه رنجِ تحملِ خودت. تا وقتِ آن سفرِ آخر..

  • ۳۰ بهمن ۹۵ ، ۱۴:۳۲
  • ماهان (ف.چ)

بغضم چنگ زد که گریه شود، بدو بدو دهانم را بردم زیر شیر آب، قلپ قلپ آب و یک چیز سنگینِ تلخِ بزرگِ را از حلقومم فرو دادم. گریه‌م نگرفت. حالا انگار آن چیزِ سنگینِ تلخِ بزرگ، با آن جرعه‌های آب جاری شده توی خونم؛ تمام درونم گریه می‌کند.




+ یلدا جان، نت ندارم.

+ ثبت نام کردم. برعکسِ چیزی که فکر می‌کردم، نه زبان نه هنر ثبت نام نکردم. با حسرت، همان اولین تیک را زدم. «گروه آزمایشی ریاضی و فنی».

+ کمتر از پنج ماه تا کنکور، و من همچنان همنقدر ناآرام...

  • ۲۶ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۲۰
  • ماهان (ف.چ)




تا هوا تازه شود.




+ نتِ درست و حسابی ندارم.. ببخشید بابت کامنت‌ها.

  • ۲۵ بهمن ۹۵ ، ۱۱:۱۰
  • ماهان (ف.چ)

من وایساده بودم توی یه دالان، داشتم از دلشوره می‌مردم. شبیه حیاط بود اما انگار زیر حیاط بود. یه درم باز میشد به یه اتاق بزرررگ، شب بود، هوائم خیلی سرد. تو اون اتاقه یه عالمه مرد نشسته بودن دور یه سفره خیلی طویل، شام می‌خوردن. هی یکم درو باز می‌کردم ببینمشون، چندتاشون منو دیدن! منم درو همینجوری باز گذاشتم رفتم یه گوشه. دو دیقه نگذشته بود که تو اومدی. سلام علیک کردی گفتی برو انورتر وایسا، بعد درو بستی. هی می‌خواستم بگم اینا منو دیدن. زبونم بند اومده بود! داشتم سکته می‌کردم. یهو یه خانومی اومد به من خندید نشست لب پله‌ها. نگاش کردم، ماتم برد! گفتم شما مامان‌جونش هستید؟ گفت آره! اما عین عین مامان جون خودم بود. نتونستم خودمو کنترل کنم، خودمو انداختم رو دستاش گریه کردم. گفت حرفتونو بزنید دیگه!


بعد بیدار شدم..

  • ۲۳ بهمن ۹۵ ، ۱۵:۱۵
  • ماهان (ف.چ)

آره دیگه رفیق؛ تازه‌تازه فهمیدم زیر اون سنگی که بالاسرش آل‌یس می‌خوندیم، هیچی نبوده. خالیه. خالیِ خالی. فرزانه تازگیا بهم گفته. نه که صاحابش تیکه‌تیکه شده باشه، نه؛ صاحابش پودر شده با باد رفته آسمون. پودر. خلاصه‌ش که زیر سنگش خالیه.


خورد و خاکشیرم کن رفیق! پودرم کن. منو بچلون تو ید قدرتت، که جونم در بیاد. جامِ بلا و باده رو بیخیال؛ خودت مستقیم مچاله‌م کن. اینجوری از همه مقرب‌ترم‌. توی دستاتم. هرچند مچاله.

  • ۲۳ بهمن ۹۵ ، ۱۵:۱۰
  • ماهان (ف.چ)

من هیچ‌وقت عضو خانواده سمپاد نبوده‌ام. این روزها که حرف از سمپاد زیاد شده و چون خبرها را پیگیری نکرده‌ام و فرصت ریشه‌یابی هشتگ‌های توییتر را ندارم، نمی‌دانم علت این حرف‌های حول سمپاد چیست، اما تصمیم گرفتم این یادداشت را بنویسم.


سال پنجم دبستان به عنوان زرنگ‌ترین شاگرد مدرسه امتحان تیزهوشان دادم. آن سال، آخرین سالِ دو مرحله‌ای بودنِ آزمون تیزهوشان بود. مرحله اول را قبول شدم، بدون حتی یک تست یا دانستن چیزی بیشتر از آنچه توی آن کتاب‌های مضحک نوشته بود یا بدون یک کلاس. مرحله دوم جزء ذخایر شدم. بدون حتی یک تست یا دانستن چیزی بیشتر از آنچه توی آن کتاب‌های مضحک نوشته بود یا بدون یک کلاس. مامان من دبیر ادبیات است، پدرم ارتشی، که توی فارابی هم علوم‌سیاسی درس می‌داد. از بچگی وسط کتاب‌ها بزرگ شده بودم و به من فهمانده بودند «خیلی باهوشم». به جای عروسک بازی کتاب خوانده بودم و به جای دکور و ویترین و ظرف نقره کتابخانه دیده بودم و به خاطر خواندنِ بعضی کتاب‌ها دچار بلوغ زودرس شده بودم حتی. و مرحله دوم آزمون تیزهوشان را قبول نشدم. 


بماند که بعد از آن چقدر سرکوب شدم و چقدر از دست رفتم؛ فکر می‌کردم آن‌هایی که قبول شده‌اند حتما چه کسانی بوده‌اند و من با این‌همه «شاگرد زرنگ» بودن، با این‌همه «باهوش» بودن، نتوانسته بودم جای آن‌ها باشم. نتوانسته بودم روی یکی از آن صندلی‌ها بنشینم. گذشت و من راهنمایی را در مدرسه خوبی خواندم. شاید یازده سالم هم نبود که کتاب‌های استیون هاوکینگ را خواندم. دیوانه‌وار و عاشقانه فیزیک را دوست داشتم. با آن اینترنت دیال‌آپ پت‌پت‌کنان می‌رفتم راجع به جهان‌های موازی سرچ می‌کردم. راجع به نظریه ریسمان، شتاب‌دهنده‌های هادرونی، سفر در زمان، نسبیت، و جهانِ خودم را در آن معادلات ریاضی می‌دیدم که حتی یک خطش را هم نمی‌فهمیدم. تمام دوران راهنمایی تقریبا مطمئن بودم که می‌خواهم توی شریف فیزیک بخوانم. تمام مدرسه می‌دانستند و من توی آن مدرسه هم همان «شاگرد زرنگِ باهوش» بودم. همان کسی که ریاضی‌ش خوب بود، علومش خوب بود، و آن زمانی که «مبتکران» ته انتشارات بود، ریاضی مبتکران کار می‌کرد! اما تیزهوشان قبول نشده بود. رفته بود امتحانی را داده بود که فکر می‌کرد قبول شدن در آن حقش است، اما قبول نشده بود. چون هیچ کتابی نداشت، هیچ کلاسی نرفته بود، و شاید پدر و مادرش آن زمان اصلا نمی‌دانستند تیزهوشان قبول شدن انقدر «الکی» نیست. و حالا در یک مدرسه معمولی نسبتا خوب درس می‌خواند. طبق معمول سر کلاس نمی‌رفت چون مدام داشت روی پروژه‌های خوارزمی کار می‌کرد، بدون هیچ راهنمایی. دوست داشت مثل آن بچه‌ها موشک آبی درست کند اما نمی‌توانست. بین تمام این‌ها، مدام می‌نوشت. از همه چیز می‌نوشت. نمایشنامه و داستان و شعر و تئاتر کار می‌کرد. نوشته‌ها و پروژه‌هاش برنده می‌شدند، اما جلوی اسم «استاد راهنما» در صفحه مشخصات پژوهش‌هاش همیشه خالی بود. موشک آبی هم نتوانست درست کند. سؤال‌هایی که نمی‌توانست حل کند را معلمش هم نمی‌توانست حل کند. تنها بود.


سوم راهنمایی و یک امتحان تیزهوشان دیگر. باز بدون هیچ کلاسی، با یکی‌دوتا کتاب، خودم و خودم. خواندم و امتیازم رسید و اولویت اولم را قبول شدم؛ یک مدرسه نمونه. تیزهوشان اولویت سوم بود و من اولویت اول را قبول شده بودم. 


تابستان باید می‌رفتیم مدرسه و من ناراحت نبودم. فکر می‌کردم فرق دارم. فکر می‌کردم چقدر خوب که تابستان هم مدرسه‌ام و مامان وقتی دعوت داریم می‌تواند بگوید «فاطمه امروز مدرسه داره. نمی‌تونیم بیایم».


تابستان ریاضی‌م عالی بود. کلاس روی دست من می‌چرخید. مدیر مدرسه‌ام بی‌اغراق عاشقم شده بود و انقدر عقیده‌اش نسبت به «نابغه» بودنم را نشان می‌داد که تمام مدرسه فهمیده بودند و اوایل دوستم نداشتند. مدیری که خودش دکترای روانشناسی یو تی داشت و من به او معتقد شده بودم. ذوق داشتم که «فیزیک» می‌خوانیم. ذره ذره وجودم درد می‌کشید و من درمی‌یافتم یک فهم جدید در سلول‌های بدنم در حال تولد است. تابستان کلاس کامپیوتر داشتیم و برای من مضحک بود! چون «خودم» برنامه‌نویسی یاد گرفته بودم. گذشت. آخرهای سال اول بود و وقت انتخاب رشته. من دیگر آن بچه تخس «شیطنت‌آمیز» نبودم که مدیرم می‌گفت «اگه قبلا یه نمونه شبیه تو نداشتم، نمی‌دونستم چطور باید باهات برخورد کنم». آرام گرفته بودم. سر در «جیب» مراقبت می‌بردم و فکر می‌کردم. 


آن معلم فیزیک، بی ذره‌ای شعور در برخورد با کسی مثل من، تمام ذوقم را خواباند. سر کلاس ریاضی حواسم پرت می‌شد. انتهای کلاس نشستم؛ تمامِ مدت خواب. آخرهای سال اول شد و وقت انتخاب رشته. ریاضی آن چیزی که فکرش را می‌کردم نبود. (واقعا نبود؟). شروع کردم به جنگیدن برای انسانی رفتن. نشد. سال دوم را نشستم ریاضی. سال سوم را. حالا را. 


تمام مدت برای کنجکاوی‌هایم تحقیر می‌شدم. نمی‌توانستم سؤال بپرسم چون معلمم جوابی برای سؤالم نداشت. نمی‌توانستم فکر کنم. اجازه نمی‌دادند فکر کنم. قفل بودم. خسته بودم. انگار شصت نفر آدم هر روز توی مدرسه کتکم می‌زدند. گریه داشتم. تنها بودم.



...و می‌رفتیم نمایشگاه مهندسی بچه‌های سمپاد را می‌دیدیم. معلم‌ها مثل رفیق کنار بچه‌ها بودند و آن چیزهای جالب را بچه‌ها ساخته بودند! بله. خود بچه‌ها! هزار بار از آن موشک آبی که من آرزوی ساختنش را داشتم و نتوانستم، بهتر. مدرسه‌شان آزمایشگاه داشت و آن‌ها فیزیک را می‌دیدند. شیمی را می‌دیدند. ما فقط می‌خواندیم سی‌یواس‌اُچهار آبی‌ست، آن‌ها می‌دیدند. ما باید روی تخته پرتوهای نور را با گچ می‌دیدیم و برای اینکه یادمان بماند به دستور معلم بی ذره‌ای خطا در نقاشی(!) توی ورق آچار می‌کشیدیم، آن‌ها می‌دیدند. ما فقط می‌خواندیم، آن‌ها می‌خواندند و می‌دیدند و لمس می‌کردند. از من بیشتر برنامه‌نویسی بلد بودند، پروژه‌های آن‌ها بود که برنده می‌شد، استادهای آن‌ها شبانه‌روز با بچه‌ها در ارتباط بودند که سؤالی گوشه ذهنشان نمانده باشد، آن‌ها المپیادی بودند! از سال اول فیزیک هالیدی می‌خواندند، و این تازه منبع آسانشان بود! بچه‌های «معمولی»شان مبتکران کار می‌کردند، بچه‌های «معمولی»شان خوارزمی اول و دوم می‌شدند، و من افتاده بودم یک گوشه تاریک دنیا، تنهای تنهای تنها. یک ذهن پر از سؤال داشتم که کسی جوابشان را نمی‌دانست، دیوانه‌وار می‌خواندم و چیزی عایدم نمی‌شد، پاسخ کنجکاوی‌هایم «ساکت!» بود، و من از یک جایی به بعد نشستم آخر کلاس و خوابیدم. هیچکس آنجا به من یاد نداد چطور موشک آبی بسازم، سازه ماکارونی‌های مدرسه‌مان همیشه به تیزهوشانی‌ها می‌باخت، هیچکس آنجا نبود که پذیرای کنش‌های نامتعارفم باشد. من مردم، من هدر رفتم، من سمپادی نبودم. 


آن‌ها از من «بهتر» بودند. آن‌ها «درجه یک» بودند، ما «درجه دو». معلم‌های خوب‌ را اول می‌فرستادند برای آن‌ها، و ته مانده‌اش برای ما بود. شاید من به اندازه کافی باهوش نبودم. شاید من خنگ هستم حتی! شاید آن‌ها «یک چیز دیگر» بودند. نه که برای پدر و مادرشان مهم بوده باشد که تیزهوشان بخوانند؛ نه که آن‌ها کلاس رفته باشند و من نرفته باشم. نه که آن‌ها راهنما داشته باشند و من نداشته باشم؛ نه؛ آن‌ها سمپادی بودند. ضریب‌ هوشی‌شان از من بیشتر است حتی اگر نباشد! آن‌ها نخبه‌اند. معلم‌های خوب سهم آن‌هاست. 



امسال تابستان، وقتی کوله‌های پرِ بچه‌های نجوم را می‌دیدم که داشتند می‌رفتند «رصد»، غمگین شدم و حسرت خوردم. یادم نیست آن روز ما معاصر داشتیم یا نظم یا شاهنامه، اما حسرت خوردم. یادم افتاد به تلاش‌های بی‌ثمرم برای «نجوم» قبول شدن. من باید پله‌ها را می‌رفتم بالا، می‌نشستم آن گوشه‌ترین میز کلاس و فکر می‌کردم به ستاره‌هایی که شب‌های کودکی در آسمان قم، عاشقانه به رصدشان می‌نشستم، و آن‌ها می‌رفتند «رصد» واقعی. می‌رفتند و من نگاهشان می‌کردم. 



زمزمه‌هایی هست برای از بین بردن سمپاد، که به شدت با آن مخالفم. می‌گویند سمپاد فاشیست تربیت می‌کند، از نوع همان فاشیست‌هایی که توی بیوی اینستاگرامشان طوری می‌نویسند «سمپادی»، که غرور ازش می‌چکد. می‌گویند سمپاد تبعیض قائل می‌شود، می‌گویند این نخبه‌پروری‌ها از همان اول هم غلط بود، می‌گویند بیشتر این المپیادی‌های سمپادی می‌روند آنور آب و به هیچشان هم نیست که با سرمایه‌های این مملکت قد کشیده‌اند؛ من اما می‌گویم این‌ها تقصیر بچه‌ها نیست. سمپاد بوده، هست، و باید در آینده هم باشد. می‌گویم همین نخبه‌ها برای ورود به دانشگاه با مدالشان کلی تحقیر می‌شوند، می‌گویم شما سمپاد دارید اما بعدِ دبیرستان نخبه‌هایتان را رها می‌کنید، می‌گویم اتهامی اگر هست به سمت شماست، تبعیضی اگر هست تقصیر شماست که می‌خورید و خرج مدرسه‌های دیگر نمی‌کنید. می‌گویم نخبه‌ها سرمایه‌اند، سازنده‌اند، مهم‌اند، تقصیر شماست اگر یادشان نمی‌دهید هرچه هستند باید دینشان را ادا کنند. من می‌گویم سمپاد باید بماند، من می‌گویم بچه‌ها هیچ تقصیری ندارند. 


من با این کمترین امکانات، نتوانستم «بچه المپیاد نجوم» باشم؛ فقط توانستم المپیادی باشم. توی راهپیمایی پارسال، بنیاد نخبگان را به فاطمه نشان دادم : «ئه! بنیادمون!». و خندیدم. باورم نمی‌شد همین المپیاد را هم قبول شوم وقتی کسانی بودند که از مدت‌ها پیش برای المپیاد تلاش می‌کردند، اما شد. حالا گذشته و من هنوز حتی نرفته‌ام مدالی را بگیرم که به قول مهدی حسینی، از توی کیسه زباله در می‌آورند و می‌دهند دستت. امیدوارم رتبه‌ام به آن رشته و دانشگاهی که می‌خواهم برسد، که مجبور نشوم دوباره با رئیس کمیته مواجه شوم. حالا چند ماه از آن تابستان گذشته و من نخبه‌ام. امسال اگر بروم راهپیمایی می‌توانم آن بنیاد لعنتی را نشان بدهم و اینبار واقعا بگویم «ئه! بنیادمون!». من یک نخبه‌ام که پدرش هنوز پنج‌ماه‌کمترمانده‌به‌کنکور، می‌خواهد راضی‌ش کند کنکور تجربی بنویسد، رشته‌اش ریاضی‌ست و برنز المپیاد ادبی دارد. هنوز از دیدن عکس‌های ناسا یک شور خوابیده در او موج می‌زند، هنوز از حل یک مسئله سخت رگ‌هاش می‌تپند، و تمام سه سال دبیرستان را برای انسانی خواندن با پدرش جنگیده و موفق نشده. من یک نخبه‌ام، نظریه سیاسی دارم برای خودم، بیشتر از فیزیک فلسفه و روانشناسی خوانده‌ام، طرح مدیریتی ریخته‌ام برای اداره یک حکومت، به چگونگی تشکیل یک تمدن فکر می‌کنم، شب‌ها پر از انقلابم و رؤیایم اسلامی کردن علوم انسانی‌ست. من یک نخبه‌ام با یک سرنوشت نامشخص، با استعداد خوابیده، با تف‌های تحقیر معلم‌ها روی صورتم، با این لکه ننگ که سمپادی نبودم تا شاید آن روز من هم می‌توانستم بروم «رصد». این روزها در اضطراب کنکورم و هنوز نتوانسته‌ام ذهن سرکشم را در قالب بی‌رحم کنکور بگنجانم. من نخبه‌ام. به چیزهایی فکر می‌کنم که دیگران نمی‌کنند. حرف‌هایم برای همکلاسی‌هام خسته‌کننده‌ست، همچنان کسی برای فهمیدنِ من نیست. تا صبح بیدارم چون تست‌های فیزیکم مانده، شیمی‌م مانده، به غایت خسته‌ام. من یک نخبه‌ام با سرنوشت نامشخص. آن سیصد و شصت نفر که امسال تابستان با آن‌ها توی یک سلف غذا خوردم و کنارشان توی یک ساختمان نفس کشیدم و با آن‌ها به زور رفتم مرقد امام برای تجدید میثاق قلابی هم نخبه‌اند. نخبه‌هایی اکثرا با سرنوشت نامشخص، که احتمالا به محض توانستن ایران را ترک می‌کنند. من سمپادی نبودم، آن‌ها اکثرشان بودند. ما نخبه‌ایم، اسممان نخبه است، اما فقط اسممان. این فاشیستی که می‌گویند سمپاد تربیت کرده، دو روز دیگر وقتی دو تا دست رد برای تأمین بودجه پژوهش‌هاش به سینه‌اش بخورد، فرو می‌ریزد. کسی که بتواند قطعا ایران نمی‌ماند و کسی که نتواند لای چرخ‌دنده‌های «نخبه‌پروری» ناقص‌الخلقه این حضرات له می‌شود. ما فقط تا یک جایی «نخبه‌پروریم». بعد از آن یک اسمیم. یک اسم فراموش شده، با یک ظرفیت بزرگ تلف شده. با یک استعداد مرده. 

ما که می‌رویم راهپیمایی، و بودجه‌های پژوهش‌هامان را «مرحوم» قبلا نوش جان کرده و دختر صفدر به عنوان حق اوقات فراغت چشیده. ما که هنوز به این انقلاب وفاداریم و منتی هم نیست! که از درون منقلبیم و جز به این دریا، به جای دیگری نمی‌ریزیم.. ما، مایی که باید کنکور بدهیم و معاف از کنکورهامان هم به زحمت و با تحقیر بروند دانشگاه.

سمپاد بوده، هست و باید بماند هم. اما باقی بچه‌ها هم آدمند. باهوشند. شاید حتی از سمپادی‌ها هم باهوش‌تر. تبعیض را با نابودی سمپاد نباید برداشت، با تجهیز باقی مدارس باید از بین برد. از ما که گذشت، به امید آن‌که کسی بعدها مثل من، با عشق و شور نیاید و مرده و خسته و دلزده و تلف‌شده برود.


اینجاست که همیشه به همه می‌گویم، 


بنویسید نخبه، بخوانید نخاله.



+ فکر کنم این را باید می‌نوشتم.


  • ۲۰ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۳۴
  • ماهان (ف.چ)

اندازه هزارنفر آدم حرف دارم و حرف‌شنو نیست.

  • ۱۸ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۱۵
  • ماهان (ف.چ)

تصمیم داشتم یه recorder بخرم. پیش خودم حساب کرده بودم نهایتا صد تومن-دویست تومن میشه. اومدم خونه، چک کردم، ارزون‌ترینِ قابل قبولش سیصد تومن بود. حالا باید برای خریدنش چار ماه صبر کنم.


مامان بهم گفته بود اگر طلا بشم یه دوربین از هفت تومن تا نه‌ده تومن برام میخره. خب طلا نشدم. بعد از کنکور هم که گواهینامه می‌گیرم و می‌خواد برام ماشین بخره و خب کامپیوترمو باید عوض کنم و یه لپ‌تاپ خیلی خوب بخرم؛ بنابراین اگر بخوام تا دو سال دیگه خودم یه دوربین تو همون حدود قیمت یا بیشتر داشته باشم، باید چیکار کنم؟ باید مامانو راضی کنم‌.


گوشی برام ارزش نداره. همین گوشی کارمو راه میندازه. اما دوربین که از این دوربینی که داریم خیلی حرفه‌ای‌تر باشه برام مهمه. بعد از دوربین تازه باید لنزاشو بخرم، چیزای جانبی‌شو بخرم.. 


:)

  • ۱۷ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۳۴
  • ماهان (ف.چ)

بعدها درباره این روزها می نویسند؛ از ما تا نابودی راهی نمانده بود، تا اینکه فاطمیه شد.



+ هفت روز.

+ شک ندارم که اگر بخواهم ادای شادی‌های مردم این روزگار را در بیاورم، روز چهلم می‌میرم. ما تا آن روز موعود غمگینیم؛ فقط به رسم سفارش‌شده، پنهان می‌کنیم.

  • ۱۶ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۱۶
  • ماهان (ف.چ)

1.


به این فکر می‌کنم که وقتِ مرورِ خاطرات پس کِی است؟ اینهمه خاطره می‌سازیم، اینهمه خاطره می‌نویسیم، اینهمه فایل‌های روزهای شانزده سالگی‌مان را کنار می‌گذاریم، اینهمه تاریخ به تاریخ پوشه‌های پی سی را مرتب می‌کنیم که ما در هفده سالگی این آهنگ‌ها را دوست داشته‌ایم، این فیلم‌ها را دیده‌ایم، این پروژه‌ها را انجام داده‌ایم؛ پوشه المپیاد نجومِ سال دوم هنوز پر است از آن منابع انگلیسی که عزای ترجمه‌اش را گرفته بودیم، پوشه المپیاد نجوم پاک نشده تا حالا وقتی که ما هیچ‌وقت المپیاد نجوم قبول نشده‌ایم و هیچ وقت دیگری هم نمی‌خواهیم المپیاد نجوم شرکت کنیم، عکس‌های دوره المپیاد تابستان هنوز توی پوشه المپیاد مانده در حالی که ما هیچ وقت دوست نداریم آن روزهای زهرماری را مرور کنیم، شماره کسی در گوشی ما هست که هیچ وقت نمی‌توانیم به او زنگ بزنیم و صدایش را بشنویم، ما سوم دبیرستان اینساید اوت و کیک و بیگ فیش و دِ جاج و دیس مینز وار و لوسی و دِ شاینینگ دیده‌ایم، محمد رسول الله و طعم شیرین خیال و رخ دیوانه دیده‌ایم، سامی یوسف و علیرضا قربانی گوش داده‌ایم و ماست پلید گوشی‌مان اینسترومنتالِ عشقِ آمدِ حجت اشرف‌زاده و بی بی بی‌حرمِ حامد زمانی و مون‌لایت ممرایزِ فریبرز لاچینی و هیر آی ویتِ دال و آن صدای ضبط‌شده بی کیفیت جهاد است که می‌خواند «اماه انی راحل...». ما که آرشیو بلاگمان پر است، دفترهایمان پر است، رد اشک‌هایمان روی نوشته‌هایمان پیداست، ما که معلوم است با چه چیزی خندیده‌ایم، با چه چیزی گریه کرده‌ایم، با چه کسانی روزهای بدمان را تقسیم کرده‌ایم، با چه کسانی خندیده‌ایم، ما که دوربین‌هایمان تاریخ گرفته‌شدن عکس را ثبت می‌کنند، با روز و ساعت و دقیقه، ما که توییترمان پرِ گزارش‌های لحظه به لحظه است، بلاگمان شرح تفصیل حالِ روزهایمان است و در جهانمان همه چیز ثبت می‌شود، همه چیز به خاطر سپرده می‌شود، همه چیز پرونده می‌شود، آرشیو می‌شود، حتی معلوم است چه چیزی را بیشتر گوش داده‌ای، چه چیزی را بیشتر دیده‌ای، و توی یادداشت‌های گوشی‌ت نوشته‌ای اسم آن ادکلن را که از آن خانوم توی اتوبوس پرسیده‌ای، وقتی که تابستان از دانشگاه برمیگشتی و دوست داشته‌ای تف بکنی به زمین و زمان و آن عطر تو را برده به روزهای دور. به «در حجمی از بی‌انتظاری» سیمین. به روزهای خوب. به قم. به هندوانه بعدازظهری زیر درخت انجیر، بین صدای جیغ مهدی و صدای کودکانه خودت. ما، ما که محرم مشکی پوشیده‌ایم، محرم نود و پنج شبِ تاسوعا توی تب سوخته‌ایم و بین هذیان گریه کرده‌ایم، ما که اربعین زیر باران گلی شده‌ایم، ما که موسیقی سبزها را گوش داده‌ایم، اصلا خودمان زیر لب تکرار کرده‌ایم «گفتنی‌ها کم نیست»، و دانسته‌ایم گفتنی‌های ما هم کم نیست حتی اگر سبز نباشیم و از پسِ پرده اضطراب فهمیده‌ایم قهرمان‌های ما واقعی‌ترند و شاید اصلا تنها قهرمان‌های ما واقعی باشند! ما که زیر هر نوشته‌مان آن بیت را حک کرده‌ایم که «از ظن خویش هرکس از ما فسانه‌ها گفت/...» و مصرع بعد را دیدیم و چشیدیم و اندازه بی‌زبانی نای توی خودمان ریختیم و خفه شدیم و مردیم. ما؛ مایی که سرچ‌های گوگلمان ثبت می‌شود، توییت‌هایمان سند می‌شود، هشتگ‌هایمان ماندنی می‌شود، حرف‌هایمان تاریخ می‌شود. ما، ما چقدر کوچکیم! چقدر اینجامانده‌ایم! چقدر با خودمان غریبه‌ایم! چقدر تنهاییم! چقدر از تمام این خاطرات دوریم! ما، ما آدم‌های منقضی، ما آدم‌های دراینجامانده، محبوس، گیر. ما که در تاریخمان نقطه مبهمی نیست، ما که نسخه‌های کتاب‌هایمان گم نمی‌شود، کمیاب نمی‌شود، سوزانده نمی‌شود. ما که به آنی حرف‌های سیاسی‌مان را شیر می‌کنیم، نقد می‌کنیم، اظهارنظر می‌کنیم، ما آدم‌هایِ بعدِ انقلابِ صنعتی، آدم‌های بعد از استیو جابز، بعد از کامپیوتر، ما آدم‌های سفارشِ آنی غذا، آدم‌های سفارش اینترنتی ادکلن! ادکلن که توی توضیحاتش نوشته اولش بوی دارچین می‌دهد و آخرش بوی بابونه، با عطر ابتداییِ گل‌های رز دشت‌های هلند و میانیِ سینامالدهید و پایانیِ میخک. ما آدم‌های کوچکِ جامانده. ما آدم‌های دردنیامانده. ما آدم‌هایِ دردنیا به هرز مانده. ما.




2.


دوباره شروع کرده‌ام به شمارش. امروز روز هفتمِ هجده سالگی بود. از حالا شروع کرده‌ام به شمردن که آشنایی‌زدایی شود. که آن ماه‌های آخر وقتی یکی دو تا انگشت به شمارشِ ماه‌های باقی مانده باز می‌شوند، قلبم نریزد. که بدانم آن ماه‌های گذشته را شمرده‌ام. گذرانده‌ام. توی خواب و خیال، یا واقعیت. در جنگِ شرافت، یا لم‌داده روی راحتی‌های پذیرایی. گذرانده‌ام.





3.


حرف‌هایم را فراموش می‌کنم. انقدر حرف‌های مهم دارم که لال شده‌ام. انقدر کارهای مهم دارم که لمس شده‌ام. جنگ‌های زندگی موهبت‌های الهی‌اند. موهبت‌هایی که انسانِ خور و خواب را وادار می‌کنند برخیزد، اوایل لنگان لنگان، مست، با یک پیک(!) شراب در دست. کمی بعد، هوشیار، روی پا، به خود آمده، و بعد از آن، دوان دوان.

رنج‌های من کجایند؟ من این رنج‌های آبکی را نمی‌خواهم.





4.


کسی جز خدا پتانسیل انگیزه شدن را ندارد. من هم روزهایی روبروی آینه ایستاده‌ام، دست‌های ناتوانم را مشت کرده‌ام، بین گریه و تاریِ دید به آن توهمِ تویِ آیینه گفته‌ام «تو می‌توانی». و توانسته‌ام. اما این روزها تمام می‌شوند، آدمی می‌ماند و واقعیت. آدمی می‌ماند و حیات. آدمی می‌ماند تنهای تنهای تنها، وقتی که دوست دارد آن روانشناس احمق را وقتی که می‌گوید «این حرف‌ها شعار نیست» بزند. قله‌ها - فتح‌شده یا نشده -  به کناری افتاده، هدف‌ها به پوچی رسیده، آن‌جایی که انسان می‎‌فهمد توی بیزینس‌های فوق موفق جا نمی‌گیرد. آن‌جا کسی که باقی مانده، خداست. خدا. خدا.





5.


من التقاطی‌ام.






6.


امام هم تکفیر شد. آن روزها هم مثلِ حالا احمق‌هایی بودند که دین را برای گوشه محراب می‌خواستند. زمان می‌گذرد، انسان می‌ماند و حماقت‌هاش.





7.


من دلتنگِ به جدّ امامم. نه که این روزها، همیشه. هر روز. مثل هر روزی که دلتنگِ استاد صفایی‌حائری‌ام. مثلِ هر روزی که دلتنگِ سیدمرتضام.





8.


گفته بودم از ماندن بسیار خسته‌ام؟ زمانش حالاست. من آیا مردِ رفتن هستم؟






9.


گریه‌هایی کرده‌ام این روزها با آن شدت، که من که آثار گریه زود از چهره‌ام محو می‌شود، صبح با چشم‌های پف‌کرده رفته‌ام سر کلاس گسسته. گریه‌هایی کرده‌ام این روزها که بعدشان سنگینی بوده. گریه‌هایی کرده‌ام که درد داشته. که مرهم نبوده. اینجا روزهای انتهایی این تاریخِ بی‌اوست. جایی که حتی قوانین طبیعی گریه هم نقض می‌شوند.

تو بیایی آسمان به زمین می‌رسد.





10.


اگر می‌توانستم چیزی را از خودم بردارم، آن «نسیان» بود. که فراموش نکنم روزهایی را که شب توی رختخوابم خوابیده بودم و رگ‌هام درحالِ از هم پاشیدن بود. که فراموش نکنم تو را. که فراموش نکنم باطل نیستم. که فراموش نکنم تو هستی. تو می‌بینی. تو فاتحی. ناصری. آن زمانی که حتی قلبِ رسولت به هم فشرده شده، آن زمان که حتی رسولت به اضطراب افتاده، آن زمان که هیچکس باورش نمی‌شود. تو هستی حتی با قلت عددهامان. تو هستی و درست وقتی در محاسباتمان نمی‌گنجد، او می‌آید. او می‌آید و من حرف‌ها از زمان آمدنش با چمران و سیدمرتضا دارم. باید بگویم آن عشقی که در قلبم به ودیعه گذاشتند، ظهور کرد. باید بگویم بال‌هایم باز شد و باید بگویم آسمان چگونه بود. وقتی شور درون قلب‌هایمان که نسل به نسل به ما رسیده بود، توانست راه بشکافد و از میان سینه‌هامان بیرون بزند. باید بگویم؛ اینبار به جای طعم تلخِ بغض‌های فروخورده، از شوری اشک‌هایمان بگویم. شوری اشک‌، در دهان‌های باز از فریاد.






+ خوشحالم که اینجا را، آدم‌های زیادی نمی‌خوانند. که چون طعنه را باید پهلو به پهلو زد.

  • ۱۵ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۴۱
  • ماهان (ف.چ)