خیابان ارغوان هفتم

برای خودم می‌نویسم.

دریچه

۱۷ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است


نه که نَقل چشم و ابروت باشد یا قد و قامتت، یا آن شمایل اصل لبنانی؛ ما از آن‌هاش نیستیم حاجی! نقل اصل و رگ و ریشه‌ات هم نیست؛ چون همه ما از یک نَفَس برآمده‌ایم. حتی این صحبت‌های قرتی‌بازی نیست که از بی‌ ام وه(!) و امتیاز آقازادگی گذشتی و رد شدی و‌ رفتی! چون اولا بی ام وه(!) ته‌ش یکی‌دو مدل به قاطر شرف دارد، دوما شما از آن آقازاده‌ها نبودی، از آن یکی ورژن آقازاده‌ها بودی؛ بگذریم از اینکه آقازاده و استاددانشگاه‌زاده و معلم‌زاده و نویسنده‌زاده و شاعرزاده و کاسب‌زاده، سر و ته پدر همه‌مان رسول الله است و دیگر هیچ. ‌

حرف این‌ها نیست. خودت‌ هم، یقین، می‌دانی که چفت و بست دل ما، با این حرف‌ها هفت پشت غریبه است.‌

امروز آن روزی‌ست که جام باده را به رگ زده‌ای، و رفته‌ای. خیال کردی نمی‌بینیمت. داری می‌روی.. آهاااا.. این هم پیچ آخر که چشم بی‌بصرمان تو را دیگر ندید و دیوار دید. مستِ مستی! از آن چهره برافروخته‌ها که معلوم نیست قرار است بروی آتش به دل کدام ملک بخت‌برگشته‌ای بندازی. ‌

تصدق جوانی‌ت بروم که تز روشنفکری نداشت! بالا بروی، پایین بیایی، خانه‌ات بالاشهر بیروت باشد یا قیطریه و تجریش،‌ من و تویِ بی «او»، مستضعفیم. تا وقتی بیاید و بشویم وارث. ‌

نقل مستی‌ت هم نیست حتی. نقل قد و عارض و قامتت هم نیست.

صحبت از عاشقی‌ت بود، انگاری هزارتا بوته گل‌سرخ چلانده باشند توی هوا، بوی سرخی‌ش می‌آمد. نقل عاشقی‌ت بود. نقل عاشق ماندنت توی این هوای پس. نقل چشم‌هات که هزاری معنی نافهمیدنی تویشان ریخته بود. نقل چشم‌هات که برعکس همه ما که آرام‌گرفته‌ایم، انگاری زیر لب ذکر گرفته بود نبودن «او» را. نقل عاشقی‌ت بود، ناگهانی به خودمان آمدیم، دیدیم باران دنیا را گرفته..

+ یا ایتها النفس المطمئنة! إرجعی إلی ربّک! راضیة مرضیه.. فادخلی فی عبادی.. وادخلی جنتی..

+ ای جان آرام‌یافته!...

+ برای تو چه پایانی، چه تقدیری مقدر بود.. دم آخرت سرت رو دامن سالار بی سر بود.. 


یکی می افته

صد تا مرد

برمی‌خیرن از خونش...

#دومین_سالگرد

  • ۲۸ دی ۹۵ ، ۲۱:۲۴
  • ماهان (ف.چ)

نمی‌دونم من همیشه اینهمه مریض بودم و الان چون به یه بدن سالم احتیاج دارم بیشتر حسش می‌کنم، یا امسال اینهمه مریض شدم.

سردرد که همیشه بود، اما امسال مدام بدن‌درد داشتم. حالا هم دارم.

گریه دارم اما دلیل برای گریه ندارم. به اون شدتی که گنجایش زودرنج شدن دارم، زودرنج شدم.

هرشب هزار بار طول اتاقم رو قدم می‌زنم که آروم بشم. به شدت دلشوره دارم. امشب با این بدن درد اونم نمی‌تونم! آرزو می‌کردم خوابم نبره، نمی‌بره اما اونقدر خسته‌م که نمی‌تونم درس بخونم.


با تمام اینا، فکر می‌کنم می‌ارزه. برای منی که می‌خواستم امسال هم مثل همیشه کله شق بازی در بیارم، زمان از دست رفت. الان از شیش ماه هم کمتر مونده. دیگه باید ترمزبریده فقططط رفت! دیگه وقت برای تعلل نیست. و منم نمی‌خوام معطل کنم. میخوام همه زورمو به کار بگیرم چون هر چقدر فکر می‌کنم می‌بینم در ذهنم نمی‌گنجه یه دانشگاه بد یا حتی معمولی و رشته‌ای که دوست ندارم بخونم.

آدم اگر نتونه، حرص نمیخوره. اما وقتی میتونه و کاری برای تونستن نمی‌کنه، ناراحته.


تا الان هم نظر اکثر افراد برام اهمیت نداشت، چون بیشتر آدم‌ها رو فاقد صلاحیت اظهار نظر راجع به خوب بودن یا بد بودن خودم می‌دونم، اما از این به بعد نمی‌خوام از کسی حتی آنی عصبانی بشم، چه رسد که حرص بخورم. به جهنم که هرکسی توی مدرسه از من بدش میاد یا حتی خوشش. مهم اینه که احساسات دیگران به من کمکی نمی‌کنه.

فکر کنم باید برای رهایی از این احساس که توی همه چی مدام خودم رو مقصر می‌دونم، مثل خانوم خرازیان محکم قدم بردارم، حق به جانب حرف بزنم و از بالا به خیلی‌ها نگاه کنم. فعلا. برای اینکه باور کنم همیشه من مقصر نیستم. چه بسا از دید ناظر بیرونی، در اکثریت مواقع طرف مقابل مقصره.


باید جلو برم چون برای چیزی که میخوام به دست بیارم دانشگاه خوب مهمه. 


نمیدونم بشه یا نه، اما خب اگر بخوام روراست باشم، هیچ وقت دلم نمی‌خواست کارهای راحت بکنم. یک جنگجو درون من بود که مثل جنگجوهای روشنفکری نبود. بلکه جنگجوی برآمده از «..یاران او کوه‌ها را ...» بود. میخوام توی این پنج ماه خسته نشم. فارغ از فکر به نتیجه، فارغ از نتیجه‌های کوتاه‌مدت، فارغ از فکر به اینکه لیاقتم بیشتر از خیلی هاست، فارغ از روند فرسایشی ذهن به خاطر اینکه حوصله ندارم خودمو نشون بدم و این استادا هم کشفم نکردن، ادامه بدم. که چون شاید این اولین قدم باشه برای «شدن».


از من بر نمیاد که نتونم به بهترین نحو این موضوع کوچیک رو سپری کنم. از من برنمیاد چون امروز توی یه لحظه تمام کارهایی که باید برای «جهان» انجام بدم، در تقابل با کنکور قرار گرفت و دیدم که کنکور چقدر حقیره! خنده‌م گرفت از حال بد و دلشوره‌م. بین این چندهزار نفر که کنکور دارن، خدا به چند نفر اجازه داده به نجات جهان فکر کنن؟

چقدر مضحکه دلشوره وقتی برای امام زمان حرکت می‌کنی. چقدر مضحکه دلشوره وقتی هست و حقیقت تو رو می‌دونه. حقیقت واقعی‌ت رو می‌دونه و حتی اگر صداشو نشنوی، صداتو میشنوه.. لازم نیست حتی لب باز کنی! از چشات می‌خونه.. 


خسته‌م از موندن. چه آبیاری گیاهان دریایی دارغوزآباد قبول شم، چه بیوتک تهران، یا کامپیوتر شریف، میخوام برم. با قدرت. از هیچکس درصدشو نپرسم، به هیچکس نگاه نکنم، فقط فکر کنم به کوه‌هایی که من باید بلندشون کنم، و برم، فقط به خاطر اینکه از موندن خسته‌م.

کی میتونه منکر بشه که توان رفتنو دارم؟ کی میتونه منکر بشه خدا بهم توان رفتنو داده؟ میخوام امتحان کنم، فارغ از نتیجه، می‌خوام ببینم می‌تونم «برم»؟ 


اصلا با وجود اینهمه کار روی زمین مونده، با وجود اینهمه فریاد توگلومونده، با وجود جهانی که «یمن» داره، جهانی که «بحرین» داره، جهانی که «او» رو نمی‌بینه، جهانی که سیدمرتضاش برای همیشه رفته پیش خدا، کنکور موضوعیت داره؟ اونم برای کسی که اگر به عهد وفادار میموند، حالا باید کوه جابه‌جا می‌کرد...


رفقام میدونن، «یا علی» نقل زبونم نیست. منم مثل همه وقتی موقع تاتی تاتی زمین خوردم، با یا علی بلندم کردن. من از خیلی‌ها عاشقانه‌تر عاشق علی‌ام. اما «یا علی» نقل زبونم نیست چون خیلی بزرگ‌تر از دهنمه. اما، حالا، فاطمه بنت علی! بگو. این‌بار برای بیرون کشیدن از این مرداب، باید خم شی زیر بار «یا علی»، بشکنی، قالب تهی کنی، اما بگی.


یا علی..

بسم الله.



  • ۲۸ دی ۹۵ ، ۰۳:۳۱
  • ماهان (ف.چ)

بنشین و فقط شاهد ویرانی من باش...


#تقی_سیدی



+ شعر آبکی..

  • ۲۷ دی ۹۵ ، ۲۰:۴۷
  • ماهان (ف.چ)

دلم می‌خواهد خودم را پرت کنم روی یک سطح نرم، فرو بروم، فرو بروم، و هیچ کار نکرده‌ای نداشته باشم. که یک لحظه راحت، چشم‌هایم را بگذارم روی هم، بی‌کابوس بخوابم.. 


حیف شد که انسان «فانی» نیست. نه؟ فکر «بعد»، مگر یک لحظه راحتمان می‌گذارد؟!

  • ۲۷ دی ۹۵ ، ۰۰:۵۲
  • ماهان (ف.چ)

و تو چه می‌دانی این در خون خویش غلتیدن تا کجای شعف را به طرفة العینی طی می‌کند؟

و تو چه می‌دانی، در این سودای روشنفکری، که حزن آن مادر زیبابین که تکرار می‌کند «ما رأیت الّا جمیلا»، تا کجای آسمان چندم را چگونه می‌رود؟ 

و تو چه می‌دانی از قدرت «آه»؟ و تو کجا می‌توانی باور کنی هر کدامِ این «آه»ها چند نفر را به مرگ، و چند تمدن را به نابودی، به زیر خواهد کشید؟ تو، همین تویی که در مناسبات بشر دست‌بسته‌ای! تو چه می‌دانی خدا کیست و معنای حقیقی عدل چیست و آیا تو می‌توانی باور کنی این کودکِ اکنون در گهواره خوابیده، روزی دست دراز کند و آن موشک قاتل را از آسمانِ نداشته‌اش به زیر بکشد؟ 

و تو چه می‌دانی ما کیستیم و از کجای گمنامی این زمان سربرخواهیم آورد!


تو برو کافه‌ات را بنشین؛ ما را به شما چه کار؟ دکارت باز اگر زنده می‌شد، از کجا می‌خواست ما را توجیه کند؟ ... تو برو کافه‌ات را بنشین...



+ هرکس می‌خواهد ما را بشناسد، داستان کربلا را بخواند. و حسین سخا، چه خوش تفألی زد به این ازدل‌برآمده‌ی سیدمرتضا..‌ : هرکس می‌خواهد ما را بشناسد، داستان «ما» را بخواند؛ چراکه ما، خود کربلاییم..

  • ۲۶ دی ۹۵ ، ۲۰:۵۵
  • ماهان (ف.چ)

تو می‌دانی وقتی از کهکشانِ جاریِ در رگ‌هام حرف می‌زنم، چه می‌گویم. تو می‌دانی من کیستم و چیستم و چرا؟! تو در وصولِ «عند ربهم یرزقون» تا آن‌جا رفتی که چرایی‌ام را بدانی. من هنوز نمی‌دانم. هنوز هرلحظه سر به سویی برمی‌گردانم و آشفته‌حالانه، چیزی پیدا نمی‌کنم. و این سرنوشت چشم‌هایی‌ست که وقوع «واقعه» را، هنوز از قلب باور ندارند. 


نمی‌دانم چرا نمی‌یابمت. به راستی تو یافتنی هستی؟ تو حد داری؟ تو را بعدِ فناء فی‌الله می‌شود حصار کشید؟ نه.

اگر اهلی بود و جمعی که بفهمند زبان الکنم را، اگر حتی یک نفر بود که می‌شد با او از چیزهایی که می‌دانی گفت، اگر حتی یک هم‌راه بود که این انفعالِ روی زمین ریخته را، من را، تا جایی از راه روی دوش بکشد، دلم اندازه حالا نمی‌شکست. من و تو بیشتر از هرچیز در تنهایی‌مان مشترکیم. کسی هم نبود مثل من که کسی برایم نیست، که از چشم‌هایمان بخواند. اینهمه ناگفته را تا کجا با خودم بکشم؟ 


درد این انفعال را تو نمی‌فهمی. درد این انفعال را هیچکس در این دنیا نمی‌فهمد، که چون هیچکس مثل من با این هیجانِ از سد گریخته، اینگونه که من از پای نشسته‌ام از پای ننشسته. درد این نشستن را تو نمی‌فهمی. هیچکس نمی‌فهمد. من می‌فهمم و این شبِ تاریکِ همچنان‌ در خسر، و شاید این هق‌هق فروخورده که به اشک‌های ساکت منتهی می‌شوند. «من در هجده سالگی از تو یاد گرفتم چگونه بالشم را خیس کنم». 


چشم‌هام می‌سوزند سیدمرتضا. مثل صورتم که می‌سوخت. از امن خبری بیاور، اطمینانی، عهدی، .. هیچ اصلا! هیچ.. تنها خبری بیاور..


نمی‌دانم با خودم چه کنم. نمی‌دانم این بار کدام راه را بروم که پیش از این نرفته باشم. نمی‌دانم انتهای این شور به فعل نرسیده، کجای راه رگ‌هایم را می‌پاشاند. نمی‌دانم.

فقط می‌دانم اینجایم؛ ترسیده، «پتوبه‌خودپیچیده»، مسکوت، ممهور، تنها، تنها، تنها سیدمرتضا، تنها... 

خسته از خواستن و نتوانستن. خسته از خواستن و خواسته‌نشدن. خسته از پشت پای او دویدن و نرسیدن. خسته از اینهمه زمین خوردن. خسته از بارها در پیله مردن... 


این شور اگر به این بال‌ها می‌رسید، شک نکن پرنده خوبی بودم.. نرسید، نشستم، نگفتم، مردم.. 

زیر بال و پرم را، پادرمیانی کن که بگیرند.. باورت بشود راست می‌گویم؛ بینهایت خسته ‌ام.. این آوازهای نخوانده اگر رستخیز نشوند، می‌کشندم به قعر جهنم. آنجا که عشق خدا نیست، علی نیست، رسول نیست، کوثر نیست، تو نیستی... راحت رهایم نکن در پنجه‌های این درد وحشی. تو می‌توانی که مرا از این نشستن برخیزانی. تو حرف چشم‌های مرا می‌فهمی! تو حال من را می‌دانی... باورت بشود راست می‌گویم؛ اندازه هق‌هق‌های بی‌ملاحظه خسته‌ام... راحت رهایم نکن به این برنخاستن. من را بخواه لطفا! من را بخواه! من را به آن‌ها بخواهان! حق من نیست نتوانم قدم از قدم بردارم! تو می‌دانی چه سماعی درون من برپاست! آنقدر که می‌توانم بی‌سر هم بدوم.. 


خسته‌ام از بیراهه. راه کجاست؟ تلاشی بندبند وجودم چرا راه به جایی نمی‌برد؟ من کی‌ام؟ اینجا کجاست؟ اندکی به «واقعه» بیشتر نمانده... من چرا هنوز اینجایم؟! آه که با اینهمه راه نرفته، چقدر خسته‌ام..

کمکم‌ کن به برخاستن! به نمردن. به نَنشستن. بخواه که بخواهندم. خاطرت خواستنی‌ست.. صدایت شنیده می‌شود.. یک این بار برای پروانه در پیله مچاله‌ای، کمک بخواه...

می‌خواهم تا ته این راه را یک‌نفس بدوم. که چون من خسته‌تر از هرکسی‌ام در این عالم، از ماندن.. می‌خواهم تا ته این راه را یک‌نفس پرواز کنم. که چون من آشفته‌تر از هرکسی‌ام در این عالم، از پر باز نکردن.. می‌خواهم چشم باز کنم ببینم این درد به جاهای خوب رسیده! می‌خواهم بار بعد چشم‌هایم در چهره مادرت باز شود! می‌خواهم تا ته این راه را یک‌نفس بدوم.. بیش از حد مانده‌ام. مادرم نگران شده... 

بعد اینهمه خواستن و نتوانستن، تو بخواه این بار واقعا بلند شوم.. تو بخواه.. تو خاطرت خواستنی‌ست.. صدایت شنیدنی‌ست... تو بخواه این بار تا انتهای راه بدوم..

  • ۲۶ دی ۹۵ ، ۰۲:۰۴
  • ماهان (ف.چ)

من کوه درد هستم و دردآشنا کم است...





مفعولُ فاعلاتُ مفاعیلُ فاعلن...

  • ۲۳ دی ۹۵ ، ۱۷:۵۲
  • ماهان (ف.چ)

انگار در تو فرو‌ رفته‌ام. در تو حل شده‌ام. در تو عدم شده‌ام و من را چه کار با کسی که فکر می‌کند تو به قدر کافی برای حلال بودن بزرگ نیستی. آنقدر در تو گم شده‌ام که وقتی گلویم به کلمات مرتعش می‌شوند و صدای تو از حلقم بیرون نمی‌آید، با خودم به بحران می‌خورم. از خودم عصبانی می‌شوم. از خودم می‌گریزم و نمی‌شود..


با تمام آنچه این دو سال، من را از عرش با همان پس‌گردنی سخت پایین انداخت، هنوز از من دور نیستی؛ دست‌نیافتنی نیستی. دستم را دراز کردم و در آن تاریکی وحشت‌افزا دستم را گرفتی. من پیِ هیچ دست دراز کرده بودم عزیز! اما تو...


آه سیدمرتضای این قرنِ تنهایی! مگر تو باز برایم بنویسی امام چه بود و پیغمبر یعنی چه! مگر تو باز برایم بگویی چیزی نمانده این تمدن از درون ریشه‌کن شود، «و لو کره المشرکون»! من حرف‌های تو را باور می‌کنم... مگر تو باز برایِ منی که اینجای مأیوس زندگی ایستاده، بگویی سرنوشت محتوم نظام نهیلیسمی چیست! بگویی، که وقتی پایه‌های پوشالی این تبختر لرزید، وقتی کرم‌ها از سیب سیاه بیرون ریختند، وقتی با آخرین بمب خودساخته، این تمدن انسان‌فروشِ حیوان‌ساز نابود شد، همگان را تعجب بردارد و من را، که از تو آیه آیه وحی خدا شنیده‌ام، آرامش اطمینان. بین این خودباختگان که هنوز، برای اثبات روشنفکری، «راسل» زیر بغل می‌زنند و برایم از معنای «ابر قدرت» می‌گویند، تو بیا رسول واقعی این آشفتگی باش، بگو که دروغ است، بگو که این توهم حق نیست که با ماست، بیا بگو که حق هست و تو حق را دیدی! من که می‌دانم حق هست... بیا این جماعت بفهمان من آدم له شدن بین چرخ‌دنده‌های انقلاب صنعتی نیستم.. بیا بگویشان ابایی ندارم تف بیندازم توی صورت آن تفکر پوچ و تمدنشان را بین مشت‌هایم مچاله کنم.. بیا بگو این حرف‌ها اوج‌گیری متوهمی نیست که از سر ضعف فریاد می‌کشد. بیا بگو که من راست می‌گویم... بیا بگو ابرقدرت یعنی ما! بیا بگو که حتی جهان چقدر کوچک‌تر از آن است برای مسخر اراده ما شدن.. تو تنها می‌فهمی که این حرف‌ها فقط شور نیست! تو تنها می‌فهمی که سنگ‌های با اراده، به بمب‌های ترسو غالبند. تو تنها می‌فهمی در من چه جهاااانی‌ست، آه سیدمرتضا، در من چه جهانی‌ست.. بیا باز، این بار در سوره برای من بنویس. برای دختر خسران‌زده‌ای در آستانه هجده سالگی، که این شب‌ها باید خوابت را ببیند.. بیا باز، این بار برای من بنویس. من به تو می‌گویم چشم. تو به شعرهای شاملو بگو «معر». نامردم اگر دم بزنم. فقط بیا و برایم بنویس آنجای زمان که چرخش کائنات در عاشورا توقف کرد، حسین در گوش سدرة المنتهای صدر تو چه نجوا کرد؟ سیدمرتضا! بیا تکرارش کن زیر گوش بیدارترین رؤیاهایم، مگر بتوانم از خودم بگریزم.. مگر بتوانم تا نهایت این جهان پوچ بی او را، یک‌شبه بدوم و صبح فردا به کربلا برسم. آنجا که تو منتظرم ایستاده‌ای. جهان منتظرم ایستاده. هم‌آنجا که موسم اثبات عهد است و همین هفت‍اسمان کوچک، باید نظاره‌گر مشت‌های ما باشد که بشر را چگونه آزاد می‌کنند. سیدمرتضا! جز تو چه کسی می‌فهمد که من راست می‌گویم؟ که این‌ها عقده‌گشایی از سر ضعف نیست! «معر» نیست. «قصه» نیست.. های سیدمرتضی، بیا می به حلق تشنه‌ام بریز.. کم مانده از خفگی فریادهای بی‌ثمر بمیرم..


یا لااقل بیا با هم فریاد بزنیم.. حتی با همان گلودرد روزهای آخرت..



+ ...


  • ۲۳ دی ۹۵ ، ۰۱:۴۳
  • ماهان (ف.چ)

نفس اعتراض است که بعضی‌ها را به جبهه مخالف می‌کشاند. اگرنه عده‌ای، نه مانیفست مشخصی دارند، نه اصلا می‌دانند در زندگی دنبال چه چیزی هستند، و نه باخبرند عقیده‌ای که با آن مخالفت می‌کنند چیست و چه می‌خواهد. حقیقتش، اعتراض کردن و اپوزیسیون بودن، ایجاد یک نوع توهم شجاعت می‌کند و زمینه خوبی‌ست برای قهرمان‌سازی. برای به تصویر کشیدن. برای موسیقی ساختن. و اعتراض دایره‌ مشترکی‌ست برای ایجاد یک «ما»ی نسبتا ارزشمندتر و انسانی‌تر از «ما»های دیگر. «ما»هایی که باید بروییم. «ما»هایی که باید بجنگیم. «ما»هایی که در راه آرمان‌های نداشته‌مان می‌میریم. «ما»هایی که قهرمان می‌شویم. یعنی از مد فاصله می‌گیریم. از عروسک فاصله می‌گیریم. از بغل پدر و مادر فاصله می‌گیریم و هویتی پیدا می‌کنیم با مضمون سیاسی. «ما» به چیزی، حکومتی، فردی، انقلابی، اعتراض داریم. به یک باور اعتراض داریم و اعتراض به آن باور، باور ماست.


و کلمات، قربانی این جنگند. اگرنه، من در شما نه آزادی می‌بینم، نه رویش، نه بالیدن. نه که طبعا نباید ببینم. اتفاقا من کسی هستم که باید می‌دیدم. چون بیشتر از آن‌ها که «خودی» می‌نامندشان، به حرف‌های شما گوش کردم. با شما نشستم و بلند شدم. تا سرحد احساس نفاق از شما گفتم. از شما شنیدم. 


کاش می‌شد نشان داد آزادی واقعا چیست و عشق اصلا از کجا آمده است. کاش می‌شد جنود جهل و عقل را فهمید و با چشم دید و با قلب، محل اجتماع عقل و عشق و آزادی و فریاد و انسانیت را حس کرد. کاش من انقدر بدریخت و کم‌توان و دلتنگ و سست نبودم.. 


+ کنکور بیش از آنچه هرکس تصور کند، پر و بالم را ریخت. یادم باشد هزارهزار طلبکارم از این روزگار. یادم باشد هزارهزار باید از حلق دنیا بیرون بکشم روزهای پروازم را. یادم باشد.

  • ماهان (ف.چ)

در اولین نگاه شاید اصلا به نظر نرسد. شاید نه؛ حتما. شاید را به فراخورِ موضوع حذف می کنیم. در اولین نگاه اصلا به نظر نمی رسد. 

بعد تر، حتی در یک آشنایی سطحی هم به نظر نمی رسد. آشنایی سطحی یعنی هفت هشت سال با کسی فقط حرف معمولی زدن. هیچ کدام از این آشنا هایِ سطحی هم نمی فهمند. 

وقتی به کسی که می شناسدت می گویی، برای چند دقیقه خیره می شود در چشم هات و بعد باورش نمی شود. آنقدر که تو می توانی چند لحظه بعد بخواهی آن راز فاش شده را جمع کنی و آب رفته را به جو بر گردانی. آنقدر که تو می توانی چند لحظه بعد بگویی همه حرف هایت شوخی بوده. شخصیتت در ذهن آدم ها، آنقدر سایه انداخته بالایِ سرِ قلبت، که نتوانند حرف هایش را باور کنند. قلبِ مهجور بیچاره! 

آدم ها را بیخیال اصلا... خودت هم باورت نمی شود! 

نمی خواهی رو بدهی به خودت. آخرش که خودت ایستاده در حیاط، کنار حوضِ آبی مثلا کاشی کاری، جایی که باران تک و تنها و مظلوم گیرت می اندازد، تو هم مجبور می شوی بایستی رو به روی خودت. بیچاره سر می برد توی یقه اش. مثل اسب هایِ از کار افتاده ای که یک آن در عقل نداشته اشان خاطره ای از دشت ها می آید، بلند بلند نفس می کشد و جلو و عقب می رود. دورخیز می کند. لب می گزد، برای هوا تقلا می کند، دست و پا می زند، می لرزد، دندان روی هم می کشد، می دود، صدا، نور، سکوت، فریاد، دو...

با پشت دست می زنی تویِ دهنِ خودت. انگار که بترسی تویِ خانه خودت هم مردم بشنوند حرفت را. مثل حاجی بازاری هایِ قدیمی آبرودار که اربعین و محرم و صفر سفره می اندازند و رمضان تمام خیابان را از بالا تا پایین افطار می دهند، که می ترسند نکند حرف نجوا گونه پسر عزیز کرده شان به گوش زیر دستی... بدخواهی... کسی... برسد... بعد دهن به دهن بچرخد که پسرحاجی چشم ناپاک شده! پس کو پاسخ آن همه نانِ حلالِ بی شبهه حاجی؟! اینکه پسرش چشم گردانده و رویِ مثل ماهِ دختر فلانی را بین سیاهِ شبِ موهایش دیده و دلش رفته و کارش از عشق تا آنجا کشیده که وقاحت را برساند به بی نهایت و سنت شکنی کند و به خواست خودش دست بگذارد رویِ دختری و به حاجی بگوید عاشقش شده است... پس قبل تمام اینها با پشت دست محکم می کوبی تویِ دهنِ خودت... به حکم عقل، مکه نرفته حاجی می شوی و جوگیرِ اصل و نسب و یک حاجی گفتن و صد حاجی بیرون ریختن از دهانِ مردم، یقه پسرحاجیِ عزیز کرده را می گیری و خفتش می کنی به دیوار و زل می زنی تویِ چشم هاش و کفِ دهانت را تف می کنی تویِ باغچه و می گویی اش که قلبش را گل بگیرد و دور عشق و عاشقی و هر خبط و خطایِ دیگری را که از عشق، بویی، حتی به اندازه یک شین یا عین یا قاف برده اند، خط بکشد. انگار که می ترسی تویِ خانه خودت، حرفی از آن شورِ زیرِ خاکِ خانه ساز و خانمان براندازی بشود که داغش را از وقتی فهمیده ای، گذاشتی روی دست و دل و قلب و زبان و متعلقات وجودِ مادی و معنویت. انگار که حتی نجوایی از عشق، دعای زیر لبی از آن، حرف کوچکی در حیطه اش، تهدیدِ بود و نبودِ تو باشد... 

می خواهی پسر حاجی را به زور زن بدهی. و می دهی هم! می روی جهازِ دخترِ فلانی را جور می کنی و منت سرشان می گذاری و او را هم شوهر می دهی... پسرحاجی را هم می کنی مأمور دست و پا کردن مقدمات هفت شبانه روز جشن برای عروسی دخترِ فلانی... پسرحاجی اگر نبود، مجبورش می کردی برقصد حتی! 

پسرحاجی کز می کند گوشه یکی از اتاق هایِ عمارتت. پسرحاجی زنش را نگاه هم نمی کند حتی. پسرحاجی زنش را می گذارد توی خانه ات و خودش می رود از چین حریر بیاورد! می رود که فقط نبیند... می رود که فقط نباشد... پسرحاجی وسطِ نمازش یاد سنخیت بوته گل سرخ و لب هایِ دخترِ فلانی می افتد... پسرحاجی جایِ نماز شبِ همیشگی اش، قصدِ محرابِ ابرویِ دختر فلانی می کند... پسرحاجی حین وضویش، قصد قربتِ دخترِ به لطف حاجی شوهر دارِ فلانی را می کند! پس حکما نمازش هم بی جاست.

پسرحاجی خودش را می زند به در و دیوار. حاجی خودش شخصا(!) امر می کند به پسرحاجی که یک گوسفند پروار را جلویِ پایِ  زائو، که همان دخترِ به لطف حاجی شوهر دارِ فلانی باشد، زمین بزند. پسرحاجی هنوز نمی داند رنگِ مویِ زن خودش را... پسرحاجی بیچاره می شود... پسرحاجی خودش قبلا و قلبا به فلانی گفته داماد بعد از اینش پسرِ خوبی ست... حلال و حرام می فهمد... دخترت را می گذارد روی سرش... جای من به لبش بوسه می زند، جایِ من دم به دمش می گذارد، جایِ من غرق می شود بین موجِ موهاش، جای من چایِ عصرانه می گیرد از دستش، جایِ من پشت نازِ پرِ چادرش جان می دهد... البته قطعا این ها را که نمی گوید! اما خب کمی تا حدی، تا جایی که سنت ها اجازه بدهند... مثلا اینکه «پدر خوبی ست برایِ نوه هایتان»... و به رسم پسرحاجی هایِ مسجدی، یک ان شاءاللهِ با آه هم می گذارد پشتِ جمله اش و از خدا می خواهد لااقل دخترِ فلانی دختر نزاید و اگر دختر زایید دخترش چشم ها و لب و دهان خودش را نداشته باشد و اگر داشت از پیشِ چشم او رد نشود و اگر شد... و اگر شد هیچ. پسرحاجی بد حالی دارد... پسرحاجی پیش خودش می گوید او هم بلد است برایش شعر بخواند؟ او هم شاعر است مثل خودش؟ پسرحاجی یادِ سیبِ گونه هایِ دختر فلانی می افتد... یادِ خورده ها و نخورده ها که تا به سیبِ گونه زنی می رسند، مثال از قحطی برگشته ها می شوند... یادِ لبی که به گونه ای که و دستی که به مویی که و چشمی که به چشمی که و لبی که به لبی که لب هایِ او نیست! پسرحاجی کز می کند گوشه یکی از اتاق هایِ عمارتت... هنوز رنگ موهایِ زنش را هم ندیده... 

پسرحاجی فکر می کند جز به شعر، کسی افتادنی نیست در چاهِ زنخدان دخترِ فلانی... جز به شعر کسی نمی فهمد او را... جز به شعر کسی درک نمی کند بویِ بوته گل سرخش را و عطر دستش را و شیر و عسلِ و به و سیب و پرتقال و هندوانه صورتش را... پسرحاجی هنوز لب به جام شرابِ خودش هم نزده. نمی خواهد بزند. نمی خواهد فکر کند حتی به اینکه گلِ خودش سرخ تر است... بوییدنی تر است... ناز تر اَسـ... 

پسرحاجی بیچاره می شود... 

پسرحاجی می می رد...

پسرحاجی آب می رود...

پسرحاجی آنقَدَر شعر می گوید که قافیه باز می شود...

از قضا، پسرحاجی سال ها بعد، دخترِ دخترِ فلانی را هم می بیند... با لب و دهان و چشم و مویِ مثلِ مثلِ او...




  • ماهان (ف.چ)