خیابان ارغوان هفتم

برای خودم می‌نویسم.

دریچه

۲۳ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

حاج بابا صدا می‌کند که:« بالام! قرآنو دو دستی بیار»!


من که همیشه قرآن را دو دستی می‌آورم! به جای یک بار، سه بار می‌بوسمش! من که وقتی کتاب را باز می‌کنم روی دو زانو می‌نشینم، من که همیشه قرآن را درست می‌خوانم! احتیاجی به گفتن نیست که... من همیشه قرآن را دو دستی می‌آورم...


من همیشه با لحن حافظ می‌خوانم. با لحن غزل می‌خوانم. من اصلا بهتر از هر کسی آشنایم که کجایِ شعر فرو رفته در معانی عمیق دیگری، و کجای شعر برجسته است. من اصلا بهتر از هر کسی بلدم چطور باید تو را شعر کرد. من اصلا بهتر از هر کسی تو را بلدم... من اصلا بهتر از همه، بهتر از جهان، می‌فهممت که وقتی سر تکیه داده‌ای به دیوار و نگاهت به بالاست، یعنی چه...


تو مثل شعر می‌مانی!
آن هم نه از این شعرهای پیش پا افتاده رکیک. شعر، مثل شعرهای کمیت. شعر مثل شعرهای حماسی که هر چه رخوت و پستی‌ست کنار می‌زند که : آی! آدم! کجایِ کارِ این جهان خیره مانده‌ای؟!

درست گفتم... تو حماسه ترین شعر دیوان این دیوانه‌ای...


من دو دستی می‌گیرمت. به جای یک بغل، هزااااار آغوشم برایِ تو! کنارت که می‌نشینم، روی دو زانو... آی شعر قشنگ من... زن که شعر ندارد! رفتن و آمدن و بودن و نبودن که شعر ندارد! شعر تویییییییی...! حماسه‌ترین شعر من، که شعرت از شعار میاید! که شعرت از شعور، از شعائر، از قلب و فهم و درک و چشم... آخ... گفتم چشم... من که بهتر از تمام جهان می‌فهممت، وقتی سر به دیوار تکیه داده‌ای و رد چشمت، به بالاست... ای من فدایِ حماسه چشمت...


زیبایی که شعر ندارد... چشم که شعر ندارد... لب و دهان و شکرخند این معشوق‌های همینجایی که شعر ندارند... شعر یعنی تو، که وقتی گفتی خداحافظ، یعنی خداحافظ! که وقتی رفتی، دلت تنگ نبود، چهره‌ات عبوس نبود، که وقتی رفتی، شعف رفتن از صورتت می‌چکید... شعر تویی که جز من کسی تو را نمی‌فهمد! شعر که فهمیدنی نیست رفییییییق... چه کسی موقع رفتن خوشحال است؟ تو با تمام جهان فرق می‌کنی و فقط من؛ فقط من شاعر چشم‌های توئم، که نه ناز دارند، نه کرشمه. فقط عمیقند... شعر یعنی تو، که وقتِ رفتنت، حتی یک بار هم پشتِ سرت را نگاه...


تو به من بگو، دز تمام طول تاریخِ رفتن‌ها، کدام آدمی عاشق بوده و انقدر محکم، قدم به سمتِ رفتن برداشته؟!


عزیزِ دلِ غمگینم... کدام معشوقی خداحافظی کرده و با آهنگ خداحافظش، هزااااار هزاااار اصله درخت اصیل، رویانده در دل عاشقش؟

عزیز روزهایِ بی‌آرامم... کدام رفتنی در جهان - انقدر که رفتن تو - لبریز شعف بوده؟

این است که تو را فقط من می‌فهمم... حماسه رگ‌های بریده‌ات را، لبخندهای بیقرارت را، شادی‌های پر اندوهت را، و شورِ رفتنت را... فقط من می‌فهمم...


عزیز زندگیم... پشتِ هر قدمت که می‌رفتی، یک دشتِ گل به دنیا می‌آمد...

اگر نمی‌رفتی، اگر گل‌ها پشت قدم‌های رفتنت جوانه نمی‌زدند، این جهان متعفن را چگونه می‌بایست تحمل کردن؟!

نه نگاه‌هات، نه چشم‌هات، نه خنده‌هات، نه صدات... هیچ کدام اندازه رفتنت دلبرانه نبودند...

می‌فهمی وقتی صدات را هم می‌گذارم کنار یعنی چه؟! نه صدات...


عزییییزم... حیف که فقط یک بار، من و جهان و آدم‌ها، در لباس شکوهمند پرندگی شاهدت بودیم... همانقدر می‌توانستیم هم! همانقدر چشم‌هامان توان داشت. برایِ همان یک بار، تا کی، تا کجا، باید شعر بگویم؟!


آآآآآآی حضرت معشوق! جهان بعدِ رفتنت برایِ من قابل تحمل شد. کدام عاشقی را دیدی که مثلِ من باشد؟! کدام معشوقی را که مثل خودت...؟! ما به کمیاب‌ترین اسلوب عاشق هم بودیم...


فقط، درست که رفتنت جهان را زیبا کرد، اما کاش اندکی بیشتر کنارم می‌نشستی، که کنارت دو زانو...


به خدایمان سلام برسان و بگو، من هم دلتنگ رفتنم...

راستی! به آسمان رفتن، می‌شود رفتن یا آمدن یا برگشتن؟!

گمانم برگشتن...

پس،

برگشتنت،

جهانم را زیبا کرد...


  • ۳۰ آذر ۹۴ ، ۱۹:۴۶
  • ماهان (ف.چ)

دیوانگی من به کسی ربط ندارد...

  • ۳۰ آذر ۹۴ ، ۰۱:۳۰
  • ماهان (ف.چ)

به همان نسق بی وفایی خودم،


دلتنگم...

  • ۲۶ آذر ۹۴ ، ۱۱:۰۰
  • ماهان (ف.چ)

یک عمر، خودشان را کشتند که با هر رسم الخطی که بلد بودند، تویِ اندیشه‌هامان جا بیندازند که عشق اَخ است، اِل است، بِل است!

من بچه بودم. تبم تند بود. آتشم تازه روشن شده بود و تا بخواهی هیزم خشک داشت.

سال بعد، آخرین سالی‌ست که در بند این نظام آموزشیِ ناقص العقلم، و یکی از بزرگترین خوشبختی‌های زندگی‌ام این بوده، که هنوز هیچ معلم معارفی نتوانسته جهل جاری در کلماتش را بریزد تویِ افکارم. که من هنوز بلد باشم فکر کنم. که من هنوز بدانم، اصل، چیزِ دیگری‌ست...

همیشه گفته‌ام از کلیشه متنفرم. اما قصور از من نبوده، اینکه عشق، وارد کلیشه شده.

عشق یعنی التزامِ وجود شعور عاطفی، که ما نداریم! همینقدر بی لفافه.
(حتی همین ابتدای جمله هم به کلیشه به گند کشیده شد!)

عشق اَخ بود! من به چشم این را می‌دیدم. صحنه‌های منزجر کننده‌ای از عشق در ذهن دارم، که برای تا ابد تنفر، کافی‌ست.
اما حقیقت این نبود!
حقیقت، این کلماتِ بی دروپیکر و بی اصل نبودند که جا خوش کردند تویِ مثلا عاشقانه‌های ما. حقیقت وابستگی نبود. حرف‌های بی‌ریشه نبود. از دور بغل کردن و از دور بوسیدن نبود!
ما ، همین خود ما دقیقا، همین خودِ ما، عشق را به لجن کشیدیم. که بعد مجبور بشویم برای تلطیف فضا یکسری مفهوم محرک هم تف کنیم تویِ لجن، که کامل بشود. ما حتی پاییز و باران را هم...
عشق این نبود که به هزار نفر دروغ بگوییم و برویم سرِ قرار! عشق حقیقتا وسط خیابان پیدا نمی‌شد... عشق، واقعا هم بزرگتر از این بود که گنجیده شود میان حرف‌های روزمره، عکس و چت و بوسه و بغل! عشق که از این حرف‌ها نداشت! هجویات افکار و حشویات احساساتِ نرسیده‌مان را - هر چه دم دستمان بود را - چپاندیم تویِ عشق.
عشق اصلا آغوشِ به هدفِ لمس نبوده!
که مثلا، طرف امروز یک نفر را می‌خواسته، فردا...
امان از فردا!
خودمان را خر می‌کنیم. هوسِ وقت گذرانی با کسی پشتِ دیوار است، عشقش می‌نامیم. احساساتِ بی صاحبِ قلبمان است، می‌خواهیم به زور قالبش کنیم به یک نفر.
عشق که این حرف‌ها نبود... عشق که اینقدر پوچ و منزجر کننده نبود... عشق که فقط فراق و وصال نبود! عشق که انقدر اندک نبود که جا بگیرد تویِ کلمات سرِراهی ما... عشق حرف دیگری می‌زد طفلکی... بنی بشر کشاندندش به ابتذال...

عشق بال پرواز بود...
که قلب آدم، این آدم قطره، این آدم دست و پا شکسته، تحمل دریا نداشت، عشق آمد جایِ اصلِ کاری را باز کند، برود...
قرارمان این نبود که تا همیشه تویِ بندِ کسی بمانیم که مثل خودمان، نمی‌تواند تا دو قدم بعدتر را رویِ پا برود...

بعید نیست که یوم‌الحشر، عشق به زبان بیاید. آن وقت به همه خواهد گفت، «من توجیه هوس نبودم. من بال بودم... من آسمان بودم... شکستیدم و به گوشه‌ای انداختید»... و سرش را ببرد در یقه‌اش و برگردد به نورِ صاحب‌عشق...

عشق اَخ نیست. عشق بد نیست. عشق تقلایِ روح است برای فرار از تن؛ فراااار از تن...


+ مثل سر بریده‌ها، لحظه جان کندن؛ دیده‌اید؟ عشق همان حال است با این تفاوت، که می‌سوزاند، می‌کُشد، می‌می‌راند، اما برایِ تولد... آن حالی‌ام...

* از یکی هست اما یادم نیست از کی!
  • ۲۵ آذر ۹۴ ، ۲۱:۰۵
  • ماهان (ف.چ)
  • ۲۴ آذر ۹۴ ، ۲۱:۵۲
  • ماهان (ف.چ)
فکر می‌کنم کلاس اول دبستان بودم که یک روز، معلممان یک آبنبات میوه‌ای گذاشت کف دست تک تکمان، بعد ایستاد جلوی تخته و گفت:« این شکلات رو باید یه جایی بخورین که هیچ کس نبینه».

بچه‌ها شروع کردند به حرف زدن. دستشویی، حمام، اتاق شخصی! تمامشان یک جا را در نظر داشتند.

من خنده‌ام گرفته بود. خنده‌ام گرفته بود و ناراحت شده بودم. یعنی معلممان نمی‌توانست چیز به این واضحی را مثل همه چیزهای دیگر بگوید؟ خنده‌ام گرفته بود از حرف بچه‌ها. زنگ تفریح که خورد، از دو سمتِ آبنبات، گرفتم و کشیدم و گذاشتمش زیر زبانم... آخ که چقدر خوشمزه بود... که بعد بچه‌ها چقدر مسخره‌ام کردند... کلاس که خالی شد، به یکی دو نفری که هنوز مانده بودند و داشتند فکر می‌کردند کی و کجا می‌توانند آبنبات را، بی آن که کسی ببیند بخورند، گفتم:« خانوم گولتون زده. هیچ جا نیست که کسی نبینه».
خندیدند. گمانم فکر کردند ما توی خانه‌مان هیچ جا تنها نیستیم!
گفتم:« خانوم می‌خواسته بهتون بگه که خدا همه جا هست».

تازه دوهزاری‌شان افتاد که چه شیره‌ای مالیده شده سرشان. ذوق کردند که جواب درست را فهمیده‌اند. من اما آبنباتم را گذاشته بودم زیر زبانم و خوشحالِ طعم گیلاسی‌ش، داشتم خیالِ فصلِ بعد را می‌کردم که درخت‌های گیلاس شکوفه می‌دهند... آخ که چقدر خوشمزه بود...

روز بعد جز همان یکی دو نفر، همه آبنباتشان را خورده بودند. یکی در اتاق را بسته بود و فوری آبنبات را بلعیده بود، آن یکی تویِ حمام، آن یکی وقت خوابِ همه. هر کسی یک جا.

معلممان حتما از هوش سرشار آن دو نفر به وجد آمده بود! اما من به این فکر می‌کردم که اگر به مامان بگویم، برایم آبنبات میوه‌ای می‌خرد؟ که دوباره کی می‌رسد وقتش که مامان گیلاس‌های دوتایی را آویزان کند به گوشم؟


خدایا! معلوم است که هستی! اصلا، چون هستی و امید دارم که می‌بینی، زندگی می‌کنم. لازم به این اداها نیست که به من بفهمانند هستی. راستی که چقدر چشم‌هاشان کور است، آن‌ها که تو را نمی‌بینند! من می‌دانم هستی. می‌دانم نگاه می‌کنی. می‌دانم حواست به همه چیز هست و هر روز، به چشم‌هام امر می‌کنی که باز شوند. می‌دانم که لایمکن الفرار من حکومتک. می‌دانم که الیک المصیر. خدایا! نیازی به این کنایه‌ها نیست... بودنت آنقدری واضحات البراهین‌ست که لازم نیست به این آرایه‌ها! خودت هم می‌دانی...

می‌دانم که هستی... احساس می‌شوی، همیشه، نزدیک تر از رگ گردن، نزدیک تر از نزدیک تر از رگ گردن...

حالا، حالا که تو می‌دانی که می‌دانم هستی، همین کافی‌ست... آخرش این است که معلممان فکر می‌کند من هم یک خنگم مثلِ باقی. اما حالا که تو می‌دانی که می‌دانم هستی، می‌خواهم آبنباتم را بگذارم زیر زبانم، و با هربار که آب دهانم را قورت می‌دهم، به بهار فکر کنم... به شکوفه‌های گیلاس... به درخت انجیرم که یک دستش را بریده‌اند، به تو، به آسمان که اطمینان دارم می‌شود یک تکه‌اش را توی دهان گذاشت و می‌دانم که طعم خنکی می‌دهد... می‌خواهم آبنباتم را بگذارم زیر زبانم، و مستِ طعمش شوم... گرچه باقی، بعد رو شدنِ حقیقت، باور نمی‌کنند که من حس می‌کرده‌ام بودنت را، اما، بیییی خیال... اصلا این بار فقط چون می‌بینی، می‌خورم این آبنبات را... اگرچه اشتباه، اگرچه ممنوع، اگرچه حتی به قیمت متهم شدن به حس نکردنِ تو... من را ببخش... خودت می‌دانی که شیرین است... خودت می‌دانی که آدمت یک عمر آرزو می‌کرده این شیرینی را... خودت می‌دانی که آدمت تشنه این طعم بوده و حالا که به آن رسیده...

پس با اجازه شما، خدایِ عزیز، که می‌دانی که می‌دانم که می‌بینی...

  • ۲۴ آذر ۹۴ ، ۲۱:۲۵
  • ماهان (ف.چ)

بیشتر از این نمی‌تونم خودمو بزنم به نشنیدن...


یه ریز داره می‌باره...

  • ۲۴ آذر ۹۴ ، ۰۱:۱۲
  • ماهان (ف.چ)

مورد داشتیم طرف سر تاریکیِ زمستون، حدودای پنج، پنج و نیم، تازه داشته ناهار می‌خورده...

  • ۲۲ آذر ۹۴ ، ۱۸:۰۷
  • ماهان (ف.چ)

زیر باران اسیر خواهد شد...


#محمد_شریف


...

  • ۲۰ آذر ۹۴ ، ۲۱:۳۰
  • ماهان (ف.چ)
خانه کناری خاله‌م اینها، یک خانواده چهار نفری زندگی می‌کنند. متشکل از یک زن و مرد و دو تا پسر کوچکشان، که همیشه خدا سر و صدایشان بلند است. آنچنان که از آسانسور که پیاده می‌شوی، می‌شنوی؛ و معلوم نیست تویِ آن نیم وجب خانه چه آتشی می‌سوزانند که مادر طفلکشان با آن لحن درمانده و لهجه شیرین آذری‌ش داد می‌زند: امیرحافظ!

خاله‌م بیشتر از همه خانواده مشغول بود. مثلِ تمام نخبه‌هایِ دیگر. مثلِ همه شاگردهای زرنگ‌ کلاس. مثلِ همه آن‌هایی که همه دوستشان دارند، همه آن‌هایی که همه چیز حالی‌شان است، همه آن‌هایی که چند بعدی هستند، همه آن‌هایی که نیمِ عمرشان را تویِ سفر بوده‌اند، همه آن‌هایی که دانشگاه‌های آنور می‌خواهندشان، همه آن‌هایی که یک جا نشین نبوده‌اند. مثل همه آن‌ها. آدم‌ها دوستش داشتند و برای همین، همه جایِ ایران یک رفیقِ آنچنانی داشت که شب بخواهد برود خانه‌اش. بیشتر اوقات هم نبود. کل کوله بار سفرش یک کفش کتانی(!؟) بود و یک کوله پشتی که توش کیسه خواب و از این حرف‌ها می‌گذاشت معمولا. راحت السفر بود! دائم السفر هم. ولش می‌کردی پس فردا تویِ بیابان بود. عکس‌هایی که می‌گرفت، همیشه یادگاری‌های قشنگی بودند. آن زمان‌ها که چهارصد تومن خیلی بود، یک دوربین نیم‌حرفه‌ای خریده بود که البته یادم است فیلم برداری‌ش زوم اوپتیکال نداشت. به هر حال، آنقدر پیِ درس و دانشگاه و سفر و این حرف‌ها بود که غافل شد از اینکه زندگی چیزهایِ دیگری هم هستند.

دیر ازدواج کرد.

ما دیگر مطمئن شده بودیم ازدواج نمی‌کند، که یک شب باخبر شدیم واقعا دارد ازدواج می‌کند!

بماند که چند ماهی قبلِ این وصلت، قید ادامه تحصیل را زده بود و با کمی دو دلی گفته بود که نمی‌خواهد به تحصیل، اینجا یا هرجایِ دیگر فکر کند.

دیر بود خب. نه آنقدرها هم اما، تویِ خانواده ما دیر بود.

ما دیگر مطمئن شده بودیم بچه دار نمی‌شود، که یک شب باخبر شدیم، بچه دارد.

شوق اینکه بچه خاله سارایِ همدمِ تنهایی‌مان، خاله سارایِ مهربانمان، خاله سارایِ فهمیده‌مان، چه شکلی‌ست، مدام ذهنمان را قلقلک می‌داد. حتی اسم هم انتخاب کرده بودیم! آنقدر فرو رفته بودیم تویِ شادی، که حتی مامان‌جانِ بعدِ فوتِ دایی بزرگه را هم می‌دیدی، نمی‌شناختی.

ما دیگر مطمئن شده بودیم که این شادی قرار است به دنیا بیاید.
که یک شب زنگ زد.
گریه داشت.
بغض داشت.
بچه مرده بود...

مامانِ امیرحافظ و علی همیشه خسته‌ست و از شیطنت دو تا پسربچه می‌نالد. اما خودش نمی‌داند با هر صدایی که از خودش و پسرهاش می‌رسد به آنور دیوار، یک زن و مرد تنها را به چه آرزوهایی که نمی‌کشد...

امروز به محض اینکه رسیدم خانه، زنگ زدم که بگویم بیاید اینجا. مثل همیشه که غصه داشتم. مثل همیشه که گریه داشتم. مثل امروز که یک ساعتِ تمام جلویِ آنهمه آدم یک بند گریه کرده بودم. زنگ زدم که بگویم بیاید اینجا و شب را بماند.

کار داشت.

گفت شب هم نمی‌تواند بماند.

گفت تویِ خانه‌های چند نفره، نبودِ یک نفر آنقدر احساس نمی‌شود، اما اگر تویِ یک خانه فقط دو نفر باشید...


کاش هیچ دو نفری که دوست ندارند فقط دو نفر باشند، برایِ همیشه دو نفر نمانند...

  • ۱۸ آذر ۹۴ ، ۱۸:۲۵
  • ماهان (ف.چ)