خیابان ارغوان هفتم

خیابان ارغوان هفتم

فاطمه چ.

دریچه

۳۶ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

زیر ستاره بارانِ بیابان بودم و توهمِ رهایی مگر مرا رها می کرد؟

چیزی در دلم گفت:«گاهی تعلّق به همان چیزی می کُشدَت، که رهایی را از برایِ آن می خواهی».

مثل تعلّق به قلم. مثل تعلّق به اینجا که قرار بود برایِ او باشد اما نبود.

فکر کردم باید رها کنم بروم.

عطیه را از دومین وبلاگم پیدا کردم. درست یادم نیست از سالِ چند وبلاگ نوشتم. فقط یادم هست که فرد بود. بیا خرافاتی نباشیم؛ فرد ها نحس نیستند. یا هشتاد و هفت بود، یا هشتاد و نه. حتی نمی توانم با وقایع همنهشت به یاد بیاورم. اینکه از چه ها نوشتم. اینکه با بلاگر هایِ دیگر از چه ها حرف زدیم. به یاد می آورم که خیلی ها می گفتند:«واقعا ...سالته»؟ اما یادم نمی آید که می گفتند چند ساله. ده؟ دوازده؟ من و عطیه را انگار همزاد آفریده بودند. منتهی ش، عطیه کرمان بود. کرمان. کویرِ من.

من مدام می نوشتم. قبل تر هم گفته ام. خیلی مدام. خیلی زیاد. خیلی.

برای پوشاندن دوری، من می نوشتم. دلتنگ که می شدم، به جایِ گریه می نوشتم. حرف هم نمی زدم. می نوشتم.

برای وصله زدن راه هایِ دور به هم، می نوشتم. برایِ باران، برایِ زمین، برایِ آسمان، برایِ پرستو ها، برایِ درخت پرتقال و چایِ به لیمو حتی. مثلِ دخترک هایِ بی عقلِ احمق. با احساسِ تمام می نوشتم. من را اگر نمی گفتم، می نوشتم.

خیابانِ ارغوان هفتم فکر می کنم هفتمی بود.

بیشتر از همه بلاگ هام دوستش داشتم. فرزانه را آنجا پیدا کردم. شاید هم را پیدا کردیم. شاید او من را پیدا کرد. نمی دانم.

نرگس را از اینجا.

طولانی. زیاد. بی حد و مرز. می نوشتم. چند باری خواسته بودم از آنجا بروم. اما کَسی گفته بود نرو. و من هم نرفته بودم. حالا که فکر می کنم می بینم نباید گوش می کردم... نباید...

الان حالِ نوشتن ندارم. انگشت هام می لرزند. تنم یخ زده و همین حالا اگر گریه کنم، معلوم نمی کند اشک است، یا عرق هایِ سردی که از رویشگاهِ موهام تا گونه ها و چانه و لب هام راه باز کرده اند.

من دخترکِ آرامی بودم که از بچگی نافش را با همین نوشتن هایِ داغان و بی در و پیکر بریده بودند. من دخترکِ آرامی بودم که هیچ هم نبودم اگر، لااقل بهتر از همه می توانستم دوست بدارم. بهتر از همه می توانستم ببوسم. بهتر از همه می توانستم نگاه کنم. بهتر از همه می توانستم بخندم...

این شد که خیلی ها دوستم داشتند. اما، فقط برایِ یک مدتِ کم. برایِ یک مدت کم هر چه حرفِ خوب بود سمتِ من روانه می کردند و بعد، معلوم نبود چه می شدند...

من برایِ او نوشتم. ساعت ها با نوشتن برایِ او گریه کردم. از دوری اش مردم. وسطِ نوشتن جمله هام یادم رفت و نفسم برید. آن جمله ها، «من» بودم. آنجا، «من» بود. حتی، من آنجا بودم...

من همان دخترِ آرام و ناآرام بودم که سوژه خنده همکلاسی ها بود. همان که ساعت خیره می شد به آسمان و پنجره را که می بستند تپشِ قلبش قطع می شد... همان که سرودِ پرواز پرنده ها را می دانست، حرف هایشان را می دانست، نگاه هایشان را می دانست... همان که کز کرده بود کنجِ قفس و نمی توانست... من، همان که مدام می نوشت...

به من گفت که ما هیچ نبودیم. خودش که نه، اما من را راست می گفت. یک کلمه دیگر هم گفت که حالا یادم نیست. اما معنی ش لاابالی بود. خودش که نه، اما من لاابالی بودم. من زود ریختم. زود وا دادم. زود از برایِ او بودن انصراف دادم. زود فهمیدم که خبری نبوده. زود از وهمِ کَسی بودن، از خیالِ با او بودن، آمدم بیرون. آمدم که نه؛ آوردندم. من از کلیشه متنفرم. این صد بار. اما باز هم مثلِ همیشه کلاغ به خانه اش...

آنجا را، و اینجا را که ادامه آنجا بود، مثلِ یک بچه بزرگ کردم. از جانم به او نوشاندم. از چشمم به او خوراندم. هر چه را خودم ندیدم، به او نشان دادم. هر چه را خودم نفهمیدم، به او فهماندم. هر کجا خودم افتادم، او را بالا گرفتم. هر کجا زمین خوردم، او را به عرش بردم. اینجا در امتدادِ آنجا، همان ارغوانِ هفتمِ بلاگفا، همه چیز بود برایِ دختر تنهایی که هر چه داشت، - هررررر چه داشت - همین نوشتنِ ناقابل بود...

دخترک ابدا پایش را نکوبید زمین که خدایا چرا زشتم. دخترک شکوه و شکایت و گلایه نکرد که پس من چرا مثلِ بقیه آدم ها نیستم. دخترک از تنهایی دلگیر نشد... از خدا شاکی نبود... برایِ دخترک همه چیز همین جمله ها بود... احمقانه بود اما؛ آدم هایِ احمق دنیاهایِ احمقانه هم دارند...

خیلی زود این دنیا از هم پاشید. خیلی زود او فهمید گندِ خوابیده پشت این جمله ها، آبرویِ واژه ها را می برند. خیلی زود. درد ها خیلی زود آمدند.

حالا، به حرمت اویی که به انتظارش نشسته ایم(!)، به حرمت این کلمات، به حرمت «نون والقلم و مایسطرون»، به حرمت نان و آب و گندم و خورشید، به حرمت آن اویِ دیگر که مثل خودم نمی دانست واژه هایم با خودم فرق می کنند، به حرمتِ تمام عاشقانه هایی که برایِ دیگران احمقانه است و برایِ من دنیا، به حرمتِ انسان، و یک اینبار، به حرمتِ خودم، به حرمتِ خودِ شکسته بسته ام، یک اینبار به خاطر خودم، اینجا نخواهم ماند...

من از دنیا و آدم هاش خسته ام... نشان به آن نشان که قبرستان را، از تمامِ دنیا دوست تر دارم...

کسی باید می بود، که من بگویم «و ما الحیاة الدنیا الا لعب و لهو» و او با من های های گریه کند... با منی که از دنیا بریده ام اما به هیچ جا نرسیده ام... کسی باید می بود که من بگویم «...و من ورائهم برزخ الی یوم یبعثون» و او مثلِ من بفهمد برزخِ از اینجا کنده ای را که به مقصد راهش نمی دهند... کسی باید می بود. کسی باید می بود که حالِ پستِ نحسِ درمانده ای مثل من را بفهمد... کسی باید می بود...

حالا این لاابالی که قید دنیا و آخرت را زده، جانش از نبودنِ کسی کم کم بالا می آید.

نگاه که می کند به فهرست مطالبِ بلاگش، پیش نویس ها خیلی بیشترند... می ترسد از انتشار... می ترسد از صدایِ بلند... می ترسد از فریاد...

نگاه که می کند به خودش، می بیند حرفی ندارد برایِ گفتن. شعر تازه ای ندارد بخواند. کار تازه ای ندارد بکند. نگاه تازه ای ندارد، ایده ای ندارد، خودش هم که نباشد خیلی بهتر است...

چند روزی بود به این نتیجه رسیده بودم. نمی دانم چرا نمی توانستم...

اگر روزی جایِ دیگری نوشتم، آرام، سر به زیر، یک جایِ پرت، فقط برایِ این می نویسم که از خفگی نَمیرم.

این بار آخر است. قول که دیگر بر نمی گردم.

به پایان آمد این دفتر،

                 حکایت،

                        همچنان،

                                باقی...

آرزومندِ آرزوهایِ خوب،

امضاء،

هیچ.

  • ۳۱ مرداد ۹۴ ، ۱۸:۱۲
  • ماهان (ف.چ)

تو هم اضطرار مرا،

بگذار،

و بگذر...

- آخ! -

جا افتاد...

تو هم بقیه باش:

اضطرار مرا،

بگذر،

و بگذار...

  • ۳۱ مرداد ۹۴ ، ۰۱:۱۳
  • ماهان (ف.چ)

مسنا و اهلنا الضر...

+ کجایی ماه پشت ابر پنهانم؟ نمی دانم...

  • ۲۶ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۳۱
  • ماهان (ف.چ)

خواستم خودم را خر کنم، رهایت کنم بروی...

نشد...

گریه جز بر او به من حرام است، اما، من این روزها غرق حرامم عزیز...

دلم،

قدر دنیا،

تنگ توست...

  • ۲۶ مرداد ۹۴ ، ۲۱:۳۸
  • ماهان (ف.چ)
جماعتی ایستاده اند اینجا، به ساکت کردنم مشغول. هوش و حواس نمانده که. ما دو نفریم. فوق فوش پنج نفر. نه، اصلا تو بگیر ده نفر. صد نفر. ما بینهایت هم باشیم، تو بینهایت تری! گور پدرِ حساب و کتاب. البته این را هم بدانی - می دانی - که تقصیر آن ها هم نیست. عقل کسی به این وادی ها قد نمی دهد. عقل کسی هم نه؛ اصلا عقل قد نمی دهد. اینجا همان خودِ هیچ است. که هیچ، در تقابل هیچ نمی آید. نه جهل، نه علم. نه عقل، نه دل. طیِ این طریق از کارِ دل هم خارج است! ما دو نفریم. فوق فوقش پنج نفر. اصلا ده نفر. صد نفر. بینهایت. هر چند تا هم که باشیم، نیمی مان فقط باید برود پیِ موهات... فقط خدا نکند باد بیاید...
هی برایِ من «هیس! هیس!» می کنند. حالی شان نمی شود چه حالی ام که. مدام فکر می کنند از قصد اینهمه چشم را به خودم خوانده ام! اینهمه چشم که چه عرض کنم، عالمی را! خودشان زیر سایه بان خانه شان، دراز کشیده اند و خنکایِ هر نسیمی از هر جایی را آنچنان بلعیده اند که نزدیک است فیها خالدونِ جانشان از خوشی بیاید بالا. آن وقت مدام به من می گویند ساکت. تو بگو. سکوت با حال و روز من می خواند؟ این همه تو که در منی، از کجایِ تنم باید فریاد شود، با این چشم هایِ لال، انگشت هایِ عقیم، قلمِ سرد... از کجا؟!
خودشان که دل به کسی بدهند، حق هر چه که هستِ فی الدنیا والآخرة با آن هاست. شب اگر از دردِ عشق به مسلخ هق هق بیفتند، آغوش و نوازش و بوسه و حق با آن هاست. به ما که رسید، ته کشید؟! جواب فریاد را با فریاد باید داد؟
این همه تو که در منی، زبان نمی فهمد. جای نمی شناسد. نه کلاس درس می فهمد چیست، نه وسطِ خیابان، نه کوچه. بخواهد آتش بکشد، می کشد. بخواهد سر به بالا بزند، می زند. برایش فرقی نمی کند، در انظارِ عمومی، خلوت، پیشِ چشم مادری نگران، پدری خسته... اصلا تمامِ این ها به کنار! این استادهایِ نابلد که همه چیز می فهمند جز شورِ درد، از سر و صدایِ به پا شده تویِ چشم هایِ من، بیییییزاااااارندددد... می بینم که می خواهند با نگاه هاشان گردنم را بزنند. تقصیر آن ها هم نیست... این را هم بدانی - می دانی - حال و روز من به نظم و جمع و صف و ترتیب نمی خورد... خدا نکند این همه تو که در منی، هوس کند بزند زیرِ آواز... کلاس می داند چیست؟ یا نمره؟ یا درس؟ هیچ. هیچ نمی داند.
بلایی سرم آورده، دیدنی... فاصله خنده تا گریه ام، اندازه سر تا شکمِ مور است. فاصله گریه تا خنده ام، از کجاااااا تا ناکجا... منتهی ش بدجور شیرین است... مرضِ قند هم دارم اما، از قندِ کنارِ چای تویِ استکان کمر باریک که نمی شود گذشت...
مدام به من می گویند ساکت. من اگر ساکت شوم، این تویی که در منی، راه بخواهد به خارج از این تن، مرا هزاااار تکه می کند...! محال و ممکنی نیست اینجا. اینجا همان هیچ است. محال به تقابل ممکن نمی رود. تو شاید دیدی کسی یک شب، با تنِ آدمی، با دو تا دست گشوده شده به مانند دو تا بال، به آسمان می رود. باید این را هم بدانی - می دانی - این تویی که در منی مرا به آن جا کشانده... حالا بیا هی برایش بگو، آدمی را پس از بریدن بال به زمین آورده اند... مگر می فهمد؟! نه... بعد مدام مثل این پرنده هایِ گیر کرده در قفس، آنقدر خودش را می کوبد به کالبد رو به فرسودگی، و اگر در گشوده نشد، آنقدررر بال بال می زند تا اصلا خودِ قفس را هم می کشد به بالا... این است که اگر دیدی یک شب، پرنده ای قفسی را با زور به آسمان می برد، پرده عجب را کنار بزن و تا زمانِ محو شدنش در آسمان، از دیدن زیباترین عاشقی عمرت لذت ببر...
مردم این شهر زبانِ مرا نمی فهمند. نه، اصلا تمامِ آن ها خوب. تمامِ آن ها چسبیده به پسوندِ «ترین». من یکی با آن ها نمی خوانم... وصله ناجورم رویِ این لباسِ قشنگ، که مدام به من بگویند ساکت! من اگر ساکت شوم، این تویی که در منی، زنده می گذاردم؟
تو... این تویی که در منی، چاره نمی کنی مرا؟!



... جماعتی به همین آبِ چشمِ بیرونی...

#سعدی...
  • ۲۶ مرداد ۹۴ ، ۱۷:۲۹
  • ماهان (ف.چ)

قم.

شهر کوچکی تویِ شیار هایِ تهران. از هم این جا که بخواهی برانی، تا  قم حدود صد و چهل، صد و چهل و پنج کیلومتر راه است. از عوارضی به بعد، صد و پانزده تا. اندازه سیرجان تا راوند مثلا. تقریبا دو تا قم تویِ تهران جا می شود. پانزده تا تویِ کرمان. حدودا یک ساعت، یک ساعت و نیم از اینجا تا شهر. راه هر هفته ات که باشد، می دانی هر کجایِ جاده کیلومتر چندم است و می دانی کدام دقیقه باید کجا باشی و می دانی چقدر مانده تا مقصد. خوش مسیر است. صاف. زود حفظ می شوی اگر خوب نگاه کنی. کج سلیقگی ست بگویی نگاه کردن ندارد. کویر هزار بار در هزار جا در هزار کتاب شرح داده شده. آنقدر که دریا و جنگل و رود و کوه نه. کویر جایِ قرار است. جایِ خالی شدن از خود. جایِ فرار از تن. جایِ کششِ روح از هم آن جا که افقِ اتصال کویر و آسمان به چشم می آید. بی انصافی ست به همین راحتی ها دل کندن از بازی ابر و خورشید وسطِ سستیِ شن هایِ کویر. خلاصه که این راه، راهِ هر هفته ات اگر باشد، می دانی کجایِ کویر، چند تا رفته ای، چند تا نرفته ای، و کجایِ کویر، کجایِ ساعت است. شوقِ رسیدن اگر داشته باشی، آغوش و دست هایت رویِ هم اندازه یک کیسه شن هم نباشند، دوست داری دست ها را فراخ کنی و تمامِ راه را دوان دوان به بغل بکشی. «به بوسه بکشی»... به جان بکشی اصلا... شب اگر باشد، یک شبِ صاف، عاری از دودِ خطایا و بلایایِ زاده ذهن انسان، دست دراز کنی می توانی ستاره بگیری... حتی گفته اند آنقدر زیاد که از مشتت سرازیر شود تویِ آستین... باید خیلی این راه را بروی و بیایی تا یاد بگیری رسمِ رفتنِ این راهِ کوتاه را. باید خیلی مرامِ عشق بازی داشته باشی... باید عشق باز قهاری باشی تا بفهمی رفتنِ این راه را چگونه باید...

آب و هوایِ گرم و خشک. عادت به آن هوا نداشته باشی، وسطِ ظهر که بیایی بیرون، آفتابِ مستقیم، یک راست می بَرَدَت تا تشنج. عرق از پشت گردنت راه می گیرد و تمامِ تنت را خیس می کند. پیشانی ات آنچنان داغ می کند که انگار تمامِ خورشید رخنه کرده در آنجا. گاها چشم هات هم به سوزش می افتند. در وصفِ احوالات جغرافیایی ش، آدم ها یک کلمه می گویند:«افتضاح». ما که ندیدیم.

بچه قم.

کسی که آنجا قد کشیده باشد. با بچه هایِ دیگرِ قم بازی کرده باشد. در فهرستِ اولین آدم هایِ شکننده انارِ اصلِ ساوه. کسی که هر جایِ قم اگر رهایش کنی، بلد است یک جوری خودش را برساند به همان مأمن شُهره. از همان بالا هایِ زنبیل آباد و سالاریه، تا همان تهِ نیروگاهی که خانه هاش معمولا قدرِ وسع طلبه هایی هستند که خانه و زندگی شان را ول کرده اند و به خیالِ تهذیب نفس و کسب فضل آمده اند قم، همه بچه هایِ قم بلدند کدام خیابان، می رسد به کدام درِ حرم. بچه قم، سوهان خور نباشد، سوهان شناس هست. کثیر لباس هایِ دوست داشتنیِ کودکی هاش، همان لباس هایِ ارزانِ دمِ حرمند که جان می دهند برایِ ریختنِ شرشر آبِ هندوانه رویِ یقه و مقه و ما بقی. جان سخت ترند. اصلا بچه هایِ کویر جان سخت ترند. این از این طرف. از آن طرف هم بخواهی بگویی، عاشقی بهتر بلدند. عروس در آوردن از کویر را بهتر، گل در آوردن از خار را بهتر، ساختن با نسیمِ کوچکی میانِ هوای داغ را بهتر، خلاصه عاشقی را بهتر بلدند. از آن جا که روییدن گل میانِ آن هوا سخت است، بچه هایِ کویر، گل آرایی باغچه به سرخی گل سرخ را بهتر... پرورشش را بهتر... آب و آفتاب دادنش را بهتر... بوییدن و بوسیدنش را بهتر... بچه هایِ کویر عاشقی را بهتر بلدند... سرشان تویِ درس و کتاب خیلی هست. لا اقل کم سوادشان تویِ تهران می شود علامه. البته قدیم تر ها، بیشتر بودند این کتابفروشی هایِ کوچک و بزرگ با این پیرمرد هایِ اهلِ دلِ خنده رو. جوّ یا آب و هوا و همسایگی با حوزه یا هر چه؛ سرشان تویِ کتاب خیلی هست. از آنجا که سرخ بودنِ لب تویِ آن آب و هوا سخت است، بچه هایِ کویر، سرخی لب ها را بهتر... قانون لب ها را بهتر... حرف لب ها را بهتر... حتی پایش که بیفتد، طعم لب ها را بهتر... بچه هایِ قم، اصیل هاشان، اکثرا ساده و آرام و سر به زیر. پاتوقشان هم حرم و جمکران. قرارِ دعایِ کمیل و ندبه. از هر منبری سخنی، لااقل هر مجتهدی را، هر اهل فضلی را، استادی را، یک بار از نزدیک تویِ کوچه و خیابان دیده اند و گاها چند قدمی هم با شاگرد ها و دنباله رو هاشان، پشتِ سرِ عباشان را گرفته اند. بچه هایِ قم...

دختر بچه قم.

از این جا به بعد ماجرا خاص می شود. دختر بچه قم که باشی، تمامِ قضایا فرق می کند... تو فکر کن بزرگ مردها پناه ببرند به بانویی. تو فکر کن این پسر مذهبی هایِ واقعی که موج موج حیا خوابیده پشتِ پلک هاشان، بعضا یقه بسته و حتما شلوارپارچه ای، اینهایی که از چهره اشان می بارد معتصم بالله بودن، هنگامِ سخت ترین ملال پناه ببرند به بانویی... تو فکر کن مرد؛ موجودِ سینه‌ستبر خدا. همان که اشکش به همین سادگی ها جاری نمی شود، همان که به این سادگی ها دلتنگ نمی شود، همان که دلش به این سادگی ها نرم نمی شود، همان که خودش قرار است پناه باشد، هنگام هجوم یکسره غم ها، هنگامِ ثقل سینه، پناه ببرد به بانویی... حالا، دختر که باشی تمامِ ماجرا فرق می کند... اینبار داستان به نفعِ تو می شود... حتی اگر کسی بعدِ تولدت گفته باشد:«دختر»؟! حتی اگر کسی به ناحق دستِ کمَت گرفته باشد... حتی اگر چشم کسی از بد بینایی، تو را به اشتباه دیده باشد... حتی اگر هشتمین دختر بعد هفت تا دختر دیگر باشی و آرزو کرده باشند که این یکی لااقل پسر... حتی. حتی. حتی. با همه حتی ها، اینجا، کسی که عزیز است، تویی... دختر بچه قم، گریه اش تویِ حرم، خوشی ش تویِ حرم، بعضا دیده شده کیک تولدش را هم تویِ حرم... دختر بچه قم، بعد هر خبطی تویِ حرم، بعدِ هر دل‌رعشه ای تویِ حرم، گاها بعدِ هر کارِ خیری هم تویِ حرم... دختر بچه قم، زیر هجومِ بی پناهی تویِ حرم، موقعِ بغض قریب به اتفاق -قریب به گریه- تویِ حرم، موقع اشک شوق حتی، حرم... دختر بچه قم، بعد هرررر دلشکستگی، حرم، بعد هر دلبستگی، حرم، بعد هر چه که دل پیشوند و پسوندش باشد، حرم... دختر بچه قم، بعدِ حسِ آن حادثه زیرپوستی، حرم، بعدِ باورش، حرم، دختر بچه قم، بعد وقوع بلایِ عشق حتی، حرم... حرم، همان گوشه ای که همیشه برایِ او کنار گذاشته اند... همان گوشه کنارِ درِ چوبی، آنجا که دو طرف دیوار دارد و فرو رفته تویِ جداره و می دانی چند قدمی تا ضریح نیست بیشتر... همان جا که خادم ها می گذارند آرام بگیری... همان جا که می شود تقلا ها را دید، شروع اشک ها، پایان اشک ها، بغض ها، سلام ها، شوق ها، عشق ها، خداحافظی ها... دختر بچه قم، یعنی گرفتار بلایِ تهران هم که بشوی، تمامِ روزهایِ هفته را بشماری برایِ روزهایِ آخرش که بروی اتراق کنی همان گوشه خودت، پناه ببری به جایی مالِ خودت، که دستِ پسرمذهبی ها به عبایِ عالمان اگر نرسید، دستِ تو به چادرِ کسی می رسد... دختر بچه قم، یعنی نزدیک ترین پناهت، نزدیک ترین امان گاهت، نزدیک ترین حرف دل فهمت، حرم... که یعنی دختر بچه قم که باشی، تویِ بندِ این تهرانِ پتیاره هم که گیر کنی، همانی که همیشه این راه را به خاطرش می روی، هوایت را... دختر بچه قم که باشی، حرف هایِ نگفته را به کَسی... درد هایِ خفته را به کَسی... حتی عشق کَسی را به کَسی... شکایت هایت از او را به کسی... به کسی که اگر پسرمذهبی ها را تویِ آغوشش امانی نه، دختر ها را چرا...

دختر بچه قم بودن، یعنی بعد از دوازده سال زندگی کردن تویِ این تهرانِ بی ریشه، هنوز هم زیر سایه کسی باشی که بودی... زیر سایه کسی که از او خواستنت... زیر بال و پر کسی که به او سپردنت... من اراجیف زیاد می گویم اما، این یکی محض رضایِ خدا عین حقیقت است؛ دختر بچه قم بودن، نههههه! اصلا دختر بودن... فقط دختر بودن، یعنی در امانِ پر چادر کسی باشی...

هیچ جایِ حرمِ امنش ننوشته، که سلامش را، فقط روبرویِ همان ضریح می شود خواند... من هنوز هم بعدِ هر بی پناهی، به او پناه می برم...

#حسین_رستمی

+ علت دوست داشتن این عکس را نمی دانم. جاده تهران-قم. کمی بعد از اذان صبح، یکی از روزهایِ رمضان.




  • ۲۵ مرداد ۹۴ ، ۲۳:۵۶
  • ماهان (ف.چ)

هی همه از من...

هی من از همه...


+ لااقل بذار بنویسم قبل اینکه دق کنم...

  • ۲۴ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۴۵
  • ماهان (ف.چ)


چشمی که

تو را نمی بیند،

چرا کور نمی شود؟


+ چشم بیمار شده، تار شدن هم دارد...

+ آنقدر حرف در این سینه ما جمع شده/ این همه عقده تلنبار شدن هم دارد...

+ با تو میشد اینجا را تحممممل کررررردددد...

  • ۲۴ مرداد ۹۴ ، ۰۱:۴۳
  • ماهان (ف.چ)

بعد تو حسرت دنیا به دلم می ماند...


#لا أدری

+ چقدر ساکتم. چقدر ساکتند...

  • ۲۳ مرداد ۹۴ ، ۱۵:۲۱
  • ماهان (ف.چ)


o106107_Capture2.png


* ...خوشا به حال شماها که شاعری بلدید...

#رضا_احسان_پور

  • ۲۲ مرداد ۹۴ ، ۱۶:۳۴
  • ماهان (ف.چ)