‌فاقد ارزش خوانش

هیچِ هیچ‌زاده

۴ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

۲۱ مرداد ۹۴ ، ۰۲:۳۶
ماهان (ف.چ)

و زمانی می رسی به جایی که، مِن قبل که به آن می رسیدی، صراحتِ قامتت می شکست در هم و می نشستی به ناله و تضرع و می مردی و زنده می شدی و حالی به حالی... می رسی و انگار نه انگار.

آنجاست که می بُری از زندگی...

حقیقتش را بگویم.

مدتی ست دارم بی شما زندگی می کنم. همه چیز خوب است. آرام. صبح ها بلند می شوم نمازِ بی حال و بی هدفی می گذارم، لباسِ همیشه را می پوشم، راهِ همیشه را می روم، به جایِ همیشه می رسم، کار همیشه ام را می کنم... شب ها به عادت همیشه ام می روم می نشینم کنارِ او و وقتی حرفم نمی آید، وقتی چشمم نمی بارد، به رسمِ ادبِ به یاد مانده از روزگارِ با ادبی، بلند می شوم می روم پیِ کارم، همیشه مثلِ قبل آل یاسین می خوانم برایِ رفعِ دلگرفتگی. به امید شکستن این بغض نالوطی، به امید فقط یک لحظه حال خوش... هر بار می گویم این بار اگر نشد، دفعه بعد... هر شب! هر شب... دیگر بین آدم هایِ آنجا شناس شده ام به دیوانگی. فکر می کنند سر و سری با آن شهید بیچاره دارم که می آیم مثلِ پسر مرده ها می نشینم پایین پایش و مثل احمق ها گریه می کنم. دلشان خوش است بندگانِ خدا، می آیند، می روند، مرا که می بینند می گویند التماس دعا.

اما، من مدتی ست دارم بی شما زندگی می کنم. دیگر مثلِ قبل فکرتان تنم را نمی لرزاند. دیگر گیجِ یادِ شما، مجبور نمی شوم تکیه به دیوار بدهم... دیگر نه منی مانده، نه حسی، نه حالی، نه آرزویِ رؤیتی... نه حتی ادایِ خوب بودنی!

مدتی ست دارم بی شما زندگی می کنم... شب هایِ چهارشنبه توسل، شبِ جمعه کمیل، صبح جمعه ندبه، دیگر عبارات را ربطِ به وجود مقدس شما نمی دهم. الکی می خوانم. بس که عادت کرده ام به این کار ها می خوانم. عادت هم که می دانید! تفاله وا مانده آبِ انگور است. روضه مدام گوش می کنم. باز به حسابِ عادت. آن هم بی حالِ دل، قطعا حکمِ همان غنا را دارد. شما که می دانید، این بقیه صالحه دوستان و آشنایان نمی دانم چرا نمی دانند. مثلا فکر کنند عادت کرده ام به همان مجمع هایِ روشن فکری(!)... ما فرق بینهما؟!

گفتم می روم. رفتم. گفتمتان که ای بابا... امت هایِ قبلِ ما امام ظاهر داشتند، به نگاهی از چشمانشان دل را با دین یکی می کردند و تا ابد بنایِ دیوانگی می گذاشتند و سرِ آخر، صدیق و مطیع و شهید، از زبانِ امام ظاهرشان، امااااااامشان، امامشان... از زبانِ امامشان، با صدایِ خودِ امامشان، بی واسطه، بی فاصله، دعایی با ذکر نامِ خودشان می شنیدند و در اوج خوشی به لقاءالله می رفتند... گفتمتان لااقل یک چشمه رو کنید از آن همه کمالاتِ الهی... از همان دور، از همان دوووووور، یک دعایی... دستِ کمکی... چیزی... گفتمتان که کم آورده ام! نگفتم؟! گفتمتان قیل و قال دنیا به گوشم خوش آمد و مرا کشاند و کشاند و کشید میانِ خودش و هر آنچه داشتم و نداشتم از من گرفت و آخر که دوره مستی تمام شد، یکی خواباند زیرِ همان گوشِ خائن و مطرود و خسته مرا از خودش بیرون انداخت... گفتمتان نباشید این می شوم که هستم... گفتمتان...

خلاصه که مدتی ست بی شما زندگی می کنم... ملال ها زیادند، همه چیز، جز دوری شما.

فقط، بینِ این همه خوشگذرانی هایِ کذایی، هر چه هم که نباشد، من همان بچه بزرگ شده روضه هایم... مادامی که بی شما گذشت، نه، مادامی که بی شما گذراندم، خسته و تکیده، رمیده از هر کسی در این عالم، گریخته از دنیا، تنها... خواستم بی شما زندگی کنم... بی شما، تنها - بخوانید با آدم ها - ... نشد...

مدتی ست دارم بی شما مردگی می کنم...

بریده ام از اینجا.

امید بسته ام به همین روضه ها، آل یاسین ها، به همین عادت هایِ صرفا عادتِ همیشگی... باید خودم را دخیل ببندم به پنجره چشمی، گوشه نگاهی، حجره ای... باید بروم از من... باید بیایم به شما... باید برگردم... این یکی را بگذار پایِ معدود واژه هایِ راستی که از مخرج اصوات، نه، از این دلِ لا مذهب به گوشتان می رسد...

بی شما،

انگار،

اصلا،

نمی گذرد...


+ به رفیقِ اهلِ دلی گفتم بریده ام از اینجا... رفته بودم تویِ حس و شور-راه هایِ اشک هام هنوز رویِ گونه هام بود. رک و راست و بی ملاحظه زل زد تویِ چشم هام و گفت:« بریده بودی که می بُردنت»... خفه شدم.

+ و پناه بردم به خدا از شر انسانِ جوگیر. - بخوانید أعوذ بالله من نفسی - ...

+ به شما اگر روزی گفتم بریده ام از اینجا، جان عزیزتان بگذارید دو ثانیه ای سرم تویِ برفِ خالی از هوایِ دنیا باشد. بیایید کنارم بنشینید، بگویید:«معلوم است که حسابی بریده ای از دنیا»... آن وقت می شود حسابی شخص شخیص خودم را، با فرش قرمز و نهایت احترام، تحویل بگیرم.

والسلام.

۰ زمزمه ۲۰ مرداد ۹۴ ، ۱۵:۵۷
ماهان (ف.چ)

دخترک سرک می کشد تویِ اتاق. یعنی دختر کوچکی که سر کوچکی می کشد تویِ اتاق. دو تا بافه هایِ مویش آویزان می شوند و پلک هایش، که زیر بار انبوه مژه ها قد خم کرده اند، خوابیده اند دو سمت نگاهش، که مهربان تر بشود. لب هاش خالی خالی، بی امتحان و بوسه، قبولند اما، سرش را که کج می کند، قوس که می دهد به دو سمتِ آن لب ها، چشم هاش را جمع تر که می کند، می شود مثلِ گل. خالی خالی هم قبول است، با چمن اما زیباتر.

خلاصه که دخترک سرک می کشد تویِ اتاق. یعنی دختر کوچکی که سر کوچکی می کشد تویِ اتاق.

دامنش، دامنش که گل دارد، دامنش که گل هایِ صورتی و سرخ و آبی دارد، شاید هم زرد، چه فرقی می کند؟! دامنش که گل هایِ صورتی و سرخ و آبی و اصلا زرد هم دارد، کمی کج می شود. از آن سمتِ اتاق که نگاهش کنی، شده مثلِ بادبانِ کج. وسط نسیمِ اقیانوسی آرام.

دخترک سرک می کشد تویِ اتاق.

موهاش انگار قطره هایِ اشکند، یا باران، یا هر چه. فقط اینکه وقتی آفتاب می خورد به شان، به هزااااااار رنگ منتشر می شوند... از تویِ اتاق که نگاه کنی، از آن گوشه اتاق، نوک بافه هایِ موهاش زردند، فرق سرش سیاه، بین گره هایِ بافه ها سبز و صورتی ست، همه اینها که جمع می شود، انگار طیف کامل خورشید باشد... آن گوشه اتاق اگر نشسته باشی... کور می شوی!

دخترک سرک می کشد تویِ اتاق.

آن گوشه اتاق، کسی نشسته. سرش را برده به درونی ترین نقطه بدنش. دخترک انگار با خودش نسیم آورده باشد، یا عطری، یا صدایی، یا هر چیزی... توفیری نمی کند... انگار با خودش چیزی آورده باشد، ریخته باشد تویِ جیب هاش، یا تویِ مشتِ دست هاش یا شاید اصلا بین موهاش... فرقی نمی کند... انگار با خودش چیزی آورده باشد که گرایِ درونیِ هر کسی را به سمت بیرون بکشاند، پسرک سرک می کشد به بالا. یعنی پسر کوچکی که سر کوچکی می کشد به بالا. دخترک زود خودش را پنهان می کند پشت در. پسرک اما فهمیده. دخترک چشم هاش را می بندد و پلک هاش را فشار می دهد. ابروهاش را می کند تویِ هم و انگار همه دعاهایی که مادرش یادش داده، فراموشش شده باشد، فقط تکرار می کند:«خدایا! خدایا! خدایا!». پسرک اما او را دیده. شاید لبخند می زند. لبخند که بزند، روبرویش اگر باشی، یا حتی پشت در، به آینه روبرویش اگر چشم دوخته باشی، چشم هاش را نمی بینی. نصف سرش را می بینی. از آنجا که بینی اش کم کم چاق می شود. لب هاش را. حالا که می خندد، دندان هاش. ردیفِ دندان هاش. ردیفِ سفیدِ دندان هاش.

دخترک چشم هاش را که باز می کند، صورت کامل می بیند. در قلبش انگار نهنگی یک دسته ماهی را دنبال کرده باشد، سر و صداست. حالا همه چیز می رسد به اینجا که، پسرک، صدایِ قلب دخترک را می شنود. دخترک دست هایش را پشتش گره زده به هم و سرش را برده تویِ گردنش. پسرک دست می گذارد رویِ شانه دخترک، دندان هاش را می برد تویِ دل دهانش، لب غنچه می کند و یک بوسه می گذارد رویِ پیشانی دختر. لب هاشِ خالی خالی هم قبول بودند...


بعد ها، بچه هاش را می نشاند کنار هم، برایشان شعر می خواند. بغلشان می کرد، برایشان شعر می خواند. می گفت بابا زود بر می گردد. خودش تویِ آن بعد از ظهرِ آفتابی، وقتی به در تکیه داده بودم، آمد بوسه گذاشت رویِ پیشانی م... یعنی گفت که بر می گردد... یعنی با بوسه گفت که بر می گردد... بوسه به پیشانی یعنی که بر می گردد... حتی اگر هیچ کس هم باورش نشود، بوسه به پیشانی یعنی که بر می گردد... حتی اگر هیچ کتابی نباشد که کار آدم ها را تفسیر کند، حتی اگر هیچ وقت هیچ حرفی همراه با هیچ کاری رویِ زبان نیامده باشد، بوسه به پیشانی یعنی که بر می گردد... آن هم بوسه به پیشانی در یک بعد از ظهر آفتابی. شاید اگر هوا ابری بود، بوسه به پیشانی یعنی که بر نمی گردد... گرچه، بوسه هم نمی زد، خودِ لب هاش، فقط لب هاش، خالی خالی قبول بودند که یعنی بر می گردد...

منتظر شد. منتظر شد. منتظر شد. خیلی گذشت.

یک روز، وقتی داشت آرام از پله ها پایین می آمد که برایِ همسایه، شاید هم پسرکِ همسایه، آش بیاورد، او را دید. نشسته بود کنج اتاق و با یک لبخند زیبا آن یکی او را نگاه می کرد. داشتند هم را نگاه می کردند. لبخندش اصلا هم زشت و مکار نبود. اصلا هم ناخالصی نداشت. نیامده، پله ها را بالا رفت. گوشه پاگرد نشست، و زار زار گریه کرد...

باید می رفت داد می کشید سرش، که مگر نه اینکه بوسه رویِ پیشانی، یعنی که بر می گردی؟ مگر نه اینکه بعدِ این همه سال قرار بود بر گردی؟ اصلا مگر خودت پیش قدم نشدی برایِ برگشتن؟ من که حتی چشم هام را هم بسته بودم...

باید می رفت فریاد می کشید... باید می گفت تمامِ دنیا مجبورند بدانند بوسه رویِ پیشانی یعنی که بر می گردی... آن وقت تو، طرف اصلی این قانونِ نانوشته، تویی که خودِ لب هات خالی خالی قبول بودند برای نشان دادن اینکه بر می گردی، زدی زیر همه چیز؟

تو که حتما پدر تمامِ ماهی هایِ قلب من بودی، تو که شنیدی نهنگِ بزرگی خودش را می زند به در و دیوار قلبم، تو که شنیدی... اصلا مگر در تمامِ دنیا، زبانِ آدم ها صدایِ قلب نیست...؟ تو که خودت زبانِ من بودی...

دخترک، یعنی دختر، طول کشید تا بفهمد زبانِ او با زبانِ پسرک، یعنی پسر، فرق می کرده...

دخترک خیلی طول کشید تا به بچه هایش بفهماند همه آن قصه ها اشتباه بوده... خیلی طول کشید که از گوششان در بیاورد بوسه رویِ پیشانی یعنی که بر می گردد... خیلی طول کشید، وقتی شب ها ستاره ها رویِ اشک گونه هاش خانه می کردند، خیلی طول کشید که بفهمد زبانِ آدم ها با هم فرق می کند... خیلی طول کشید که بفهمد، آنچه آن روز پسرک رویِ پیشانی اش نشاند، فقط یک بوسه کوچکِ نا خودآگاه بوده، رویِ پیشانی دخترکی که با آن موهایِ هفت رنگ، زیر شارش آفتاب، زیباتر از همیشه به نظر می رسیده است...

دخترک، خیلی طول کشید که بفهمد، لب ها خالی خالی که هیچ، با بوسه و امتحان هم قبول نیستند...

دخترک، خیلی طول کشید که بفهمد، چشم هایِ پسرک، آن روز از انعکاس نور موهاش، کور نشد...

۰ زمزمه ۱۷ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۴۸
ماهان (ف.چ)

دختر، زخم زیاد دارد. یکی شان هم لابد همین فقدان «قطعا» و وفور «شاید» و «اما» ست. خودت هم می دانی که شاید و اما همه چیز را، از سر گرفته تا ته، خراب می کنند. من که نباید این ها را مدام از سر تا ته برایت تکرار کنم که؟! خودت بفهم! آدم خوب است چی باشد؟ آدم خوب است چیز فهم باشد. چیزِ خودمان را بفهمد. به اصطلاح همیشه، گل بگیرند این «چیز» هایِ جدید را. چیز فهم همان مخفف حرفِ دل فهمِ عارفِ اهل دل بود. آمدند حرف در آوردند رویش. گلِ کلام اینکه خودت می دانی اینها را... لازم به تکرار مکررات که «قطعا» نیست... گل؟ هر چیزی یک گل دارد. مثلا آن تکه وسط نان لواش را که زیر دندان خش خش می کند می گویند گل نان. یا دیده ای وقتی چاقو می کنند تویِ سر هندوانه و یک قوووم حلقه زده اند دورش که ببینند شاهکار شب هایِ تابستان قرمز است یا نه؟ دیده ای «حتما». «حتما» هم دیده ای که بزرگتر جمع، وقتی هندوانه را دو نیم می کند، یک تکه از وسطِ هندوانه، از آنجا که دو تا نیم کره از هم جدا شده اند، از آنجا که هسته ندارد، از آنجا که از تمامِ تمامِ هندوانه شیرین تر است، می برد و می گذارد تویِ دهان نوه عزیز دردانه... دیده ای «حتما». گل کلام اینکه، خودت بفهم. خودت اصلا از اول بدان چه می گویم.

دختر زخم زیاد دارد. یکی شان هم «قطعا» همین بی مرزی بین خانه و خیابان است. خانه تنهایی. خیابانِ تنهایی. دختر می ایستد جلویِ آینه و با خودش حرف می زند. دختر یک ساعت، دو ساعت، سه ساعت، تویِ جاش غلت می خورد. یک روز، دو روز، سه روز، یا بیشتر است که نخوابیده. فکر می کند. چشم هاش سرخِ سرخند. مثل انگورِ یاقوتی. حتما که چشم نباید سبز و آبی باشد! اصلا چشمِ سرخ تهِ تهِ تهِ هر چه زیبایی ست. مثل لب. لب سرخ. مثل خون. دختر زیاد لب می گزد. گاها از ترسِ خودش. چشم سرخ خوب است. مثل سرخی خون که از لبِ سرخ، رویِ سفیدی صورت فواره می کند. پیدا می شود. داد می زند. شاید تو نمی بینی اما سرخی، سرش را انداخته پایین و نجیبانه می خواهد بگوید که هست. اما تو خودت می دانی. نجابت و فریاد با هم نمی خوانند. نشان به آن نشان که عشق و معاشقه نهانی هم با هم نمی خوانند. بالاخره یک نفر یک جایی می فهمد و آبرو را از عاشق می ریزد. و تو، ابدا اگر فکر کنی عاشق از فرداش می رود پی تحصیل پایِ منبر بزرگان ادب و جهد و فلان. خیر. سرخی هم همین است. چشم دختر هم سرخ است. مثل انگور یاقوتی. مثلِ انگورِ یاقوتیِ بعدِ باران، که برقش می جهد تویِ چشم و هوش از سرِ هر آدمی می برد. چشم دختر هم سرخ است.

دختر ساکت است. دختر می ترسد از حرف هایِ گفته. از حرف هایِ نا گفته بیشتر. اما انگار که باید تا ابد با همین نگفته ها سر کند.

دختر می ترسد. چشم هاش می سوزند. دست هاش مدام می لرزند. پوکیده.

دختر به یک نفر می گفت. این افعال ماضی همیشه عذابش می دهند. الان شعر هایش را باید بگذارد کجا؟ ساعتِ نه، دمِ در حتما. 

می گفت. حالا دیگر نه. حالا حتی شک دارد که حرف داشته باشد. خودش هم می داند تا آن دفتر لعنتی را با آن قلم لعنتی تر خط خطی نکند، خوابش نمی برد، اما خود آزار است. خود سوز است. خود متنفر است! بر نمی دارد، نمی نویسد، نمی خوابد. این را هم بگذار به حساب تمامِ آن حرف هایِ نگفته. خودت باید این را بفهمی، که نگفته هایِ مکتوبِ نخوانده، بهتر از نگفته هایِ نامکتوبِ نخوانده نیستند. هر دوتاشان نخوانده اند. هر دو تاشان نامردند. هر دو تاشان با کلهم کلیشه ای به نام خاطرات هم دستند. تو که ادیبِ ادبایی... جانِ عزیزت بیا خاطره را چیزِ دیگری بنام... 

دختر از دراز کش می آید به لَم. از لَم می رود به دراز کش. از هوش می رود به بی هوش. طی الارض و طی السماء بین بی هوش و هوشیار. از حیاط می رود به اندرون. از اندرون می آید به حیاط. از حیات می رود به نمی دانم کجا. از نمی دانم کجا بر می گردد به حیات... بر می گردد به حیات؟

انگار زیر آب هم مدفونش کنی، بیدار نشود... خوابِ خواب است. خوابِ خوابِ خواب. بیچاره خوابِ «او» می بیند... بیچاره دست دراز می کند به طلبش... بیچاره چنگ می زند به خالی... نمی فهمد! کاسه کاسه آب هم بریزی رویِ سرش، باز تویِ بیداری هم خوابِ او را می بیند... باز دست می برد به بالا برایِ خواستنش... باز مشت می کند همانِ هیچِ خالی را میانِ دستانش... باز باور نمی کند... باز از نو... بیچاره خوابِ «او» می بیند...

دختر اضطرار دارد تویِ چشم هاش. تو هم‌ریشگی نمی بینی بین سرخی و اضطرار، تقصیر من که نیست...! می خواستی خوب چشم باز کنی... می خواستی ببینی سرخی و تشویش با هم یکی شده اند تویِ نگاهش. می خواستی ببینی انعکاس هزار باره تمامِ این حرف ها را، تویِ آیینه کاری هایِ جاری به تداوم چشم هاش. تو نمی بینی، تقصیر من که نیست!

دختر را رویِ پا نشانده اند. عزیزش کرده اند. رویِ موهاش را بوسیده اند. دانه دانه بافه هایِ مویش را مثل یک فرش هنری نقش زده اند. قربان صدقه تمام ناز و ادا هاش رفته اند. از نازِ پشت چشم نازک کردنش بگیر، تا رنگ باختنِ تمامِ آن دخترانگی ها و دست و پایِ همیشه زخمی... حالا انصاف نیست انقدر ناگهانی رهایش کردن، میانِ کوچه... دختر که راه نمی داند! دختر که حرف نمی داند... دختر که نشانِ خانه را نمی داند... انصاف نیست بزرگ شدنِ ایننننن همه ناگهانی...

دختر عاشقانه که زیاد شنیده بود. می خندید. گوشه لبش می رفت بالا و سفیدی دندان هاش پیدا می شد. دست می گرفت جلویِ دهانش و بلند بلند می خندید. تا دهانش بسته شود هم، دست از رویِ دهانش کنار نمی بُرد. می خواستی صدایِ خنده هاش را از هوا بگیری و بیندازی در حصر یک شیشه... آنقدر که از بندِ هر چه دلبستگی جدا بود... اما افسوس... نمی شد. گل کلام را بگیر... نگفته بگیر... نگفته بدان... آنجا که باید هایِ اسرارِ کائنات خداوند می گوید، به تمسخر به چیزی نمی خندی، مگر اینکه... مگر اینکه چی؟ نگفته بدان... مگر اینکه حتی اگر یک روز از دنیا مانده باشد، آن را بچشی... دختر، البته که همیشه به عاشقانه ها می خندید...

دختر جمع شد کم کم. روز اول پایِ اول را برد تویِ شکم. روز دوم پای دوم را. روز سوم سر. روز چهارم هر دو تا دست ها را. روز پنجم چیزی نداشت، از خودش کم کرد...

دختر چشید هم. اصیل ترش را. اصیل تر تر تر تر ترش را. خروشان ترش را. بی خواب ترش را. رسوا ترش را. گریه ترش را. فریاد ترش را. رویِ هر چیزی که به آن خندیده بود، یک تر، دو تر، سه تر، یا بیشتر تر بگذار. به حسابِ چوبِ خدا...

دختر خوب دلی داشت. صبح تا شب، آتش می گذاشتند در گهواره قلبش و تاب می دادند تا قل قل کند و به جوش بیاید و سر ریز شود از چشم و لب و دهن. دختر، خدایش بیامرزد، خوب طاقتی داشت...

گلِ کلام را بگیر. گل کلام، دختر بود. گل کلام دختر بود که گلِ نان لواش و گلِ وسطِ هندوانه، بی هیچ دعوایی، بی شک برای او بود. گل کلام را با صدایِ پایین صدا می زدند. با ناز جواب می داد و تویِ نازِ جوابش می مردند. دریا را برایش می آوردند خانه. آسمان را. ستاره را. الحق که حق او بود و بس. تا وقتی که آن بلایِ عظیم، نازل شد. تو باز هم گلِ کلام را بگیر. این بار گلِ پژمرده کلام را. اینبار گلِ خشکیده کلام را. اینبار گلّ بیچاره پرپر را بگیر. گل که با گل فرق نمی کند... تازه گل تویِ دست خفه که می شود، سرخی اش پخش می شود کف دست، عطرش همه جا را بر می دارد... تو انگار کن فردا، گل باز برود پیِ گل بودنش! خیر... ابدا. تا همه را خبر نکند که این وسط گلی بوده و دستی و شهادتِ طلبیده ای و عشقی و حرفی، تو فکر کن بایستد... تو فکر کن بینِ یکی از کوچه ها گم بشود... تو فکر کن اندازه سر سوزنی، به آنجا که باید نرسد... دلی را که باید، به شور نیندازد... رویایِ رسوایی را به سرِ آن که باید، نیاورد... تو فکر کن اندازه سر سوزنی، عطر گلِ شهیدی که رویِ پا نشانده اندش، عزیز کرده اندش، روز و شب آب و آفتاب داده اندش، قبلِ رسیدن به خانه ای که باید، به کسی که باید، تو فکر کن اندازه سر سوزنی، به «او» نرسد...


۰ زمزمه ۱۱ مرداد ۹۴ ، ۰۱:۱۵
ماهان (ف.چ)