خیابان ارغوان هفتم

برای خودم می‌نویسم.

دریچه

۵۲ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

تو دقیقا نقطه مقابل منی...

من آن ریایِ سخیفانه ظاهر پرستانِ تاریخ، تو خودِ باطنِ شکوفایِ هر چه وفا و فهم. من آن زشتِ سیاهِ رو به زمین مانده پست، تو آن سیبِ سرخِ رویِ آخریییییین شاخه درخت... من آن مزرعه بی مترسکِ پر از آفات، تو آن باغِ پربارِ پر از انار و زرد آلو... من کلاغ و تو قناری... من هیچ و تو همه!

حالا هم تویِ این پیکار، آن زمین خورده متهم به شکست اجباری من بودم. آن که توشه چهار سال خون دل خوردن برایِ فقط برای او بودن را گذاشت روی میز قمار و عاشق تو شد من بودم...

من! زنِ قصه... کی باورش می شود؟!

آن که حالا اصرار بر معصیت عشقِ تو می کند، اصرار به ذکر زیر لبِ تو می کند، اصرار به تو می کند، منمممممم! آهای...! سالک این راه هایِ عرفانی، از ناکجا آباد تا کجایِ دلِ اویمان...! آهای شاعرِ خسته انزوایِ تاریک خانه اتان... آهای... بچه بیابان...

حتی همین حالا که به رسم جدایی های کلیشه ای، باید بایستیم رو به رویِ هم و تو سرت را بالا بگیری و سربلند برایم دعایِ عاقبت به خیری کنی و منِ بازنده تماااااااام تمااااام سال هایِ عاشقانه نویسی ام برایِ او، باید سرم را، اصلا تمام تنم را کفن کنم و برگردم به ما قبل انقطاع از رحم مادر، راضی ام به هر آنچه گذشت... راضی ام به ترکِ تو که ترکِ عارفانه هایِ من است... راضی ام به فراموشی ات حتی تا آنجا که معترف بشوم فراموش نمی شوی... راضی ام به نداشتنت... راضی ام به داشتن و نداشتنی که نهادشان تو باشی.

هم قد تو، من نبودم... هنوز یاد نگرفته ام شعار برابری را... دستِ من، به سیبِ تو، ابدا نمی رسید... می شود فکر کرد تمام آنچه گذشت، خیالِ رویِ ماهِ تو بود، که افتاده بود تویِ حوضی کوچک، در حیاط خانه ای کوچک؛ در دلی خیلی خیلی کوچک...

قربانِ صورتِ تبدارِ تو،

امضاء،

هیچ.

  • ۳۱ تیر ۹۴ ، ۲۳:۲۹
  • ماهان (ف.چ)

کاش میشد برای ساعات طولانی با رضا امیرخانی حرف زد... الان میخوام برای ساعات طولانی با رضا امیرخانی حرف بزنم... الان میخوام برای ساعات طولانی از رضا امیرخانی حرفای خوب بشنوم... از اون چیزایی که همه گمشون کردن اما من و رضا امیرخانی با اینهمه شباهت هنوز گمشون نکردیم...

رضا امیرخانی!

لطفا بیا با هم راجع به همه چیزایی که آدمای دیگه فراموششون کردن اما من و تو فراموششون نکردیم باهات حرف بزنم...

+ خدایا لطفا یک کاری کن که امیرخانی خودش بیاید و به من بگوید که میخواهد شاگردش بشوم. لطفا همین روز ها. به همین زودی ها.

  • ۳۰ تیر ۹۴ ، ۲۳:۲۲
  • ماهان (ف.چ)

من... این منِ مزخرفِ خر! دوست دارمت...


# امید نقوی...

* رکیک ترین فحشِ فرهنگ لغتِ من «خر»ـه. این روزا مدام به سمتِ خودم رو زبونمه...

  • ۳۰ تیر ۹۴ ، ۰۱:۱۸
  • ماهان (ف.چ)

در اولین نگاه شاید اصلا به نظر نرسد. شاید نه؛ حتما. شاید را به فراخورِ موضوع حذف می کنیم. در اولین نگاه اصلا به نظر نمی رسد.

بعد تر، حتی در یک آشنایی سطحی هم به نظر نمی رسد. آشنایی سطحی یعنی هفت هشت سال با کسی فقط حرف معمولی زدن. هیچ کدام از این آشنا هایِ سطحی هم نمی فهمند.

وقتی به کسی که می شناسدت می گویی، برای چند دقیقه خیره می شود در چشم هات و بعد باورش نمی شود. آنقدر که تو می توانی چند لحظه بعد بخواهی آن راز فاش شده را جمع کنی و آب رفته را به جو بر گردانی. آنقدر که تو می توانی چند لحظه بعد بگویی همه حرف هایت شوخی بوده. شخصیتت در ذهن آدم ها، آنقدر سایه انداخته بالایِ سرِ قلبت، که نتوانند حرف هایش را باور کنند. قلبِ مهجور بیچاره!

آدم ها را بیخیال اصلا... خودت هم باورت نمی شود!

نمی خواهی رو بدهی به خودت. آخرش که خودت ایستاده در حیاط، کنار حوضِ آبی مثلا کاشی کاری، جایی که باران تک و تنها و مظلوم گیرت می اندازد، تو هم مجبور می شوی بایستی رو به روی خودت. بیچاره سر می برد توی یقه اش. مثل اسب هایِ از کار افتاده ای که یک آن در عقل نداشته اشان خاطره ای از دشت ها می آید، بلند بلند نفس می کشد و جلو و عقب می رود. دورخیز می کند. لب می گزد، برای هوا تقلا می کند، دست و پا می زند، می لرزد، دندان روی هم می کشد، می دود، صدا، نور، سکوت، فریاد، دو...

با پشت دست می زنی تویِ دهنِ خودت. انگار که بترسی تویِ خانه خودت هم مردم بشنوند حرفت را. مثل حاجی بازاری هایِ قدیمی آبرودار که اربعین و محرم و صفر سفره می اندازند و رمضان تمام خیابان را از بالا تا پایین افطار می دهند، که می ترسند نکند حرف نجوا گونه پسر عزیز کرده شان به گوش زیر دستی... بدخواهی... کسی... برسد... بعد دهن به دهن بچرخد که پسرحاجی چشم ناپاک شده! پس کو پاسخ آن همه نانِ حلالِ بی شبهه حاجی؟! اینکه پسرش چشم گردانده و رویِ مثل ماهِ دختر فلانی را بین سیاهِ شبِ موهایش دیده و دلش رفته و کارش از عشق تا آنجا کشیده که وقاحت را برساند به بی نهایت و سنت شکنی کند و به خواست خودش دست بگذارد رویِ دختری و به حاجی بگوید عاشقش شده است... پس قبل تمام اینها با پشت دست محکم می کوبی تویِ دهنِ خودت... به حکم عقل، مکه نرفته حاجی می شوی و جوگیرِ اصل و نسب و یک حاجی گفتن و صد حاجی بیرون ریختن از دهانِ مردم، یقه پسرحاجیِ عزیز کرده را می گیری و خفتش می کنی به دیوار و زل می زنی تویِ چشم هاش و کفِ دهانت را تف می کنی تویِ باغچه و می گویی اش که قلبش را گل بگیرد و دور عشق و عاشقی و هر خبط و خطایِ دیگری را که از عشق، بویی، حتی به اندازه یک شین یا عین یا قاف برده اند، خط بکشد. انگار که می ترسی تویِ خانه خودت، حرفی از آن شورِ زیرِ خاکِ خانه ساز و خانمان براندازی بشود که داغش را از وقتی فهمیده ای، گذاشتی روی دست و دل و قلب و زبان و متعلقات وجودِ مادی و معنویت. انگار که حتی نجوایی از عشق، دعای زیر لبی از آن، حرف کوچکی در حیطه اش، تهدیدِ بود و نبودِ تو باشد...

می خواهی پسر حاجی را به زور زن بدهی. و می دهی هم! می روی جهازِ دخترِ فلانی را جور می کنی و منت سرشان می گذاری و او را هم شوهر می دهی... پسرحاجی را هم می کنی مأمور دست و پا کردن مقدمات هفت شبانه روز جشن برای عروسی دخترِ فلانی... پسرحاجی اگر نبود، مجبورش می کردی برقصد حتی!

پسرحاجی کز می کند گوشه یکی از اتاق هایِ عمارتت. پسرحاجی زنش را نگاه هم نمی کند حتی. پسرحاجی زنش را می گذارد توی خانه ات و خودش می رود از چین حریر بیاورد! می رود که فقط نبیند... می رود که فقط نباشد... پسرحاجی وسطِ نمازش یاد سنخیت بوته گل سرخ و لب هایِ دخترِ فلانی می افتد... پسرحاجی جایِ نماز شبِ همیشگی اش، قصدِ محرابِ ابرویِ دختر فلانی می کند... پسرحاجی حین وضویش، قصد قربتِ دخترِ به لطف حاجی شوهر دارِ فلانی را می کند! پس حکما نمازش هم بی جاست.

پسرحاجی خودش را می زند به در و دیوار. حاجی خودش شخصا(!) امر می کند به پسرحاجی که یک گوسفند پروار را جلویِ پایِ  زائو، که همان دخترِ به لطف حاجی شوهر دارِ فلانی باشد، زمین بزند. پسرحاجی هنوز نمی داند رنگِ مویِ زن خودش را... پسرحاجی بیچاره می شود... پسرحاجی خودش قبلا و قلبا به فلانی گفته داماد بعد از اینش پسرِ خوبی ست... حلال و حرام می فهمد... دخترت را می گذارد روی سرش... جای من به لبش بوسه می زند، جایِ من دم به دمش می گذارد، جایِ من غرق می شود بین موجِ موهاش، جای من چایِ عصرانه می گیرد از دستش، جایِ من پشت نازِ پرِ چادرش جان می دهد... البته قطعا این ها را که نمی گوید! اما خب کمی تا حدی، تا جایی که سنت ها اجازه بدهند... مثلا اینکه «پدر خوبی ست برایِ نوه هایتان»... و به رسم پسرحاجی هایِ مسجدی، یک ان شاءاللهِ با آه هم می گذارد پشتِ جمله اش و از خدا می خواهد لااقل دخترِ فلانی دختر نزاید و اگر دختر زایید دخترش چشم ها و لب و دهان خودش را نداشته باشد و اگر داشت از پیشِ چشم او رد نشود و اگر شد... و اگر شد هیچ. پسرحاجی بد حالی دارد... پسرحاجی پیش خودش می گوید او هم بلد است برایش شعر بخواند؟ او هم شاعر است مثل خودش؟ پسرحاجی یادِ سیبِ گونه هایِ دختر فلانی می افتد... یادِ خورده ها و نخورده ها که تا به سیبِ گونه زنی می رسند، مثال از قحطی برگشته ها می شوند... یادِ لبی که به گونه ای که و دستی که به مویی که و چشمی که به چشمی که و لبی که به لبی که لب هایِ او نیست! پسرحاجی کز می کند گوشه یکی از اتاق هایِ عمارتت... هنوز رنگ موهایِ زنش را هم ندیده...

پسرحاجی فکر می کند جز به شعر، کسی افتادنی نیست در چاهِ زنخدان دخترِ فلانی... جز به شعر کسی نمی فهمد او را... جز به شعر کسی درک نمی کند بویِ بوته گل سرخش را و عطر دستش را و شیر و عسلِ و به و سیب و پرتقال و هندوانه صورتش را... پسرحاجی هنوز لب به جام شرابِ خودش هم نزده. نمی خواهد بزند. نمی خواهد فکر کند حتی به اینکه گلِ خودش سرخ تر است... بوییدنی تر است... ناز تر اَسـ...

پسرحاجی بیچاره می شود...

پسرحاجی می می رد...

پسرحاجی آب می رود...

پسرحاجی آنقَدَر شعر می گوید که قافیه باز می شود...

از قضا، پسرحاجی سال ها بعد، دخترِ دخترِ فلانی را هم می بیند... با لب و دهان و چشم و مویِ مثلِ مثلِ او...

  • ۳۰ تیر ۹۴ ، ۰۰:۳۸
  • ماهان (ف.چ)

پنج ساعت پیش، خانواده برای شام رفتند رستوران. من انقدر بد حال بودم که فقط تکیه دادم به ماشین و زیر هجوم تاریکی شب و بادی که هوای تیر را مثل مهر کرده بود، مثل اینکه سرچشمه سیل های جهان چشم های من باشد گریه کردم و از انتهایی ترین نقطه قلبم آرزو کردم امشب آخرین شب زندگیم باشد. 

به دلایل متعدد اکثرا غیر شخصی!

پنج ساعت بعدش که حالا باشد، در جواب رفیق شفیق، که گفته بود فردا بروم ... ، نوشتم:"ساعت چند اونجا باشم"؟

من که دنیای خوبی دارم... اما حتی کسی که به نظر خودش بدبخت ترین آدم روی زمین است، در خلوت ترین لحظه ای که فقط خودش با خودش رو راست بوده، آنجایی که از خدا طلب مرگ کرده، طلب زندگی هم کرده.

+ خدا را چه دیدید؟ تا غروب آفتاب امروز، خدا میتواند کاری کند که "امشب آخرین شب زندگی ام بوده باشد".

+ من عادت به سکون وضعیت ندارم... :)


  • ۲۹ تیر ۹۴ ، ۰۳:۵۹
  • ماهان (ف.چ)
دوباره صبح
ظهر
نه!
غروب شد نیامدی...

+ حرف که خیلی زیاده... روی گفتن نیست...

  • ۲۶ تیر ۹۴ ، ۱۹:۱۹
  • ماهان (ف.چ)

تا باز شدن دست و پای شیطان...

+ این ماه هر چی بودی خودت بودی.

  • ۲۶ تیر ۹۴ ، ۰۳:۵۶
  • ماهان (ف.چ)

گفتم شبی کنار تو افطار می کنم...!

  • ۲۶ تیر ۹۴ ، ۰۱:۳۷
  • ماهان (ف.چ)
او که می رود، آن، خودش را می کوبد به در و دیوار. انگار هوایش را گرفته باشند، دست می گذارد روی گلویش و دست و پا می زند. بال بال می زند. بیچاره بویِ او را می شنود تویِ قفس. او را می برند برایِ تافته جدا بافته شدن. او می رود برایِ آدمِ دیگری شدن. او را می برند. آن خودش را می کوبد به در و دیوار. او را می برند پایِ مکتب عقل. او را می برند به خواست خودش بنشانند در انزوایِ ترک دیوانگی. الحق که خوب هم یاد می گیرد درس استاد را... آن که کاری جز دیوانگی نمی داند! خودش را می کوبد به در و دیوار. بالِ بیچاره را هم باز کنند، تمام آسمان بویِ دیوانگیِ نابِ من قبلِ او را می دهد. بویِ بال هایِ بسته او را می دهد. بویِ آرزوهایِ او را می دهد. آن خودش را می کوبد به سقف آسمان. مشت مشت ستاره می چکد به جایِ باران. اصلا ابهت بیابان به بی بارانی ست. تویِ بیابان باید ستاره ببارد. آن خودش را می کوبد به سقف آسمان. ماه انگار هزار تکه می شود. می چکد به دامنِ بیابان... بیابان قصدِ عروسی دارد! بیابان وسعت خودش را جمع می کند برایِ رسیدن به همراهش. بیابان از عقدِ عقل خارج می شود. حالا باید عده نگه دارد. آن خودش را می کوبد به سقف آسمان. کهکشان سرازیر می شود به دامنِ بیابان... کهکشان با کله می دود سمتِ دامن بیابان... او رفته که بر نگردد. او رفته برایِ قضاوت بر معیار عقل. او گم شده. او نمی داند همه جایِ قفس آن بویِ او را می دهد... او می داند، اما رفته برایِ کسبِ دروس عقلا... دیر شده برایِ فهمِ دیوانگیِ آن. بال هایِ آن شکسته. دارد سقوط می کند. از ارتفاعی به بلندایِ عرش دارد سقوط می کند... هاااااااای! عجب سقوط پر شکوهی... حالاست که محکم بخورد تویِ بغلِ بیابان... دل تویِ دل بیابان نیست که! فکر بال هایِ آن است... آن فکر اوست... آن از هر فکری جداست. آن می داند همان آن که برسد به بیابان، پرواز بی پرواز... ماهِ آن را گرفته اند... آن بی ماه است. آن بی ماهی ست... آن نمی ترسد از بال‌شکستگی. آن بیخبر است از پشت پرده. آن با خبری نمی خواهد. آن می خواهد در جایِ خالی او دست و پا بزند. آن راهِ سلوک پیدا کرده. آن خودش را می کوبد به باغ هایِ انگور آسمان... چشمه چشمه شراب می چکد تویِ دامن بیابان... آن خودش را می کوبد به باغ گل هایِ سرخِ آسمان... برگ برگ گلِ سرخ می چکد تویِ دامن بیابان... آن خودش را می کوبد به هر چه سر راهش هست! موج موج دریا می چکد تویِ دامن بیابان... تمام پرنده هایِ دنیا پیِ آن سقوط می کنند... آن از آسمان با خودش فوج فوج پروانه می آورد... فوج فوج پیله می آورد... برایِ یک عمر عروسی پروانه و گل سرخ می آورد... بوته گل سرخ می آورد... او رفته که بر نگردد. او رفته عقل بیاموزد. او رفته هر چه هست و بود را از بیخ بکند. او بلد است از این کار ها... او بچه بیابان است ها! خوب کوزه گری می داند... فقط مانده بود فوتِ آخر کوزه گری. او بلد است عاقل شود. آن بلد نیست. آن بال بال می زند. آن پرواز نمی کند. آن از سقوط نمی ترسد. آن یک پارچه دیوانه است برایِ خودش... آن از عرش سقوط می کند... آنِ بی ماه، آنِ خالی می خواهد چه کار؟ همه جایِ دنیا قفس است. همه جایِ قفسِ آن بوی او را می دهد. او نمی داند. می داند اما می خواهد که نداند. او خودش را می زند به آن راه. نمی داند خودش را زده به راهِ آن. با این حال آن که اسیر نمی گیرد... آن که بال نمی برد... بالِ او هم لابد عقل است... بالِ آن دیوانگی... آن او را به یاد می آورد. آن ستاره هایِ منعکس شده در چشم هایِ او را به یاد می آورد. بیابان نفس نفس می زند. طاقت اینهمه مستی ندارد. شرابی نمانده که بیابان نخورده باشد... شراب اشکِ آن. شراب موج دریا. شراب بوته هایِ گل سرخ. به آن باشد از درخت انجیر هم شراب می گیرد... برعکسِ او، آن مست لایعقل است... آن یاد بارانی می افتد که به او می بارید. آن یاد بیابانِ او می افتد. آن به زمین نزدیک می شود. آن لبخند می زند. بیابان تویِ عزا می رقصد. عروسی و عزا. آن از عرش آمده... آن می خندد... آن محکممم می افتد تویِ بغل بیابان... آن مثلِ انار دانه کرده می شود... آن می خندد. بیابان می رقصد. آن بی ماه شده. آن روی دامن کویر شهید شده. آن به آرزوی خودش رسیده.
  • ۲۴ تیر ۹۴ ، ۲۳:۱۴
  • ماهان (ف.چ)
حالم خیلی بده...
  • ۲۴ تیر ۹۴ ، ۱۹:۴۸
  • ماهان (ف.چ)