‌فاقد ارزش خوانش

هیچِ هیچ‌زاده

۵ مطلب در خرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

/ : از این نهنگ های به گل نشسته که کوه کوه ریخته اند روی هم و مثل یک تپه کوتاه لم داده اند یک گوشه و با چشم بسته زل زده اند به تو، کاری بر نمی آید. جمعی لم داده اند. جمعی آفتاب می خورند. جمعی به گل نشسته اند. جمعی زل زده اند به تو، آن هم با چشم بسته. یک نفر کاری از پیش نبرد شاید، اما جمعی، می بَرند. خوب هم می بَرند. کاری که از دستشان بر نمی آید، با کاری که پیش می برند از زمین تا آسمان فرق دارد. از خورشید تا کهکشان آندرومدا. از مرکز یک سیاهچاله تا نوری که می بلعد و به یک آن نیست می کند. از افق دریا تا ساحل و نهنگ های به گل نشسته.

 

// : تو هم یک گوشه کار را بگیر که با هم پهنش کنیم. مثل سفره های عیال واری خانه های قدیمی، که باید دو نفر، دو سرش را بگیرند و پهنش کنند.

 

/// : هنوز هم کسی نمی داند سرِ نوری که غرق یک سیاهچاله می شود چه می آید. کاری که از دستشان بر نمی آید، با چیزی که به سرشان می آید، زمین تا آسمان فرق می کند.

 

//// : از تجمع بترس. تار مو هم به بند می کشد، اما دسته مو بیشتر.

 

///// : بیا نسل این عاشقانه های احمقانه را از روی زمین برداریم. ماه خیلی کوچک است برای مشبه به معشوق بودن. خورشید هم. دریا و آسمان هم. کهکشان هم. دریا دریا ستاره هم. معشوق اصلا خارج از اصول تشبیه است. بیا دنبال یک چیز خوب بگردیم برای شبیه او بودن. که مثلا تمام راه و چاه سر راهش را غرق می کند در خودش و سرنوشت غرقه های عشقش تا ابد نا معلوم است. مثل نوری که جاذبه سیاهچاله آن را به درون خودش می کشد. مثل نوری که معلوم نیست چه می شود.

 

////// : بگذریم از این که نور، نور است. سیاهچاله یک چیزی از نور هم آن ورتر است.

 

/////// : هوم؟

 

//////// : معشوق من یک چیزی توی مایه های سیاهچاله است. واردش که می شوی، ته سرنوشتت پیدا نیست. حالا آدم را چه حاجت به سرنوشت، وقتی به معشوق وارد شده؟

 

///////// : این نهنگ ها که به گل نشسته اند، جمعی نگاهت می کنند، آن هم با چشم بسته. بعد من باید مدام توی گوشت بگویم که «بترس از تجمع»...

 

///////// : صحیح که نور روشن تر از سیاهچاله است، اما آخرش غرق سیاهچاله می شود...

 

////////// : بیا حالا به خدایت بگو که بگوید «کن»، تا «فیکون».

 

/////////// : یک سیاهچاله از نور، که امواج تاریکی را غرق می کند در خودش. انگار که تاریکی اصلا نبوده باشد!

 

//////////// : معشوق من همین است! یک وسعت بی کران از نور، که امواج تاریک را غرق می کند در خودش، انگار که اصلا نبوده باشند...

 

///////////// : نهنگ های به گل نشسته که به جای مار چنبره زده اند روی گلو...

 

////////////// : که مثلا بشوی جزءِ یک وسعت بی کران از نور، با جاذبه ای به شدت جذب کننده... «انگار که اصلا نبوده باشی»...

 

+ هیچ چیز شبیه او نیست. ممکن است چیز ها شبیه او باشند.

+ قانون کپی رایت هم برود سرش را بگذارد بمیرد. وزن مثلا مصرع عنوانم مثل شعر کسی ست که نمی دانم کیست! این را که نباید بگویم؟ هان؟

۰ زمزمه ۲۹ خرداد ۹۴ ، ۱۲:۱۷
ماهان (ف.چ)

این خودشیفتگی نیست.

محض این است که من گوشه کتاب ها چیزهای جالبی می نویسم.

تا چند روز پیش فکر می کردم تمام کتاب هایم را ریخته ام دور؛ اما وقتی غزل گفت می شود حالا که کتاب هایت را نمی خواهی، اتحادیه ابلهان را بدهی به من؟ و من هر چه فکر کردم یادم نیامد که انداخته باشمش بیرون، گفتم که اگر پیدایش کردم، حتما.

زیر تختم بود. با یک عالمه کتاب دیگر که از فرآیند دور ریزی جا مانده بود.

اصولا کتاب را نو نباید هدیه داد.

کتاب باید یک بار، یا دو بار، یا سه بار، یا یک عالمه بار(!)، توی دست آدم ها چرخیده باشد و آخرش هدیه شود به کسی. کتاب باید عطر دست حداقل یک نفر را روی برگ هایش حمل کند. یا تنش با یادداشت کسی گوشه حرف هایش خراشیده شده باشد.

تازه، این اتحادیه ابلهان، دو بار رفته مشهد! آیا غزل می توانست هیچ اتحادیه ابلهانی را پیدا کند که دو بار رفته باشد مشهد؟

 

+ من آدم بی فرهنگی نیستم، اما آن کتاب ها را باید می ریختم دور. باید.

+ شاید هم هستم. کسی چه می داند؟

۰ زمزمه ۲۵ خرداد ۹۴ ، ۱۲:۲۹
ماهان (ف.چ)

اِ! چشم هایت را نبند. نمی بینی نور را؟ هان؟ مثل همان وقت هایی که خورشید از افق آب های دریا می تابید. یادت هست؟ چشم هایت را نگذار روی هم! های رفیق! ببین؟! ببین نور را... فوران می کند! می پاشد توی چشم هام! نکند فقط من یکی بنده مقرب خدایم و شما ها نه؟! چرا نخندم؟ نمی بینید خورشید را؟؟! ای کلک ها... نکند توی سجده های طولانی نماز شب ها می خوابیدید؟! دیدید... دیدید آخرش هم فقط قربانی من یکی را رعد آتش زد... هیچکدامتان هم نه، من! فقط نذر من یکی قبول شد... ننه می گفت نذری باید در خور باشد ها... نکند خسیس بازی در آوردید؟! نه... به شما ها که نمی آید... راست بگویید! خرده شیشه اتان کجا بود که نور ها را نمی بینید؟ ای بابا... چرا نخندم خب! حالا که دیگر وقت گریه نیست... گذشت رفیق! من گریه هایم را توی نماز شب کرده ام. شما ها که آنجا دغل در می آوردید و شوخی و خنده می کردید الان نباید بخندید! فکر کردید نفهمیدم تکان خوردن شانه هایتان از خنده بود؟ باشد! اصلا نذر شما ها هم قبول! اما نذر من قبول تر است... عشق ما که با همه یک نظری دارد، اما خب با من صاف تر است! اگر نه، پس چرا من نور می بینم و شما نمی بینید؟! اِ! نبند چشم هایت را! نبند برادر من! نبند! صلوات؟ صلوات هم می فرستم... نمی بینی بند بند دلم دارد صلوات می فرستد؟ بی تسبیح! بی حساب و کتاب! ای بابا... گفتم حساب و کتاب... دیدید چطوری زد زیر حساب و کتاب ها؟! من فکر می کردم شاگرد تنبل کلاس هم نیستم! شما آن جلوها بودید، ندیدید! این آخر های صف آش و نمره خیرات می کردند... چرا نخندم؟! بچه ها... نور انگار از چشم های خودم می آید... دروغ؟ اصلا به من می آید؟ من که به تان می گفتم بیایید دو رکعت نماز اضافه تر بخوانید... نیامدید! حالا همان ها دو رکعت دو رکعت جمع شدند، رود شدند، دریا شدند، نور شدند، آمدند توی چشم های من... هم نور چشم دارم، هم نورچشمی شدم حالا... باشد! باشد! نذر شما هم قبول! اما انصافا نذر من قبول تر بود دیگر... اگر نه، این نور ها چیست که من می بینم و شما نمی بینید؟! اِ! نبند چشم هایت را... گرد و خاک؟ گرد و خاک کجا بود؟! اِ! محمد! عباس رفت توی آسمان! ببین؟! ای بابا... گفتیم برای یک بار هم که شده ما شاگرد اول شدیم... نگو رقبا انقدر جلوتر بوده اند نمی دیدمشان! نکند شما هم دارید ادا در می آورید؟ شاید همه تان قرار گذاشته اید با هم بروید و من را جا بگذارید... هان؟ این رسمش نیست ها رفقا! گفته باشم! من را نبرید آویزانتان می شوم و نمی گذارم پر بگیرید توی آسمان... اِ! نگاه کن! مرتضی هم رفت! دستش که بسته بود... بال ها از کجا آمدند یکهو؟ نکند نذر این ها قبول تر بوده...؟ ننه همیشه می گفت ها... می گفت آخر سر نذری کوچه بالایی ها می زند روی دست نذری ما و قربانی ما می ماند روی دست خودمان... اما من گوش نکردم! سه پیچ شدم که حتما باید نذری بدهم... خب وسع من هم همین بود دیگر! هر چه داشتم و نداشتم را گذاشتم روی دست، قربانی عید قربان... اما به خدا خالص خالص بود! نامرد ها دستم را هم بسته اند... اگرنه نشانتان می دادم... بچه ها؟ جانم را روی دست نگیرم برای قربانی، کجا بگیرم؟ ای بابا... چرا نخندم؟ بگذار خوش باشم دیگر... چی؟ باشد! باشد! صلوات هم می فرستم... راست راستی نور را نمی بینید یا دارید ادا در میاورید؟! ادا در میاورید... ننه می گفت ها... می گفت خدا نذر همه را قبول می کند... شما ها هم که دارید می روید... این بال ها را از کجا می آورید توی این خاک و خل؟ با این دست های بسته؟ چی؟ نور؟ بالاخره دیدیدش؟ دیدید راست می گفتم؟ کجا؟ کجا نا رفیق ها... من جا مانده ام که... لا اقل حالا که دستتان باز است، بروید به ننه بگویید نگران نباشد... خوبم من... بگویید دستش بسته بود، کاری از دستش بر نمی آمد، اگرنه خودش خدمت می رسید... بگویید نذرش قبول شد! نمی شد که بین این همه غبار و خاک که بیل بیل و مشت مشت رویم می ریزند نور نمی دیدم! بیچاره مدام نگران بود که قربانی ام کوچک باشد... من می گفتمش ها! می گفتم خدا نگاه می کند به دست و بال من، ببیند چقدر دارم... من هم که دست بسته، خدا هم دید، ارفاق کرد! مگر نشنیده اید لا یکلف نفسا الا همانقدری که از دستش بر می آید؟ دست من هم که بسته... راستی! شما که دست هاتان بسته بود... جانتان را کجا گذاشتید و نذر کردید؟ چی؟ طبق اخلاص؟ خب آن طبق اخلاص را کجا گرفتید آن وقت؟ مگر دست هاتان بسته نبود... چی؟ نخندم؟ چرا؟ خب... خب... باشد... پس حالا که دستتان باز است، یادتان نرود به ننه ام خبر بدهید ها... بیچاره دل توی دلش نیست... مطمئنم الان نشسته دم در خانه و هی خیال می بافد که برگردم... بگویید دستش بسته بود، اگر نه خودش خدمت می رسید... باشد؟ بگویید نذرش قبول شد... اگرنه توی این خاک و خل که بیل بیل و مشت مشت رویم می ریزند، اینهمه خورشید از کجا آمد؟ اِ! اِ! این بال ها از کجا... نگفتم؟ نگفتم؟ من مدام به ننه می گفتم شرط قبولی قربانی کوچک و بزرگش نیست ها... باور نمی کرد! نمی خواهد زحمت بکشید دیگر! خودم می روم به ننه می گویم... خودم می رسم خدمتش... چی؟ بخندم؟ حالا با گریه بخندم... چی می شود مگر؟ اما انصافا، از حق نگذریم، بال های من خوشگل تر است ها... شاید چون نذرم قبول تر است... نه؟ چه نوری می پاشد اینجا... مثل همان وقت هایی که خورشید از افق دریا می تابید...

 

+ این زبان نجس و این قلم نحس، حالی ش نیست نباید از بالا بالایی ها بنویسد...

+ صد و هفتاد و پنج غواص شهید دست بسته...

+ نگفته ها را خودتان بگیرید... من چه می فهمم از انتظار یک مادر، یک پدر، یک همسر، یک دختر... یک دختر بابایی... من چه می فهمم که حالا بیایم بگویمش؟

 

۰ زمزمه ۲۳ خرداد ۹۴ ، ۲۳:۵۴
ماهان (ف.چ)

می نوشتم. دیوانه وار. مثل همین حالا. روی دیوار، روی ورق، روی لباس هام. روی کیفم.

حتی روی وسایل این و آن.

علی می گفت این اگر پسر می شد، دیوار های شهر پر می شد از چرندیاتش...

راست می گفت.

می نوشتم. دیوانه وار. از همان هفت هشت سالگی.

بین فک و فامیل، آن هایی که می دانند می نویسم معتقدند نوشتن موهبتی ست که خدا در قبال بلاهایی که در کودکی سرم آمد عطا کرده.

چیزی در خودم نمی بینم. اما آن ها می بینند خب!

و بعد، خداوند راه جبران زیاد دارد. ندارد؟!

قبل از اینکه قلم دست بگیرم، یعنی قبل از هفت سالگی، می گفتم. بیچاره مامان که تنها مخاطب چرت و پرت ها و سوالات نا تمامم بود، کلافه می شد. وقتی از مدرسه می آمد، تا شب، تا نصفه های شب، باید گوش می داد. داستان می گفتم. از وقایع روز داستان می بافتم. حتی شب هم حرف می زدم.

وقت هایی می شد که هیچکدامشان روز ها نبودند. عمه ام می گفت آن موقع ها، غروب که می شده، می ایستادم پشت پنجره و می گفته ام «چرا بابام نمیاد؟». اما خودم یادم هست که می گفتم «چرا مامانم نمیاد؟». خودم از بعد دوسالگی ام همه چیز را به یاد دارم.

کسی جز مامان نبود مخاطب حرف های من خب!

تنها بودم.

از همان اول هم تنها بودم.

تنهایی ام باعث شد بنویسم.

و اینکه دو دسته از نوشته هایم را تا به حال کسی نخوانده. خاطرات روزانه و غزل ها را...

یک سری چیز ها برای خود آدم است. می دانید؟ برای خودش.

شاید از ترس به سخره گرفته شدن بود که شعر های قافیه دار را نخواندم. یک جاهایی قافیه کم می آوردم خب... اما کم کم تبدیل به جبری شد که خودم دوستش داشتم. رسم بود. رسم هم که شکستنی نیست.

ساکت هم بودم. فقط مامان. فقط مامان.

بعد ها از سکوت موهومی خودم در آمدم. اما برای بعضی ها. با بعضی ها.

و اینکه می نوشتم. مدام می نوشتم. روی دیوارهای حمام با کف و بخار می نوشتم. آخر، مامان برایم رنگ گرفت. با رنگ روی دیوارهای حمام می نوشتم. و یک روز وقتی مامان از مدرسه آمد، دستش یک لوله بزرگ سفید دیدم. کاغذ متری بود. تمام اتاقم را کاغذ کشید... می نوشتم. هی می نوشتم. هی می نوشتم.

و او تنها کسی بود که هیچ وقت نگفت ننویس. حتی آن روز هایی که درگیر هجویات ناشی از بلوغ بودم و او می خواند... نگفت ننویس. یک جورهایی می دانست جای دیگری ندارم که بعد از شکست بروم، جز کاغذ سفید. گاها برگ های کتاب های درسی. دفتر ها... حتی روبروی هر سوال برگه امتحان پایانی... و حتی می دانست جای دیگری ندارم که بعد از پیروزی بروم، جز قلم.

بابا که نبود! اصلا نبود. سه چهار سال اول زندگی ام دو هفته یک بار می دیدمش. بعد ها، وقتی آمدیم به این تهران لعنتی، شب ها. شب های دیر. شب های خیلی دیر. که من شام خورده بودم. که من درس خوانده بودم. که بازی هایم را با مادر بیچاره ام کرده بودم. که حرف هایم را زده بودم، سوال هایم را پرسیده بودم، ابهامات ذهنم را برای خوابیدن شبانه مغز بیچاره ام تقریبا برطرف کرده بودم، و می خواستم بروم بخوابم. جسدم به او می رسید. جسدش به من می رسید. و حتی همان موقع ها هم، گاهی هفته ها نبود. با این حال مامان مکتوباتم را برایش می خواند. اوایل سر ذوق می آمد. خوشحال می شد. اما بزرگ تر که شدم، شروع کرد به کوبیدن و زیر سوال بردن هر آنچه که می نوشتم. و بعد سرخورده شدنم، مامانِ صبور می آمد و می گفت «ته دلش یه چیز دیگه ست. من می دونم! اخلاقش اینجوریه...». و من باز هم می نوشتم.

رفت تا زنگ های انشا. معلم ها اولش باور نمی کردند. بچه ها هم. حتی مدیر هم. معاون ها هم.

اه! چرا دارم اینها را می گویم!

فکر کنم اولین وبلاگ مال سال هشتاد و هشت یا هشتاد و نه بود.

بلاگفا.

بلاگفا.

بلاگفا.

و من در بلاگفا نوشتم.

شب ها و روز ها و هفته ها و ماه ها، من در آنجا برای خودم زندگی ساختم.

شاید فکر کنید اینها توهمات احساسی یک دختر مطرود است، که بعد از اینکه دستاویزی برای حرف های مفتش پیدا نکرده، چنگ زده به ریسمان بلاگفا.

خب، نه. ما دستمان جایی گیر است. قبلا چنگ زده ایم... هنوز هم سفت گرفته ایم. بیخیال...

و من در بلاگفا نوشتم. «خیابان ارغوان هفتمـ»ـِی که توی بلاگفا بود، فکر کنم هفتمی بود. هفتمین وبلاگ یک دختر پانزده ساله.

اینجا، بعد از «شب ها بدون من» و «آلبالو» و «خواب توت فرنگی های عصر آن روز»، که همه در بلاگفا بودند، یازدهمی ست. البته اینجا را قبل از «آلبالو» و «خواب توت فرنگی های عصر آن روز» ساخته بودم. اما خب، ساکت بودم. می دانید؟ ساکت.

و من باز نوشتم.

چیز خاصی نبود...

اما می آمدند اظهار تعجب می کردند. می گفتند «واقعا دانش آموزی؟»

فحش هم می دادند بعضا.

دیگر برای مامان نگفتم. دیگر برای کسی نخواندم. دیگر توی هیچ مسابقه ای شرکت نکردم. همه را روی آن دیوار مجازی نوشتم. همه را آن جا خالی کردم.

بهتر بود. کسی من را نمی شناخت. کسی نمی توانست از من خرده بگیرد. یعنی جدی خرده بگیرد.

خیلی بهتر بود. اینکه اطرافیان آدم بو نبرند از کنه وجود انسان. نفهمند لبخند هایش واقعی نیست. یا گریه هایش. یا حتی نفهمند احساس حقیقی قلبم را. یا معنی سکوتم را. راز می ماندم بهتر بود. اینکه آدم های بیایند بگویند «یک جور خاصی» هستم بهتر بود. اینکه نفهمند در ذهنم چه می گذرد... آدم مکشوف به درد نمی خورد.

می گفتم... فحش هم شنیدم. فحش بد هم شنیدم. هر کسی جای من بود جا می زد. جرمم را نمی دانستم اما می شنیدم خب... آن جا بود که فهمیدم هر چه هم بنویسی، هیچ وقت نمی توانی آدم مقدس بمانی. نقدت می کنند. نقد با ادبانه، بی ادبانه، دوستانه، مغرضانه، با منظور، بی منظور... خلاصه همه جور نقدی بر همه حلال است و گوش تو ناگزیر شنیدن.

پیرمرد هژده ساله هم شدم. و اینجا فهمیدم برداشت ذهن آدم ها وسیع تر از آن است که مسخر من شود. گرچه می دانستم کلمات می توانند معیار های خوشامد و خوش نیامد(!) را تغییر بدهند، اما حداقلش فهمیدم این جادو هنوز در قلم من نیست...

می دانید؟ «بانوی قلم» هم شدم.

دوستان خوبی هم پیدا کردم...

شاید بهترین دوستانم را.

اصلا چرا شاید؟ شاید گند می زند به همه چیز. حتما. با این که قید این جمله حتما نیست، اما «حتما بهترین دوستانم را پیدا کردم».

قانون شکن هم بودم.

حرف های گنده تر از دهنم زیاد می زدم. مثل حالا.

آدم های زیادی را ترک کردم. وبلاگ قبل از «خیابان ارغوان هفتم» را که پاک می کردم، ذهنم به سمت آدم هایی می رفت که وبلاگم را باز می کنند که سلامی بگویند و چیزی بشنوند و چیزی بخوانند و بروند، اما مواجه می شوند با «وبلاگی با این اسم پیدا نشد. شاید آدرس را اشتباه وارد کرده باشید یا وبلاگ حذف شده باشد». یا چیزی شبیه این.

من با بلاگفا زندگی کردم.

من با بلاگفا گریه کردم، خندیدم، و وقت هایی که هیچکس نبود، در بلاگفا نوشتم. وقت هایی که بغض حرف های نگفتنی تا مرز خفگی می کشاندم، وقت هایی که شور و حال یک خوشحالی بزرگ من را از کالبدم بیرون می کشید، وقت پرواز، وقت کندن بال ها، وقت دیوانگی... من همیشه در آن جا نوشتم. من تمام احساساتی را که خریدار نداشتند روی آن دیوار مجازی نوشتم. من کاغذ متری ها را از روی دیوار اتاقم کندم و در آن جا نوشتم.

من گوشه ای از نگاه هایم، قسمتی از لبخند هایم، و بخشی از خانواده ام را آنجا نوشتم. من در بلاگفا زندگی کردم. من در بلاگفا عاشقی کردم. من مثل احمق ها، آن دیوار مجازی را «باور کردم».

به حال در هم این روز هایم کاری ندارم. و می دانم «خیابان ارغوان هفتم» جان ندارد که تقصیر ها را به گردن بگیرد. اصلا گردن ندارد. و من آدمی نیستم که خودم را تبرئه کنم و دیگری را متهم. انگشت اتهامم فقط سمت من است و من. منی که با دلم، آن جا نوشتم و خیلی ها دوستم داشتند. منی که با دلم آن جا نوشتم و خیلی ها از من متنفر شدند. منی که با دلم آنجا نوشتم و چشم خیلی ها را اشک آلود کردم یا لب خیلی ها را خنداندم. منی که با دلم آنجا نوشتم و خیلی ها بی صدا خواندند و با همان حسی که آمده بودند، برگشتند. منی که با دلم آنجا نوشتم و خیلی ها فکر کردند اداست. منی که آنجا با دلم نوشتم. و تنها اشتباه بزرگ هر انسانی می تواند همین باشد. عنان از عقل ربودن و به دست دل دادن. اشتباه شیرینی که در حال تجربه اش هستم.

من با بلاگفا زندگی کردم.

حرف هایی که هیچ کس نمی داند، آنجا نوشتم.

گرچه پیدا نبود، اما اهل دل ها، یافتند اشک هایی را که با هر کدام از آن سیاهه هایی که به زنجیر بی حس فونت ها کشیده شده بودند، ریختم.

یافتند مهر لبخند هایم را، آخر بعضی نوشته ها.

فهمیدند حس قلبم را از پس پرده کلمه ها...

اصلا، مگر نه اینکه من می نوشتم که بفهمم؟ که گوش دلم باز شود و بشنوم؟

من، با «خیابان ارغوان هفتم»، زندگی کردم. می دانید؟

من حتی یک شب، با رفرش دوباره و دوباره و دوباره نظر های تایید نشده، به اندازه تمام عمرم زندگی کردم.

می دانید؟ حقیقت این است که، خیلی از ما با بلاگفا زندگی کردیم. اما نمی خواهیم باور کنیم.

 

+ امکان مهاجرت فراهم شود، احتمالا پس از این، بیان می شود حامل خاطرات پس از اینِ یک دختر شانزده سال و چهار ماه و ده روزه.

۰ زمزمه ۱۸ خرداد ۹۴ ، ۲۱:۰۲
ماهان (ف.چ)

عید کجا بود! هی عید عید می کنند این ها... چراغانی و شیرینی و شربت و شام...

اینکه در چشمانم نیستی، می زند زیر کاسه کوزه هر چه خوشی ست. یک سال دیگر هم گذشت. پارسال، توی خیابان های قم، چراغ ها تار شده بودند در نگاه هام... امسال... امسال... تهران لعنتی، با خیابان های لعنتی ترش... - کوفه - . بگذریم از اینکه بعضی ها بهانه رقص های مختلط پیدا کرده بودند...

یک حرفی دارم با تو. ببخشید. با شما. یک حرفی دارم با شما.

نگاهم نکنید. بلور نرگس های زیباتان را با نگاه به ظلمات صورتم خدشه دار نکنید... انقدر دعایم نکنید! انقدر صدایم نکنید که برگردم... نیستم! برگشتنی نیستم. تا گلو رفته ام در لجن. این بغض نا به کار که بساط پهن کرده میان راه گریه هایم، سنگینی باتلاق است. تنها مانده ام... کمی دیگر، کمی دیگر فقط... می می رم. دست به سمتم دراز نکنید... دل به دلم ندهید... به من امید نبندید... دیدید که! من آدم خنجر زدن از پشتم... هزار بار هم نان و نمک سفره تان را بخورم، هزار بار هم نمک گیر دستانتان شوم... آخرش... انقدر مهربان نباشید با من! من کارم تمام است! من برگشتنی نیستم! من مرده ام!!!

خواب خوابم.

انقدر صدایم نکنید... من تا ابد محبوس کابوس های بی نهایتی هستم که خودم ساخته ام... کابوس های زنده... کابوس های جاندار... که من پشت کردم به باغ بهشتی که شما شاخه شاهش بودید...! که من رفتم به درک بی شما! که من رفتم به جهنم بی شما... و پشت سرم را هم نگاه نکردم...

نه... نه... از شما چه پنهان! آن اوایل که داشتم می رفتم، هی نگاه نگاه می کردم به راه های خراب شده پشت سرم... می دیدم دنبالم می آیید... می دیدم دست دراز کرده اید سمتم... می دانستم اگر برگردم، تمام تنبیه م یک اخم کوچک است و بعد آغوش مهربانتان... می دانستم! اما رفتم... اینکه می گویم برگشتنی نیستم، همین است. آن موقع ها که تازه رفتن را شروع کرده بودم، افق های بهشت دستانتان که دنیایم را در بغل گرفته بود، پیدا بود هنوز... نیروی محرکه چشمانتان، لبخندتان، نگرانی هایتان... حالا نه. می بینید؟ حتی عاشقانه هایم هم دیگر آن رنگ و بوی قبل را ندارند...

رفتم. برگشتنی هم نیستم... انقدر راه باز نکنید برایم...

من، خودم از کنار شما - زندگی ام - رفتم. من، کالبدی تنها، که از زندگی ام خارج شدم و رفتم.

ذات جهان جنبش، جز شما بود مگر؟!

روح زندگی، جز شما هست مگر؟!

چیزی... بی شما موجود است مگر؟!

تنها شدم...

تنهای تنهای تنها...

حتی راه جهنم را هم گم کردم! حتی اصحاب الشمال هم پس زدند مرا... حتی آتش هم نخواست مرا...

از شیطان رجیم تر منم!

هیچ خانه ای نخواست من را...

هیچ سایه ای نپذیرفت من را...

حتی آسمان شانه خالی کرد از بالای سر من بودن!

زمین هم سنگین بود... نتوانست جانش را بردارد و برود! اگرنه کراهت داشت از حمل وزنم روی سنگ هایش...

تنها شدم...

تنهای تنهای تنها...

من که شما را می دیدم! یادتان هست؟!

پرده افتاد روی چشم هام...

دیدمتان، نشناختم... شنیدم نجوایتان را، نفهمیدم... حس کردم دستی، دلم را می گیرد... حس کردم کسی درون قلبم من را به خودش می خواند... جدی نگرفتم...

این آغاز مرگم بود.

برگشتنی نیستم!

بروم از وادی شما، که عاشق اگر نیستم، ادای عاشقی در نیاورم...

جان دلم، کم کم دارد بالا می آید...

لجن گلویم را هم رد کرده...

این لحظه های آخر، خاطره طرح لبخندتان دارد دیوانه ام می کند...

کاش یک بار دیگر... کاش یک بار دیگر اساس بنای هفت آسمان را - چشم هایتان را - می دیدم...

کاش فقط یک بار دیگر «می شناختمتان»...

فقط یک بار دیگر، وقتی میان خفقان خیابان های کوفه دوم، از کنارتان رد می شدم، می فهمیدم شمایید...

قرار نیست حالا که دل مرده ام، مو پریشانِ مسیحا نفسان نباشم!

هنوز به دلم نگفته ام برگشتنی نیست... حقیقت را نمی داند... مدام من را می کشد سمت شما...

گاها، نسیمی که می وزد، روی دستم له له می زند که برود... از شماست! یک زمانی از شما بود... خون، خون را می کشد... هنوز حقیقت را نمی داند که! هنوز نمی داند دیگر لجن تا لب و دهانم آمده... دیگر زبان مناجات هم نیست این لحظات آخر...

می گویمش! زمان بدهید به من... می گویمش... آرام آرام ترکش کنید! هر چه مرد، هر چه بال بال زد، هر چه چاک قبایتان را گرفت، محلش ندهید...

عاشق است دیگر! نمی فهمد دارد می می رد! بد شده... اما دلیل نمی شود شما را عاشق نباشد که! خودتان هم می دانید طره مویتان یک تجمع عظیم را می پاشاند... خودتان هم می دانید گوشه چشمتان، عزلت گزینان عالم را می شوراند... توقع نداشته باشید دلم به همین زودی باور کند باید دل از دلتان بردارد... کمی آرام ترکمان کنید... کمی آرام بروید... انقدر به من امید نبندید! نکند دست دراز کنید و بگیرید دستم را ها؟! نه... بروید... فقط آرام! بگذارید یک بار دیگر جان گلگون فدا کنم زیر ناز قدم هاتان...

هاه! مرده شور این دل را ببرند که صد تا جان دارد...

می شود عاشق شما نبود؟!

بدم که باشم!

خودتان می دانید عاشق شدنی هستید...

های! مرد چهل ساله زیبا رو!

می دانم بدم...

اما مگر بد ها دلتنگ نمی شوند؟!

مگر بد ها جان نمی دهند که عشقشان برگردد؟!

دارم جان می دهم...

نه... نه... نرو... بیا دست نجات سمتم بگیر! جا زدم! کم آوردم! باتلاق را که هیچ، زمین و زمان را به هم می ریزم برای پی شما آمدن...! حالا که قدم هاتان تند تر شده... کم آوردم! نروید. برگردید. باتلاق را که هیچ، سنگ لحد کنار می زنم برای به شما رسیدن...

برگرد.

برگرد.

یا لااقل بگو چطور می شود عاشقت نبود! اصلا می شود؟؟!!

برگرد.

دلم تنگ تنگ است. منقبض منقبض. هنوز نرفته، دلم برایتان تنگ شد... در مرز انفجار است. منبسط منبسط! باتلاق را که هیچ، نان علوم استنباطی را هم سنگ می کنم برای پی شما آمدن...

برگرد...

نمی شود بی شما بود!

بی شما حتی نمی شود مرد!

جز برای شما برای کسی نمی شود جان داد...

کم آوردم! حرف مفت زدم! برگرد سمت من... یک چشمه از راز چشمانت را برایم فاش کن که آدمت بشوم...

یک گوشه چشم بنما که با قلب چاک چاک سمت شما بدوم... که صد بار با صورت زمین بخورم در راه و باز بدوم... که اصلا اصلش این است که با چشم خونبار و صورت زمین خورده و زانوان خم به ملاقات معشوقی چنین بروی... که اصلا جان هم بدهی کم است...

منتظرم باش!

منتظرم باش!

می آیم! می آیم...

هزار و صد و هشتاد و یک سال، چند سال کمتر؛ منتظرم بودید... نیامدم.

اینبار قول مردانه... زور عشقتان از زور لجن ها هزار بار بیشتر است!

می آیم... می آیم!

منتظرم باش!

های مرد چهل ساله زیباروی سوار بر اسب سفید من!

«می آیم!»...

منتظرم باش...

۰ زمزمه ۱۳ خرداد ۹۴ ، ۱۱:۳۹
ماهان (ف.چ)