خیابان ارغوان هفتم

خیابان ارغوان هفتم

فاطمه چ.

دریچه

۲۳ مطلب در خرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

  • ۳۰ خرداد ۹۴ ، ۲۳:۴۴
  • ماهان (ف.چ)

دورم آدم مدعی زیاد دیده ام. نمونه اش خودم. همیشه وقتی خواسته ام کاری بکنم به زمین و زمان ایراد گرفته ام. آخرش کارم را کرده ام، اما حرف هایم را هم زده ام. فحش هایم را هم توی دلم داده ام. ادای بعضی ها را هم پیش خودم در آورده ام.

هیچی هم نیستم تازه، که اینهمه ادا و اصول دارم.

شاگرد زرنگ آبکی مثلا. تنها تفاوتم با بقیه این بوده که تک بعدی نبودم. تازه آن هم به لطف مادر و پدر با سواد.

ادعایم هم می شود.

اگر بخواهم کاری کنم، اول از همه می روم سراغ مدیر و لیست اختیارات و اقلام مورد نیاز را می کوبم روی میزش. حرف مفت هم زیاد می زنم. هیچی هم نیستم تازه. هیچی.

آمریکا هم نرفته ام.

توی عمرم چار تا تئاتر دیده ام که آن ها هم لوس بازی بوده. چار تا آدم دیده ام که آن ها هم مثل خودم هیچکس نبوده اند. چار جا رفته ام که آن ها هم هیچ جا نبوده اند.

درس هم نخوانده ام. تا به حال نخوانده ام یعنی. ریاضی و فیزیکم بد نیست، اما حالشان را ندارم.

اینکه نابغه نابغه می کنند، اینها همه اش حرف مفت است.

آدم پیش خودش می داند کیست. من هم می دانم هیچی هستم.

با این حال، کافی ست بخواهم یک کار کوچک بکنم و مشکلی پیش بیاید، از سمت کسی.

آسمان را می دوزم به زمین!

تازه هیچی هم نیستم!

می دانید؟ من فقط بلدم با «همه چیز»، «یک چیزی» درست کنم! تا آن «همه چیز» نباشد، کاری بلد نیستم. می نشینم به کسانی که باید آن «همه چیز» را فراهم می کرده اند و حالا نتوانسته اند یا نخواسته اند، فحش می دهم.

تازه آمریکا هم نرفته ام و اینهمه طلبکارم! از این شرکت و آن پژوهشگاه التماسم نکرده اند که بروم همکاری کنم و اینهمه توقع دارم. دکتر هم نیستم. سواد هم ندارم. پای درس تفسیر کسی هم ننشسته ام. تهذیب نفس هم نکرده ام! نابغه هم نبوده ام. کتاب هم... می رود جزءِ همان چارتایی ها. چار تا کتاب خوانده ام که آن ها هم هیچ چیز نبوده اند. من در تمام زندگی ام هیچ چیز نبوده ام و فقط توانسته ام با «همه چیز»، «یک چیزی» بسازم! و اگر آن هایی که باید «همه چیز» را فراهم می کرده اند، به هر دلیلی، این کار را نکرده باشند، فقط بلدم بنشینم توی دلم بهشان فحش بدهم.

من هیچی نیستم، آن وقت ادعا هم دارم!

من هیچ کاری بلد نیستم، آن وقت صدای «وطنم وطنم» ـم، گوش دنیا را کر کرده.

من هیچ کاری نکرده ام، آن وقت طلبکار هم هستم.

توی خاک نبوده ام تا به حال. زیر باران گلوله نبوده ام. دستم خراش هم برنداشته برای این آب و خاک. عمرا از عیش خودم نزده ام برای خاطر خدا!! از آمریکا هم برنگشته ام به یک جای جنگ زده برای خاطر خدا. امکانات عالی و حالِ متعالی ام را ول نکرده ام برای خدمت به خلق خدا. دکترای فیزیک پلاسما هم نداشته ام. پای درس تفسیر هم ننشسته ام. همه چیز بلد هم نیستم. با امام موسی صدر هم رفیق نبوده ام. کسی هم التماسم نکرده که بمانم. از هیچ کشوری اکسپت و این حرف ها ندارم. از اوج راحتی نیامده ام توی عمق سختی، برای رضای خدا. ته ته ش چار تا فحش شنیده ام به خاطر عقایدی که ازشان دم می زنم، که آن هم می رود جزءِ همان چار تا ها، که هیچ چیز نبوده اند. من خیلی کوچکم. خیلی حقیرم. ببین! من هیچ کاری برای ارزش هایی که مدام برای زیر سوال رفتنشان ناله می کنم نکرده ام. می دانی؟ هیچ کاری!

من هیچ بوده ام. در تمام زندگی ام فقط هیچ بوده ام. فقط بلد بودم بنشینم یک جا و غصه هایی را بخورم که ته دلم را هم نمی گرفتند. همین است که عمری ست گرسنه ام هنوز. من هیچ کاری نکرده ام. من بلد نبوده ام کاری بکنم. من فقط می توانستم با «همه چیز»، «یک چیزی» بسازم. و اگر آن «همه چیز» فراهم نمی شد، می نشستم فحش می دادم.

من در تمام عمرم فقط طلبکار بوده ام.

با مدرک دکتری، از خودی و ناخودی حرف نشنیده ام که طلبکار باشم. با نبوغ وصف ناپذیرم با مردمی که خواندن و نوشتن هم بلد نبوده اند با عشق و مهربانی حرف نزده ام که طلبکار باشم. نیایش هایم شبیه عارف ها نبوده که طلبکار باشم. تهِ امکانات را به مقصد تل خاک و خل ترک نکرده ام که طلبکار باشم. برای اینجا نجنگیده ام که طلبکار باشم. زندگی ام را ول نکرده ام که طلبکار باشم. سختی نکشیده ام که طلبکار باشم. من برای اینجا جان نداده ام که طلبکار باشم!

اما طلبکارم!

تازه... آمریکا هم نرفته ام.

 

+ به بهانه سالروز شهادت شهید دکتر مصطفی چمران.

+ ما کجا... شما کجا...

+ «خدا بود و دیگر هیچ نبود» را بخوانید لطفا.

+ کیه که حقوق خوب و جای خوب و احترام و التماس و آمریکا رو ول کنه بیاد کلاشینکوف بگیره دستش تیر بزنه؟ ها؟! برو حالتو بکن بابا...

+ «چ»، اصلا شبیه چمران نبود.

  • ۳۰ خرداد ۹۴ ، ۲۳:۲۶
  • ماهان (ف.چ)

جوان رهاست از تعلقات. دنبال صندلی و میز نیست. دنبال میز و صندلی هم. به خودش راه هم نمی دهد که بشود سکان دار یک سکو توی بهارستان. اصلا پی این حرف ها نیست. دنبال شهرت هم نمی گردد. دنبال اسم و رسم هم. دنبال این هم نیست که به زور یک دوربین از رسانه را بچپاند توی کیسه خودش، که با فیلمبردار مدام دنبالش بیایند و بعد هم زاویه بسته بگیرند که کچلی های سالن پیدا نباشد. دنبال همایش و کنفرانس خبری و پخش توی رسانه ملی هم نیست. کار نمی کند که بشود تبلیغ انتخاباتی اش. گردن کلفت نمی کند برای کسی. توهین نمی کند، چون توی ذاتش نیست! اصلا حقی ندارد که توهین کند... 

این پسر ریشو ها را دیده اید که بعضا شاعر هم هستند؟ یا این دختر چادری ها که چانه اشان را هم پوشانده اند و موقع خندیدن صورتشان را توی دست هاشان پنهان می کنند؟ یا حتی این دختر هایی که مانتو های بلند می پوشند و دنبال ست کردن رنگ مقنعه و کفششان نیستند؟

اینها از هر مقصدی در دنیا آزادند.

اصلا کلا جوان ها آزادند.

جمعی از این آدم ها را اگر دیدید که دارند خودشان را به در و دیوار می زنند که یک کاری کنند، فکر نکنید قرارداد میلیونی دارند. فکر نکنید دنبال دیده شدنند.

نه.

اینها یک سری جوان عاشقند که غیرتی شدند وقتی دیدند با این همه «منم، منم» های صندلی دار های بهارستان و «من نبودم، محمود بود» های کاخ ریاست جمهوری(!)، آرمان های انقلاب روی زمین مانده...

خسته نمی شوند از دویدن پی مجوز کارهایشان. شل نمی شوند با سخت گیری های مغرضانه این و آن. لبخند هایشان نمی خوابد به خاطر سنگ هایی که مسئول این اداره و آن نهاد جلوی پایشان می اندازد. چون هدفشان مقدس است. چون دنبال اهداف اینجایی نیستند. چون اصلا به خودشان حق نمی دهند ادعایی داشته باشند. دلگیر می شوند فقط. دلشان درد می آید، اما خنده های حضرت ماهشان بس است برای یا علی گفتن دوباره شان. شب و روز نمی شناسند. پایش که بیفتد بلدند نخوابند. بلدند نخورند. بلدند حتی بمیرند و دم نزنند. از خودشان خرج می کنند. از کسی توقعی ندارند. طلبکار نیستند.

این ها راهشان عشق است فقط. از بند انگشت هاشان تا نوک تار موهاشان عشق است. اینها همان هایی هستند که قرار بود شهید شوند، اما از نسلشان جا مانده اند.

خنده هاشان برای رضای خداست. گریه هاشان بیشتر.

موهایشان را شانه می کنند روی جای مهر نماز شبشان. روسری شان را می کشند تا روی پیشانی.

ریا را از قلب هاشان پاک کرده اند.

دنبال صندلی نیستند... دنبال مقام نیستند...

می نویسند برای خدا. می خوانند برای خدا. برنامه می سازند برای خدا. حرف می زنند برای خدا. می میرند، برای خدا.

دلشان اگر می تپد، به عشق امام حی و حاضرشان.

اصلا جایز نمی دانند توسل به دیگری را.

سختی های پی در پی که بیفتد به جان راهشان، اشک شبانه می برند، پیشکشِ آقا.

قلبشان که بگیرد از اضمحلال جهان، عجزشان را می برند برای آقا.

موضعشان مشخص است. حق.

برای حق، لازم باشد سکوت می کنند؛ لازم باشد فریاد می کشند. لازم باشد میایند توی خیابان، لازم باشد می شینند توی خانه... لازم باشد بحث می کنند. لازم باشد می می رند حتی... با غلظت تمام می می رند...

آدم یک جا نشستن نیستند. آدم خستگی نیستند. آدم حرف نیستند.

مرد عملند اینها. مرد میدانند. از مین و خمپاره نمی ترسند. از زخم زبان ها و نگاه های بد،

از داغ دل نمی ترسند.

حرف نمی زنند،

ثابت می کنند.

مسجد را می کنند سنگر جهاد. دانشگاه را. مدرسه را. خیابان را.

شجاعند.

عاشقند.

جا مانده اند از رفقایشان... اگر نه، جهادند... سنگرند... گلوله اند... شهیدند...

با هر موضعی که هستی، باش.

می شود آدم های خالصِ جان بر کف برای راهشان را دوست نداشت؟

 

+ اللهم خلّصنا لفسک...

  • ۳۰ خرداد ۹۴ ، ۱۲:۲۱
  • ماهان (ف.چ)

/ : از این نهنگ های به گل نشسته که کوه کوه ریخته اند روی هم و مثل یک تپه کوتاه لم داده اند یک گوشه و با چشم بسته زل زده اند به تو، کاری بر نمی آید. جمعی لم داده اند. جمعی آفتاب می خورند. جمعی به گل نشسته اند. جمعی زل زده اند به تو، آن هم با چشم بسته. یک نفر کاری از پیش نبرد شاید، اما جمعی، می بَرند. خوب هم می بَرند. کاری که از دستشان بر نمی آید، با کاری که پیش می برند از زمین تا آسمان فرق دارد. از خورشید تا کهکشان آندرومدا. از مرکز یک سیاهچاله تا نوری که می بلعد و به یک آن نیست می کند. از افق دریا تا ساحل و نهنگ های به گل نشسته.

 

// : تو هم یک گوشه کار را بگیر که با هم پهنش کنیم. مثل سفره های عیال واری خانه های قدیمی، که باید دو نفر، دو سرش را بگیرند و پهنش کنند.

 

/// : هنوز هم کسی نمی داند سرِ نوری که غرق یک سیاهچاله می شود چه می آید. کاری که از دستشان بر نمی آید، با چیزی که به سرشان می آید، زمین تا آسمان فرق می کند.

 

//// : از تجمع بترس. تار مو هم به بند می کشد، اما دسته مو بیشتر.

 

///// : بیا نسل این عاشقانه های احمقانه را از روی زمین برداریم. ماه خیلی کوچک است برای مشبه به معشوق بودن. خورشید هم. دریا و آسمان هم. کهکشان هم. دریا دریا ستاره هم. معشوق اصلا خارج از اصول تشبیه است. بیا دنبال یک چیز خوب بگردیم برای شبیه او بودن. که مثلا تمام راه و چاه سر راهش را غرق می کند در خودش و سرنوشت غرقه های عشقش تا ابد نا معلوم است. مثل نوری که جاذبه سیاهچاله آن را به درون خودش می کشد. مثل نوری که معلوم نیست چه می شود.

 

////// : بگذریم از این که نور، نور است. سیاهچاله یک چیزی از نور هم آن ورتر است.

 

/////// : هوم؟

 

//////// : معشوق من یک چیزی توی مایه های سیاهچاله است. واردش که می شوی، ته سرنوشتت پیدا نیست. حالا آدم را چه حاجت به سرنوشت، وقتی به معشوق وارد شده؟

 

///////// : این نهنگ ها که به گل نشسته اند، جمعی نگاهت می کنند، آن هم با چشم بسته. بعد من باید مدام توی گوشت بگویم که «بترس از تجمع»...

 

///////// : صحیح که نور روشن تر از سیاهچاله است، اما آخرش غرق سیاهچاله می شود...

 

////////// : بیا حالا به خدایت بگو که بگوید «کن»، تا «فیکون».

 

/////////// : یک سیاهچاله از نور، که امواج تاریکی را غرق می کند در خودش. انگار که تاریکی اصلا نبوده باشد!

 

//////////// : معشوق من همین است! یک وسعت بی کران از نور، که امواج تاریک را غرق می کند در خودش، انگار که اصلا نبوده باشند...

 

///////////// : نهنگ های به گل نشسته که به جای مار چنبره زده اند روی گلو...

 

////////////// : که مثلا بشوی جزءِ یک وسعت بی کران از نور، با جاذبه ای به شدت جذب کننده... «انگار که اصلا نبوده باشی»...

 

+ هیچ چیز شبیه او نیست. ممکن است چیز ها شبیه او باشند.

+ قانون کپی رایت هم برود سرش را بگذارد بمیرد. وزن مثلا مصرع عنوانم مثل شعر کسی ست که نمی دانم کیست! این را که نباید بگویم؟ هان؟

  • ۲۹ خرداد ۹۴ ، ۱۲:۱۷
  • ماهان (ف.چ)

یک جوری بازگشت غرور آمیزم به تلگرام را تبریک گفتند،

که اگر می دانستند جز سه نفری هستم که قرار است به مریخ اعزام شوم، اینطوری تبریک نمی گفتند.

 

+ اجبار.

+ حتی یکی شان پی ام داد: سلام قهرمان! فکر کنم مسخره می کرد.

  • ۲۹ خرداد ۹۴ ، ۱۰:۵۴
  • ماهان (ف.چ)

سوزش چشم و تنگی نفس هم مال هوای تهران است.

قضیه را رمانتیک نکنید خواهشا.

  • ۲۸ خرداد ۹۴ ، ۱۸:۰۰
  • ماهان (ف.چ)

گیرم که کل ماه های سال ماه رمضان باشد،

برای من یکی که آدم نمی شوم،

توفیری نمی کند...

فقط،x

گاه گاهی سر افطار،

حس و حال ربنایی چیزی،

بعد هم یکی دو قطره اشک،

دعایی زیر لب،

به امید فزونی کرم کریم!

ماه عسل هم اعصابت را به هم می ریزد...

بعد افطار هم خبری نیست.

لقمه حناق می شود و پایین نمی رود،

آب می شکند توی گلویت،

بعضا تکرار می کنی:

«افطار ها به کام دلم زهر می شوند...

گیومه باز می ماند.

دستت می لرزد.

اذان تمام می شود و باز لب نمی زنی.

«اگه این ماه قبولم نکنی، دیگه بر نمی گردم دمِ خونه ت»...

این ها حرف هر ساله است!

حالا که به عمر ماقبل این لحظه زیر چشمی نگاه می کنی، جز حسرت نمی بینی. یک جاهایی بد زده ای توی جاده خاکی. انصافا یک جاهایی بد رفته ای! گردن کسی نمی شود انداخت. خودت می مانی توی میدان و جمع و تفریق و حساب و کتابی که اگر بخواهند دانه دانه اش را برایت حساب کنند، اصلا نباید راهت می داده اند اینجا!

بیا با حقیقت روبرو شویم خودِ بیچاره من! جا مانده ای دیگر... بالا بروی، پایین بیایی، جا مانده ای...

گیرم که کل ماه های سال ماه رمضان باشند...

دیگر وزن «صد بار اگر توبه شکستی باز... باز... آ»؟ وزن این هم دیگر تکراری می شود. آدم خودش حیا می کند از آمدن...!

جا مانده بدبخت بیچاره...

رجب و شعبان را انداخته ای پشت گوش، که سحر اول ماه رمضان وضعت از اینی که خودت می فهمی هم بدتر باشد...

حالا با این اوضاع، گیرم تمام ماه های سال هم ماه رمضان باشند اصلا...

می خواستی بگیری و دست به دست فطرتت بدهی، تا حالا وقت زیاد بود. خودت را خسته می کنی مِن بعد.

آخ... چقدر بوی حرم می آید اینجا...

دل به این اشک ها هم نبند. گریه، یا علیِ بعدش مهم است.

«یا علی گفتیم و ...»

اگر نیست، حال زار و نزار و خوش و خوش تر محرم سال پیش چه شد؟

بیخیال بابا... بیخیال... دل به این اشک ها نبند. دلت صاف نیست... دلت صاف نمی شود... قضیه اصلا این بحث ها نیست... اگرنه راه برای آن بالایی که باز باز است! تو آبروی گریه هایت را خودت برده ای! خودت عریان کرده ای ناله های دم سحرت را و سوار قاطره کرده ای و هل داده ای توی کوچه و بازار، که حیا بریزد... حیایت ریخت! تمام شد رفت.

دل به این اشک ها هم نبند. حس و حال نوستالژیک افطار های قدیم است که گونه های داغت را خیس می کند.

بس کن دل جا مانده بدبخت...

هر جا که نگاهت می کنم؛ در هر برهه از زمان؛ در هزار تویِ راز هستی، با مکمل های خلقت، یکجا... می بینمت که از دور مدام می دوی و نمی رسی! تنها می دوی و نمی رسی! همراه باد و بیابان و صحرا می دوی و نمی رسی... بس کن دیگر! عالم را خیره کرده ای به این دویدن های مضحکت... بیا قبول کن. این بار قصه پایان خوش ندارد. قرار نیست این ها را بگویم و خدا را شرمنده کنم از خدایی اش و گناهم را بگذارم در ترازوی کرمش و خلاصه منتظر شوم ریغ رحمت ببارد! نه! اینبار از این خبر ها نیست... بیا ببر از این توهم رسیدن... از این خیال کالِ نارسا که فصل رسیدنش به وسعت هیچ وقت های دور است... بیا دست بردار از ساختن «من»! نمی شود... نمی توانی... آدم که مال دیار جا مانده ها باشد، حالا هر چقدر هم بدود... هر کسی را وطنی هست، شهری هست... توهم بود هر چه بود. تو آدم جا ماندنی. که انگار جامه جا ماندن را به تن تو اندازه کرده اند... تو مال جا ماندنی... اهل جا ماندنی... یک چیزی را هم بگویم بین خودمان، تو خود جا ماندنی رفیق... بس کن. بنشین.

وقتی مال جا ماندن باشی،

گیرم تمام ماه های سال هم ماه رمضان باشند اصلا...

 

+ حالم یه جور بدی بده. یه جور خیلی بدی بده. یه جور خیلی خیلی بدی بده... همینقدا بدونین خدا خیرتون بده...

+ التماس دعا، های آدم خوب ها...

+ آقای ما گرسنه و تشنه شهید شد. گیومه بسته.

  • ۲۸ خرداد ۹۴ ، ۱۷:۳۴
  • ماهان (ف.چ)

حالا هی بروید وطن وطن کنید.

+ خودم می دانم احتمالا و هرگز با هم همخوانی ندارند.

  • ۲۷ خرداد ۹۴ ، ۱۵:۲۹
  • ماهان (ف.چ)

فکر نمی کردم انقدر شلوغ بشود.

اما شد.

از حواشی بگذریم.

مثلا از فحش دادن مداح به تیم مذاکره کننده و صدای آن پسره که از بین جمعیت بلند شد و گفت:«آقا خفه ش کنید اونو! بلند گو رو بگیرید ازش...»...

و من که می خواستم به یارو بگویم فحش نده! به خاطر امثال توست که محکوممان می کنند به عقب ماندگی سیاسی... و من که این را نگفتم و بقیه اش را بیخیال.

از اینکه توی آن شلوغی و گرما از حال رفتم و وقتی دنیا دور سرم می چرخید فقط تلاش کردم روی پا بمانم، چون اگر می نشستم مردنم دور نبود.

از اینکه قلبم داشت می زد بیرون.

از اینکه حالا چرا جلوی در مجلس؟

از اینکه خب معلوم است چرا جلوی در مجلس...

از اینکه شعار تکراری دست باز و دست بسته...

از اینکه نمی دانم مداح را از کجا گیر آورده بودند که انگار اصلا نمی فهمید حرمت یعنی چه.

از اینکه من خودم هم هنوز نفهمیده ام حرمت یعنی چه.

از اینکه یکسری ها هم خب وقت گیر آورده بودند توی آن غوغا...

از اینکه از مزایای دختر بودن این است که می توانی وسط خیابان هم گریه کنی.

از اینکه از مزایای پسر بودن این است که می توانی خیابان را قرق کنی و فقط خودت دستت برسد به تابوت ها.

از اینکه از مزایای پسر بودن این است که لازم نیست هشت شب خانه باشی و به خاطر همین نتوانی بروی تا معراج شهدا.

از اینکه از مزایای پسر بودن این است که زورت زیاد است. صدایت هم بلند است. و بگذریم از ربطش به این ماجرا...

از اینکه هی تصور کنی مادری را که یک عمر پشت هر تابوتی که آورده اند با عکس بچه اش راه افتاده و حالا شاید پسرش توی یکی از همین تابوت ها... نکند امروز پا درد خانه نشینش کرده باشد؟

از اینکه هی با مغزت کلنجار بروی، بلکه یک ارزن بفهمی، که یعنی چه، «سی سال انتظار»...

از اینکه حالا واقعا این جمعیت طرفدار راه و رسمشان هم هستند یا به قول این خارجی ها «فورمالیته»...؟

از اینکه می شود اصلا بی تفاوت بود؟

از اینکه بعضی ها بی تفاوت نبودند... اما خب فحش می دادند.

از اینکه یک سری ها می فهمند قضیه چیست واقعا؟

از اینکه می فهمند «حالا که رفته اند»، برای چه...؟ «حالا که آمده اند»، برای چه...؟

از اینکه من خودم می فهمم؟

از اینکه سرم را گرفتم بالا و راست راست قد علم کردم به معصیت و حالا آمده ام تشییع شهدا...

از اینکه خواباندنشان توی گور و خروار خروار خاک...

از اینکه بگذریم از این حرف های شعاری...

از اینکه سرم را انداختم پایین و آرام آرام پرده زدم روی گناه های «یواشکی» و حالا آمده ام تشییع شهدا...

از اینکه بگذریم از این حرف های شعاری...

از اینکه قبح گناه ریخت و واجب فراموش شد و شد «واجب فراموش شده»...

از اینکه کیست حالا که عمل کند به قلمش، راه برود به قلمش، و فقط حرف مفت نزند، جز سید مرتضی...

از اینکه طبق معمول گذشتیم از خیلی چیزها، بگذریم از این ها هم...

از اینکه دست و دلم لرزید...

از اینکه یک نفر باید می زد وجدانم را، که «کجای کاری تو احمق»؟ جا ماندن بس نیست؟

از اینکه حال من بد بود...

از اینکه حال من بد بود از خودم...

از اینکه حال من بد بود از آدم ها...

از اینکه حال من بد بود از دنیا...

از اینکه حال من بد بود که یک عمر هی شهید آوردند و ما حالمان یکی دو روزی بد شد [بخوانید خوب شد] و نفهمیدیم «حالا که رفته اند»، برای چه؟ «حالا که آمده اند»، برای چه؟

 

  • ۲۷ خرداد ۹۴ ، ۰۹:۵۶
  • ماهان (ف.چ)

این خودشیفتگی نیست.

محض این است که من گوشه کتاب ها چیزهای جالبی می نویسم.

تا چند روز پیش فکر می کردم تمام کتاب هایم را ریخته ام دور؛ اما وقتی غزل گفت می شود حالا که کتاب هایت را نمی خواهی، اتحادیه ابلهان را بدهی به من؟ و من هر چه فکر کردم یادم نیامد که انداخته باشمش بیرون، گفتم که اگر پیدایش کردم، حتما.

زیر تختم بود. با یک عالمه کتاب دیگر که از فرآیند دور ریزی جا مانده بود.

اصولا کتاب را نو نباید هدیه داد.

کتاب باید یک بار، یا دو بار، یا سه بار، یا یک عالمه بار(!)، توی دست آدم ها چرخیده باشد و آخرش هدیه شود به کسی. کتاب باید عطر دست حداقل یک نفر را روی برگ هایش حمل کند. یا تنش با یادداشت کسی گوشه حرف هایش خراشیده شده باشد.

تازه، این اتحادیه ابلهان، دو بار رفته مشهد! آیا غزل می توانست هیچ اتحادیه ابلهانی را پیدا کند که دو بار رفته باشد مشهد؟

 

+ من آدم بی فرهنگی نیستم، اما آن کتاب ها را باید می ریختم دور. باید.

+ شاید هم هستم. کسی چه می داند؟

  • ۲۵ خرداد ۹۴ ، ۱۲:۲۹
  • ماهان (ف.چ)