خیابان ارغوان هفتم

برای خودم می‌نویسم.

دریچه

۲۵ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۴ ثبت شده است

  • ۳۰ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۳:۴۶
  • ماهان (ف.چ)

و ناگهان می بینی هر که به آغوشت می آید، گریان می رود. انگار تنت، جز آن داغی مفرط همیشگی، بوی کفن و کافور دارد.

می سوزانی. همین است که همیشه آغوشت را پس می زنند آدم ها. و تنت بوی مردگی می دهد. یا شاید نفس هایت در کما بیش قوس گردن هایشان، می سوزاند. شاید دست هایت، فشار مطمئن دست هایت... داغی دست هایت... داغی...

و ناگهان می بینم هر که به آغوشم می آید، گریان می رود. انگار عزیز از دست رفته ای در خاک تنم به امانت می گذارد.

می سوزانم.

و از آغوشم جدا نمی شوند.

گاها صدای گریه هاشان هم نمی آید.

فقط، دست هایم پشت شانه هایشان، از گریه - تکان هایی شبیه پیش لرزه -  ، خبر می دهند و می گویند این یکی هم بی خسارت از جنگ بغل های محکمت برنگشت...

و ناگهان می بینی هر که به آغوشت می آید، احساس می کند جای امنی پیدا کرده برای اشک هایش، و بغض مجتمع در شاهراه گلویش را، - بغضی به قدمت ماه های طولانی شاید - گریه می کند... در آغوشت چه داری برای باروری ابر ها...؟

«داغی...»...

داغم.

حوالی همین روز ها، هر که به آغوشم آمده، گریان برگشته...

اتفاقی افتاده؟
 

+ الان می بینم که نصفتان با خواندن عنوان یاد کارتون دیسپیکیبل می [یا همان منِ شرور یا من نفرت انگیز هم گفته اند] افتاده اید. ضرر دارد. بروید سر کارتان... خجالت بکشید...

  • ۲۹ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۹:۴۲
  • ماهان (ف.چ)

که مرده شور تمام روز های آخر و تمام قرار های آخر و تمام ساعات آخر را ببرند، که می دانی هیچ وقت تکرار نخواهند شد.
 

  • ۲۹ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۹:۰۲
  • ماهان (ف.چ)

از میان پرده اشک،‌ با هق هق گریه گفتمش :‌«پسر برادرت را بگو برگردد،‌ پیش این غلام سیاه بی صاحب. که جماعتِ جاهل دست انداخته اند برایم، که خریدار نداری... حالا هی بنشین اینجا و منتظر ارباب سوار بر اسب صور خیالت بمان تا برگردد، احمق!». گفتمش که جهان بی او سر ناسازگاری دارد با من! تکذیب واضحات می کنند این مردم و دل را به درد می آورند... می گویند نمی آید! می گویند نیست اصلا! می گویند ارباب باغ بر نمی گردد! تا می توانی بریز و بپاش و شکم پر کن از بار درختان... گفتمش پسر برادرت را بگو برگردد... 

با ضعف و دل لرزه،‌ نگاه کردم او را و گفتمش :‌« ما بد... خوب ها را چه می گویی؟ اصلا حق من است به گوشه چشمی حتی،‌ خریده نشدن... حق من است روی دست ماندن. گندیدن. پوسیدن... خوب ها را چه می گویی؟ پسر برادرت را بگو برگردد...».

هی گشتم دنبال قرآن با معنی،‌ که ترجمه ام حدسی نباشد... 

نشستم توی شبستان،‌یا... یا... یادم نیست. نشستم یک گوشه ای، قرآن را که باز کردم،‌ ابتدای شعرا آمد... 

قلبم ریخت. قلبم مرد و باز زنده شد. 

 

جوابِ عینِ حرفم بود. شاهد سوال. آیه ششم...

فَقَدْ کَذَّبُوا فَسَیَأْتِیهِمْ أَنبَاء مَا کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِئُون...

[آنان] در حقیقت به تکذیب پرداختند،‌و به زودی خبر آنچه بدان ریشخند می کردند بدیشان خواهد رسید... 

 

قلبم ریخت. قلبم مرد و باز زنده شد. سوء تعبیر من بود،‌یا چه،‌ نمی دانم. اما قلبم ریخت. قلبم مرد و باز زنده شد.

 

های بانو...! به تنها خبر خوش این روزهامان،‌به «فقط» این روزهامان،‌به تنها راه این روزهامان،‌ بگو برگردد... ما بد... عرصه به خوب ها هم تنگ شده... ‌به تنها خبر خوش این روزهامان،‌بگو برگردد... 

 

* حافظ

  • ۲۹ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۴:۰۳
  • ماهان (ف.چ)

سر برگردان به همان سمتی که خودت می دانی.

راه یکی ست. این هزار بار. راه یکی ست. این هزار و یک بار.

تو هم اشتباه نیامدی که بخواهی شرمنده باشی.

منتهی ش، بس است دیگر رفیق. بساطت را جمع کن بگذار توی جیبت و برگرد. بس است عاشقی در شهر. خوب آبرویت رفت. به قدر کفایت فرو تن شدی. فروتن شدی. شکست آن شخص شخیص بالای منبر. بیا برو پیِ عاشقی ات را در خفا بگیر. بس. گل نمی گیرم دهانت را، که خودت گل بگیری. گل خود گرفته - در جریانی که - دوامش بیشتر است از گلی که دیگری برایت بگیرد. مثال خشت و آجر. گل خود گرفته - در جریانی که - داغ داغ است. از کجا نا معلوم که با داغ دل گلش نکرده باشی اصلا! اصلش این است که اصلا دل هیچ کس اندازه خود آدم، به حال خودش نمی سوزد. در جریانی که؟ کوره اش درست و حسابی ست. بس است دیگر رفیق. بس است. صحیح که لطف عاشقی به همان زمین خوردن هایش است، با سر آن هم. صحیح که عاشقی همان است که طعن و نصح و کنایه بشنوی و گوش نگیری. صحیح که اصلش رانده شدن است از جمع نا عاشقان. اما تو بیا با زبان خوش برو! با زبان خوش که نه... بیا همین فحش آخر را به منزله تیر خلاص بگیر و صبر جزیلت را بزن به کاسه جان، که بالا بیاید و سر ریز کند، بلکه شرم کنی و تب کنی و لرز بگیری و برگردی به خودت و جمع کنی بروی... مدام هم به من نگو که اصلا اصل عاشقی این است که آدم بیخود بشود...! من این حرف ها حالی م نیست... - در جریانی که؟ - دروغ که ندارم بگویمت... بس است دیگر. بس است. عوام را که بگذاریم کنار، خواص را هم مست عاشقی خودت کردی... گل بگیر آن دهانت را دیگر، نفهم! بس است ...

حالا هی راهت را بگیر و برو... عاشقی که ته ندارد بیچاره! تا آخر عمرت هم بروی انگار هیچ جا نرفته ای...

از سر موی معشوق هم که بگیری، به ته ش که نمی رسی، اما کم کم ش، تا یک جایی ش، دست کم هزار سال نوری راه است... حالا هی گوش نکن به من و هی راهت را بگیر و برو...

  • ۲۸ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۳:۴۷
  • ماهان (ف.چ)
[خیابان ارغوان هفتم] - لختی بخند... خنده گل زیباست...یک لحظه که باز میان خواب و بیداری های گاه و بیگاه معلق شدم، نازنین بانو را دیدم که خیره نگاهم می کرد و می خندید... فکر کردم خواب شیرینی به مرحمت رب می بینم، بعد اینهمه کابوس... اما واقعی بود. واقعی بود و من نفهمیدم و چشم هایم را بستم و یک رویای حقیقی را از دست دادم
  • ۱۳ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۷:۳۹
  • ماهان (ف.چ)
[خیابان ارغوان هفتم] - ننشاند صد طوفان آن فتنه و غوغا را...چه کنم از خجلت زیری که به رو آمد، و مردمی که نمی خوابند...
  • ۱۳ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۵:۲۸
  • ماهان (ف.چ)
[خیابان ارغوان هفتم] - 360_ برای او - هشتتوجه: بیخیالِ نقد ما...

جهاد! یک جایی در زندگی ات در می یابی که ضرر کرده ای. یک جایی می فهمی هر راهی رفته ای و از هر دری که درون شده ای، هر خانه ساخته ای و به هر مسجدی که پا گذاشته ای، خسران بوده و نه خسرانی که تمامت داشته باشد. که خسرانی ابدی.

تصورت این است که راه و چاه را از هم می دانی. و بیچارگی اینجاست که چاه های مسیر ما از راه پیدا نیستند. محبوس چاه هم شوی نمی فهمی. پیش می روی. نفس می کشی. توی چاه خانه و زندگی می سازی برای خودت! و فکر می کنی در راهی. فکر می کنی درست می روی. لا اقل فکر می کنی رو به راهی! اما نیستی. حقیقت همان ژرفای منحوس چاه است که در آن غرقی و نمی فهمی. حقیقت همان فراق آفتاب است که چشمانت نمی فهمند. چشمانِ عادت کرده به تاریکی... فکر می کنی نماز می خوانی. فکر می کنی زبان را روزه داشته ای. فکر می کنی چشم از گناه فرو بسته ای!فکر می کنی خوبی...حقیقت از همین جا شروع می شود. از همین جا که برای خودت حکم حاکمیت صادر می کنی، می نشینی به مسند حکمرانی و برای مردم سیاست بی دیانت می بافی. از همین جا که ضعف ایمانت را قوت عقل تفسیر می کنی و می نشینی به ترجمه مردم...حقیقت از همین جا شروع می شود که از خودت غافل می شوی! اصلا این حقیقت انسان است! و تو فقط فکر می کنی خوبی! اما کافی ست کمی از بساط عیش و نوشت جا به جا شود... خدا اینبار سر انگشت امتحانش را سمت تو بگیرد و کار کمی سخت شود... که راهنما در میان راه تنهایت بگذارد، یا روغن چراغت تمام شود... که نبینی. که چاه وهم وحشت انگیزش را بنمایاند به تو... آن وقت می فهمی کجای کاری! می نشینی جهاد! چون نمی دانی چطور بروی. چون نمی دانی از کجا بروی.چون اصلا نمی دانستی تا به حال به کجا می رفته ای!!!و حتی... پستی نفست تا بدان جاست که جرئت نمی کنی لااقل زل بزنی در چشم های خودت و اعتراف کنی به جرم نهانی که امروز سر برداشته به پیدا شدن... هی در تاریکی می گردی. هی هر بار سرگشته تر و درمانده تر. هی هر بار بیچاره تر و نا آرام تر. هی هر بار ساکت تر و بی دعا تر. هی نمی فهمی! هی نمی فهمی! هی نمی فهمی! هی باور نمی کنی دلت سست بوده و تا به حال تا بوده نور بوده و راه معلوم که گم نمی شدی... هی می خواهی اصرار کنی بر زور بازویت... بر توان زمین زدن نفست... و جهاد! نمی بینی جولان دادن دشمنت را در میدان، جولان دادن دشمن بی حریفت را... که اصلا به جنگش نرفته ای که شکست بخوری! تمام عمر در خفا پشتش بوده ای و نمی دانستی... که راه اگر کمی سخت بشود، آن گوشه زهدت اگر به میان مردم باز شود، آن حصر اجتناب اجباری ات اگر بشکند، آن دیوار باز دارنده ات اگر بریزد، یک شبه خودت را با بی آبرویان شهر یکی می کنی... یک شبه می شود آن که نباید! یک شبه می روی پی هزار معشوق و هر انگشتت متصل به زلف یکی، و اینجاست که دستت از دست او رها می شود... های جهاد! های جهادِ نا آرام من... مباد که فکر کنی خوبی... که ترس از شماتت مردم اگر نباشد، صبح تا شبت را جام به کام و یاران به کنار می گیری... هی نمی فهمی... هی نمی فهمی... هی نمی فهمی... هی مست لذت لب لعل و شراب لعل تر می شوی...! حق هم داری!!! عامل به هر منکری می شوی و کتمان می کنی، و عاقبت، وقتی به خودت می آیی که جلوی ضرر را از هیچ کجا نمی شود گرفت... خودت می مانی و بی آبرویی، که زاهد شهر خانه خدا را به زیبارویان فروخته و جا زده از رفتن به راه حق! بی خبر از آنکهخیلی وقت است جا زده ای و ادای ترک گناهت خامشان کرده...! 

و یک زمان می آیی به خودت، که پرده حیا دریده شد و عشق بی موقع ابراز شد و ذاتت نمایان شد و عاقبت، نه معشوقی می ماند، نه شرابی... و آن وقت، کجا دیده ای که حیا را بشود از نو به نخ محکم بافت و عشق ابراز شده را به نهان قلب بر گرداند و ذات آشکار شده را پنهان کرد؟ و برایت، هیچ نمی ماند... های جهاد! چگونه وصف کنم این هیچ را که حتی چیزی کمتر از هیچ است! چگونه برایت بگویم از درماندگی بعدش و از گمراهی ضمنش و از گمان اشتباه قبلش...؟! چگونه برایت بگویم...از حس فروریختن شخص شخیصی که سال ها از خودت ساخته ای... که باید باور کنی آن نبودی که بودی... و اگر بودی، یک شبه کاری کردی کهحالا دیگر نیستی...! های جهادم... های جهادم... های های های های جهادم... خوب باش... خوب حقیقی... خوب روراست. خوب بصیر. خوبی که به یک لحظه تمام محفوظات عمرش را به باد ندهد... خوبی که توان داشته باشد. زور بازو داشته باشد. نفس به بند کشیده شده داشته باشد... خوب خوب باش جهادم... از آن خوب ها که می شود رفیق بشوند... از آن خوب ها که می شود بگویی با اویند...از آن خوب ها که می شود بگویی آزاده اند.از آن خوب ها که ماه گم شود، آن ها گم نمی شوند. می فهمی؟ از آن خوب ها... از آن خوب ها که می شود شهید بشوند...


  • ۱۳ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۵:۲۱
  • ماهان (ف.چ)
[خیابان ارغوان هفتم] - 359_ یا غیر لا فتی صفتی در خورش نبود/یا جبرئیل واژه بهتر نداشته ست...**خصایصشان به من نمی خورد. قامت بستگان شبند و روزه داران روز. گره گشا ترین مردمانند از کار خلق خدا و مهربان ترین لبخند ها را دارند. بنده اند. عبدند. عبد صالحند. خدا دوستشان دارد. خدا از همه دوست ترشان دارد. خدا هوایشان را دارد. خدا هوایشان را دارد. خوبند. آرامند. شانه هایشان فقط از خوف آمیخته به امید خدا می لرزد. دل دریایی دارند. دل به دریا زدن می دانند. راه و رسم پای منبر نشستن بلدند. آداب و اخلاق را از برند. راه که باریک می شود، مرد عبورند. شب که می شود، چشمانشان ماه دارد. زمین و زمان که به هم می پیچد، از راه یافتگانند. فتنه ای اگر آشکار شود، ایستادگانند. کوتاه؛ خصایصشان به من نمی خورد.

بی اسم مانده ام دقیقا میانِ بیچارگی، که عزیزِ دل و آرام جانم گفته نیفزا بر بار گناهانت با نهادن اسم ما روی خودت، وقتی هیچ نیستی. بی اسم مانده ام دقیقا در عمیق ترین نقطه طوفان، آنجا که کشتی نوح، کافران را در اضطرار رها می کند و می رود. هیچم. نه به هیچ جا راه می برم، نه چراغی می بینم. مانده ام روی دستِ خودم، تنها، مضطر، و ارتعاش صدایم در گلویم می می رد. نهنگی حتی نیست، که من را به دل خود راه دهد. نه جایی در دلی، نه در دل جایی، نه اصلا دلی! بی اسم مانده ام وسط درماندگی محض. که محبوبم مرا رانده از کویش. که دلبر سوار بر باد تیزپا، رفته و من مانده ام در راه ناهموارِ بی پایانی که کرانی ندارد. من مانده ام درست وسط تنهایی حزن انگیزی که آن سرش ناپیداست... من مانده ام بی اسم، بی صاحب، بی خود! نشسته ام دمِ هر خانه ای، از درم رانده اند. هیچکس نپذیرفت این ژولیده همچو دیوانگان را در حرمش. هیچکس مهمان نکرد این بد قیافه کریه را به گوشه بی سقفی از خانه اش. هیچکس! من، ماندم بی اسم، بی صاحب، بی خود... تنها... و محبوبم مرا رانده از کویش... که برای محب او بودن باید زیبا بود! باید آراسته بود! باید بر و رو داشت... که او محبوب هر کس نمی شود... که او محبوب دور از دستِ من است! دور از چشم من است! که برای پناه گرفتن در خانه او، برای امان نامه گرفتن از او، برای اینکه اسم او بیاید روی آدم، باید لیاقت داشت... منِ بی همه چیز یکسره مستِ نا خوش احوال که نمی توانم اسم او را بگیرم... منِ دیوانه غوغا به پا کنِ نا آرام که نمی توانم از او پناه بخواهم... منِ شهره به بدنامی کجا و امان نامه با مهر و امضا و خط دوست کجا! من باید بمیرم... من باید وسط همین بی نامی، میان همین طوفان، به دل موجی بروم و هلاک شوم... اما، چه کنم که حتی آب من را به خود راه نمی دهد... منِ بی محبوب، یعنی منِ بی قلب. منِ بی قلب یعنی ظالم ترین و بدترین و منفور ترین انسان عالم. منِ بی قلب را هیچکس نمی خواهد...

تمام شدم. نام ندارم که محب او بودن، حرف شنوی از او را در پی دارد. نام ندارم که شیعه او بودن، ادعای گزافی ست که سرم را به تنم سنگین می کند! نام ندارم که او محبوب از ما بهتران است! معشوق غلامان و در راه یافتگان است... یار همان هایی ست که خصایصشان به من اصلا نمی خورد! نام ندارم که آبرویش می رود اگر مرا به نام او بخوانند... مانده ام روی دست! بی نام و بی صاحب و بی خود! تنهای تنها. خسته و شکسته. زار و لرزان. که من، بی او، یعنی هیچ! که من حتی اگر هیچ بودم، تمامِ هیچم فقط او بود! که بدانید مردم! هیچ هم حجم دارد، به حجم عشق او... به حجم دیوانگی، دیوانگی برای او... که بدانید صاحبداران خوشبخت! آبروداران سر به زیر! این رسوای به حراج گذاشته شده در بازار غلامان، آزاد شده از برایِ آن است که هیچکس او را نخرید! که هنوز در بند است! که باید یک نفر بیاید، مهر آزاد به پیشانی ش بزند... که باید صاحبتان بیاید دستی به سرش بکشد... مولایتان بیاید به قدر نگاهی مولایش باشد...! به قدر هوش از سر پریدنی صاحبش باشد... که این بی نام بی صاحب بی خود، دست و سر و پا و دلش شکست از کنایه های مردم! پس کجاست هم او که تمام هویت من است؟! پس کجاست هم او که تنها غمخوار من است! پس کجاست هم او که با حضورش من را زیر قبا بگیرد و برهاندم از نگاه نیش دار آدم ها... پس کجاست که نشانش دهم در خیابان، بگویم، های! مردم کافر... این است صاحب من که این همه منتظرش بودم...! های مردم بی رحم! خوب که مرا به خانه هایتان راه ندادید... این بود آن کسی که می گفتم با تمام دائم الخمر بودنم راه می دهد مرا به خانه اش... کجاست؟! های صاحبی که رهایم کرده ای... های شاهد محبوب... بگذار عاشقت باشم! بگذار نام تو را روی خودم بگذارم... بگذار در بیایم از این بی نامی... گناهش با خودم... بگذار به راه تو بیایم! بگذار کمی زیر سایه بازوانت آرام بگیرم! بگذار کمی نفسم جا بیاید... خودم جواب گناهش را می دهم... تو مرا راه بده! خودم جانم را تا لب می آورم... تو بگذار نام من شیعه ات باشد...! بلایش را به جان و دل، به روی چشم! می خرم...

* شخصی به امام حسن مجتبی عرض کرد: من از شیعیان شما هستم. آن حضرت فرمود: «اگر در امر و نهی ما مطیع ما هستی، راست می‏گویی و گرنه با ادعای این مقام بزرگ (شیعه بودن) بر گناهانت نیفزا، نگو من از شیعیان شما هستم، بلکه بگو من از دوستان شما، و دشمن دشمنان شما هستم، در این صورت از مرحله ‏ای نیک وارد مرحله نیک دیگر شده ‏ای». نظیر این مطلب در گفتار امام حسین(ع) نیز آمده است.

** سید حمیدرضا برقعی

  • ۱۲ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۴:۵۵
  • ماهان (ف.چ)
[خیابان ارغوان هفتم] - 358_ فرجع الحسین الی المخیم... منکسرا حزینا باکیــــا...چه کرده ای با من، که وقتی کمی مشغول خوشی های اینجایی می شوم، بعدش، بساطی دارم با این دلِ هر دم به ساز تو...
  • ۱۱ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۲:۳۴
  • ماهان (ف.چ)