‌فاقد ارزش خوانش

هیچِ هیچ‌زاده

۴ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است

آخ! قلبِ من را درد می‌آورند آدم‌هایی که وقتی از تو می‌گویم، دست می‌گذارند رویِ گوش‌هایشان، جامه‌هاشان را به خودشان نزدیک‌تر می‌کنند، دور می‌شوند، دور می‌شوند، دور می‌شوند...


حرفی ندارم جز تو که بزنم. از همه دورم. کاری ندارم جز بافتنِ خیالِ رویِ عزیز تو، خیالِ رویِ عزیز تو، خیال رویِ عزیزِ ندیده‌ام...


چه کسی فهمید درد نخل‌هایی را که بعدِ تو، طعم بوسه‌های هیچ لبی زنده‌شان نکرد. چه کسی فهمید دردِ کوبه‌های دری را که بعدِ تو، دستِ هیچ مردی شبانه حاجت روایشان نکرد. چه کسی فهمید شهرِ بعدِ تو یعنی چه؟ چه کسی فهمید آسمانِ بعد تو را، انگیزه چه باشد برایِ باران؟ چه کسی فهمید رنج پرنده‌های اینبار «آوازه نخوان» را...؟

تهیم از معنا. دستِ خالی و پوچ آمده‌ام. از جنگ‌های سخت. از دردهای بی درمان. از پرنده بودن‌های بی پرواز. از تن آمده‌ام. از من. از من. از منی که بعدِ تو، چه کسی فهمید یعنی چه؟!


تنهاییم تکمیل شد. دوست دارم فریاد کنم عشقت را، بزنندم، گلوله بارانم کنند... از لطایف عشقت، عواقبش را از همه دوست‌تر دارم... بگذار بگویند جنگ طلب! بگذار بگویند... وقتی تو چیزی نمی‌گویی، چه فرقی می‌کند نطق‌های باقی؟!


چه کسی فهمید بعدِ تو مرد یعنی چه؟

چه کسی فهمید رهایی فقط باید به دستانِ تو باشد؟

بیا دستمان را بگیر و از این خمودگی بلندمان کن. جهان منتظر فریادهایِ ماست. بیا آزادیِ سر به بالین نهاده مُرده را، روحِ مسیحایی بدم. بیا که با شعرهایمان آزادی را به رقص بیاوریم. بیا آزادمان کن از این گرگ‌های در لباس بره... زندان‌های در لباسِ آزادی... تا کجا تا دو قدم بالاتر که بروم، سرم به حصار آسمان بخورد؟! بیا راحتمان کن از آسمان... من که می‌دانم سایه دست‌هات برایِ زندگی کافی‌ست... بیا ببین جانِ به لب رسیده‌ام را! بیااااا... بس بود هر چه هی تو را خیال کردم... بگو بیاید آنکه در چشم‌هاش، نشانی از تو می‌توان یافت... بگو بیاید آنکه با عبایش می‌شود خانه ساخت، با چشمانش، خالی خالی می‌شود زندگی کرد...


عاشقِ بی‌وفایِ نادیده‌ای باشی، که...

بگو بیاید آنکه با چشم‌هاش، روزی هزارتا کبوتر پر می‌دهد... چه کسی فهمید بعدِ تو پرواز یعنی چه؟




هرگز به تو دستم نرسد

ماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه بلندم.............................................

۰ زمزمه ۲۹ بهمن ۹۴ ، ۲۲:۱۸
ماهان (ف.چ)

تویِ این دلمشغولی‌های بزرگ، ناآرامی‌های بزرگتر، که دمار از پدر شعرهای بی‌پدر درآورده، اصلا جایِ کمتری برایِ تو هست.


ظرفم را شکستم، بعد که خواستم جمعش کنم، چند تکه‌اش کم بود... بندشان زدم اما ظرف قبلی که نشد! هی هرچه می‌ریختم توش، از جایِ شکستگی‌اش شره می‌کرد به بیرون، ثروتم جلویِ چشم‌هام می‌ریخت زمین...

خودت می‌دانی عزیز.
حرف‌های همچو منی، قصه‌های همچو منی، گریه‌های همچو منی اگر تمام شود، افتاده رویِ شیب آنور زندگی.

افتاده‌ام رویِ شیب آنورِ زندگی.
افتاده‌ام،
روی شیب آنور زندگی.


از بهتِ همچو منی باید ترسید. غم‌ها که عادت شدند و رخنه کردند به تار و پود این فرش بی‌نقش، که دیگر نشود جمعشان کرد، که دیگر نشود تکاندشان، که دیگر نشود آدم خودش را آویزان کند از نرده‌های ایوان بلکه غبارها بریزند، بلکه دیدنی‌ها باز پیدا شوند، بلکه آبِ دیده دوباره برگردد، بلکه دچار شویم به احوالات سحری... بلکه عشق از زیر جـذر در بیاید، دوباره هنگامِ مد بشود، بالا بیاید، سرریز کند رویِ فرش و کاشی و حوض و ایوان و خانه، بیامیزد به عطر گل‌ها، دیوانه‌مان کند... بلکه دوباره حالت آنطور بشود که شک کنند به عشقِ نهانی که رو نکرده‌ای، که از سرخی چشم‌هات بفهمند عاشقی، بلکه برگردد آن احوالات قدیم، بلکه برگردد او، بلکه تو، بلکه تو برگردی عزیز... بلکه تو برگردی به جان خسته‌ام...

گریه‌ها که تمام شدند،
می‌دانی عزیز؟
امان از دردهای بی‌ گریه...
امان از من...
امان از حالِ کسی که یک تنه، تنها، دچار شده به شش جهت بن بست...


مغضوبم. احساس می‌کنم.
نه که تو بزرگ نباشی، نه که ندانم می‌بخشی، نه که نگفته باشند چقدر عاشقی مرا؛ نه.
مغضوب یعنی منی که دیگر قلبم برایت نمی‌لرزد.





دلم حتی تنگ جهنم توست! هرچیزی که نشانی از تو در آن باشد... نشان از لطفت، قهرت، مهرت، غضبت...

من مال تو بودم؛
دیده‌ای کسی حتی ضعیف‌ترین شترش را هم رها کند تویِ بیابان؟

تو را به عزیزت قسم، تو را به آنی که نباید با دهانم نامش را ببرم، تو را به آنی که دوستش داری،
کمی بیشتر مال‌دوست باش...

به خودت قسم که سخت است توی این شلوغی بازار، دامنت از دستم رها نشود...



بغلم کن...




#یاسر_قنبرلو
۰ زمزمه ۲۸ بهمن ۹۴ ، ۱۶:۰۶
ماهان (ف.چ)
ببین، همین الان اگر دست دراز کنم به طلبِ آرامش، عمرا اگر به شیئی بخورد. این اوجی که بچه‌ها ازش حرف می‌زنند، که برخی لحظات مرا، واکنش‌های مرا، تعبیر به زمان و حرکات هنگام اوج گرفتن می‌کنند، راستش را بگویم، همه کشکند. من هیچ اوجی ندارم. گرفتار شده‌ام بین یک مشت حرف مسخره، یک مشت خنده حزن‌آور بیشتر، یک مشت اجبار، یک مشت حیرانی، دلتنگی، تنهایی، سرما. گرفتار شده‌ام بین دلِ پر و حرفِ کم. حرفی که اصلا معادلِ زبانی و آوایی ندارد. حرفی که چشمی‌ست. حرفی که مترجم چشمی ندارد. حرفی که قرار است آنقدَر ما بین حفره دهان و راهِ گلو بماند، که آخر تبر شود بکوبد به قفا، گردنمان را بزند... لامذهب، آنچنان حرفی‌ست که گفتنش مرگ است و نگفتنش مرگ است و حالت سومی هم اگر از آسمان هبوط کند، باز مرگ است. به که باید گفت؟! تو بگو. ما دچار قحطی شده‌ایم. نه که امتحان نکرده باشم؛ نه. تویِ چشم‌های خیلی‌ها نگاه کردم که بفهمند. اما نبود. آدمش نبود. نه که خودم آدمش باشم ها؛ نه. اما جماعتِ پیش رویِ من، نه اهلند نه نااهل... من لااقل تکلیفم با خودِ نااهلم روشن است. من لااقل زبانه آتش چشمم را به هر رنجی شده می‌نشانم. اما ببین، اینها، نه اینکه چشم من پر پر باشد ها؛ نه؛ اما اینها چشم‌هایشان خالی‌ست... نگاهشان که می‌کنم، دلشوره می‌گیرم...
۰ زمزمه ۱۶ بهمن ۹۴ ، ۱۵:۵۲
ماهان (ف.چ)

ساعت چندِ شب بود و من از دو فصل درسِ ضریب چهارَم، یک فصل مانده بود؟ که چشم‌هام تویِ خمارِ خواب و بیداری می‌رفت و می‌آمد و تنم داشت از خستگی تمام این راهِ چندوقته مثل ریشه‌هایِ فرشی می‌شد که نگاهم مدام رویِ گل‌هایش می‌لغزید که دختری با دست‌های ظریفش آن را بافته بود که دست‌هایِ خانه‌ساز عاشقی بود که یک عمر بست نشسته بود پایِ دارِ قالی دخترک، که یک روز تمام می‌شود؛ اما نشده بود. ساعت چند شب بود؟ که یک عالم شعر عاشقانه می‌پیچید تویِ سرم و عقل بدبخت حیران مانده بود از سازِ هر روزه دل یک دخترِ دم دمی که... دم دمی که اگر بگوییم ظلم است... حیران مانده بود از سازِ هر روزه دلِ یک دختر بیقرار؟ دیوانه؟ شاعر مثلا؟!!! همان دختری که میعادگاهِ آرزوهاش روزهایِ بادگیرِ تهران بود که بایستد وسط حیاط و دست‌هاش را باز کند و خیال پرواز بپروراند؟ از سرم نقش‌های اسلیمی بالا می‌زد. گل و بلبل و نقش‌های سردر مسجد. ساعت چندِ شب بود؟ که من تب کرده بودم، می‌لرزیدم، و هربار که می‌دیدم آدم دارد سیب را به دهان می‌برد می‌دویدم که بگویم دست نگه دارد اما، همیشه دیر می‌رسیدم... که بینِ خیالات ناقصم مدام گنجشکک کودکی‌هام بال بال می‌زد که انتهایِ هیچ قصه‌ای به خانه نرسید... کلاغ که خانه‌اش جایِ دوری نیست... یکی دو تا شاخه را باید بپرد بالا. خانه گنجشک دور است که هیچ وقت نمی‌رسد... خانه گنجشک تویِ آسمان است که طفلک از دلتنگی و بالِ کوتاهش باید بنشیند لبِ حوض، عکس خورشید و ماه ببیند و آخرش کله پا شود و ما براش شعر بخوانیم که آهای! لب حوض ما نشین... بارون میاد خیس می‌شی... برف میاد بی‌خونه می‌شی... میفتی تو حوض نقاشی... راستی ما که اصلا حوض نداشتیم! اگرهم داشتیم حوضِ نقاشی نبود. ته ته‌ش اگر خیلی هنر می‌کردیم تویِ نقاشی‌هامان حوض بود... ساعت چند شب بود؟ که من هنوز یک فصل از دو فصل درسِ ضریب چهارم مانده بود؟


تب کرده بودم و هیچ‌کس نبود. تشنه بودم. چرا از بچگی آب نمی‌گذاشتند بالایِ سرم؟ نمی‌گفتند دخترِ نازِ کوچکمان سرِ شب که تشنه شد، تا دست بگیرد به زمین و قوت بیاید تویِ زانوهاش و بلند شود به طلبِ آب، خوابِ نازکش پاره می‌شود؟ نمی‌گفتند یک موقع از سرِ خستگی و تب و لرز و بیقراریِ همیشگی شب‌هاش حوصله نمی‌کند برود پیِ آب و تا صبحِ صادق، یا تا اذان صبح از تشنگی می‌میرد؟ مگر دختربچه‌ها چقدر جان دارند؟ مگر دختربچه‌ها چقدر تحمل دارند؟ مگر دختربچه‌ها تهِ تهِ تهِ تهش، چقدر نفسشان سنگین است که اگر تشنگی دست بگذارد بیخ گلویشان، باز دوام بیاورند؟


تب کرده بودم و هیچکس نبود. هزار بار خواب می‌دیدم که قم دامنش را جمع کرده به قصد قرابتِ مشهد. خواب می‌دیدم که حرمین یکی شده‌اند و شبستان امام خمینی آمده پشتِ بست نواب. بعد من هی بست نواب را گم می‌کردم. دنبالِ دربِ هفده می‌گشتم، دنبال کتابفروشیِ کنار دربِ هفدهِ حرم بانو، که پیاده و با قدم‌هایِ معمولی، نصفِ ساعت تا خانه مامان جان راه بود. که هی موقعِ رد شدن از زیر پل برایِ هزارمین بار حتی، دلهره بگیرم. اما نبود. دنبال باب الجواد می‌گشتم. نبود. دنبالِ شبه حجره‌هایِ صحن امام رضا می‌گشتم که بنشینم در زوایایِ پنهانی یکی‌شان و گریه کنم؛ نبود. هزار بار خواب می‌دیدم که تویِ آشناترین خانه‌ام گم شده‌ام. هزار بار خواب دیدم که بیرونم می‌کنند. هزار بار.


ساعت چندِ شب بود که من هنوز یک فصل از دو فصل درس ضریب چهارم مانده بود؟ تب کرده بودم. می‌لرزیدم. تشنه بودم و هیچکس نبود.


مگر دختربچه‌های کوچک چند تا جان دارند که آدم‌ها عاشق چاقو گذاشتن زیر سپیدی گلویشان هستند؟ مگر دختربچه‌هایِ کوچکی که از قصه‌هایِ شب گنجشکک‌هایِ ناکام جان سالم آورده‌اند، چقدر جانِ دیگر دارند که بنشینند لب حوض، پیِ عکسِ خورشید و ماه؟ چقدر جان دارند که منتظر بمانند؟ چقدر جان دارند قالی ببافند و...


من جان نداشتم ببینم شترِ آخر هم از تشنگی می‌میرد. شترهایِ تویِ آسمان را که می‌شمردم، این شبِ آخری، یکی از آن گله مانده بود. جان نداشتم ببینم کسی که طاقتِ تشنگی دارد هم، آنقدر تشنه است که می‌میرد. نایِ شتر ته کشیده بود. این را منی می‌فهمیدم که نایَ‌م ته کشیده بود. شتر تب کرده بود. این را منی می‌فهمیدم که تب کرده بودم. شتر نشست. می‌خواستم بگویم آهای! لبِ نردبانِ آسمان می‌نشینی خطرناک است ها! ما تویِ قصه‌های شبمان شنیده‌ایم که آخرش یک نفر به خانه‌اش نمی‌رسد یا می‌افتد تویِ حوض یا... این را نگفته‌اند به ما اما، آهای! تویی که نشسته‌ای لبِ نربان آسمان... می‌خوری زمین‌ها... دردش هم طبعا از تویِ حوض افتادن بیشتر است... خودت هم دیدی که... از تمامِ گله‌تان که هرشب می‌شمردم، فقط تو مانده‌ای...

گوش نمی‌داد.


گفتم آهای! قشنگم! بیا خودم نوازشت کنم... دنبالِ کی می‌گردی؟ هیچکس به ما نمی‌رسد... تشنه قشنگم... دختربچه نشووو...! دختربچه‌هایند که جان ندارند تا سرِ صبح از تشنگی نمی‌رند... تو که دختربچه نیستی! شتری!

گوش نمی‌داد.


میانه تب، دریافتم که شده‌ام مثلِ آن زاهد از چشم یار بی‌خبر، که می‌نشیند رویِ منبر، نهی عشق می‌کند...

حق نبود حالا که از دلتنگی نایِ قلبش برایِ تپیدن رفته بود، بنشینم بگویمش که بس کن...

تب و دلتنگی و مرگ و هذیان و تشنگی هم‌خانواده‌اند... نمی‌شود بگویی دلتنگ نباش... نمی‌شود...


شتر را بغل کردم و با دسته گنجشکی که جثه کوچک گنجشک عاشقشان را رویِ بال‌هاشان حمل می‌کردند، منتظر ماندیم چشم‌هایش برایِ همیشه بسته شود. که بعد تنها تنها، بلندش کنم و ببرم بگذارمش آخر قصه‌ها.


برایِ بچه‌ها باید تعریف کرد؛ شترها از تشنگی می‌میرند. گنجشک‌ها از عشق می‌میرند. آدم‌ها از دلتنگی می‌میرند... حتی اگر برای تشنگی و عشق و دلتنگی آفریده شده باشند...نشان به آن نشان که زمانِ من یک گله شتر تویِ آسمان بود که شب‌ها می‌شمردمشان. نگاه کن؟! حالا یکی هم نیست.


#مژگان_عباسلو

۰ زمزمه ۰۵ بهمن ۹۴ ، ۰۰:۱۳
ماهان (ف.چ)