خیابان ارغوان هفتم

خیابان ارغوان هفتم

فاطمه چ.

دریچه

۱۹ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است

انگار

یک چیزِ از پیش دانسته شده‌ست

اینکه مثلا

جمعه بعد هم نمی‌آیی...


از بس نیامدی، 

بلد نیستیم آمدنت را تصور کنیم...

  • ۳۰ بهمن ۹۴ ، ۱۸:۱۱
  • ماهان (ف.چ)
آخ! قلبِ من را درد می‌آورند آدم‌هایی که وقتی از تو می‌گویم، دست می‌گذارند رویِ گوش‌هایشان، جامه‌هاشان را به خودشان نزدیک‌تر می‌کنند، دور می‌شوند، دور می‌شوند، دور می‌شوند...


حرفی ندارم جز تو که بزنم. از همه دورم. کاری ندارم جز بافتنِ خیالِ رویِ عزیز تو، خیالِ رویِ عزیز تو، خیال رویِ عزیزِ ندیده‌ام...


چه کسی فهمید درد نخل‌هایی را که بعدِ تو، طعم بوسه‌های هیچ لبی زنده‌شان نکرد. چه کسی فهمید دردِ کوبه‌های دری را که بعدِ تو، دستِ هیچ مردی شبانه حاجت روایشان نکرد. چه کسی فهمید شهرِ بعدِ تو یعنی چه؟ چه کسی فهمید آسمانِ بعد تو را، انگیزه چه باشد برایِ باران؟ چه کسی فهمید رنج پرنده‌های اینبار «آوازه نخوان» را...؟

تهیم از معنا. دستِ خالی و پوچ آمده‌ام. از جنگ‌های سخت. از دردهای بی درمان. از پرنده بودن‌های بی پرواز. از تن آمده‌ام. از من. از من. از منی که بعدِ تو، چه کسی فهمید یعنی چه؟!


تنهاییم تکمیل شد. دوست دارم فریاد کنم عشقت را، بزنندم، گلوله بارانم کنند... از لطایف عشقت، عواقبش را از همه دوست‌تر دارم... بگذار بگویند جنگ طلب! بگذار بگویند... وقتی تو چیزی نمی‌گویی، چه فرقی می‌کند نطق‌های باقی؟!


چه کسی فهمید بعدِ تو مرد یعنی چه؟

چه کسی فهمید رهایی فقط باید به دستانِ تو باشد؟

بیا دستمان را بگیر و از این خمودگی بلندمان کن. جهان منتظر فریادهایِ ماست. بیا آزادیِ سر به بالین نهاده مُرده را، روحِ مسیحایی بدم. بیا که با شعرهایمان آزادی را به رقص بیاوریم. بیا آزادمان کن از این گرگ‌های در لباس بره... زندان‌های در لباسِ آزادی... تا کجا تا دو قدم بالاتر که بروم، سرم به حصار آسمان بخورد؟! بیا راحتمان کن از آسمان... من که می‌دانم سایه دست‌هات برایِ زندگی کافی‌ست... بیا ببین جانِ به لب رسیده‌ام را! بیااااا... بس بود هر چه هی تو را خیال کردم... بگو بیاید آنکه در چشم‌هاش، نشانی از تو می‌توان یافت... بگو بیاید آنکه با عبایش می‌شود خانه ساخت، با چشمانش، خالی خالی می‌شود زندگی کرد...


عاشقِ بی‌وفایِ نادیده‌ای باشی، که...

بگو بیاید آنکه با چشم‌هاش، روزی هزارتا کبوتر پر می‌دهد... چه کسی فهمید بعدِ تو پرواز یعنی چه؟




هرگز به تو دستم نرسد

ماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه بلندم.............................................

  • ۲۹ بهمن ۹۴ ، ۲۲:۱۸
  • ماهان (ف.چ)

فقط

خدا می‌داند چقدر دوستت دارم...


معجزه‌ای؟

که برای بشارت سراغ خواب آدم‌ها را می‌گیری...؟


فقط

خدا می‌داند که چقدر دوستت دارم...



+ عمرم فدای یه لحظه زندگیت، بابا...

لطفا وقتی اومدم پیشت، ببند چشم بصیرتتو... جدا از نجاست روحم، یه لحظه مخصوصا، به اسم، به چهره، منووووو، منو، این خسته شکسته رو، مخصوصا دوست داشته باش...


+ بابای خوب این‌ همه بچه یتیم باش... | فائزه شفیعی



  • ۲۹ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۲۰
  • ماهان (ف.چ)

دوستم دارد؟ ندارد؟

دوستم دارد؟


ندارد؟



رها کن برگ‌های آن کتابِ بیچاره را...

عح.

  • ۲۸ بهمن ۹۴ ، ۱۶:۱۹
  • ماهان (ف.چ)

تویِ این دلمشغولی‌های بزرگ، ناآرامی‌های بزرگتر، که دمار از پدر شعرهای بی‌پدر درآورده، اصلا جایِ کمتری برایِ تو هست.


ظرفم را شکستم، بعد که خواستم جمعش کنم، چند تکه‌اش کم بود... بندشان زدم اما ظرف قبلی که نشد! هی هرچه می‌ریختم توش، از جایِ شکستگی‌اش شره می‌کرد به بیرون، ثروتم جلویِ چشم‌هام می‌ریخت زمین...

خودت می‌دانی عزیز.
حرف‌های همچو منی، قصه‌های همچو منی، گریه‌های همچو منی اگر تمام شود، افتاده رویِ شیب آنور زندگی.

افتاده‌ام رویِ شیب آنورِ زندگی.
افتاده‌ام،
روی شیب آنور زندگی.


از بهتِ همچو منی باید ترسید. غم‌ها که عادت شدند و رخنه کردند به تار و پود این فرش بی‌نقش، که دیگر نشود جمعشان کرد، که دیگر نشود تکاندشان، که دیگر نشود آدم خودش را آویزان کند از نرده‌های ایوان بلکه غبارها بریزند، بلکه دیدنی‌ها باز پیدا شوند، بلکه آبِ دیده دوباره برگردد، بلکه دچار شویم به احوالات سحری... بلکه عشق از زیر جـذر در بیاید، دوباره هنگامِ مد بشود، بالا بیاید، سرریز کند رویِ فرش و کاشی و حوض و ایوان و خانه، بیامیزد به عطر گل‌ها، دیوانه‌مان کند... بلکه دوباره حالت آنطور بشود که شک کنند به عشقِ نهانی که رو نکرده‌ای، که از سرخی چشم‌هات بفهمند عاشقی، بلکه برگردد آن احوالات قدیم، بلکه برگردد او، بلکه تو، بلکه تو برگردی عزیز... بلکه تو برگردی به جان خسته‌ام...

گریه‌ها که تمام شدند،
می‌دانی عزیز؟
امان از دردهای بی‌ گریه...
امان از من...
امان از حالِ کسی که یک تنه، تنها، دچار شده به شش جهت بن بست...


مغضوبم. احساس می‌کنم.
نه که تو بزرگ نباشی، نه که ندانم می‌بخشی، نه که نگفته باشند چقدر عاشقی مرا؛ نه.
مغضوب یعنی منی که دیگر قلبم برایت نمی‌لرزد.





دلم حتی تنگ جهنم توست! هرچیزی که نشانی از تو در آن باشد... نشان از لطفت، قهرت، مهرت، غضبت...

من مال تو بودم؛
دیده‌ای کسی حتی ضعیف‌ترین شترش را هم رها کند تویِ بیابان؟

تو را به عزیزت قسم، تو را به آنی که نباید با دهانم نامش را ببرم، تو را به آنی که دوستش داری،
کمی بیشتر مال‌دوست باش...

به خودت قسم که سخت است توی این شلوغی بازار، دامنت از دستم رها نشود...



بغلم کن...




#یاسر_قنبرلو
  • ۲۸ بهمن ۹۴ ، ۱۶:۰۶
  • ماهان (ف.چ)

بچه‌ها خیلی امیدوارن به من :)

اینکه طبا هم به من امیدواره موضوع نادریه! کلا جز تو پر دیگران زدن حرکت دیگه‌ای بلد نیست :)

ولی خب من که خودم به وضعیت خودم آگاهم :)

فقط موج منفی ندم بهتره :)


- به شدت مضطرب و ناخوش احوال و ناآرام و سردرگم -



+ انصافا شعر اخوان ثالثو بدون هیچ منبعی خوندن، و فهمیدن، با اون وضع سؤالایی که تویِ آزمون آزمایشی دیدم خیلی سخته.

+ اگر قبول شدم به همه شیرینی می‌دم :)

  • ۲۴ بهمن ۹۴ ، ۲۱:۵۷
  • ماهان (ف.چ)
می‌دانی چند وقت است دل کسی نتپیده از گریه‌های مداومم؟ گفته بودم دوباره گریه را از سر گرفته‌ام؟ من که حالی‌م نبود از این بغلِ بابا رفتن‌ها چیزی. شاید اصلا نمی‌دانستم الان باید گریه کرد. شاید نه؛ حتما. حتما نمی‌دانستم الان باید گریه کرد. فکر می‌کردم هنوز اتفاقی نیفتاده که! هنوز می‌شود بیشتر بدبخت بود! هنوز می‌شود شصت تا برگه دیگر که هرکدام جایِ علامت زدنِ شصت روز دیگر را دارند چسباند به دیوار اتاق و سه هزار و ششصد روز دیگر را علامت زد. هنوز می‌شود منتظر بود. هنوز زیاد دیر نیست که! شبگیر، مانده بود تا صبح. صبح مانده بود تا سر ظهر. سر ظهر مانده بود تا آفتاب بیاید درست وسط کوچه و سایه دیوارها را ناپدید کند. وقتی آفتاب آمد درست وسط کوچه و سایه دیوارها را ناپدید کرد، مانده بود تا وقتِ فرش انداختن تویِ حیاط و بلند شدن صدایِ بچه‌ها از کوچه و پایانِ چرتِ بعدازظهر. وقتی فرش می‌انداختیم تویِ حیاط و صدایِ بچه‌ها از کوچه بلند می‌شد و همه بیدار می‌شدند و سراغ چایی می‌گرفتند، مانده بود تا اذان. وقتی اذان می‌شد مانده بود تا سرِ شب. وقتی سرِ شب می‌شد مانده بود تا شب. وقتی شب می‌شد مانده بود تا خواب. وقتی جا می‌انداختیم و باید منتظر بودن را بس می‌کردیم و ساکت می‌شدیم و وسط قصه‌ها سؤال نمی‌کردیم و نمی‌پرسیدیم چرا آخرش همیشه خوب تمام می‌شود و چرا جایِ دردها زود خوب می‌شوند و چرا گریه‌ها فقط یکی دو صفحه‌اند و  الکی می‌خوابیدیم، مانده بود تا شبگیر. شبگیر مانده بود تا صبح. صبح مانده بود تا سر ظهر. سر ظهر مانده بود تا... می‌شد اینهمه وقت را منتظر بود.
می‌شد دوباره صبح، به امیدی بیدار شد. می‌شد دوباره آواز خواند، از پشتِ مهدی بالا رفت، لباس عروس پوشید، و هر روز صبح به این شوق بلند شد، که کفش تق تقی‌ها امروز دیگر اندازه‌ام شده‌اند...
آنقدری نشد که از خوشحالیِ کمابیشم و پرسش‌هایِ تمامی‌ناپذیر، از دنبال مکانِ خدا گشتن و خدا کشیدن در نقاشی و پیدا کردن رنگ خدا، بیفتم وسطِ دام بلایی که محکم زد تویِ سرم و دنیا که افتاد رویِ دور تند، نشانم داد از خودِ شبگیر تا شبگیرِ بعد، هیچ نیست...
آنقدری نشد که بفهمم نیستی.
آنقدری نشد که حس کنم نیستی.
آنقدری نشد که نبودنت دستِ شب بشود، صبح را خفت کند به آسمان، آویزانش کند به بندِ ماه و خودش را پهنننن کند رویِ تمام دنیای من...


آنقدری نشد تمام آن سال‌ها تا امروز.




آمده بودم گلِ گلدان باشم. نه گلِ صحرا. طاقت آفتاب گاه و بیگاه و بارانِ هیچگاه را نداشتم. آمده بودم بنشینم تویِ گلدان، هر روز ببوسندم، نوازشم کنند، خیره شوند به سرخی صورتم و روزی هزار بار در معانی چشمم بمیرند.
مردم نمی‌دانند از من محال می‌خواهند... گل گلدان را اگر رهایِ صحرا کنی، می‌میرد...
می‌دانی چند وقت است هییییچ‌کس، هییییچ‌کس نگران گریه‌های شبانه‌ام نبوده؟ می‌دانی اصلا تا به حال، هییییچ‌کس، هییییچ‌کس، مضطرب گریه‌هایِ شبانه‌ام نبوده؟ نیایی، بغلم نکنی، پناهم ندهی، عاقبت زیر سم اسب سلطانی که از صحرا می‌گذرد، جان می‌دهم...
آمده بودم گل گلدان باشم...

+ آدم مگر تا چقدر می‌تواند خودش را خر کند که فراموش می‌شود...؟
   فراموش نمی‌شود...
   به روز
   به هفته
   به ماه
   به سال...
   نمی‌شود...



گاهی همین که دل به کسی بسته‌ای بس است
بغضت ترک ترک شد و نشکسته‌ای، بس است

گاهی فقط همین که به امّید دیگری
از خود غریبه‌تر شدی و خسته‌ای، بس است...


#حسین_منزوی


 + فقط تو می‌دانی بس است یا نه...
  • ۲۳ بهمن ۹۴ ، ۱۶:۴۲
  • ماهان (ف.چ)
چه حاصل می‌شود بعضی را، از رقص ضمایر؟

من را معاف کن، آن بعضی‌ها را توجیه کن. من که از عهد ازل تو بودم و تو او بودی و او شما بود و شما من بودید و من ما بودم و من شما بودم و من، بی‌ادب‌تر بخواهم بگویم، تو بودم و من تو بودم و من تو بودم و تو و تو و تو و تو و خودت که از من و ما و شما و آن‌ها و این و آن و همان و همین بهتر می‌دانی؛ جز تو هیچ نبود.

پس قبلِ این تن‌هم، قبلِ رحم هم، قبل تنیده شدن خاک و آب هم، قبل این خاک هم، من بودم؛ چون تو بودی...

من هستم؛

چون تو هستی...
نه چون که می‌اندیشم...
که اندیشه‌ام هم تویی...
  • ۱۷ بهمن ۹۴ ، ۲۱:۳۸
  • ماهان (ف.چ)

!

باید دید تحول و انقلاب برای چیست؛ اگر نه من همین حالا، به شیوه گیج کردنِ حریف، می‌توانم به باطل ثابت کنم برایِ جامه پوشاندن به پست‌ترین خصایص انسانی هم، می‌شود انقلاب کرد.


  • ۱۷ بهمن ۹۴ ، ۲۱:۲۹
  • ماهان (ف.چ)

بابا امشب اومده بعدِ دو ماه، فردا جلسه داره بعدم برمی‌گرده.

الان چهل دقیقه‌ست رسیده، یه دقیقه هم راحتش نذاشتن بس که زنگ زدن.

  • ۱۶ بهمن ۹۴ ، ۲۲:۳۶
  • ماهان (ف.چ)