آفتابگردان در جست و جوی آفتاب

ایشان هم بغل دستی نازنین، که به اصرارِ منِ از راه به در کن، به جرگه آن‌سرناپیدایِ وبلاگ نویسان ملحق شدند.


+ طرف می‌گفت بچه‌های ریاضی خشکند، و شعائرشان میل به صفر دارد! خیر عزیزم. آن چیزی که به صفر میل می‌کند بُرد تابع نمایی نزولی‌ست! یک نمونه من، یک نمونه هم فرزند دلبندم. مشحونِ احساساتیم. می‌چکد اصلا. تراوش می‌کند. تازه بنده حقیر قریحه آنچنانی در ریاضیات ندارم، اما این دختر دلبندمان المپیادی‌ست! قربان عدلت خدا، مغزِ من و مغزِ این... ببینم کجا قرار است برایم جبران کنی!


+ الکی مثلا من و خدا از این حرف‌ها با هم نداریم...

+ نوشته شده در چهارشنبه ۳۰ دی ۱۳۹۴ ساعت ۲۲:۵۱ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

من از زیارت قبلی خراب‌تر شده‌ام...

حالا، با هرکسی هر حساب و کتابی داری، بینک و بین الله!

ولی آخر با دختربچه قم که دیگر نه...

+ نوشته شده در چهارشنبه ۳۰ دی ۱۳۹۴ ساعت ۲۱:۱۲ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

چرا واقعا؟!

حالا اصلا اگر هم توافق برد برد باشه...

چی باعث شده یه وقیح بدبخت مثل عادل الجبیر این حرفارو بزنه؟!

البته به قول چندی از بچه‌ها: 


آن‌کس که اسب داشت، غبارش فرو نشست

گرد سم خران شما نیز بگذرد...



+ نوشته شده در چهارشنبه ۳۰ دی ۱۳۹۴ ساعت ۱۸:۲۲ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

:)

یک نفر از عبارت «چطور دوباره متولد شویم» رسیده به اینجا... 


+ نوشته شده در سه شنبه ۲۹ دی ۱۳۹۴ ساعت ۲۳:۱۱ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

شهریار - و تمام. همه چیز تمام.

گفته بودم بی تو میمیرم

ولی این بار نه

گفته بودی عاشقم هستی

ولی انگار نه

هر چه گویی دوستت دارم به جز تکرار نیست

خو نمیگیرم به این تکرار طوطی وار نه

تا که پابندت شوم از خویش میرانی مرا

دوست دارم همدمت باشم

ولی سربار نه

قصد رفتن کرده ای تا باز هم گویم بمان

بار دیگر میکنم خواهش ولی اصرار نه

گه مرا پس میزنی

گه باز پیشم میکشی

آنچه دستت داده ام

نامش دل است افسار نه

میروی اما خودت هم خوب میدانی عزیز

میکنی گاهی فراموشم ولی انکار نه

سخت میگیری به من با این همه از دست تو

میشوم دلگیر شاید نازنین بیزار نه

گه مرا پس میزنی

گه باز پیشم میکشی

آنچه دستت داده ام

نامش دل است افسار نه...


نامش دل است.

افسااااارررر نه...



افسااااااااررررررر نه...





افساررررررر نه...


نه.



+ فکر می‌کنم برای من کافیه دیگه...


+ خواهش هم نه.


+ چاوشی قشنگ خوندتش...

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۸ دی ۱۳۹۴ ساعت ۲۳:۰۰ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

حقیقت همیشه یک گام از شرایط پیش تر است؛ و انسان این را نمی‌فهمد.

و حقیقت، اگر بخواهیم بی‌پرده پوشی و توجیه بفهمیم، آن چیزی نبوده که در تمام این یک سال به آن فکر می‌کردم و به خیالِ صحتش با تمام اصول می‌جنگیدم.


 اشتباه کردم./.. و این با هیچ قصه عاشقانه‌ای جور نیست.


تمام قصه‌های عاشقانه شعر پردازی شاعران بوده. عشق فقط یکی‌ست؛ و یکی.



والسلام.

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۸ دی ۱۳۹۴ ساعت ۱۸:۳۹ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

قصد رفتن کرده‌ای تا باز هم گویم بمان...#

بچه‌ها که تخت‌ها را باز کردند و خوابیدند، من هنوز داشتم فکر می‌کردم. روپوشِ نه چندان گرمم را پیچیده بودم به خودم، چادرم را گذاشته بودم تویِ شیار دیواره که بشود تکیه داد. ج خوابِ خواب بود و برایِ من اندازه یک آدم در خود جمع شده زانو به بغل جا گذاشته بود. همه خواب بودند و نمی‌توانستم آن همه وسیله را از تخت بالایی خالی کنم و بخوابم. پس باید جمع می‌شدم در خودم، زانوهام را بغل می‌کردم و همانطور خواب می‌رفتم.


بلند شدم از واگن رفتم بیرون. سرم را چسباندم به شیشه قطار و سعی کردم در آن تاریکی هولناک، تمام چیزی که می‌شود دید را ببینم. جهان انگار به مرگ فرو رفته بود و سکوت آنقدر بزرگ شده بود، که می‌توانست تماممان را یک جا ببلعد. قلبم، مداوم می‌ریخت. شجریان می‌خواند: هر که شد محرم دل در حرم یار بماند... از سرما می‌لرزیدم و احساس می‌کردم استخوان‌هام می‌سوزند. سرم گیج می‌رفت و هنوز منگِ مقصدم بودم. می‌دانستم برایِ من یکی توفیری نمی‌کند، لس آنجلس یا...


جهانِ پشتِ شیشه‌های قطار غریب بود. آدم‌ها نبودند و به جایشان هر چه بود تاریکی بود. منتظر الهام بودم. منتظر نور. منتظر بودم یک چیزی هبوط کند در من، دست‌هایش را حلقه کند دورِ تنم، و آغوشش گرم باشد... اما نبود. معجزه فقط همانقدر قد می‌داد که از اضطرابِ جاری در رگ‌هام، جان سالم به در ببرم. می‌ترسیدم از آن آسمان و؛ شاید کسی باورش نشود... دل کندنی نبود... خیره خیره، مثل کسی که دیده قهرمان سپاهش غمین و ناامید از میدان برمی‌گردد و عبرت نمی‌گیرد، نگاه کردم به آسمان. وقت‌هایی که انعکاسِ مبهم اشیاء اطراف اجازه می‌داد آسمان پیدا شود، آنچنان از دست می‌رفتم، که انگار دیگر به دست نمی‌آیم... اما باز، مثلِ جوانِ پُر دلی که آمده برایِ کشتن جالوت و تازه تشنه هم از لبِ آب برگشته، باز هم نگاهش می‌کردم... ستاره‌ها مثل ماهی‌های رود، در آسمان شناور بودند... من می‌ترسیدم... من می‌ترسیدم و داشتم قالب تهی می‌کردم... من تنها بودم... من بودم و او. و او خوب می‌دانست عظمتش را چطور به قلب یک دختربچه بفهماند...


کویرها عجیبند. از کرمان که به سمتِ ماهان بروی، سمتِ چپِ جاده، روستایِ سیرچ، شهر شهداد را که به سمتِ نهبندان رد می‌کنی می‌رسی به شگرف‌ترین جایِ جهان. هر طرف که نگاه کنی آسمان است. خدایِ لامکانت را احساس می‌کنی، که بارفه‌ای از وجودش را به آسمان آنجا پاشیده و هزاران ستاره از خوشه آن بارقه به دنیا آمده‌اند... می‌لرزی... می‌شکنی... می‌می‌ری... زنده می‌شوی... و هرچه حس می‌کنی جز او نیست...


اول می‌ترسی. می‌ترسی سر بلند کنی و بیش از پیش بریزی. اما اشتیاق همیشه بر ترس غالب بوده... سر بلند می‌کنی و سنگ‌های عظیمی را می‌بینی که معلوم نیست در خاک کویرِ شهداد، چطور ریشه دوانده‌اند که تا به حال پایسته مانده‌اند. باد که از تنشان می‌گذرد رشته رشته می‌شود. یک رشته‌اش می‌آید به نوازش موهایِ پریشانِ کنارِ پیشانی‌ت. مبهوت می‌شوی. هیچ می‌شوی. صدایِ گذشته کویر را از گوش‌هات می‌گذرانی. دوست داری تصور کنی قبلا، شتری از حوالی آنجا گذشته که صدایِ زنگوله‌اش با باقی گله فرق می‌کرده... که کلوتِ بیچاره دل در گرو پلک‌هایِ زمخت شتری دارد... دوست داری ابهت کلوت‌ها را با فرض دل بشکنی... دوست داری فکر کنی پشتِ این عظمت یک دلِ نا آرام خوابیده، که سال‌هاست برایِ هیچکس حرفی نزده و الآن است که از هم بپاشد... یا نه؛ دوست داری بنشینی یک دنیا حرف نگفته را، از گل‌هایِ سرخِ گل، یا گل‌های سرخِ آدم، برایشان بازگو کنی... کلوت‌ها از تمام مردم دنیا بهتر می‌فهمند، کویر چقدر تنهاست... کلوت‌ها از همه بهتر بلدند چه اضطراری در ریشه‌های نزدیک‌ترین تک درخت آن اطراف است... کلوت‌ها بهتر از همه بلدند، ریشه‌هایِ کویری، چقدر باید دست و پا بزنند که به آب برسند... کلوت‌ها زیاد تنها مانده‌اند... کلوت‌ها بهتر از همه بلدند چطور باید تنها بمانند... کلوت‌هایِ کور... کلوت‌هایی که یک عمر فقط ستاره دیده‌اند و کویرِ بینهایتی از هیچ... کلوت‌های کوری که چون نمی‌بینند، پس بهتر از همه بلدند خیال کنند...


و آن انتها، آسمان و زمین به هم می‌چسبند. کویر و آسمان سال‌هاست دل به هم داده‌اند. عاشق که باشی، و کمی هم دلتنگ، مبرهن است که هر شب چندتا ستاره از آسمان پیشکش دامن کویر می‌شوند... شاید کسی نفهمد، عاشق را، عاشق می‌فهمد...


از رودهای سر به زیر و از کوه‌های سربلند نه؛ از دشت‌های لاله و باغچه گل‌های سرخ نه؛ وصف گل‌های سرخ را از کلوت‌ها باید شنید، که عمری به خیالشان رویِ پا مانده‌اند... از کسی که چشم در چشم اوست نه؛ از کسی که در آغوش اوست نه؛ از کسی که همنفس اوست نه؛ وصف او را از عاشق رنجوری باید شنید، که یک عمر، فقط به خیال او زنده مانده است...


من و کویر، سخت، حرف‌های هم را خوب می‌فهمیم... می‌نشینیم نگاه می‌کنیم به چشم‌هایِ هم، او شرح معشوق می‌کند و من، شرح معشوق... و عشق اگر عشق باشد، راهش یکی‌ست.

من و کویر، هر دو از یک راه می‌رویم.

یک روز، دشتِ گل‌های سرخ اتفاقا راهش به راه ما می‌خورد... و آنقدر مشتاق می‌شود که می‌دود، نفس نفس می‌زند، و وقتی نرسید، می‌نشیند یک گوشه و می‌میرد...


#شهریار


+ شهداد آنقدر غریب است، که عکسی از آسمان شبش نیست که اینجا بگذارم. معذوریم...



Photo By: Mohammad Saba

+ نوشته شده در يكشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۴ ساعت ۲۱:۵۱ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

فوری :| - موقت

یه خیّر چند تا وبلاگ درست حسابی نداره بده من بخونم؟



بعدا نوشت: از اینهمه وبلاگی که معرفی کردید ممنونم. ببخشید که نمیتونم تک تک ازتون تشکر کنم.

+ نوشته شده در يكشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۴ ساعت ۱۶:۰۱ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

...


با همه وجود، در همه ابعاد، آشوبم...

+ خدا، فقط تو رو برای ما نگه داره... عمر بی ارزش ما رو برداره و رو عمرت بذاره... پدر مایی... سایه سر مایی... خدا پدرمونو برامون نگه داره...

+ ماییم و شب تار و غم یار و دگر
   هیــچ...
+ نوشته شده در شنبه ۲۶ دی ۱۳۹۴ ساعت ۲۳:۱۳ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

فاقد ارزش خوانش - خدایا...

در حال حاضر یکی از خواسته‌های نسبتا غیرممکنم بودن جز اون چهل نفر نهایی المپیاده.

خواسته کوچیکیه اما هست و لازمش دارم، چون باید اثبات کنم.


+ نوشته شده در جمعه ۲۵ دی ۱۳۹۴ ساعت ۱۲:۵۵ توسط ماهان (ف.چ) | بگو
هیچِ هیچ‌زاده

یک فاطمه چگنی که از نامِ خانوادگی‌اش متنفر است.
دریچه
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان