خیابان ارغوان هفتم

برای خودم می‌نویسم.

دریچه

۱۴ مطلب در مهر ۱۳۹۳ ثبت شده است

[خیابان ارغوان هفتم] - 198_ چـرا تا شکفتم، چرا تا تو را داغ بودم نگفتم؟ چرا بی هوا سرد شد باد؟ چرا از دهن حرف های من افتادیک - دیدم این را. که آدم ها، توی پاییز ریختند.

من می روم جلوی آینه، خودم را نگاه می کنم. موهای شانه نکرده، صورت زرد، چشم های گود افتاده، چشم های بی سو، چشم های سرد، چشم های خالی. تا به حال کسی نگفته نگاه هایم دیگر آن نگاه های قدیم نیست. کسی جرئت نمی کند چیزی بگوید. تمام حرف ها را از پشت سرم می شنوم.

صبح با آن فرمِ بدریخت می روم مدرسه. می نشینم کنار س.

یادش بخیر. روزگاری داشتم، با یک فرم یاسی رنگ. با یک مدرسه که دور تا دورش درخت های کاج بود. با یک عالم دوست. یادش بخیر! تا چشم هایم پر از اشک می شد دوست دشمن دورم را می گرفتند.

الـان، صبح بلند می شوم، بی صبحانه، بی چای، بی چراغ. توی تاریکی لباس می پوشم، و یواشکی به عمق چشم هایم خیره می شوم. هیچ چیز نمی بینم. دیگر خبری از آن چشم ها نیست که یک دنیا حرف می زد. دیگر خبری از آن چشم ها نیست که ناگفته ترین ناگفته ها را به تشکل ساکت ترین نمود های آوایی می گفت. دیگر خبری از آن آدم ها نیست. دیگر خبری از آن خانه پر نشاط نیست. پدر پیر می شود. مادر پیرتر. پدر می رود که خانه نباشد، نازنین بانو حرف هایش را نصفه می خورد، برادر کوچک هر روز بیشتر قربانی روان پریشی ما می شود. دیگر از آن نگاه ها خبری نیست...

صبح درس می خوانم. ظهر درس می خوانم. شب درس می خوانم. و تا جایی که بشود درس می خوانم. من، سال ها بعد، به این روز هایِ بی او، به این روزهایی که می توانست خوب باشد، حسرت می خورم. مثل پدر، که می نشیند و از شلغم های راه مدرسه و کباب های باغ پدری حرف می زند... مثل نازنین بانو که از مهمانی های بزرگ، از غاز های درسته، از کبوتری که هر زمستان توی شکاف دیوار خانه اشان لانه میکرد، از حوض کنار حیاط و ماهی ها، از تمام اینها حرف می زند و بعد، به روبرو نگاه میکند، و هیچ چیز نمی شنود...

این روز ها، توی خانه ما، همه ترجیح می دهند با خودشان باشند. نه تاثیر فصل است، نه تاثیر آب و هوا. فقط، یک نفر مرکز ثقل این مردگی ست که شادی بقیه، خنثی یَش نمی کند.

آدمی که روحش به جسمش غلبه داشته باشد، وقتی شاد می شود، همه لبخند می زنند. اما وای به حال روزی که غمگین شود...

آدم ها صدای هم را نمی شنوند اینجا. ما، خیلی وقت است، حرف نمی زنیم، یا حرفی اگر میزنیم، داد می زنیم.

ما، با هم عروسی نمی رویم. با هم ختم نمی رویم. مهمانی نمی رویم. همیشه یکی امان خانه می ماند...

چه کسی تصور می کند، همه اینها، از بیرون می آید؟ پنجره باز بود، شعر های مرا باد برد، چای داغم را باد برد، مرا باد برد، خنده ها را باد برد... و باد، نفس های او بود...

دو - هوای محـرم مثـل کمر شکستگی از داغ برادر سنگین است...

بیست و ششمِ مهـرِ هزار و سیصد و نود و سه - ساعت هشت و چهـار دقیقه شب.

  • ۲۶ مهر ۹۳ ، ۱۶:۳۵
  • ماهان (ف.چ)
[خیابان ارغوان هفتم] - 197 _ هر چــه با من همــه کردند، از آن بدتــر کن...یک -  من حتی چـراغ ها را روشن نمی کنم.

دو -  می دانم، که یک روز مجبــور می شوم. بعـد، من، همـه را تو می بینم، و یک روز، وقتی دارم دیوار های خانه ام را سبز ملـایم رنگ می کنم، سـرم را بـرمیگردانم، اسم تو را صدا می کنم، و قبل از اینکـه چیـزی بگویـم، می فهمم که نیستی. آن وقت، رنگ ها روی دیوار وا می روند، سبـز ها زرد می شوند، و از آن روز بـه بعـد، تمــام فصل ها پـاییــز است... از آن روز بـه بعــد، هـر کس خـانه ام را می بیند، با خـود فکر می کند، که نقاشش یا عاشق بوده، یا مست، یا دیوانه...

ســه -  منتظری حکم را بدهی.

چهــار -  از این هــا که بگـذریم، می رسیم به اینکه، همه از من خسته اند، تو خسته تر باش.

پـــنـج -  امــروز از سمت سه آدم متفــاوت به چـند صفت محـکـوم شدم: لوس! مغـرور! منزوی! گوشه گیـر! اخمو! قشنگ! و باقی اشـان را یادم نیست.

شـش -  خودم هم از خودم خسته ام! از اینکه خسته ام خسته ام. از اینکه گذشته ها گذشتند. از اینکه من دیگر آن آدم قدیم نیستم. از اینکــه انقـدر ناتوانم برای فراموش کردنت. از اینکــه انقـدر ضعیف النفسم! و موریانه های دنیایی، آنقدر ریشه هایم را خورده اند، که با نسیم هم از پا در می آیم...

صحــیح است...

  • ۲۵ مهر ۹۳ ، ۱۴:۰۹
  • ماهان (ف.چ)

نوکـری شغل شریفی ست به شـرط آنکــه

فقط اربـاب حسین ابن علــی باشد و بـس

  • ۲۴ مهر ۹۳ ، ۲۰:۴۸
  • ماهان (ف.چ)
[خیابان ارغوان هفتم] - 195

من، با هر کس که درد بکشد، درد می کشم. با سرطان یک دختر بچه سه ساله، با یتیمی کودکی آن سوی مرزها. اصلـا انگــار غم، شده جز جدا نشدنی روزهایم. انگـار جیره بندی شده، و من باید سهم غم هر روزه ام را بخورم. مردم راست می گویند...

+ آدم باید چند روز قبل از محرم، مشکی هایش را در بیاورد، سفید بپوشد، آبی بپوشد، هر رنگی که شد بپوشد، که وقتی محـرم شد، بفهمد برای چه کسی مشکی تن کرده. آدم باید نیتش را خالص کند.

  • ۲۴ مهر ۹۳ ، ۱۱:۱۵
  • ماهان (ف.چ)
[خیابان ارغوان هفتم] - 193

هر چی دارم ازم بگیر

به من یه کربلــا بده...

+ طاقتی نیست دگر، باده فرو بگذارم...

+ آقا؟ کربلــا هم کفایت نمی کند... تشنه شهادتم...

+ حـرف مفت های من تمامی ندارند. تشنه شهادتی که روزش به معصیت می گذرد!!

+کــه گهـواره خـالی تــو...

  • ۲۳ مهر ۹۳ ، ۱۹:۲۷
  • ماهان (ف.چ)
[خیابان ارغوان هفتم] - 185همیشه این احساس را داشتم که معلم ها و استاد ها، مـا را آدم حساب نمی کنند. این را از بچگـی، موقع برخورد های تحقیر آمیز معلم ها، با کسی که خـرده ای از شیطنت در وجودش بود فهمیدم. و حـالـا فهمیده ام همان برخورد ها تمام ذوق ها را کور کرد و خلـاقیت ها را کر. دیگر گوش هیچکس، آوا های درونش را نمی شنید. تمام خیال ها مرد، تمام رویاها مرد، و داستان ها فقط داستان ماندند. قهرمان ها، توی قصه ها حبس شدند. آرزوی دنیای خوب مرد. وقتی پسربچه بازیگوشی، به خاطر غلط های زیاد املـایش تمام زنگ را گوشه کلـاس ایستاد و خشم معلم و تمسخر همکلاسی هایش را تماشا کرد، همان موقع به خودش فهماند که : تو نمی توانی خوب باشی...! و همه چیز از آن جا شروع شد. یک نفر مثل کناری ام، باور کرد که توانستن برای همسایه ست. و یک نفر مثل من شروع کرد به خیالبافی های افراطی. که بعد ها، یک نفر، در پانزده سالگی به اش بگوید که عادی نیست. بگوید که باید با یک مشاورِ بهتر صحبت کند.

هنوز، توی دبیرستان هم حتی، موی پسر ها را می بینند، [این جایی که من زندگی می کنم اینطوری ست] و ناخن دختر ها را. بعد، آن هایی که ناخن بلند دارند را نگه می دارند گوشه حیاط، از نمره هایشان کم می کنند، یک ناخن گیر کثیف می آورند و همه را مجبور می کنند با همان ناخنگیر، ناخن هایشان را بگیرند. این ها صحنه های اسف ناکی ست که شاهدش هستم.

بعد حتی، درست را هم که بخوانی، نمره های خوب هم که بگیری، باز هم وقتی از پنجره، پشت ساختمان های بلند، دنبال آسمان میگردی بد نگاهت می کنند. نظر میگیرند آخر سر هم نظر های خودشان را عملی می کنند. حرف می زنند، اما عمل نمی کنند.

اما بگذارید بگویم که توی همین ایران ما، چند عدد مدیر و معلم و معاون وجود دارند، که از تمام این ها مستثنایند.

استاد دال، استاد سین، دکتر الف، استاد خــه(!) و یک استاد خـه (!) دیگر.

استاد دال استاد فیزیک است. بگذریم از اینکه چقدر با سواد است، نکته اصلی آنجاست که برای بچه ها راه می کشد، با آن ها مشورت می کند، و کلـاسش در لغـات فارسی به اصطلاح واکنش گراست. بچه ها یک مشت آدم بی زبانِ بی دست و پا نیستند. آدم ها می توانند حرف بزنند، اصلـاح کنند و نظر بدهند. آدم ها سر کلـاس استاد دال، همه خوب هستند. تحقیری در کار نیست. هیچ کس کتاب ها را چک نمی کند، اما همه انجـام می دهند. برای اینکه استاد دال آدم خوبی ست.

استاد سین از قبلی هم ماه تر است. درسش ریاضی ست. تمام بچه ها، بدون استثنا، او را از نگاه هایش به یاد می آورند. نگاه های او حرف می زند. به وضوحی که کلمه ها حرف نمی زنند. لبخند همیشه روی لبش هست، حتی وقتی می داند که ممکن است تومور داشته باشد. حتی وقتی بچه خودش مریض است. و برای من استاد سین یعنی:« تو چرا همه اش به خودت میگی خنگ؟». و من از آن به بعد توی دلم به خودم گفتم خنگ، و حـالـا دیگر نمی گویم. استاد سین حتی طرح درسش را با بچه ها هماهنگ می کند. تاریخ امتحان هایش را هم. دعوایی نیست، استاد سین فقط با لبخند دعوا میکند. با اینکه امتحـان هایش در تمام مدرسه که هیچ، برای هر کی میشناسدش پر آوازه است، اما راه می آید. از آن آدم هایی ست که میشود با خوشحالی از خوشحال بود و با گریه اش گریه کرد. من! اینها را میگویم که یادت باشد، باید اینگونه باشی. استاد سین یک آدمِ واقعا آدم است.

من را از کی باور کردند؟ درست ترش این است که بگویم، آدم ها از چه زمانی باورهایشان درباره من را بروز دادند؟ یا شاید بهترش این است که بگویم من از کی شروع به گوش دادن به باور های آدم ها درباره خودم کردم؟ وقتی یک روز آفتابی، توی اولین دیدار، زیر آلـاچیق، استاد خـه از آن نگاه های پر از انرژی اش به من کرد و به آن یکی استاد خــه گفت: «این نابغه است!». یادت که هست من؟ تو از همان موقع فهمیدی علاوه بر اینکه تو خودت را باور داری، دکتر خـه هم تو را باور دارد. دارم این ها را بهت یادآوری میکنم که بفهمی چه راه طولانی ای را آمده ای. بفهمی که می توانی به همه ثابت کنی هستی، چون فکر می کنی، حرف می زنی و عمل میکنی. چون وقتی همه خاموش شده اند، تو می دانی که در شرایط سخت باید بتوانی. دکتر خـه به گردنت حق های بزرگی دارد. چون به تو گفت که قابل باوری!

استاد خــه دیگر، می تواند در آخرین لحظات همه چیز را تغییر دهد. او می تواند یک هفته مانده به خوارزمی، تمام طرح های ناموفق را بریزد دور، یک طرح جدید پیشنهاد کند، ایده بدهد و وادارت کند حرکت کنی. می تواند از کمترین وقت و امکانات، از کمترین امید در دل بچه ها، جایزه کشوری بسازد. می تواند نزدیک باختن، کاری کند که نتیجه عوض شود. می تواند بچـه هایش را توی پنج تا المپیاد اول کند. استاد خــه تک است. تو باید آرامشش را به ارث ببری...

دکتر الف را نمی شود توی نگاه اول شناخت. با آن رشته عجیب و غریبش و با آن لباس های جوان پسند. نمی شود فهمید که چادر سر میکند. نمی شود فهمید آنقدر معتقد است. آنقدر خلـاق است. و با سواد. وقتی حواس همه را به سمت خودش جمع میکند و میگوید: با اینکه امروز برام نیوز نیاوردین و اکتیو نبودین، اما من دلم نمیاد کلاسم اینجوری تموم شه. و بعد شروع میکند از قرآن و نهج البلـاغه و تحلیل کتاب با ما حرف می زند. این آدم می فهمد. این آدم می فهمد که کلاسش باید یک چیز تمام ناشدنی برای بچـه ها داشته باشد. این آدم می فهمد که همه چیز فراموش میشود جز اخلـاق خوب و رفتار برازنده. آدم باید همیشه این را بفهمد.

این آدم ها، جز آدم های فراموش نشدنی زندگی من هستند. آدم هایی که یک زندگی را زنده گی کرده اند، و میدانند باید چطور به بقیه یاد بدهند که آدم باشند. من جـای خدا نیستم، اما فکر می کنم، خدا آن ها را خیلی دوست دارد. خیلی.

 

  • ۲۰ مهر ۹۳ ، ۱۲:۴۸
  • ماهان (ف.چ)
[خیابان ارغوان هفتم] - 184رها! آدم گاهی باید حرف هایش را به یک نفر بگوید.

اگر من این ها را به تو نگویم، تو هم می شوی مثل من. مثل من که کسی بر آن نبود که این ها را به من بگوید. آنوقت، من اینطور شدم.

می بینی؟ برای تو خیلی زود است که بفهمی، کسی که دور از همه، آن گوشه اتاق نشسته، و سخت توی فکر است، دقیقا دارد چه کار میکند. برای تو خیلی زود است که بفهمی کسی که آن همه آدم را رها کرده و در گوشه ترین گوشه آنجـا گوشه گرفته، دلیلش چیست.

ببین! راستش هیچ دلیلی ندارد. دقیقا، این آدم منزوی که بعضی وقت ها زیر چشمی جمعیت را نگاه می کند، دلیلی ندارد برای اینکه آنجـا بنشیند. اما دلیلی هم ندارد برای اینکه آنجــا ننشیند.

می خواهم به تو بگویم که در بدترین شرایط، نباید حتی یک لحظه از حرکت بایستی. حتی اگر خیلی کند می رفتی، مهم این است که بروی. آدم های ساکن بعد از مدتی می گندند. افکارشان بوی زمان پدربزرگ هایشان را می دهد، و خیلی وقت ها، به یک نقطه نامعلوم روی هوا، سقف، آسمان، و یا هر جای دیگری خیره می شوند. باید این را بدانی که کنار زدن ابر ها برابر است با نور. باید این را بدانی که همه چیز توی کتاب ها نیست. همه چیز توی آن وسیله تبلت نامی که الان گرفته ای دستت، پیدا نمی شود. می خواهم به تو بگویم که گاهی به جای خواندن کتاب های جغرافیایی، باید دقیقا خودت شال و کلاه کنی و بروی کویر. می خواهم به تو بگویم که در کمال اینکه شبیه کسی نباشی، باید وقت هایی که ماهیتت زیر سوال نمی رود، بروی کنارشان بنشینی، و بتوانی گوش کنی چه می گویند. بتوانی تحمل کنی.

رها! تنها زندگی کردن کار آسانی ست اگر از ابتدا کسی را نداشته باشی. سعی نکن یک رفیق صمیمی غیر از خدا و آدم های همیشگی پیدا کنی. آدم ها، حتی اگر خیلی با معرفت باشند، یک روز با مرگشان تنهایت می گذارند. آن وقت، تو میمانی و یک عالم دلبستگی و وابستگی و یک جای خالی که هرگز پر نمی شود... همه را دوست داشته باش! همه را در آغوش بگیر! به همه محبت کن تا آدم هایی باشند که همراهت شادی کنند و آدم هایی باشند که بی کراهت، زیر تابوتت را بگیرند. اما نگذار آدم ها از محدوده اشان به تو نزدیک تر شوند. کسی که دارد اینها را به تو می گوید، کسی ست که اطرافش یک خندق است، به عمق قد های دوستانش. جاهای خالی ای که هیچ وقت دیگری پر نخواهند شد... فقط با اضافه و کم شدن آدم های دیگر، این خندق عمیق تر و عمیق تر و عمیق تر میشود. بعد، من، می شوم یک آدم تنهای تنهای تنها، که فقط با پرواز می شود به خانه ام رسید. همین آدمی که در گوشه ترین گوشه اینجـا نشسته و هر از چندگاهی، زیر چشمی به بقیه نگاه میکند.

  • ۱۹ مهر ۹۳ ، ۱۸:۰۸
  • ماهان (ف.چ)
[خیابان ارغوان هفتم] - 182یک - آدم باید به رضای خدا راضی باشد. وقتی خدا تو را زن خلق کرد، معنی اش این است که باید زن باشی.

مرد بودن، برتری دارد. و علت این معلول این است که مرد، میتواند در بدترین شرایط غمش را بگذارد برای بعد. می تواند وقتی عزیزی را از دست داده، به فکر حلوا و خرما و کفن و قبر هم باشد. می تواند تکیه گاه باشد. می تواند به راحتی نشکند. اگرنه، خدایم هم فرقی نمی گذارد بین ما، مگر به تقوا.

اما، من یک غم خیلی بزرگ از زن بودن در گوشه قلبم دارم.

وقتی آن سمت پرده نشسته ام، و آرام آرام اشک می ریزم، وقتی بغض گلویم را گرفته و دارد خفه ام می کند، وقتی دوست دارم نام [او] را فریاد بزنم، دوست داشتم این پرده برداشته می شد، و من یک نفر میان آن ها می شدم. این یکی از نقص های بزرگ زن بودن است که، باید آرام صلوات بفرستی وقتی قلبت می خواهد از عشق بایستد. باید آرام گریه کنی وقتی اندوه به رگ به رگ شریان خونت راه دارد. باید آرام سینه بزنی وقتی دلت میخواهد آنگونه که دلت می خواهد باشی. باید وقتی مست شدی از روضه کربلـا، بنشینی و تمام شوقت را در خودت دفن کنی. مست چه می فهمد؟! چه می فهمد که الان موقع گریه بلند بلند نیست؟ چه می فهمد که زن، [موجودِ گریه های بلند بلند] نیست! چه می فهمد که صدای زن نباید به بردن نام محبوبش هم بلند شود، وقتی تمام احساس عالم را در قلبش ریخته اند؟! چه می تواند بفهمد؟! اما زن یک قدرتی دارد، آن هم این است که، باید بفهمد. باید دستش را جلوی صورتش بگیرد، چادرش را جلوتر بکشد، و آرام آرام اشک بریزد. باید بتواند.

امروز اما، واقعا روز خوبی بود. واقعا.

یک امروز، برای محبوبمـان مثل مرد ها شادی کردیم و توانستیم، چند لحظه، بفهمیم مرد ها چه لذتی می برند وقتی ولادت ها، آنهمه برای مولایـشـان مست می شوند...

من؟ قبول داری انتهای هر خوشحالی زاید الوصفـی، یک غم زاید الوصف تر خوابیده؟ مثلـا این روز ها منتهی به غدیر باشد، اما بدانی...

نمی فهمم آن هایی که [علــی] ندارند، چطور زندگی می کنند. دوست دارم بدانم بی علی هم می شود زندگی کرد؟ امکان دارد؟ بی مسیحا نفسی که سفارش ضاربش را می کند؟ بی شافعی که عالم بی او به جهنم می رود؟ می شود زندگی کرد، من؟

خـودت را از من نگیر مولـا! باشــد؟! حـالـا که تمام آن گریه های بلند، در گلو ماند و رگ پیشانی را متورم کرد، حـالــا که مـرا از قافله سینه زن ها و مجلــس گرم کن هایت بیرون آوردی، خـودت را، همانطور آرام، همانطور مظلوم، مثل آرزوی فریاد کشیدن نامت، به قلبم بده... همانطور آرام، همانطور سنگین، به قلب غبار گرفته این تنها هبوط کن... حـالــا که مرد نیستم، بگذار زنــانه عاشقت باشم... همانطور نجیبانه... همانطور که تمام عشق های زنانه محـکوم به نگفتن است، که اگر به زبان بیاید، باعث عرق پیشانی می شود... بگذار همانطور عاشقت باشم... باشد؟! مسیح من؟! باشد؟!

+ کاش وقتی کسی را شفا می دهی، کاش وقتی کسی را می بخشی، کاش وقتی گنهکاری چون من را اینگونه دیوانه وار شیفته می کنی، باشند و ببینند که... محیـــای صد عیسی علی ست...

دو - دیروز با س.خ صحبت می کردیم، که نمی دانم چه شد و با خنده گفت: فردا هندوانه می آورم! من هم به خنده گرفتم و به حرفش بال و پر دادم و یک زنگ تفریح کامل بساط تفریح بچه ها شدیم. اما خبر نداشتم که امروز، حرفش عملی می شود، و زنگ نهار، هندوانه می خوریم! ما، امروز، زنگ نهار، توی مدرسه، یک هندوانه کوچکِ قرمز شیرین را، توی هوایی که به سردی میزد، به خیلی(!) قسمت نامساوی(!) تقسیم کردیم، تمام دوستان را به گوشه حیاط خواندیم، و دور هم، قاچ های شتری را نوش جان کردیم.

سه - خـدایم؟! بابت خوشحــالی و غمم از تو ممنــونم... بابـت همه چـیز...

امروز، نــوزدهم مهرماهِ ابری سال نود و سه، ساعت چهار و دوازده دقیقه به وقت تهران.


,,
  • ۱۹ مهر ۹۳ ، ۱۲:۴۲
  • ماهان (ف.چ)
[خیابان ارغوان هفتم] - 178سرم واقعا شلوغ است. حتی خواب هم از چشمم رفته. هر روز بارور اتفاقات جدیدی ست. پدر تا چند هفته آینده بازنشست می شود. حسش را نمی دانم. حس سختی ست حتما که این روزها انقدر با خودش یکی به دو دارد. فعلا مخالفتی بروز نمی دهد برای رفتنم. نمی دانم. شاید موقعش که بشود بزند زیر همه چیز. حتی اگر ده تا دختر دیگر هم داشت، نمی گذاشت یکی اشان برود آن سر دنیا، تنها، و چند سال تمام بماند. این حدس من است. امیدوارم همه چیز جور شود. تنهایی آنقدر ها هم بد نیست. درست است گاهی، بعضی شب ها را، مثل جام شوکران می کند، که به یک محکوم به مرگ می نوشانند، اما، جام شوکران برای خاطر محبوب اگر باشد، شربت شهادتش نام مینهند...

حال من بد نیست. من به خودش امید بسته ام.

یکی - دو ساعت پیش از همایش برگشتیم. با چند تا از رفقای قدیمی. ح.م هم بود. ز.ه هم بود. و م.ص. جای خالی او هم بود. خوب نبود. از نصفه هایش با بقیه خداحافظی کردم و با ح.م رفتیم. اصلا نفهمیدم چه بود. از لج خودم، آهنگ گوش کردم. اینکه در اتوبوس بایستی جلوی در، و بیرون را تماشا کنی، می تواند در ثانیه ای به خوشی لحظه همآغوشی با یک دوست قدیمی باشد. نه به آن شدت، اما به تشکل آن.

فرصت نشد از عرفه بنویسم. عرفه عالی بود. با بچه ها توی مدرسه. با آن توان ناتوانِ یک روزه دارِ ضعیف، افطاری آماده کردیم. صدای دعایمان بلند بود. صدای گریه ها بلند تر. همه هیـچ بودند و همه. با اشک های مولایمان گریستیم و خشوع را تا به اندازه بال های پرواز خودمان به اوج رساندیم. یکی از معدود روزهای عالی.

بوی لباس های مشکی محرم را از همین حالـا می شنوم.

یعنی مسلم زمان ما هم تنهاست؟ کوفه اینجاست یعنی؟

چای ها در لیوان های بزرگ سر پر ادامه دارد. یک نوع اعتیاد داریم، به نام اعتیاد به چای. مبتلایمش.

شانس های کنکور مدرسه امان واقعا بالاست. امسال که ردیف میکند ان شاءالله. سال بعد را نمی دانم، سال بعدش هم ردیف می کند ان شاءالله.

روی دیوار اتاقم پر شده از گل هایی که نازنین بانو برایم گرفته. چقدر خوشبخت است کاکتوس کنار پنجره آشپزخانه، که دیوانه ای مثل من، رشتش را میلی متری اندازه میگیرد.

نازنین بانو تمام حواسش را جمع من کرده. می خواهد از زیر زبانم همه چیز را بکشد. اما من حرفی برای گفتن ندارم. همانطور که شانه ای برای گریه کردن. همانطور که هم‌لبی برای خندیدن و همپایی برای قدم زدن. پاییز، با اولین بارانش آمد. روز عرفه. و بعد با اولین سرماخوردگی. باران آمد، و من کویر بودم.

دلم قم می خواهد. مشهد. کربلـا. هر جایی که بشود احساس قرب کرد. این گنهکار روسیاه، حالا حالا ها راه دارد تا سیمش وصل شود.

+ من جز برای تو نمی خواهم خودم را...

+ حافظ هم دیوانه بود. اگر نه، با این مغز، ریاضیدان می‌شد.


,,,
  • ۱۶ مهر ۹۳ ، ۱۷:۱۹
  • ماهان (ف.چ)

گاهی عطر ها چیز های دردناکی را یادت می اندازند. گاهی هم آنقدر انرژی درونشان نهفته که مثل یک انسان تازه، مثل یک انسان شادِ سرصبح، که گوشه خیابان، با لبخند منتظر تاکسی ست، شادت میکنند. امید زندگی می دهندت. و اینها همه اش به این مربوط است، که بوی آن عطر را، از تن چه کسی، در چـه هوایی، در چه ساعتی...، شنیده باشی...

  • ماهان (ف.چ)