‌فاقد ارزش خوانش

‌فاقد ارزش خوانش

هیچِ هیچ‌زاده

واگویه‌های شبانه

پنجشنبه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۲۱ ق.ظ

1.

این روزها به قدری منزجرم از این وبلاگ، که هرآن شاید بزنم تمام آرشیو را با خاک یکسان کنم.






2.

از تمام زندگی‌‌ام منزجرم حالا که مرور می‌کنم.






3.

شماها همگی گرفتار مغلطه‌اید. من یک عمر مغز خودم را پی هر استدلالی کشانده‌ام که الان خسته‌ام از حرف زدن با تمامتان؛ جز حرف‌های ساده احساسی. مثلا اینکه دلم برات تنگ شده، «دوستت دارم»، زیباست این پیرهن تازه‌ای که پوشیدی، چارخانه سفیدسرمه‌ای می‌آید به تو..





4.

آهنگ escaping drunk علیرضا قربانی، از آلبوم فروغ؛ دیوانه می‌کند مرا. اشک می‌گیرد از من. می‌کُشدم. یک جاش می‌گوید:

از ما شکسته‌جامان، مستانه می‌گریزی..

یکی از معیارهایم برای رفاقت همیشه درک شعر بوده. شعری که از شعور آمده باشد. به زبان نمی‌آید ظرافات این بیت؛ دوست دارم مثلا بنشینم کنار فرزانه، یا فاطمه، یا حسنا، این را بخوانم و مورمور بشود تنم. اشکم جاری بشود، بمیرم. که «چند از نبرده‌کامان، مستانه می‌گریزی؟» بعد اوج رکن عاطفه شعر به مرز جنون برساندم و گیر نباشم که آه؛ عیب می‌کنند به دیوانگی‌م این‌ها که کنارشان نشسته‌ام..






5.

من از خودم متنفر می‌شوم؛ وقتی می‌بینم کسی دارد تمام پتانسیل وجودی‌ش را خرج می‌کند که نیم‌نگاهی روا کنم سمتش، و من دوستش ندارم، نمی‌خواهمش، نمی‌توانم..







6.

هیچ. خسته‌ام. منزجرم. برافروخته‌ام. بی‌هیجانم از شدت هیجان. پیداست؟






بی‌شماره:

راستی؛ طعم نفرت ازین خاکِ بی‌هیچِ بی‌صاحبِ منفور را وقتی می‌فهمی که دوستانت دانه دانه چمدان ببندند و فرار کنند. فرار کنند فقط یک جای دنیا که اینجا نباشد.





عمق این جمله را دریابید؛ انقلاب اسلامی قطعا اوجی‌ست که انسانی می‌توانست در خود بربتابد و با خود حمل کند. اما جمهوری اسلامی همین کثافتی‌ست که می‌بینید. همین برآهیختگی وحشی‌وار یک مشت عقده‌ای، که زیر پرچم دین «دنیاداری» می‌کنند.

۹۶/۰۵/۱۹
ماهان (ف.چ)