خیابان ارغوان هفتم

خیابان ارغوان هفتم

یادداشت‌هایی برای تذکر به خود؛ فاطمه.چ

دریچه

واگویه‌های شبانه

شنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۲۷ ق.ظ

1.

الان بعد از قرنی رفتم اینستاگرام، و استوری میلاد دخانچی را دیدم. همان اول که نوشته بود کارگاه فلان، یک صدا در مغزم گفت اگر «شرف الدین» باشد، خودم را ذبح می‌کنم. پایین را نگاه کردم و دیدم نوشته «مدرسه علوم انسانی شرف الدین». نمی‌دانم تابه‌حال میلاد دخانچی آنجا رفته یا نه، اما حسم می‌گفت این روزها همه آن‌ها که فهمی در علوم انسانی دارند، آنجا دور هم جمعند. شرف الدین جوابی بود به مدارس مبتذل حدادعادل. جواب کوچکی که کاش بزرگ شود، پا بگیرد، شاخ و برگ بدهد، و مهم نیست که من هربار اسمش را می‌شنوم حسرت سراسر وجودم را پر کند. و آفرین به مرتضا کیا. مرد جرئتمند، که بهتر می‌بینم «من» راجع به او حرفی نزنم.






2.

می‌خواهم یک سال دیگر بمانم. این تصمیم آخر من است. در حد رفتن به قم هم نمی‌توانم از تهران دور بمانم! و این حرف را چه کسی دارد می‌زند؟ کسی که تمام این سیزده سال محبوس تهران بودن، به در و دیوار زده و مرده از شدت برخورد این شهر بیشرف. نمی‌روم قم چون باید مداوم خانه باشم. نمی‌روم قم چون با تحولات عظیمی که روزانه خانه حاج‌بابا اتفاق می‌افتد، اوضاع اصلا مناسب نیست که من بروم آنجا و شرایط روحی خودم آنقدر افتضاح هست که به خودم حق بدهم شاهد آن‌ها نباشم و نمی‌روم قم چون اجازه نمی‌دهند!

و تهران هم کامپیوتر قبول نمی‌شوم.

تجربه دیگری دارم من باب حسرتی که از نبودن در بعضی مدارس می‌خورم. سر کردن با بچه‌هایی که لذتی از فهمیدن نمی‌بردند و من، با وجودی که به اجبار نشسته بودم ریاضی، در لحظه‌هایی سرشار می‌شدم از کشف یک حقیقت. یک گزاره. از دیدن یک نمودار به وجد می‌آمدم، و انگار آن نمودار در یازده بعد پدیدار می‌شد که من ریسمان‌های متناوبش را لمس کنم، در آغوش بگیرم، بمیرم برایش حتی. و حالا که پیش‌دانشگاهی تمام شده، من باز هم حسرت دارم.

نمی‌خواهم این حسرت تکرار شود. می‌دانم که با من می‌ماند.







3.

آدری هپبورن به طرز شگفت‌انگیزی زیباست. بود.







4.

دیشب، طرف ساعت ده، مدت زیادی بود چیزی نخورده بودم. در یک سیر نیم ساعته، چارستون بدنم شروع کرد به لرزیدن، حمله میگرنی در شرف وقوع بود، حالت تهوع داشتم و انگار معده و روده و کلیه‌ و قلبم داشتند بالا می‌آمدند، و عاقبت تن دادم به خوردن مرغ منفور؛ کم‌کم بهتر شدم، و از مرگ رهیدم!

نه، برای اعتصاب غذا خیلی ضعیفم. همان دو روز اول می‌میرم..







5.

من ذائقه‌ام خراب شده حتما، که فکر می‌کنم Manchester by the sea آنقدرها هم خوب نبود. این نظر بیاتم است. روزهای اولی که دیده بودمش می‌گفتم «نمی‌توانیم انکار کنیم خوب بود، ولی بودن در لیست 250 فیلم برتر IMDb براش زیادی‌ست».






6.

می‌گفت که «واقعه بزرگی‌ست که توانسته‌ای در برابر او غرورت را نادیده بگیری». واقعه بزرگ. واقعه بزرگ افتادن از صدر عالم به زیر پای حضیض منسوخ.







7.

نمی‌دانم مشکل بعضی‌ها با شعر نو و شعر سپید چیست. البته فکر می‌کنم علت کم بودن مطالعه‌ست. مطالعه راجع به یک موضوع، مطالعه «خوب» راجع به یک موضوع، ابعاد پنهان آن را برایمان روشن می‌کند. مسئله «انسان» است.

تابه‌حال بین دو نفر در تاریخ مبهوت مانده‌اید؟ داستان آن آدمِ گمنام شاید بیشتر به چشم شما بیاید و به این فکر کنید که چرا این یکی سر زبان‌ها نیفتاده؟ جدا از حق و ناحق تاریخ، بعضی آدم‌ها هستند که جریان می‌سازند. «انسان» بزرگی هستند، دست روی چیزی می‌گذارند و آن عظمت را منعکس می‌کنند.

نیما «آدم» بزرگی بود. شاملو «آدم» وسیعی بود. پشت «زمستان» اخوان یک جهان نشسته. یک جهان که تا راه‌بلدی دستت را نگیرد و تا نیمه‌های خوان اول نبرد، برایت هولناک است، یا بی‌اهمیت یا زشت. اما «رفتن» همیشه همه چیز را عوض کرده.


مهم است وقتی دارم می‌گویم. مهم است که می‌گویم. شعر الهام است، فهم است، راه است! نیما و شاملو و اخوان راهند، ابتهاج راه است، از من بپرسی می‌گویم عبدالملکیان راه است، صالحی راه است.. صالحی تجربه است! شاعر جهان را در کلمه می‌ریزد، و این مهم است که تو بتوانی در امتداد تاریخ زندگی کنی، در امتداد تاریخ پیش‌ بروی. آدم‌های زیادی تاریخ می‌خوانند و چیزی نمی‌فهمند، آدم‌های زیادی آن وسط گیر تعصب و قوم و قبیله می‌افتند و کور می‌شوند، تاریخ‌دان‌های زیادی حتی یک کلمه از تاریخ نفهمیده‌اند، چون تاریخ و جامعه، تاریخ‌دانی و جامعه‌شناسی، معلول انسان است، معلول عواطف انسان، جهانبینی انسان، و شعر عواطف انسان است.. گاهی حتی شعر عقل انسان است..


امروز یک شعر خواندم از بروسان. غلامرضا بروسان. یک تکه دارد که توش می‌گوید:

«...

ما نیز می‌میریم

و دوران پرشکوه جوانی را دست‌نخورده

برای دیگران باقی می‌گذاریم

و این سیب سرخ همچنان بر شاخه‌ست..»..







8.

من با تمام وجود دارم دست و پا می‌زنم. خودم را می‌بینم، دست و پا زدن خودم را می‌بینم. از خودم دور می‌شوم و خودم را مثل یک مشاهده‌گر می‌بینم. ادای کتابخوانی درآوردن، ادای همه‌چیزدانی درآوردن، ادای دینداری درآوردن، هیچکدام این اندازه چندشناک نیستند، که ادای هضم‌ناشدگی درآوردن.

من هضم شده‌ام. وگرنه اینکه می‌گویند دانشگاه سنگر است حرف مفتی‌ست که برای شهوت‌هاشان بافته‌اند. عزیز ما هم از «باید»ها سخن گفته‌اند اگر دانشگاه را سنگر دانسته‌اند. دانشگاه همانند حوزه، یک لجن مدرن است، و یک مکان برای روی هم ریختن لجن‌ها. برای هم زدن کثافات.

چه کسی بهتر از من بود برای بدعت گزاردن؟ آن بچه فلان و فلانی که پدر و مادرش برای جابه‌جا کردن مرزهای دانش بزرگش کرده بودند، قید دانشگاه را زده. چه کسی می‌تواند انکار کند من می‌توانم دانشگاه را توی مشتم بگیرم؟ آن انرژی بی‌حدوحصر، اگر از حالت خوابیده در بیاید، از نیمکت آخر بی‌حوصلگی بلند شود و چشم از پنجره باز کلاس بردارد، چه کسی می‌تواند انکار کند، «می‌تواند» دانشگاه را توی مشتش بگیرد؟

و نرود دانشگاه. علم جاری‌ست! پوشاندنی نیست که تو دیگر نمی‌توانی علم را برای خودت و دوستانت نگه داری. لااقل آنچه که در همه دانشگاه‌ها می‌گویند، چیز سخت فاش‌ناشده‌ای نیست. پس چرا می‌روی دانشگاه؟ چرا در مدرنیته هضم می‌شوی؟ چرا به رتبه یک کنکور اجازه می‌دهی دستت را به لرزه بیندازد؟ چرا می‌خواهی یک سال پشت کنکور بمانی؟

تو هضم شده‌ای. هضم شده‌ای و اگر کسی توان دیدن داشته باشد، تو را می‌بیند در آن حالت مشمئزکننده که داری استفراغ نظام برده‌داری جهانی را از سروصورتت پاک می‌کنی، و می‌دانی شب در رختخوابی می‌خوابی که گرم و نرم استفراغ است.

من تن داده‌ام به این خفت که نگران کنکور باشم. من شب کنکور برای کنکور گریه کرده‌ام. من سر کنکور از دلشوره و شب‌نخوابیدن، حالم به هم خورده. من تمام سال پیش احساس می‌کردم کنکور از من می‌خورَد و به راستی می‌خورد! من تمام سال پیش اجازه دادم کنکور از گوشت تنم بخورد..







9.

همه شما، همه شما هضم شده‌اید و خبر ندارید.









10.

خدایا! برای بار هزارم.. آیاتی که از بهشت تصویر کرده‌ای، در من هیچ هیجانی برنمی‌انگیزد.. تا مبارزه هست ما هستیم.

  • ۹۶/۰۵/۱۴
  • ماهان (ف.چ)

نظرات (۲)

به قول خودت در گذشته مایه های نهیلیستی از سراسر وجودت میچکه.من هم همین طور. فکر میکنی دلیلش کنکوره؟!  نه 
کنکور گوشت تنت و تنم رو خورد؟!  شاید، اما قبل از اون چیزی تو وجود ما داشت این کار و میکرد کنکور فقط اون رو نشونمون داد. 
پاسخ:
نه.
علتش اینه که واگویه شبانه اس
اصن شبا ادمو جنون میگیره یأس که جای خود دارد!

شبا ننویس میخا :))
روزا بنویس که تو فکر فتح جهانی
شبا همه چی داره گوشت تن ادمو میخوره کنکور کوووووووچیکشه
پاسخ:
شبا تو فکر فتح جهانم..
من غلط کردم اصلا!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی