خیابان ارغوان هفتم

خیابان ارغوان هفتم

یادداشت‌هایی برای تذکر به خود؛ فاطمه.چ

دریچه

طلب

سه شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۶، ۰۶:۲۴ ب.ظ

من از همه پول‌های دنیا برای شخص خودم آنقدر می‌خواهم که بی‌دغدغه بروم انقلاب و قیمت پشت جلد کتاب‌هایی را که جانم کنارشان جا می‌ماند نگاه هم نکنم.

ماشین‌هاتان و آن لاکچری‌لایفتان ارزانی همه عقده‌های تجمل.



اما شکی نیست ما باید اقتصاد پویا بسازیم.. همین ما!

  • ۹۶/۰۴/۲۷
  • ماهان (ف.چ)

نظرات (۱۷)

آخخ میفهمم!!!!!!
پاسخ:
خیلیا میفهمن! ولی‌ کو آنکه پول زیااااااد در بیاره..


:))
فاطمه داشتیم روی سازمان هنری‌مون که چسبیده به ساختمون اصلی مدرسه‌مون بود یه طبقه جدید میزدیم برای گسترش دیتا سنترمون و من داشتم آماده میشدم که هم قرارداد های جدید برای فروش دستگاه‌های هوشمندی که خودمون ساخته بودیمشون و سیستم عامل خودمون هم روشون نصب بود رو ببندم و هم چند تا از این بازیگر ها و خواننده‌ها خارجی رو بیارم اینجا و هی دنبالت میگشتم که چند تا مورد رو بهت یاد آوری کنم دقیق یادم نیست قرار بود اینجا واسمون چیکار کنن اما یهو بهم زنگ زدن گفتن تو حالت بد شده بردنت بیمارستان و فردا بچه‌ت دنیا میاد و بعدش... بعدش مامانم اومد بیدارم کرد :))))
پاسخ:
میدونستم خواب بود.


تو رو خدا بگو همسر عزیزمم دیدی؟؟؟؟ =)))))))


یعنی با اون اوضاع بازم کار میکردم؟ ماشالا مثل دنیای واقعیم فعالم :))))))



واااااااای فاطمه یعنی میشههههه :(((((((
یاد آخرای فیلم استیو جابز افتادم.
یعنی یه همچون روزی کی میرسه فاطمه؟!!
نه ندیدم :/ 
پاسخ:
میرسه میرسه میرسه

:)
دلم روشنه. ایشالا.







چرا ندیدی خب :( من حق ندارم بدونم با کی ازدواج کردم؟ :(
زندگی لاکچری واقعی اونه :)
پاسخ:
آره ولی لاکچری جماعت با لاکچری ما فرق داره بابا :))


دفعه بعدی یه کتابخونه شخصی مخصوص خودم و خودت هم طبقه بالای دیتا سنترمون تعبیه کن :))))
اینو که دیدم یادم افتاد با ایده آل هام خییییلی فاصله دارم.خیلی زیاد...
پاسخ:
آدم همییییشه با ایده‌آل‌هاش خیلی فاصله داره :)
این خاصیت آدمه و باعث حرکت؛ اگر ناامیدمون نکنه..
منم همینقده پول میخوام :| البته بعلاوه یه خونه و میزان ثابتی درآمد که از اینجا برم :دی 
+ میتونم همینجا عهد ببندم که اگه پولدار بشم هیچوقت از این ماشین‌های لاکچری و مزخرف نخرم و پولم رو بابت پنت‌هاوس و اینا دور نریزم =)) حالا خوبه مثلِ فیلم‌ها، فردا ده میلیارد پیدا کنم و پول‌دار بشم :دی
پاسخ:
از کجا بری دقیقا؟! :/
از اینجا. از این خونه.
پاسخ:
مثه من :)
کتابخونه‌ای که بتونه من و تو رو راضی کنه فقط توی جناتٍ تجری من تحتها الانهار پیدا میشه که یه رودخونه آب و یه چشمه چایی و یه آبشار شیر کاکائو غلیظ و یه درخت پیتزا و بوته‌ی ماکارونی هم بغلش باشه که ما هم تا خالدین فیها کار دیگه‌ای نداشته باشیم :)
پاسخ:
آره =)))))))
حالا جدی جدی واسه کنکور تصمیم‌ت رو گرفتی؟!!! فاطمه به خدا دیگه نمیتونم تحمل کنم باید شروع میکردیم دیگه... 
پاسخ:
بیا بخونیم فاطمه. لیاقت من و تو این نیست که کم یاد بگیریم تابع جمع..لازم نیست دوازده ساعت بخونیم! همون چار پنج ساعتو مداوم.. حالا که فهمیدیم حقیقتو نمیگفتن بهمون..
فاطمه... به غایت میترسم.. میترسم همین اندازه هم که الان میتونم از تخیل و خلاقیتم کمک بگیرم سال دیگه این موقع نتونم... بعدم توی شریف و باقی دانشگاه‌ها هم همینه! همین بچه‌هایی که دیدی به صرف خرخونی اونجا نشستن.. همین بچه‌هایی هستن که از اون نظام آموزشی بیرون اومدن..
پاسخ:
فاطمه من حرف زدم باهاشون. اصلا اینجوری نیستن، سمپاد فرق میکنه، بعدم استادا ابدنننننن کوتاه نمیان. پدر آدمو در میارن. دیوانه میکنن آدمو با پروژه‌ها. بعدم دانشجو و سرنوشتش براشون مهمه. بودجه تحقیقاتی‌شم از همممه جا بهتره.
فاطمه کی میری مشهد؟ 
نرفتی هنوز؟
پاسخ:
نه..
نمیدونم.....
فاطمه گفته بود این هفته میره
پاسخ:
آره فاطمه؟! بعد به من نگفتی چرا؟!

:))
شما مگه با ما حرفم میزنی که بگیم
پاسخ:
:((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((


همین امروز تو تلگرام با هم حرف زدیماااا
بعد بحثو بردی سمتِ..
تو کف خواب فاطمه ام :|:|:|

از تموم مال دنیا یه هوای خنک و لب حوض و کتاب و یه شونه (که گردنم خسته نشه)ما را بس :|

:))

یه چنتا دوستم نداریم تامین کنن کتاب بخریم :(
#فریدون طور :(
پاسخ:
عزیزم وایسا من دانشگاه قبول شم و اون ایده رو به سرمایه برسونم، یه کتابخونه شخصی برات تأسیس میکنم. زیاد طول نمیکشه ایشالا، سه چار سال دیگه صبر کن. :))


بخدا ما از همین خوابا میبینیم. یا قبل خواب از همین رؤیابافیا میکنیم. :))
آهان راست میگی یادم نبود امروز گل و بلبل بود 
پاسخ:
بخدا نمیدونم دیگه چیکار کنم :))))


فاطمه ما یکشنبه میریم مشهد! شمام دارید میرید مشهد؟!
پاسخ:
نه بابا. شایعه نپراکن.




بیین فاطمه؛ خوش به حالت..
قول داده بود بابام :) هر چند قول خیلی چیزای دیگه‌م داده بود اما.. :)
+ منم قبل کنکور خیلی قولا دادم گویا!!! همه مدعی شدن :) مریم و یگانه که هر روز میان میگن امروز فلان شنبه‌ست ها فلان قدر از کنکورت گذشته! میگم خب که چی میگن قول داده بودی توی یه همچین روزی فلان کار رو بکنیم یا بریم فلان جا !!! خاله‌م هم امروز زنگ زده میگه تو قول داده بودی بیای خونه‌مون :/ بعدشم گفت لااقل بیا این ابوالفضل رو ببر پیش خودتون :)) میگفت این اصلا به خانواده ما نمیخوره! هیچی به جز مرغ و گوشت نمیخوره :) حسین و ریحانه و کلا خانواده‌شون از گوشت متنفرن :))))
++ آها واسه اون قسمت که گفتی با اون وضعیت کار میکردی جزو طبیعی‌ترین قسمتای داستان بود که همین خاله‌ی من به زور از تو پایگاه بردنش بیمارستان و پقیقا ده روز بعدش دوباره روز از نو... :)))
پاسخ:
منم خیلی قولا دادم.. ولی فعلا که رو هوام..
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی