‌فاقد ارزش خوانش

‌فاقد ارزش خوانش

هیچِ هیچ‌زاده

تسلسل - فاقد ارزش خوانش

چهارشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۰۱ ب.ظ

احساس عقب‌ماندگی می‌کنم. احساس می‌کنم از هم سن‌هام عقب افتاده‌ام. احساس می‌کنم این کتاب‌ها کم بوده، آن شب‌بیداری‌های به‌فکرگذشته کم بوده، احساس می‌کنم همه آنچه هستم یک موجود بی ارزش بی مصرف است که حتی توان ندارد خودش را آرام کند. همه آرامش‌ها به صورت مقطع‌های دقیقه‌ای درآمده‌اند و دوست‌داشتنی‌ترین آدم‌های زندگی‌م هم نمی‌توانند تمدیدش کنند. مهدی، دایی، فرزانه، فاطمه، ملیکا، یلدا، هیچکس.



تا دو دقیقه پیش افتاده بودم کف اتاق، کم مانده است تشنج کنم، چند روز است یک حالت تهوع ادامه‌دار دارم، پس لرزه‌های حمله قبل آرام نگرفته، بعدی شروع می‌شود. روز کنکور خدا می‌داند قرار است چه بلایی سرم بیاید.


توی چشم خودم ناچیز و ناتوان و بی‌فهم و فلجم. از شدت نادانسته‌هایم دارم قالب تهی می‌کنم، خودم را که نگاه می‌کنم یک اگزجره سیاهی می‌بینم، مثل ماده تاریک، مثل انرژی تاریک، مثل سیاهچاله که انگار همه دانسته‌ها را می‌بلعد و می‌کشد و تاریکی می‌ریزد روی تمام تنم. تاریکی سرد مایع شکننده! که همه تصویرهای زیبا را میشورد میبرد با خودش.


میخواهم خودم را تکه‌تکه از خودم بکنم. شب‌ها توی خواب مدام سعی می‌کنم از خودم فرار کنم اما بعد چشم باز میکنم میبینم خودم همچنان به خودم چسبیده، بعد عاجز، به معنای واقعیِ عاجز، در ترسیم واقعی عاجز می‌افتم روی زمین و زارزار بی اختیار گریه می‌کنم.


تمام‌مدت یک سری تصاویر انتزاعی توی سرم رژه می‌روند، وسطش خوب هم پیدا می‌شوند اما اکثرشان تلقین سیاه یک مفهوم زشتند.


من چرا آرام نمی‌گیرم؟ من چرا اینهمه خسته‌ام؟



من نمیتوانم بروم پیش بهترین تراپیست شهر، اصلا جهان، که حرف بزنم و یا حرف بزند و آرامم کند. من آن حرف‌ها را می‌دانم، من ته آن حرف‌ها را می‌دانم، من از تک تک رفتارهایش می‌فهمم می‌خواهد چه بگوید یا چه کند، من ته آن نظریه‌ها را می‌دانم، من تمام روش‌هایی که باهاش روح ناقص آدم‌ها را خر می‌کنند بلدم. من نمی‌توانم آرام شوم..



هرچقدر گریه میکنم خالی نمیشوم چرا؟ استاد صفایی میگفت اگر آنقدری که خدا از شما میداند از خودتان میدانستید نمیدانم چی. یعنی یک اتفاق خیلی بد. نمیدانم آنقدر از خودم میدانم یا نه، فقط الان یک حجم بزرگ سیاهی و نادانستگی از خودم میبینم، یک عطش رفع ناشدنی برای فهمیدن که بعد هر فهمیدنی باز با مخ میخوری زمین چون همان لحظه با صحنه تاریکی از کرانه های وجودت مواجه شده‌ای که با چشم‌های نداشته زل میزنند توی صورت مبهوتت و میگویند این قسم سیاه از روحت با هیچ دانستنی روشن نمیشود.



لعنتی‌ها! آخر ما هم آدمیم؟ آره، من احتمالا دچار آرمانگرایی فلج‌کننده شده‌ام و پانزده روز مانده به کنکور، وقتی همه چیز را خوانده‌ام، حتی نمیتوانم آن مداد لعنتی را نگه دارم توی دستم، حتی نمیتوانم یک جمعبندی ساده کنم، سوالی که قبلا در کمتر از یک دقیقه حل میشد فقط پنج دقیقه روخوانی میکنم، و فرو رفته ام توی یک افسردگی عوضی که بهترین تراپیست جهان هم نمیتواند از آن بیرونم بکشد.



و تنم آنقدر بی جان است که نمیتوانم حتی طولانی بنشینم. صبح حالم به هم خورد و روزه‌م باطل شد. دارم تصور میکنم اگر یک سال دیگر بنا باشد پشت کنکور بمانم از وحشت عقب ماندگی قطعا خواهم مرد.


و اصلا ته کاری که آدمی میتواند برام بکند این است که یک آرامبخش به‌م بزند که مثل مرده‌ها تا پانزدهم بیفتم گوشه اتاقم و این کتاب های لعنتی را مثل آینه دق نگاه نکنم.



خدایا! چیزهای نادانسته بگو به من. قبل اینکه از بالا نیامدن نفس و اضطراب «آدم خالی» بودن، «آدم ماده تاریک» بودن، اصلا آدم نبودن، بمیرم.

۹۶/۰۳/۳۱
ماهان (ف.چ)