‌فاقد ارزش خوانش

‌فاقد ارزش خوانش

هیچِ هیچ‌زاده

...

سه شنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۰:۳۲ ب.ظ

الان که دارم این را می‌نویسم ساعت نه و چهل دقیقه است. بیشترِ گسسته‌ام مانده و فردا امتحان ترم دارم. آهنگ بیکلامی را گوش می‌کنم که دوسه سال پیش از روی یک وبلاگ ذخیره و کانورت کردم و دارد کمکم می‌کند، مثل وقتی که چیزی در گلویت گیر کرده و کسی می‌زند بین دو کتفت، دارد کمکم می‌کند اشک‌های در گلو گیرکرده‌ام... ریخت! همین الان.


چقدر ما مظلومیم. چقدر ما همه با هم تنهاییم. الان مدت‌هاست با هر بغضی که فرومی‌خورم سمت چپ گلوم تیر می‌کشد. قلبم حتی بعضی شب‌ها درد می‌گیرد! طبق عادت می‌روم توییتر، دو دقیقه نشده فرار می‌کنم. امروز با ترس و لرز اینستاگرامم را باز کردم. گریه‌ام گرفت. فیسبوک مدت‌هاست دارد التماسم می‌کند سر بزنم. تلگرامم را پاک کرده‌ام. دورم کتاب چیده‌ام و الان دو هفته است هر روز تکرار می‌کنم دو ماه، پنجاه و نه روز، پنجاه و هشت، هفت، شش، ... ، چهل و نه روز.


سالم سالمم، جز یک میگرن که خیلی وقت است هست و عادت کرده‌ام و مدت‌هاست آزار زیادی نمی‌رساندم، سالم سالمم اما احساس می‌کنم هر روز چندصد مرد جنگی لگدم می‌زنند. له‌م می‌کنند. یک زمزمه‌هایی می‌شنوم، از دسته همان زمزمه‌ها، نصفه شب‌ها مدام احساس می‌کنم اذان می‌گویند، سراسیمه‌ی بارانم؛ باران گیر کرده توی گوشم. انگار مدام، مدام، مدام باران می‌آید.



صدای همهمه‌ست توی گوشم! توی آینه خودم را نگاه می‌کنم. دختری با یک چهره معمولی؛ با چشم‌های عمیقِ نه‌چندان رؤیایی. در ده سال گذشته حتی توی عروسی‌ها هم گوشواره ننداخته‌ام.

حالا همهمه‌ها گوشواره شده‌اند به گوشم. همان زمزمه‌هایی که سرم را روی زمین می‌گذاشتم و می‌شنیدم. اما این دوسه روز گاهی آنقدر خشم بر چارستون ظریفم غالب می‌شود که مثل شیهه اسب‌ها وقتِ دویدن که نفس را بند می‌آورد، مثل خندیدن و گرییدن همزمان، مثل همزمان توی عروسی و عزا بودن، مثل گفتن‌های از فرطِ لکنت مثل نگفتن، اشک‌هام دمِ چشم‌هام خشک می‌شوند. دمِ چشم‌هام!


چه بگویم به کسی که فکر می‌کردم رفیق است و در ناخوداگاهش این فکر غلت می‌خورد که ادا در میاورم. چه بگویم به آن همکلاسی تا دیروز بی‌نظر، و حالا از شدت هیجان با فریادِ فلانی، فلانی به‌جوش‌آمده. چه بگویم به آن هم‌دوره‌ای که اشک‌هاش از تأثیرِ قهرمان‌های قصه‌اش آمده‌اند و تأثیر می‌گذارند؟ چه بگویم به این سردهندگانِ ندای آزادی که مستغرق سطح واژه‌ها، بین هیچ و پوچ آونگ می‌خورند!



من دارم تلاش می‌کنم درس بخوانم. من می‌خواهم تو را فراموش کنم، می‌خواهم به یاد نیاورم وقتی هنوز به این جهان نیامده بودم باورم داشتی، می‌خواهم فراموش کنم از لجنِ کدام زندگی هنری، از بغلِ کدام راسل، از بوسه‌های گاه و بیگاهِ کدام آلبرکامو، از کدام بار در کجای دنیا به تو برگشتم و این نمی‌توانست اتفاقی باشد. می‌خواهم چشم‌هایت را خط‌خطی کنم، این عکس‌ها را بکنم، این قاب عکس را برعکس کنم، تف کنم توی صورت این رؤیاها، بروم درسم را بخوانم.. بورسیه بگیرم، بروم ناف آمریکا، شش ساعت بخوابم، دوازده ساعت کار کنم، شش ساعتِ بعد را گوشواره بندازم توی گوشم، مست کنم، راک بگذارم، بروم آسمان! آسمان را تا حد آن مستی اختناق‌آور پایین بکشم، چشم‌هایم را خیره کنم به آن صحنه که بازیگرِ نقش اصلی زن روی صحنه در بستر بازیگر مرد می‌خزد، بدمستی‌ام را بالا بیاورم، تمام جهان را به فحش بکشم، چشم‌هایت را فراموش کنم و هر روز همین و آخرسر بمیرم.. بی آنکه حتی فهمیده باشم جایی در دنیا هست که به تحقیر نامش را گذاشته‌اند خاورمیانه، و آنجا در سال‌های نه‌چندان دور مردی ظهور کرده در قامتِ فقدانِ مردِ دیگری.. مردی که چشم‌هاش عین عاشق شدن است و توانِ بادگی چشم‌هاش آدم‌ها را از جایی که من بودم به جایی که هستم می‌کشاند..




پای کاستی‌هات ایستاده‌ام. گرچه من کی‌ام که ایستادنم قدرِ بالِ مگسی کفه ترازو را سنگین کند.. اما من همینم و پای کاستی‌هات ایستاده‌ام. دوستت دارم و نگرانت هستم. به اشک‌های به پهنای صورت شب‌های امتحانم قسم.. به تنهاییم‌هام قسم! پای کاستی‌هات ایستاده‌ام، حالا که هنوز دیگرانی هستند که جای شاه پول‌ها را بخورند، حالا که هنوز قدرِ راضی کردن نوجوان‌های چارده‌پانزده ساله‌ای از دینی که خواستی زنده‌اش کنی برنداشته‌ایم، حالا که اوج آرمان‌های جوانانی در هیجانِ توی دسته‌ای جا گرفتن و اعتراض کردن به لغو کنسرت محدود می‌شود و بعد از چهل سال چیزی جز ناله و اشک و روضه از آن حماسه روبروی لشکر اِن‌برابری ایستادن برای گفتن نداشته‌ایم، بعد از چهل سال آن کودکی که آن روزها در گهواره بود هنوز نمی‌داند مطالبه دین چیست، ضرورت وحی چیست، بن بستِ انسان کجاست، بعد از چهل سال هنوز کسی اینجا نفهمیده، بعد از نتیجه فوتبال و ازدواج و بچه‌داری، کسی آن طرف‌تر منتظر ماست، کسی برایمان آغوش گشوده، کسی... پای کاستی‌هات ایستاده‌ام چون تو تمام آنچه بودی که می‌شد در چارچوب تنی گنجید، تمام آن چشم‌هایی بودی که می‌خواستم، و تمام آنچه را می‌گفتی که من را از زمین تا آسمانِ نه‌پایین، تا آسمان دور، تا آسمان آزاد، تا آسمانِ بی‌گیرودارِمستی می‌برد.. از چشم تو نمی‌بینم. از چشم آن‌ها می‌بینم که هم‌حالا هم بهانه آخرالزمانی می‌آورند و هنوز در پی توجیه‌اند و آخر ما را محکوم به نفهمیدن می‌کنند.. پای کاستی‌هات ایستاده‌ام چون از تو نبود! چون کاستی از تو بری بود. چون این‌ها تقصیر تو نیست..



آی روح الله! من اینجام. دختر هجده ساله‌ای از انتهای ناامیدی، بی گوشواره، بی النگو، بی رژ لب، بی کرم پودر، بی کیف لوازم آرایش، طرفدار هیچ بازیگری نیستم، هیچ خواننده‌ای، هیچ موزیسینی. عروسک بازی نکرده‌ام، تا به حال هیچ پسری را سر کار نگذاشته‌ام، برای خنده به شماره‌های اشتباهی زنگ نزده‌ام، با آیفون کلاس نگذاشته‌ام، کنسرت نرفته‌ام، عرق شجریان ندارم، بهاره هدایت قهرمان نوجوانی‌ام نیست، هشتادوهشتی نیستم، دستبند هیچ‌ رنگی به دستم نبسته‌ام، گلِ بنفش شاخه‌های سبز نیستم، آزادم! آزادی‌ام آنقدر بزرگ هست که با کمی روسری را جلو عقب کردن خدشه‌دار نمی‌شود. از هیجان‌ها گذشته‌ام، از «ژست‌های منطقی به نظر رسیدن» گذشته‌ام، از دیدنِ پورن‌های با روسری روی صحنه تئاتر گذشته‌ام، از جذابیت سیگار زیر لب گذاشتن و به‌به و چه‌چه کردنِ سینمای آبزورد گذشته‌ام، از صادق هدایت گذشته‌ام، از هنر برای هنر، سینما برای سینما، موسیقی برای موسیقی، عشق برای عشق، زندگی برای زندگی، مرگ برای مرگ، من سال‌ها پیش از انسان برای انسان گذشته‌ام! من مدت‌هاست از انقلاب صنعتی، از برج‌ها، از خیابان‌های آمریکا، از «ماشین نقاشی» جکسون پولاک گذشته‌ام.. گذشته‌ام و تنهام. گذشته‌ام و غمگینم. حتی یک همصدا نیست! افسوس که هرچه پیدا کردیم و گمان کردیم همپروازِ خوبی‌ست مثل خودمان بال‌شکسته مطرودی بود افتاده به گوشه فراموشی جهان! افتاده به اسم تحقیر خاورمیانه.



چهل سال است کسی دنبالِ فهمِ دینِ امروز را نگرفت. کسی هنر انقلابی ننوشت، کسی ندانست آنچه ما را از آن‌ها تفاوت می‌بخشد این است که ما به مسخ کردن اعتقاد نداریم.. حالا اما ما هم مثل همه آن‌های دیگر...


برنمی‌تابند وقتی می‌گویی. میگویند «چرا نمی‌فهمی؟». می‌گویند مدعی. می‌گویند کار درست را کرده‌ایم. می‌گویند...


هنوز من با آدم‌هایی زندگی می‌کنم که فکر می‌کنند راه درستِ دین از چشم و ابرو آمدن برای کسی که حجاب ندارد می‌گذرد. از توی دهنِ مخالف زدن، از به رسمیت نشناختن، از به همین منوال رفتن...



من اما به اسم این چادر و به نامِ این عشقی که به شما دارم، از دسته اول رانده می‌شوم و برای زبان تندم، برای کمی بیشتر از یک روز بعد را دیدنم، برای یاداوری اشتباهاتمان، از دسته دوم..
خیالی نیست! من بی‌قهرمانِ وعده روییدن توئم، آنجا که تماممان از گهواره و مدرسه و دانشگاه و خانه و خیابان‌ها برمی‌خیزیم و می‌دانیم این ندایی که مستمان کرده قرار است همه‌مان را نجات دهد. قرار است همه‌مان را به آغوش بکشد. و ما آن روز همه قهرمانیم! جدای از هیجانات انسانِ به‌بادرفته، جدای از قهرمان‌سازی‌های به ابتذال کشیده، جدای از همه آنچه به این سال‌های حکومت مارهای ضحاک، قهرمانیم..


از آن آسمانِ هفتمی که هستی، من را دریاب! آی، روح‌الله!  من نمی‌توانم از چشم‌هایت کنار بکشم...






۹۶/۰۲/۲۶
ماهان (ف.چ)