‌فاقد ارزش خوانش

‌فاقد ارزش خوانش

هیچِ هیچ‌زاده

هیچ در هیچ.

سه شنبه, ۸ فروردين ۱۳۹۶، ۱۲:۰۸ ق.ظ

1.

این روزها مدام از آدم‌ها فرار می‌کنم. می‌ترسم از آدم‌ها. دایره ارتباطات گسترده‌ام شده‌اند یکی دو نفر، که حتی از همان‌ها هم فرار می‌کنم. احساس می‌کنم همنشینی‌ها، همنشینی‌های ما آدم‌های معمولی، نوعی ابتذال را در وجودم متولد می‌کند. ابتذال‌هایی که برای ابتذال خواندنشان، محکومم می‌کنند به رادیکال بودن!




2.

ظلمتُ نفسی.. و تجرأت بجهلی..




3.

دردی که از دیدنِ آفت‌زدگی جمع‌های به اصطلاح مذهبی می‌کشم را، کجا باید ببرم؟ این حرف‌ها را، از دیدِ منِ باهمه‌نشسته، با که بگویم که گُر نگیرد، که نگوید «خودتو درست کن»، که ننویسد «دونت جاج می». داریم دچارِ فرآیندِ یکسان‌سازی می‌شویم. تماممان حداکثر در چند گروه جا می‌گیرند و این یعنی «قابل مدیریت شدن». این یعنی در قالب گنجیدن، نوعی تسلیمِ جهان شدن، تسلیم گوارشِ جهان شدن، در چارچوبِ قانونِ جنگلی دنیا تعریف شدن؛ و این همان چیزی‌ست که انسان را کالانعام می‌کند. انسانِ در دسته جاگرفته را بی‌شعور می‌کند، توی گله می‌ریزد، انسانیت را، خدا را، علی را از او می‌گیرد... و این همان چیزی‌ست که در ثانیه‌ثانیه حیات تاابدهستِ علی می‌شود آن را دید؛ گریختن از گُنجیدن.


مذهبی‌هایی که یا لاکچری لایف دارند، یا می‌خواهند ادایش را در بیاورند. می‌خواهند بگویند ما هستیم. همه جا هم هستیم اتفاقا؛ با سبکِ خودمان، با رویکردِ خودمان، با پوششِ خودمان؛ و از قضا همگی هم یک عکس به اتفاق یک دوربین حرفه‌ای دارند.. مذهبی‌هایی که دور هم جمع شدن‌هاشان، هیچ فرقی با باقی جمع شدن‌ها ندارد؛ مذهبی‌هایی که «رؤیای واقعی تحول جهان» را لابه‌لای روزمرگی‌هاشان گم کرده‌اند؛ مذهبی‌هایی که از مذهب، فقط یک پوسته کلیسایی دارند؛ مذهبی‌هایی که شب می‌خوابند و حتی لحظه‌ای صدای نفس‌های برادرانشان را در نیجریه و یمن نمی‌شنوند. مذهبی‌هایی که شب می‌خوابند! مذهبی‌هایی که شب خواب دارند... ما! ما... ما مذهبی‌های مذهب را به گندکشیده... مایی که حداکثر توی چند گروه می‌گنجیم و این یعنی «فرایند هضم در مدیریت جهانی». این یعنی کالانعام بودن. این یعنی مختصاتِ همین حالای جهان.


آیه مبارکه را تفسیر به رأی نمی‌کنم. اما از زنا و شرب مدام، تا بی‌نمازی و دروغ؛ همه‌شان جای برگشت دارند. آنچه در این آیه صدق می‌کند، که «اولئک کالانعام»، وقتی‌ست که بگنجیم. وقتی‌ست که پیدا نباشد کیستیم و چیستیم و رسالتمان چیست و وقتی که مثل همیشه‌های تاریخ، علی را در کوچه پس کوچه‌ها گم کرده‌ایم...





4.

علی از سرِ ما خیلی زیاد بود.. آه! علی از سر ما خیلی زیاد بود...






5.

...سکوت کنید! برادران، خواهران، اگر می‌بینید چیزی در زندگی‌تان، بر مبارزه علیه جهل، علیه جنگ، علیه حیوانیت انسان ارجح است، سکوت کنید و پیِ همان چیز دیگر را بگیرید.. اینجا یک عالمه جوانِ پرشورِ درپوست‌نگنجیده هستند، که می‌بینند و می‌گویند «فلانی هم با اینهمه حرف‌های قشنگ قشنگ نتوانست»..


داستان این است؛ کسی تمام شبانه روزش را وقفِ این راه می‌کند؛ طبق آن درس می‌خواند، طبق آن می‌خوابد، طبق آن مهمانی می‌رود، می‌نویسد، می‌خورد، ازدواج می‌کند، رفتار می‌کند؛ و حس می‌کند او را. زمزمه‌های شبانه یارانش را که ذره ذره جمع می‌شوند می‌شنود؛ حس می‌کند این بیقراری جهان را، حس می‌کند اتفاقی در حال رخ دادن است؛ نمی‌تواند فقط کافه‌نشین باشد! نمی‌تواند محض پز روشنفکری، محض پوپولیست‌بازی، فقط چار کلمه بنویسد. نمی‌تواند فقط حرف بزند، نمی‌تواند فقط به فکر شغل و کار و درس باشد، چون رگ و ریشه‌اش از عمق جان درد می‌آیند! می‌فهمید؟ درد.. فرق است بین تمام شما که تا به حال نتوانستید، با «بچه‌های مرتضا».. فرق است میان شما که بین زندگی‌تان آروغ دغدغه‌مندی می‌زنید، تا آن جوان‌های هنوزنیامده‌ی شایدمیانِ‌گهواره‌خوابیده، که بین دغدغه‌هاشان، شاید کمی هم زندگی کردند... که اصلا دغدغه‌هاشان خود زندگی‌ست...


پس، برادران و خواهران.. سکوت کنید...






6.

«کنکور بیش از آنچه تصور شود، بال و پرم را ریخت...»..






7.

...






8.

خسته‌م! خیلی خسته... خیلی خیلی خسته..




9.

ظلمتُ نفسی... و تجرأتُ بجهلی... الهی و سیدی و مولای... کم من ثناء جمیل لست اهلا له نشرته...


۹۶/۰۱/۰۸
ماهان (ف.چ)