فصل تازه؛ فاقد ارزش خوانش

فصل تازه؛ فاقد ارزش خوانش

برای اینکه بدانم کیستم.

گذشته‌ها

ما همه‌ایم

پنجشنبه, ۱۵ شهریور ۱۳۹۷، ۰۷:۱۶ ب.ظ
قیمت لپ‌تاپ موردنظرم از دوماه پیش تا امروز تقریبا سه‌برابر شده و درحالی که پدرم من را به جرم کارهای ناکرده به کلی از معادلات مالی خودش کنار گذاشته و فقط مادرم با حقوق ماهی سه‌تومن باید همه نیازهای من را تأمین کند، به نظر می‌رسد روزهایی بسیاربسیار سخت‌تر از این در انتظارم باشد، آن هم برای منی که قبل از دو سال اخیر هیچ‌گاه یاد نگرفته بودم که از چیزی که می‌خواهم بگذرم.
مثل خواب است. لپ‌تاپ شش‌تومنی امروز نزدیک هجده‌تومن قیمت خورده، تازه اگر پیدا شود. لپ‌تاپی که هزارودویست دلار است و یک معلم معمولی در آمریکا با یک سوم حقوق یک ماهش آن را می‌خرد، و مادر من که یک معلم معمولی‌ست باید از شش‌ماه پیش می‌دانست که مملکت بناست بیشتر از پیش از هم بپاشد و برای خریدن یک لپ‌تاپ معمولی برای من دست به حقوقش نمی‌زد تا امروز هجده‌میلیون نقد داشته باشد.

برای تمام روزهایی که با حماقت، از ترس فروریختنِ خودم همراهِ باورهایم، سیاست‌های احمقانه و پادرهوای صدرنشینان این حکومت را برای خودم و دیگران توجیه می‌کردم، از خودم عذرخواهی می‌کنم.
اینکه ارزشِ پول توی دستت به ناگهان یک چندم شود، ناشی از سیاست‌های یک سال و دو سالِ یک دولت و دو دولت نیست، ناشی از سیاست‌های کلی عقیمی‌ست که هیچ عزمی برای تغییرشان وجود ندارد.
احساس خطر و یأس تمام وجودم را گرفته. حس می‌کنم سلول‌هایم آنقدر از هیجانِ منفی باد می‌شوند تا درآخر از حجم استاندارد بگذرند و منفجر شوند. حس می‌کنم در جایی بی‌صاحب، که خودش را در توهم هرروزه‌‌ای، در دستانِ خدا و زیر بارانِ امداد الهی می‌بیند و مطمئن است که هر غلطی بکند این استکبار جهانی‌ست که محکوم به نابودی‌ست و نه او، زندگی می‌کنم. واکنش‌هایم به این جنگ واکنش‌هایی کاملا معمولی‌ست، مواجهه با فاجعه‌ای همه‌جانبه که سردمداران مطمئن هستند از آن جانِ سالم به در می‌بریم چون خدا مراقب ماست. سردمدارانی که در توهم خودشان می‌پندارند متولی خدا در زمینند پس خدا باید مراقب آن‌ها باشد. خدا باید جبرانِ حماقت‌های آن‌ها باشد، خدا باید به شکلی معجزه‌آسا چاله‌های روبرو را با دست‌ها نامرئی پُر کند در حالی که آن‌ها با چشم‌های باز و با شور و شوقی انقلابی(!) به سمت چاله‌ها می‌دوند.

تا سالِ پیش از فروریختنِ باورهایم وحشت داشتم چون باور جایگزینی نداشتم. حالا هم ندارم. تهی و پوچم. اما لاأقل فهمیده‌ام باور نادرست ویران‌کننده است. باور نادرست، آن هم باور به چیزی که با وسایل اندازه‌گیری قابل تشخیص و تعین‌بخشی نیست، ویران‌کننده است. فروریخته و تنهایم. هرشب زیر هجومِ بینهایتی از کلمه‌ها و مکاتبم، هرشب از وحشتِ چیزهایی که نخوانده‌ام و چیزهایی که نمی‌دانم خوابم نمی‌برد. اما این را به فریفتنِ خودم ترجیح می‌دهم.

امنیتم خدشه‌دار شده. بحثِ لپ‌تاپ و گوشی نیست. بحث انفجارهای پی‌درپی و ناگهانی، که متولیان این جغرافیای منحط در امنیت پناهگاه‌های شخصی از بالا تماشایش می‌کنند تا آوارش بر ما فرو بریزد نیست، بحث پیش رفتن در دل نابودی کامل است. بحث تحمیق روزبه‌روز آدم‌هاست، آدم‌هایی که تنها می‌توانند در خانه خودشان، پیش خانواده خودشان، باعث و بانی وضعیت را -که به زعم خودش در پناه خداست- پیش همان خدا نفرین کنند. بحث خفه‌شدن تمام کنش‌های اجتماعی‌ست، بحث مردمی‌ هستند که ساده‌ترین مسیرهای اندیشیدن را هم لنگان می‌روند. بحث ماییم که آنقدر در اضطرار احاطه شده‌ایم که فقط می‌خواهیم خودمان را روی دست‌های خودمان بگیریم و فرار کنیم.

کتاب ساده‌ای از تری ایگلتون به نام «why Marx was right» (عنوان انگلیسی را برای این گفتم که بتوانید ریویوهایش را از گودریدز بخوانید؛ زیاد نیستند) هست، و من به اصلِ کتاب اصلا کاری ندارم. بند درخشانی دارد که می‌گوید:

  • ...بدین ترتیب آنچه بالاتر از همه به بی‌اعتبار خواندن مارکسیسم دامن زد حس خزنده‌ای از ناتوانی و سترونی سیاسی بود. زمانی که به نظر می‌رسد تغییر از دستور کار خارج شده مشکل بتوان ایمان خود را به تغییر حفظ کرد، حتی زمانی که بیش از همیشه به حفظ این ایمان نیاز هست. از هرچه بگذریم اگر دربرابر آنچه ناگزیر می‌نماید مقاومت نکنید هرگز درنخواهید یافت که امر ناگزیر تا چه اندازه ناگزیر بوده است. اگر مارکسیست‌های بی‌دل و جرئت دو دهه دیگر تاب می‌آوردند و دست از دیدگاه‌های گذشته‌شان نمی‌کشیدند، می‌دیدند نظام سرمایه‌داری که آنهمه سرحال و شکست‌ناپذیر می‌نمود اینک در سال 2008 فقط قادر است عابربانک‌های خیابان‌های اصلی را باز نگه دارد.


اینکه آنقدر احمق باشم که گمان کنم می‌توانیم وضعیت را درست کنیم، -با تمام وضع به‌شدت بدی که منِ منفی‌باف بیشتر از هرکسِ دیگری می‌دانم- بهتر است از اینکه گوشه اتاقم بنشینم و منتظر نابودی باشم. ادعای بزرگی دارم و آن اینکه هیچکس بهتر از من نمی‌فهمد درد گذر دیوانه‌وار زمان چقدر زیاد و وحشت‌ناک است، و همه‌چیز چقدر بی‌عنان به سمتی که باید می‌رود، و هیچکس بهتر از من نمی‌داند پیر شدن یعنی چه، و اینکه فقط همین امروز را برای کاری مشخص فرصت داشته باشی یعنی چه، و من می‌خواهم بگویم همین فکر کردن وسواسی و حس کردنِ تمام و کمال سیرِ زمان و پیرشدن برای اینکه تو همیشه افسردگی اجتناب‌ناپذیری همراه خود بتراوی کافی‌ست. لازم نیست جنگ اقتصادی استخوان‌هایت را بشکند، لازم نیست یک روز تمام برای اینکه دست پسربچه‌ای را توی خیابان که از تو غذا می‌خواست، بی‌آنکه بدانی چرا، رد کرده‌ای، گریه کرده باشی، مهم نیست توی خیابان‌ها فقر، که پیرمردی بی‌نا و ضعیف می‌نمایاند، چهره هیولاوارش را به تو نشان دهد؛ زندگی بی این‌ها به اندازه کافی سخت هست؛ با تمام این‌ها اما از تغییر ناامید شدن یعنی مرگ. گریختنِ تنهایی یعنی شهادت دادن به بی‌شرافتی خود. گرچه در احکام پراگماتیستی این عصر، این‌ جملات حماسه‌سرایی‌های شاعری احساساتی‌‎ست، اما من هیچ‌گاه نتوانستم رؤیاهای زیبایم برای دنیا را نادیده بگیرم، حتی اگر خودم در ابتدائیاتِ زندگی‌ام بی‌بهره مانده‌ باشم و حتی اگر صلح‌جویان زردِ جهانی مفاهیم اینچنینی را به گند کشیده باشند.

در بدترین حالم، درحالی که با خواندنِ هرسطرِ تاریخ درباره کشورهایی که شبیه ما بوده‌اند و حالا کم‌کم نابود می‌شوند، به وحشتم افزوده می‌شود، می‌گویم، در اوج ناامیدی نمی‌توانم از امید دست بردارم. چون نمی‌توانم از زندگی دست بردارم.

شنیده‌ام هیچکس نمی‌تواند با حبس کردن نفسش، خودش را بکشد. درست در آخرین لحظه‌ی مانده‌به‌مرگ، ناخوداگاه نفس می‌کشی و زنده می‌شوی.
من ناخوداگاه نفس می‌کشم. چرا که قلب من پیش زندگی‌ست. چرا که میل من به زندگی بینهایت است. چراکه نمی‌توانم از زندگی دست بردارم.

پ.ن: شاکی‌ام از مردمی که وقتی یک مسئول مردم می‌خواندشان، آنقدر سطحی و دوزاری هستند که حتی حس نمی‌کنند مردم یک لغت درجه دو است، نگاهِ از بالایِ این آدم‌های به‌اصطلاح مسئول را حس نمی‌کنند، حتی نمی‌دانند با ایستادن روبروی یک نماینده مجلس و فریادزدن از گرانی پراید، فقط و فقط خودشان را محتاجانی نشان می‌دهند که تشنه تکه‌استخوانی هستند که جلویشان می‌اندازند. شاکی‌ام از مردمی که پذیرفته‌اند درجه دو هستند، شاکی‌ام از مردمی که با آب‌وتاب از مصادیق بارز سرمایه‌داری صحبت می‌کنند و موفقیت را در این می‌بینند که در رستوران ایکس غذا بخورند و ماشین ایگرگ را سوار شوند؛ کسانی که نمی‌دانند فحش دادن به فلان آقازاده، نقل شب‌نشینی‌هایشان است برای تحقیر دوباره و دوباره مردمی که در چشم آن‌ها بدبخت و ندیده‌اند. مردمی سیاست‌زدایی‌شده در چرخه‌های استحمار..

پ.ن دو: بزرگ‌ترین ظلمِ این حکومتِ چهل‌ساله، قالب کردن این مفهوم به جامعه بود که شما هرکاری کنید، باز هم مردم‌اید. مردمی که ما هنگام انتقال‌دادن تجربیاتمان به آقازاده‌های جوان‌تر، زیر شگردهای خرکردنتان را خط می‌کشیم.

پ.ن سه: شک داشتم این پست را بنویسم یا نه. نوشتن برای من حکم درمان را دارد، انگار مشکلات را در کلمات زندانی می‌کنم، انگار مشکلات را حل می‌کنم، کنارشان می‎زنم. نباید بنویسم. نباید بگویم. نباید بنوسیم و بگوییم. باید این عصبانیت را آنقدر جمع کنیم و آنقدر با چشم‌هایمان انتقال دهیم تا وقتی که فقط یک عصبانیت خالی نباشد. تا وقتی که تحکیم مجسمه آزادی بیانی که ساخته‌اند نباشد. تا وقتی که هیچ رسانه‌ای در هیچ‌جای دنیا نتواند مصادره به مطلوبش کند. باید عصبانیتی بسازیم که فقط برای ما باشد؛ فقط در رثای خودمان، در رثای رگ‌های قوی‌مان که زیر فشارهای دیوانه‌وار منفجر نشد. در رثای رگ‌های قوی‌مان که میلشان به زنده ماندن بینهایت بود. و بینهایت هست.



  • ۹۷/۰۶/۱۵
  • مــاهان (ف.چ)

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی