‌فاقد ارزش خوانش

‌فاقد ارزش خوانش

هیچِ هیچ‌زاده

فاقد ارزش خوانش

سه شنبه, ۱۲ بهمن ۱۳۹۵، ۱۲:۰۱ ق.ظ

اگر بخواهم انصاف بدهم، اوضاع ملیکا صد بار از من بدتر است. شاید همیشه بوده، در تمام طول زندگی‌اش. می‌دانم این شب‌ها هم حتما در کشمکش همیشگی‌ش درد می‌آید، رنج می‌کشد و یاد سال‌هایی می‌افتد که با کمی بالاپایین، سن من را داشت و برای کم کردنِ روی چمران، طلب رنج می‌کرد. و خدا چقدر زود و تمام و کمال توی کاسه‌اش گذاشت!

دلم می‌خواهد پتو را بکشم تا زیر گردنم، آرام آرام بخوابم. فکر نکنم که فردا امتحان هندسه است، که فردا دو زنگ دیفرانسیل دارم، که دو تا تست آخر دایره را مرور نکرده‌ام، شماره فردهای فصل مشتق هنوز مانده، سؤال‌های بی علامتِ فصل نوسان و موج مانده، تمام تست‌های شیمی دو هنوز مانده، شیمی آلی پاک پاک مانده، اسید و باز نصفه مانده، همه چیز مانده، همه چیز مانده. فکر نکنم فردا پنج زنگ تخصصی دارم. فکر نکنم ساعت پنج‌شش، له می‌رسم خانه و تازه باید شیمی بخوانم. فکر نکنم به هیچ‌چیز. به هیچ‌چیز. به عشق فکر نکنم، به عاشقی فکر نکنم، به چیزهایی که بیدارم می‌کند فکر نکنم، به آن آیات فکر نکنم، به آن کتاب که هر صفحه‌اش اشکی‌ست فکر نکنم، به آن کلمات فکر نکنم، به محمد فکر نکنم، به خدای محمد فکر نکنم، به آن داستان واقعی عاشقانه فکر نکنم، به انار و خرما و نخلستان فکر نکنم، یا اصلا به تمام این‌ها فکر کنم اما، به تفسیر و تأویلشان، به مفسر و مبینشان، به زنده‌ی آن کلمات، به ناطق آن کلمات فکر نکنم.. به عدل، به علی، ... 

دیگر هیچ زنگ تفریحی دنبال وقت اضافه نگردم که چند خط از روش بخوانم. به «کما امرت» فکر نکنم. به «فاستقم». به امر. و به خون توی رگم بگویم آرام باش. به دست‌هایم بگویم رها شو. به قلبم بگویم انقدر سرخود پشت زندگی راه نرو. حواس خودم را پرت کنم. دیگر مدام پای تخته ننویسم «إنی لأجد ریح یوسف؛ لولا أن تفندون..». ننویسم و باور کنم من بوی هیچ یوسفی را نمی‌شنوم! هیچ‌کس قرار نیست بیاید! هیچ اتفاقی قرار نیست بیفتد! آرام بگیرم، بخوابم... انگارنه‌انگار کسی انتهای این راه منتظرم ایستاده. انگارنه‌انگار چیز دیگری هم هست. 

یعنی عقب بکشم. یعنی بخوابم. چشم‌های بیچاره‌ام را ببندم، بگویمشان دیدنی‌ها را دیده‌ای! و به دستم بگویم قلمی برای برداشتن نیست. و به پاهایم بگویم مقصد همین‌جاست؛ پیاده شوید.. بخوابم! 



باور نمی‌کنم آن قهوه‌های محبوبِ قم، زیر ستاره‌بارانِ بالاپشتِ‌بام، همراه «صبا» و «مهدی» و نسیم و آسمان، هم‌عنصر همین لیوان روبروست که با هر جرعه که سر می‌کشم، نزدیک است که بالا بیاورم. نباید بخوابم. مشق‌های دیفرانسیل مانده. دو تا تست دایره از آخر مانده. فردهاش مانده. تست‌های بیضی مانده. آه! کل ریاضی پایه مانده... 


گریه دارم و بهانه‌اش را نه. گریه دارم و کافئین توی خونم، گریه‌ام را بلعیده. باز دوباره تا صبح شادم! شاد کافئینی. شادم و ته‌مانده یک بغض بیات که منتظر تاریکی بود، گلویم را می‌سوزاند. قلبم سنگین است و باید انشراح را فراموش کنم. باید آن کتاب را فراموش کنم. باید عکس او را بردارم از همه جا که چشم‌هایش را نبینم. باید مشق‌های دیفرانسیل را رونویسی کنم و بخوابم. من خسته‌ام. هیچکس به من نگفته بایستم. هیچکس از من نخواسته بایستم. هیچ چیز به من بستگی ندارد. کسی منتظرم نیست. باید این دروغ‌ها را آنقدر تکرار کنم که باورم بشود. بعد می‌توانم شب‌ها راحت بخوابم. یا راحت بیدار بمانم. یا وقت خوردن همبرگر، جای اینکه از فکر گرسنه ماندن کسی توی گلویم حناق شود، فکر کنم به اینکه چقدر چاق و خوشمزه است، و سه روز تمام بخوابم و بیدار شوم و دلم باز همبرگر بخواهد. دلم فقط از همین چیزها بخواهد. همبرگر بخواهد، فیلم بخواهد، سینما و پاپ کورن بخواهد، ست کفش و شال و مانتوی آن مزون حرفه‌ای را بخواهد، از همین چیزها بخواهد.. 


سکوتم را کسی نمی‌شکند. کسی نمی‌پرسد چرا غمگینم، کسی سرزده به دیدنم نمی‌آید، کسی اصلا نمی‌فهمد که غمگینم! او منتظرم نیست. او قرار نیست بیاید. علی گذشت‌. علی تمام شد! آن آیات مال گذشته‌اند.. من منتظر هیچ آیه ناطقی نیستم! من باید شب‌ها آرام بخوابم، من باید آرام بگیرم، من باید این دروغ را باور کنم که هیچکس به من نگفته بایست! که می‌توانم بنشینم. که می‌توانم بخوابم. که می‌توانم همیشه توی شب بمانم.. که می‌توانم هیچ‌وقت بیدار نشوم. باید این دروغ را باور کنم که حقیقت جز این نیست. که قرار نیست عدل علی به ما برسد. که قرار نیست من با این دست‌های کوچک، او با آن دست‌های خسته، ما با این دست‌های بی جان، عدل او را از هزار و صد و هشتاد و دو سال قبل، تا امروز بکشیم. برای خوابیدن، باید تمام این دروغ‌ها را باور کنم. باید هیچ‌وقتِ دیگر پای تخته ننویسم «إنی لأجد ریح یوسف؛ لولا أن تفندون».. من بوی هیچ یوسفی را نمی‌شنوم! هیچ یوسفی منتظرم نیست. این عطر توی هوا هم توهم است. حالا می‌شود آرام خوابید...

۹۵/۱۱/۱۲
ماهان (ف.چ)