معادله

من یک تکه کوچکِ سیاه‌پوشم وسط اتاق. یک هیئت تک‌نفره دارم، با یک نفر که اتفاقا امشب هم روضه‌خوان است، هم خادم، هم عزادار. تنها تنها برای خودم مجلس گرفته‌ام. نگران هم نیستم برای جاهای خالیِ هیئتم. چای و قند نذر داشتم؛ همین چای و قند خودم را. شام هم بود. لهوف هم بود. اشک هم که تا دلتان بخواهد..‌ نگران نیستم به خاطر خلوتی هیئتم نگاهم نکنید. نگران نیستم بی سیاهپوشیِ هیئتم، به خاطر کاغذ دیواری صورتی هیئتم نگاهم نکنید. نگران نیستم بین چیذر و هیئت من فرق بگذارید فقط چون که آن‌جا جمعیت دارد و هیئت من نه. فقط چون آن‌جا کریمی بلند می‌خواند و اینجا زیر لب من. نگران نیستم. حتی باورم نمی‌شود اربعین، که حکما من باز هم مهمان هیئت خودم هستم، بین اشک‌های من و فاطمه که یحتمل اربعین در راه کربلاست فرق بگذارید. حتی باور نمی‌کنم بین قلبِ من و کربلایتان - در این زمان و مکان - تفاوتی باشد. من زورم به پیاده‌روی اربعین نمی‌رسد. من زورم به کربلا رفتن نمی‌رسد. من زورم به همین هیئت چارتا کوچه بالاتر رفتن هم نمی‌رسد حتی. زورم به دلم نمی‌رسد که ساکتش کنم. نمی‌توانم بگویم این بساط با جیفه‌قلبِ تو نمی‌خواند. نمی‌توانم بگویم گریه نکن. دستم نمی‌تواند لهوف را از جلوی چشم خودش بردارد. تنهایم. تنهایِ تنهایِ تنها. جایی را ندارم بروم. کسی را ندارم از این حزن به او پناه ببرم. اما نگران نمی‌شوم به خاطر عزاداری «تنهاییم» مرا نبینید، که چون شما میراث‌دارِ تنهایی هستید و دردچشیده‌اید. نگران نمی‌شوم اگر تا آخرین لحظات از نفسم بازنگشتم؛ که چون شما مثلِ حری را در سپاهتان دارید. نگران نمی‌شوم اگر همه بروند و من بمانم. که چون ته‌مانده سپاه شما هم دلاور است؛ شش ماهه. حتی اگر نصرانی بودم هم نگران نمی‌شدم. حتی اگر پیر بودم. حتی اگر نه ساله بودم. حتی حالا که این ذره‌ی مشکی‌پوشِ هیئتِ دیوارصورتیِ تک‌نفره اصلا به حساب نمی‌آید. حتی حالا که دلم مرکبِ نفس شده و اگر «یا لیتنا کنا معک»هایم جواب می‌داد و در عصرتان بودم، در خوشبینانه‌ترین حالت «خلّفتُ القلوبَ معک والسیوفَ معهم» می‌شدم. حتی حالا هم نگران نیستم. چون شما امام غربال‌های لحظه‌آخری هستید. امام امید بر نداشتن. امامِ تا آخرین لحظه، دعوت. امامِ تا آخرین لحظه، آغوش امن برای بازگشتن. حتی برای کسی که سیاهی لباسش، اضافه بر انبوه سپاهی شده باشد و لرزانده باشد دلِ اهل بیتتان را. در راه غربال شش‌ماهه را روی دست می‌برید، مگر دلی از تلظی‌ش بریزد و برگردد و بگریزد از هلاکت. چون کربلای شما آمده بود معادلات را به هم بزند. آمده بود تازه‌مسلمان‌شده را بی‌مقدمه‌ی هزارشب شفع و وتر خواندن مهمانِ «بِیَده» حوض کوثر کند. آمده بود که قلت پیروزِ کثرت باشد. آمده بود که به‌شمارآمدنی‌ها پیروزِ بی‌شمارها باشند. آمده بود بگوید امام - هرچه باشید - از شما امید برنداشته. آمده بود بگوید هیئت‌های یک‌نفره‌ی دیوارصورتی را می‌بینید. من را می‌بینید. احاطه دارید بر نفسم. می‌دانید که هستم و اگر بمیرم کفنم می‌کنید. می‌دانید که هستم و چه هستم و باز امید از من برنداشته‌اید. می‌دانید زورم به پیاده‌روی اربعین که هیچ، به خودم هم نمی‌رسد و باز «دوستم دارید». من متوهم نیستم و خودتان می‌دانید. کربلا به من باوراند هنوز دل از بازگشتنم برنداشته‌اید. دل از هیئت تک‌نفره‌ام برنداشته‌اید. یعنی هنوز می‌شود برگشت. یعنی هنوز می‌شود سیاهی شب را بهانه کرد و بی‌آنکه از شرم مرد، از خود به سمتِ سپاهِ شما فرار کرد. یعنی هنوز می‌توان فدایتان شد. یعنی هنوز می‌توان فدایتان شد! می‌بینید؟ کربلا کاری با این دخترکِ کوچک ناتوان کرده، که باورش شده می‌شود فدایتان شد!

نگران نیستم از کوچکی‌ام. از بدی‌ام. از مرد نبودنم. این کربلا که همین نزدیکی‌هاست اگر اتفاق بیفتد، باز هم تمام این معادلات هیچ می‌شوند... یعنی هنوز هم می‌شود فدایتان شد!

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۵ ساعت ۰۰:۲۲ توسط ماهان (ف.چ)
هیچِ هیچ‌زاده.


Chegeni.fateme@yahoo.com

اینجا شخصی‌ست.
دریچه
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان