فصل تازه؛ فاقد ارزش خوانش

بی‌هیچ

جمعه, ۱۸ آبان ۱۳۹۷، ۰۴:۱۱ ب.ظ

آنقدر از روی جوابِ مسئله‌ها، چیزی را حل کرده‌ام که مریض شده‌ام. مثلا همین برج هانوی، وقتی برای دیسک‌های سه‌تایی و چهارتایی و پنج‌تایی حل کردمش، بین راه حلِ این سه‌تا دنبال کشف یک رابطه بودم تا بتوانم الگوریتمی بنویسم. برای حرکت هر دیسک به هر میله، کنار راه حل، حرکاتِ محتمل را می‌نوشتم و دنبال این بودم که یک احتمالِ ثابت برای مراحل پیدا کنم. یا می‌خواستم دنبالِ نقاط پایداری بگردم، نقاطی که بعد از آن همه چیز از یک قانون یکسان پیروی می‌کند. بعد خیلی ناگهانی نگاه کردم و دیدم همانطور که همه‌جا نوشته یک الگوی recursion دارد، و چیز چندان پیچیده‌ای هم نیست. همه مراحل مسئله برای دیسک سه‌تایی در دیسک چهارتایی تکرار می‌شود به‌علاوه مراحل جدیدی که آن‌ها هم از یک الگو پیروی می‌کنند و همینطور به ترتیب.

می‌خواهم بگویم ذهنم به دردِ این چیزها نمی‌خورد. ذهنم عادت کرده همه‌چیز را در پیچیده‌ترین حالتِ خودش قرار بدهد و معمولا از رسیدن به نتیجه‌ای باز بماند، یا اگر در معدودی از موارد به نتیجه‌ای رسید، بیشتر از هروقتِ دیگری خوشحال شود. 


نمی‌توانم حرف بزنم. کلماتی که می‌توانند جملاتم را ساختار بدهند، در ذهنم قدرت خودشان را از دست داده‌اند. اصلا هرچیز ساختاردهنده‌ای قدرت خودش را از دست داده. مثلا می‌خواستم بگویم وقتی می‌گویم پیچیدگی منظورم وهم نیست. این منظور، این کلمه مضحک. کلمه‌ای برای رفع سوء تفاهم‌ها. حال‌آنکه وقتی کسی می‌تواند حرف بزند، کسی می‌تواند مفاهیم درون ذهنش را به دیگرانی بیرون از خودش منتقل کند، این اتفاق حاصل دو چیز می‌تواند باشد؛ یا نزدیکی بیش از حد پایه‌های هستی‌شناختی فرد و آن دیگری، یا سوء تفاهم‌های بنیادی. اگر میشد همه این سوء تفاهم‌ها را با چنین کلمه‌ای و توضیح بعدش حل کرد، دیگر احتیاجی به اینهمه سکوت و دهن‌دوختگی نبود. و من وقتی می‌مُردم که همه‌چیز را گفته باشم. اما این یک خیالِ دور است. خیالی‌ست که در تصورهای درهمِ ذهنت، به تصویر زنی کولی در می‌آید و پوزخندزنان در انتهای جاده‌ای که یک طرفش سبز است و یک طرفش کویر، می‌رقصد. 


من این‌ها را گفتم. اما اگر بخواهم واقعا بگویم، احتیاج به زمان بینهایت است. هیچکس نمی‌داند وهم چیست. هیچکس نمی‌داند خیال چیست. هیچکس نمی‌داند پیچیدگی اصلا چه چیزهایی هست که حالا از وهم بودنش صرف نظر می‌کنیم. پیچیدگی در ذهن هرکس معنایی دارد و حالا با هزارتا چیز دیگر می‌تواند مشتبه شود، و من با عقلِ ناقص خودم، فقط سیر ذهن خودم در تمیزدادنِ پیچیدگی و وهم را در کلمه ریخته‌ام. و این حتی نشان می‌دهد من تا چه اندازه احمقم، که من درونِ خودم بیشتر از هرچیز پیچیدگی را به وهم شبیه دیده‌ام.



وقتی می‌گویم پیچیدگی، اصلا در ذهنم چیزی نیست که بتوانم بگویم. یک تصویر است. یک چیزی که از ساده‌ترین موضوعات می‌روید. یک چیزی که من را برای رسیدن به جواب‌های معمولی مسئله گمراه می‌کند. 


حس می‌کنم در حالِ دیوانه شدنم. 

نمی‌توانم چیزها را آنگونه که هستند ببینم. همه چیز «پنجره‌پنجره» است. هیچ‌چیز یک شکل مشخص و کلی ندارد، جزء‌ها بر کل‌ها غالبند. رشته‌رشته می‌شوند و برای هرتکه خودشان از راه‌های عجیب جواب می‌طلبند.


چیزهایی که می‌شنوم می‌بینم. پره‌های پرتقال که زیر دندان‌هایم له می‌شوند همزمان با شنیدنِ صدایشان می‌بینم. بوی پرتقالی که کنار گاز می‌سوزد یک تصویر سیال نارنجی دارد که می‌پیچد دور سرم و با مچ نازکش گلویم را نوازش می‌دهد.


و در میانه همه این‌ها، کارها آوار شده‌اند روی سرم، قهوه‌ام تمام شده، و من ژاکت‌پوشیده با جوراب‌های پشمی، کز کرده‌ام گوشه اتاقم و به چک‌نویس‌های پخش‌شده کف اتاق نگاه می‌کنم و هیچ درکی از ماجرای روبرو ندارم. 


فهمیدن، درکِ چیزها، بدون اینکه کاملا از ادراک پیشینت درباره‌شان بیرون بیایی، ممکن نیست. در ابتدا باید نفهمی، باید اجازه بدهی مغزت از دست‌وپازدن برای فهمیدن در چارچوب‌های قبلی دست بردارد.



پ.ن: این آهنگ پاییز است. دانلودِ آهنگ پاییز. 

۹۷/۰۸/۱۸
مــاهان (ف.چ)

زمزمه‌ها (۰)

هیچ زمزمه‌ای.

زمزمه کن

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی