فصل تازه؛ فاقد ارزش خوانش

فصل تازه؛ فاقد ارزش خوانش

برای اینکه بدانم کیستم.

گذشته‌ها

کجایی؟

يكشنبه, ۱۱ شهریور ۱۳۹۷، ۰۱:۳۴ ب.ظ

گوشی‌م کاملا از کار افتاده. دکمه پاورش کلا کار نمی‌کند و تاچش روی یک نقطه گیر کرده و مدام صفحه را فعال می‌کند و نمی‌گذارد صفحه به طور کامل خاموش شود. دکمه ولوم هم خودبه‌خود کار می‌کند. باتری گوشی در نمی‌آید، چون از آن مدل‌هایی‌ست که پشتش باز نمی‌شود، و اگر هم در بیاید، و گوشی خاموش بشود، دیگر روشن نمی‌شود چون دکمه پاور خراب است. تا حالا هم موقعی که صفحه خاموش می‌شد دکمه هومِ گوشی‌های سامسونگ به دادم رسید.

حالا من که همه کارهایم را با گوشی انجام می‌دهم، برای یک چت ساده باید از نسخه وب واتس اپ استفاده کنم.


نمی‌دانم این‌ها از اینکه دارند من را با بی‌پولی و قهر و فشار می‌کشند قصدشان چیست. تنبیه برای چه کاری؟ بناست من با این کارهایشان چه چیزی را بفهمم؟

چیزهای خیلی خیلی جزئی به‌ناگهان کیفیت زندگی آدم را آنقدر پایین می‌آورند که خودت هم باورت نمی‌شود. گاهی یک بحث دل‌ناخواه وقتی هم‌زمان می‌شود با تشر مادرت که می‌گوید با این وضع خانه‌داری زندگی بعدی‌ات حتما فرجامی زودهنگام خواهد داشت، و با خیسی دستت که باعث می‌شود برای تایپ هر یک کلمه مجبور باشی ده بار دستت و صفحه گوشی را خشک کنی، و با صدای بلند دعواها و شکمت که کمی چاق شده و این استرچ مارک‌های احمقانه روی پاهات و آن کتابی که دوست داشتی آن لحظه تورق کنی و نیست، طاقتت را تمام می‌کنند. هیچکدام موضوع مهمی نیستند اما آن لحظه تو را به بن‌بست می‌کشانند.


هیچ چیز دل‌بخواهی در زندگی‌ام نیست. گاهی تازگی و افکار دست‌نخورده برای کاری که می‌خواهم شروع کنم، وسط سیل اشک به ذهنم هجوم می‌آورند و من از جایم نیم‌خیز می‌شوم و در تاریکی دفتر کنارم را برمی‌دارم و تندتند می‌نویسم بی‌آنکه چیزی ببینم، هرروز دو ساعت زبان مرور می‌کنم و لغت‌های تازه به دفتر لغتم می‌افزایم، یک‌روزدرمیان می‌دوم، کتاب‌ می‌خوانم، گاهی می‌روم انقلاب برای قدم زدن، فکر می‌کنم و چیزهای جدیدی درمی‌یابم؛ متوقف نشده‌ام، یک گوشه نیفتاده‌ام، می‌خندم، و سکوتم چیز نامعمولی نیست؛ اما احساس شکست می‌کنم. سرخوردگی بی‌نهایتی رگ و ریشه‌ام را سوزانده. برای منی که کافئین تأثیر وحشتناکی رویم دارد و به‌طرزی ناباورانه من را برانگیخته و شاد و بیخواب می‌کند، قهوه‌های غلیظم هم بی‌تأثیر شده. اشک می‌ریزم و گوشه کتاب‌هایم یادداشت می‌نویسم. اشک می‌ریزم و برای کارِ در آستانه‌ام یادداشت برمی‌دارم و دیوانه‌وار می‌خوانم و جستجو می‌کنم، اشک می‌ریزم و می‌دوم و این جزء عجایب دنیاست برای من که بتوانم با دویدن گریه کنم، چون دویدن حسی به من می‌دهد که انگار می‌توانم دنیا را از ابتدا بسازم، آن لحظه‌ای که شقیقه‌هایم داغ می‌کنند، ساق پاهام فشرده می‌شوند و درد می‌گیرند و تمام صورتم خیسِ عرقی سرد است و احتمالا خورشید دارد غروب می‌کند و نسیم می‌تند لای موهام؛ جایی برای گریه نمی‌ماند. نباید بماند. اما می‌ماند.


من نمی‌خواهم دنیا را نجات بدهم. من دنبال این نیستم که کسانی را از خودم راضی نگه دارم. من خودم، در خودم از خودم بیزارم. من خودم برای خودم احساس شکست می‌کنم. خودم خودم را دوست ندارم و وقتی خودم را دوست ندارم، عشق هیچکس برایم ارزشمند نیست. محبت همه برایم بی‌معنی‌ست. تمام دیالوگ‌ها را گاهی حتی بی یک کلمه تمام می‌کنم چون به‌محض اینکه کسی گفتگویی را شروع می‌کند، روحم ناخوداگاه روبرویم، کنار فرد مقابل می‌ایستد و پوزخند می‌زند به این معنی که اگر حرفی بزنی، همین آدمِ خندانی که دوستت دارد و تقلا می‌کند با تو گفتگو کند، خواهد گریخت. از صدایم بیزارم. روزی چنددقیقه صورتِ بی‌رنگ خودم را به اجبار توی آینه نگاه می‌کنم که تصویر این آدم شکسته برای همیشه در تاریخم ثبت شود. همه‌چیز برایم رنگ باخته، برای منی که فکر نمی‌کردم بشود یک زندگی را فقط برای شادمانی شخصی زیست، و حالا تهی از هرگونه آرمان اجتماعی‌ام. برای منی که باور نمی‌کردم عمر آدمی تا این حد کوتاه باشد، می‌دانستم کوتاه است اما باور نمی‌کردم چون داشتم در قالب آدمی می‌زیستم که نمی‌توانست، نمی‌توانست، نمی‌خواست با این حقیقت روبرو شود که کوتاه و محدود و کوچک است.


همه‌چیز برایم تهی‌ست. انگار همه‌چیز را تا ابد می‌دانم. انگار همه چیزهایی که می‌خوانم فقط یک یاداوری‌ست از چیزهایی که قبلا در آن‌ها بوده‌ام، شخصاً بوده‌ام، با همه وجود.



یک بیزاری عمیق از خودم، یک احساس شکست برای بودن در بدنِ انسانی که علوم طبیعی برایش ناکافی‌ست، انسانی که احساس می‌کند علم هرگز کافی نیست و این زمزمه‌ها در دنیایی که علم اداره‌اش می‌کند، دست‌خورده‌ی دست نجس کلیساهاست. کلیساهای باخته، دینِ باخته، خدایی که این‌ها ترسیم کرده‌اند و این خدا در این دنیا باخته..


حس می‌کنم دیگر هیچ‌چیز حالم را بهتر نمی‌کند.



پ.ن: سلام؛ بیا بگو در عصر اعتبارِ کامپیوترها، هوش مصنوعی و تلاش برای سفر در زمان و سفر به فضا، در عصر تماشای واضح کهکشان‌های دوردست، من چیستم؟ وقتی که باید درونِ خودم بی‌هیچ بروزی انتظارِ دیوانه‌وارم برای آمدنت را تحمل کنم، چراکه می‌ترسم از پیوستن به جُرگه مجمع الحمقایی که خود را پیروان تو می‌خوانند و در زنجیره باخت مداومشان خود را با انتظار تو دلداری می‌دهند. تنها، تنهای تنهای تنها منتظرت هستم. بی‌آنکه در توهم پیروزی‌های ماورایی باشم وقتی هیچ عزمی برای حرکت در من نیست، بی‌آنکه تو را، اسمت را و صدا کردن اسمت را بازیچه امیدهای واهی خودم کنم؛ تنها منتظرت هستم، با جستجویی فرساینده برای اینکه بدانم کیستم، با سربه‌سنگ‌خوردن‌های متوالی، میان کدها و فرورفتن در عمقِ مکاتبی که ساخته ذهن انسان‌های خداگونه‌ست، جایی دورتر از همه، جایی در کویر خشکی که در آن نماز باران نمی‌خوانند، آسمان را فتح می‌کنند و باران را می‌آورند. تنهای تنها منتظرت هستم.


  • ۹۷/۰۶/۱۱
  • مــاهان (ف.چ)

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی