خیابان ارغوان هفتم

خیابان ارغوان هفتم

فاطمه چ.

دریچه

برای تویی که یک روز قرار بود باشی

پنجشنبه, ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۱:۳۱ ق.ظ


بلاگفا که بودم، برای جهادم حرف می‌زدم. با عنوان «برای تویی که خواهی بود». باور داشتم جهاد خواهد بود و یک‌ روز از من به وجود خواهد آمد و خواهد ایستاد و‌ «سرسپرده» خواهد شد و در این سرسپردگی، دلداده؛ جهان جیفه‌ها را ترک خواهد کرد‌.

فکر می‌کردم می‌توانم مادر جهاد باشم. جهاد تربیت کنم! جهاد کنم.

زهی خیال باطل!

به سرم آمد و ریختم و وا دادم که بفهمم ثمن بخس هم نیستم. 

دیگر جهادی نخواهم داشت.

اما حرف‌هایم برای «اویی که یک روز قرار بود باشد» را دوباره اینجا بازنشر می‌کنم؛ اگر توانستید جهادم را از بین کلماتم بردارید و در پاکی‌های قلب دست نخورده‌تان ایستادن را یادش بدهید.



دومین یادداشت از آخر


جهاد! بگذار روشن برایت بگویم. تشبیهی اگر آمد، بلیغ بود یا استعاره، می گویمش. اما تو بی واسطه بخوان. تو سپید، تو بدونِ این هاله سیاه که ذراتِ من را به انحطاط کشانده بخوان.
جهاد! راه یکی ست. راهِ میانه و تند و آرام، راه پس و راهِ پیش نداریم. راه یکی ست.
بزرگراهی بود برایِ خودش. رحمة للعالمین بود و انگار زمان و انرژی و ماده کِش می آمدند که در بر بگیرد همه را. قبل و حال و بعد و هزار ها سال بعد را. حتی تو را. و زمانه تو را. و آدم هایِ زمانه ات را.
و قصه از رنجِ بزرگی آغاز می شود.
جهاد! جایِ خودت را پیدا کن. از جایِ دیگران برخیز و چشم بگردان و جایِ خودت را میانِ خاک ها پیدا کن. جایِ خودت را، نه درست در نگاهش، نه حتی در گوشه چشمش، نه حتی پایِ منبرش، جای خودت را در غبار هایِ راهش پیدا کن، که گردِ قدمش هم عنبرافشانی می کند.
و قصه از رنج بزرگی آغاز می شود...
و کسی جایِ خود را نشناخت و جا خوش کرد آنجا که نباید. و کسی دری را بست و شد آنچه نباید. و کسی جگری را خون کرد و رویِ سینه ای نشست و خون به پا شد. کسی دستی را بست و... جایِ خودت را پیدا کن.
و قصه از رنج بزرگی آغاز می شود...
راه باریک شد. باریک و باریک و باریکتر. تا رسید به مقیاسِ تارِ مویی. و تارِ مو یکی ست. قدمی کج بگذاری، راه را عوض کرده ای و قصه با هلاکتت به پایان می رسد...
و اما قدم. قدم می تواند یک نگاه باشد. می تواند یک قطره اشک، یک لبخند، یک سگرمه، یک سجده، یک ذکر، یک جمله... می تواند لب گزیدنی باشد. و یک قدمِ کج، راه را تغییر می دهد...
جایِ خودت را پیدا کن.
و واضح است همه را از دست خواهی داد. یکی را در گالری نقاشی، آن یکی را در سالنِ تئاتر، دیگری را پشتِ پرده ذوقی که پشتِ میز ریاست دارد... همه را یکی یکی از دست خواهی داد. تو می مانی، تنهایِ تنهایِ تنها. مثل یک جذامی. مثلِ یک جذامی بیگناه. و اینجا وقتِ آن است که روحت جایِ خودش را پیدا کند. وقتی عشقی نماند، وقتی بچه ای نماند، وقتی زنی نماند، وقتی آغوشی نماند، وقتی تمامِ دارایی هایِ دنیا ته کشید، وقتی جهانت ایستاد رویِ نقطه شروعِ پلی به آن طرف... آن جا جایِ توست. آنجا که بدانی هیچ کس نیست. آنجا که بفهمی یک مراد است و یک راه و رستگاران اندکی بیش نیستند...
جایِ خودت را پیدا کن.
در یک زمانِ مطلق، در یک مکان مطلق، در لحظه دل کندن از کسی که دوستش داری، اما راهش از تو جداست... در لحظه دلشوره هایِ تلخِ جدایی... در لحظه ای که برود، - بروند - و تو نروی. در لحظه ای که نه سال، که زمان، که تاریخِ بشریت، که تمامِ داستان هایِ عاشقانه به تو تحویل می شود و تو موج دامنش را، نگاهش را، دست تکان دادنش را می بینی و نمی روی. چون راه یکی ست. و آنجا... تو جایِ خودت را پیدا کرده ای.
جهاد! با دلی که عاشقِ دیگری ست، نمی شود عاشق او بود. راه؛ یکی ست.



+ بیا با هم زیر لب تکرار کنیم جهاد؛ که «من مات من العشق فقد مات شهیدا» باید به وحدت وجود برسد با «من مات علی حب علی مات شهیدا»... که راه؛ یکی‌ست. که با دلی که عاشق دیگری‌ست... 

  • ۹۵/۰۲/۱۶
  • ماهان (ف.چ)