خیابان ارغوان هفتم

خیابان ارغوان هفتم

فاطمه چ.

دریچه

برای تویی که یک‌ روز قرار بود باشی

پنجشنبه, ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۱:۲۱ ق.ظ

بلاگفا که بودم، برای جهادم حرف می‌زدم. با عنوان «برای تویی که خواهی بود». باور داشتم جهاد خواهد بود و یک‌ روز از من به وجود خواهد آمد و خواهد ایستاد و‌ «سرسپرده» خواهد شد و در این سرسپردگی، دلداده؛ جهان جیفه‌ها را ترک خواهد کرد‌.

فکر می‌کردم می‌توانم مادر جهاد باشم. جهاد تربیت کنم! جهاد کنم.

زهی خیال باطل!

به سرم آمد و ریختم و وا دادم که بفهمم ثمن بخس هم نیستم. 

دیگر جهادی نخواهم داشت.

اما حرف‌هایم برای «اویی که یک روز قرار بود باشد» را دوباره اینجا بازنشر می‌کنم؛ اگر توانستید جهادم را از بین کلماتم بردارید و در پاکی‌های قلب دست نخورده‌تان ایستادن را یادش بدهید.


سومین یادداشت از آخر


جهاد! یکی از راه هایِ کوچ، این است که بدانی دلبستگی و وابستگی تفاوت دارند. دلبستگی احساسِ مقدسی ست. تمامِ پرنده ها دلبسته لانه هایشان هستند. دلبسته گنجشک هاشان. دلبسته لحظه ای که دانه را می گذارند بین نوک هایِ نوزادشان. تمامِ عاشق ها دلبسته معشوقشان هستند. بعضی از پدر ها دلبسته بچه هاشان هستند. بعضی از مادر ها هم. و دلبستگی، به وجود هایِ بزرگ است. می دانی؟ پرنده ها که کوچ می کنند، می دانند وقتی برگردند باد لانه هاشان را از بنیاد پاشانده. و می دانند در راهِ رفتن، ممکن است بچه هاشان را از دست بدهند. اما می روند. چون باید بروند. چون اگر نروند، سرما آن ها را می خشکاند. و عاشق ها... می دانند اگر معشوقشان در آغوشِ دیگری باشد، به هر لحظه هزار بار زجر کُش می شوند. اما دلبسته ها مانعِ پر وا کردنِ یارشان نمی شوند. اما وابستگی احساسِ کثیفی ست. وابستگی حاصلِ یک جایِ خالی درونِ قلب است، که با یک نفر، یک چیز، - یک چیز کوچک - پر می شود و می دانی؟ آدم ها برایِ پر کردنِ چاله هایِ قلبشان، نمی گذارند کسی که به او وابسته شده اند برود. و کسی که وابسته می شود هم، از هراسِ اینکه آن جایِ خالی دوباره برگردد، از کنارِ کسی که قلبشان را پر کرده تکان نمی خورند. تمام این چیزهایِ ساده را گفتم که بگویمت که من دلبسته ات هستم. اینکه نمی خواهم تا ابد کنارم باشی، نه اینکه بی رحمم. نه اینکه دوستت ندارم. اما می دانی؟ من دلبسته ات هستم. دلبسته ها مانعِ پروازِ دلبستگی هاشان نمی شوند. می دانی؟ اصلا من تو را خواسته ام برایِ پرواز. مثلِ عاشقِ زبان به دهان گرفته ای می مانم که بساطِ بزم عروسِ از دست رفته اش را می بیند و باز خوشحال است. می دانی چرا؟ چون عروس خوشحال است. و من می دانم که تو برایِ پروازی. اینکه نمی گذارم وابسته دنیا باشی، اینکه نمی گذارم بی دغدغه زندگی کنی، دلیلش این نیست که دوستت ندارم. دلیلش این است که تمامِ این ها برابر است با بستنِ بال هایت. هاه پسرکِ کوچکِ بی وجود من! اگر از کودکی مراقبتت نکنم، کار به جایی می رسد که برایِ اثباتِ موجودِ دو پا بودنت، بال هایت را قطع می کنی. و نمی دانی... نمی دانی اگر بعد ها هوس پرواز کنی، چه دردی دارد جایِ بال هایِ بریده ات...



من دلبسته ات هستم و می دانم تو برایِ پروازی.


سال ها بعد، سال هایِ سال بعد، من تو را در آغوش می گیرم، و در میانِ شب بیداری هایِ عذاب آورم گریه هایِ تو را آرام می کنم. من تو را بزرگ می کنم. دستت را می گیرم و تو را راه می برم. زخمِ زانوهایت را می بندم و شبانه روز با تو حرف می زنم که زبان باز کنی. من در چشم هایت نگاه خواهم کرد، لبخند هایت را خواهم دید و به دندان هایِ تازه در آمده ات لبخند خواهم زد. تو را خواهم بوسید جهاد و رویِ موهایِ نرمت را نوازش خواهم کرد. من سال ها ضروریاتِ زندگی ام را در بهتر شدنِ تو خلاصه می کنم و با تو متولد می شوم. جهاد! اما در آخر سرنوشت تو پرواز است. و من تا آن وقت در این خلاصه می شوم: نگهبانِ بال هایِ تو...


بال هایت تو را از من جدا می کنند. تو تا آن وقت پسرِ جوانِ خوش قامتی شده ای و مطمئنم از قبل به من خواهند گفت که روزِ رفتنت به وقتِ کدام طلوع ست. آن روز من بهترین لباس ها را به تو می پوشانم، و در چشم هایت نگاه خواهم کرد. اینکه دلبسته ات هستم، اینجا به کارم می آید. من آن روز می توانم تو را به دسته کوچِ پرستو ها برسانم. من تمامِ زندگی ام را، حاصلِ تمام زندگی ام را به پرواز خواهم سپرد. آن وقت، دلیلِ وجودِ من تمام می شود.


جهاد! اینکه اینگونه به رفتنت راضی ام، نه اینکه بی رحمم... فقط، می دانم سرنوشتت پرواز است و من در تمامِ عمرم فقط نگهبانِ بال هایِ تو بوده ام.

  • ۹۵/۰۲/۱۶
  • ماهان (ف.چ)