خیابان ارغوان هفتم

خیابان ارغوان هفتم

فاطمه چ.

دریچه

فاقد ارزش خوانش

سه شنبه, ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۱:۰۸ ق.ظ

حال ندارم برای درس. خسته‌م. به خواب احتیاج دارم و مثل آدم خواب نمی‌روم. یا خواب می‌روم و‌ می‌پرم. داغم. یک جوری داغم که وقتی دست می‌گذارم روی دستم، حد نقطه برخورد دوتا داغی‌ به بینهایت میل می‌کند. پدرم دارد در میاید. اجدادم دارند میایند جلوی چشمم. حالا هی هم با فاطمه بخندیم. من پدرم دارد در میاید. من دارم میسوزم. من دارم یک طور خیلی بی سر و صدا و‌ بی گریه و کولی بازی میمیرم. دارم میمیرم و مثل آدم خواب‌ نمی‌روم. خسته‌م. داغم. داغم. حالا هی شار محاسبه کنم. هی خازن هزارتو حل کنم. هی تست بزنم. هی زور برنم که بروم شریف که یک غلطی بکنم! ولم کنید بابا! من پدرم دارد در میاید... حتی خواب هم نمی‌روم مثل آدم... بدبخت چشم‌هام. بدبخت دست‌هام. بدبخت همه آن‌هایی که باید تحملم کنند. بگذارید بروید این مرداب گندیده را. بگذارید بروید که از نجاست باید دور شد. بروید رها کنید مرا.‌ مطرودْ به دنیا آمده را باید گذاشت که بمیرد. بروید بگذارید بمیرم. بروید فقط دعا کنید. بروید سجده شکر بگذارید که تحبس‌الدعا نیستید. من از همین‌جا دست‌های رو به آسمانتان را می‌بینم و دلم می‌سوزد؛ آنطوری که پدرش در بیاید. بروید با دست‌هایی که رو‌ به او دراز می‌شوند لذت زندگی را ببرید... من هم سر می‌کنم به مردگی‌ام... به کجای دنیا برمی‌خورد! یک نفر بی دستِ دعا، حتی از خواندن او هم محروم باشد. یک نفر در اضطرار جان بدهد. یک نفر یک گوشه دنیا مثل آواره‌ها پرپر بشود. یک نفر بی دستِ دعا حتی، نفس.. نفس... جان بدهد... فقط جان عزیزتان... دعا کنید برای آمدن اویی که آغوشش برای تحبس‌الدعاها هم جا دارد... دعا کنید پدرمان برگردد.. ما پدرمان دارد در میاید...


+ یاااااا ایتها النفس المطمئنه... ارجعی الی ربک... راااااااضیة... مرضیه... 


فدخلی

فی

عبادی...


فدخلی

فی

عبادی...



فدخلی

فی

عبادی...




  • ۹۵/۰۲/۱۴
  • ماهان (ف.چ)