فصل تازه؛ فاقد ارزش خوانش

چند ماه پیش، یکی از رفقا، در پیامدِ آن اتفاقِ رخ‌داده، یک فایل به‌نام break up فرستاد برایم از دکتر شیری؛ گمانم نزدیک بیست‌دقیقه بود، و من که عادت به شنیدنِ سخنرانی‌های طولانی‌مدت، آن هم بدون موزیک تند، داشتم، بیشتر از یک دقیقه نتوانستم گوش کنم. نمی‌دانم چرا همه‌چیز و همه‌کس برایم تکراری‌اند. حرف‌ها را انگار هزاربار شنیده‌ام. حالا می‌خواهم حرف بزنم، می‎خواهم بگویم، اما آدم‌ها هم می‌خواهند بگویند داری راه را اشتباه می‌روی، یا داری خودت را از بین می‌بری، یا داری خودت را بیمارگونه آزار می‌دهی، و سعی می‌کنند راه‌هایی را نشانم بدهند که به گمان خودشان کارگر می‌افتد، اما من اگر خیلی خودم را کنترل کنم، به‌خاطر تذکری که پیش از آن از خودِ آن فرد گرفته‌ام که انقدر نگو می‌دونم، باز هم چندباری در طی یک دیالوگ کوتاه می‌گویم می‌دونم و واقعا می‌دانم. و آن‌چه آن‌ها می‌گویند، حتی اندازه یک یاداوری هم برای من سودمند نیست.


تذکر چه‌وقت سودمند است؟ گاهی فکر می‌کنم اگر من یک روانشناس بودم، و کسی مثلِ خودم را تحتِ درمان داشتم به همین دلایلی که امروز من را اینگونه به‌هم ریخته، چطور باید برخورد می‌کردم؟ خودم را دژِ بی‌نفوذی می‌بینم که به دقیقه نمی‌کشد رفتار متصنعانه را تشخیص می‌دهم و از هرکس که باشد فرار می‌کنم، چون چیزی به اسم محبت برای رسیدن به مقصد، همان محبت متصنعانه، برای من تعریف‌نشده‌ست و حالم را به‌هم می‌زند آنقدر که نمودش حتی جسمی هم پدیدار می‌شود. احساس می‌کنم همه‌چیز را از پیش می‌دانم و واقعا هم می‌دانم. همه حرف‌ها، همه نگاه‌ها، همه آغوش‌ها و برخوردها و مواجهه‌ها و مصاحبت‌ها، تنها یک ر.ک به درونِ من هستند، به مختصاتِ دقیقی که اتفاقا آن را بلدم، ازبس که در خودم تحقیق کرده‌ام، و ازبس که در خودم فرو رفته‌ام. و در آنی که کسی سعی می‌کند چیزی را که به نظرش درست است به من بگوید، در قالب یک خیرخواه، در قالب یک دوست، در قالب یک مربی؛ از او متنفر می‌شوم. فرار می‌کنم. هیبتِ بالابلند او که قبل از آن برایم دانایِ کلی می‌نمایانده، بس آگاه، به‌ناگهان فرو می‌ریزد.


به روش برخوردها می‌اندیشم. و باز می‌رسم به اینکه چند نفر آدم، به واسطه اینکه راهکارهای معمول برای تربیت‌شان کارگر نیفتاده، بی‌ادب و غیرقابل اصلاح و فاسد نامیده شده‌اند و این خودش آن‌ها را به همان سمتی که نباید، رهنمون بوده؟ درباره خودم، احساس می‌کنم هیچ‌چیز جواب نمی‌دهد. یا شاید آنقدر آدم‌هایی با ضرایب هوشی پایین سعی کرده‌اند مستقیم بعضی مفاهیم را که خودم واقعا می‌دانم به من بفهمانند، گمان می‌کنم دیگر هیچ‌چیز برایم جوابگو نیست. اغلب آن‌ها که ژست آدم‌های دانا را به خود می‌گیرند، چیزهایی را می‌دانند که همه از آن باخبرند، و مدام آن‌ها را تکرار می‌کنند. چیزهایی که در کتاب‌ها و مقاله‌ها و مجله‌ها نوشته، راهکارهایی برای آدم‌های عمومی، برای آدم‌های شبیه هم، برای جامعه یکسان‌سازی‌شده؛ غافل از اینکه مهم‌ترین چیز، -اگر بخواهیم از عمقِ جان، بدون آنکه قصد فخرفروشی داشته باشیم با اسلوب کلام‌رانی غریب و بدون آنکه بخواهیم زندگی انسانی را به نام خودمان بزنیم و بدون شهوت تأثیرگذاری- در مواجهه با یک انسان، که شاید کمی از دیگران پیچیده‌تر باشد، روش برخورد است. روش برخورد، یعنی وارد شدن از دری که انسانِ روبه‌رو قبل از آن کشفش نکرده باشد. یعنی راهی که او، -با سینه جلوداده ناشی از توهم باهوش بودن، که بر اثر احاطه با یک مشت خنگ، در او به وجود آمده- نتواند حدسش بزند. نتواند تو را به مسخره بگیرد. نتواند سرش را پایین بیندازد، پوزخند بزند و با باشه های مکرر تو را از سرش باز کند. آدم‌هایی ژست دانایی گرفته‌اند و می‌خواهند به بقیه کمک کنند، که از خنگ‌ترین‌ها هم خنگ‌تر هستند و جز تنفر و تمسخر کسی که از میانگین کمی بالاتر است، چیزی برای خودشان نمی‌خرند. آدم‌هایی که گمان می‌کنند انسان موجود ساده‌ای‌ست که با راه‌های ازپیش‌معلومی که در کتاب‌ها خوانده‌اند می‌توانند او را بفهمند و راهنمایی کنند، آدم‌های راحت‌طلبی که مستقیماً سر اصل مطلب می‌روند بی‌آنکه فهمیده باشند آسان‌ترین راه همیشه در مقابل پیچیدگی‌ها کار را خراب می‌کند.



تنها کسی که به یاری من می‌شتابد خودم هستم؛ وقتی در فاصله مشخصی از خودت می‌ایستی، و دقیقا خودت را تماشا می‌کنی، ریزبه‌ریز رفتارهایت را زیر نظر داری، و می‌دانی تمام ساعات عمرت برای خودت هستند پس می‌توانی تا ابد خودت را ببینی و در خودت دقیق شوی و بدانی به آن اژدهای خنده‌رو که کمی، چند متری، دورتر از تو، می‌خندد و آنگونه وانمود می‌کند که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، چطور باید نزدیک شد، و چطور فریبش داد از راهی که ابداً گمان نمی‌کند راهِ فریب است و در یک فرصت مناسب او را در دام انداخت و آدمش کرد.



تماشای «خود» از دور، به تماشای یک فیلم غریب می‌ماند. وقتی در فاصله مناسب از خودت قرار می‌گیری، وقتی بنا نیست در آن واحد تصمیم بگیری و اجرا کنی، وقتی شلوغی‌های دورت را در نظر نمی‌گیری و وقتی به اندازه کرکتر اصلی داستان عصبانی نمی‌شوی، غمگین نمی‌شوی، تحت تأثیر وقایع قرار نیستی، مزاحمت‌ها را حذف می‌کنی و دقیقا موضوعِ اصلی را در نظر می‌گیری، تصمیماتی که کرکتر اصلی می‌گیرد، تصمیمات شتابزده، تصمیمات بی‌توجیه، برایت عجیب می‌آیند.

شاید علتِ میلِ وافر انسان به تماشای خودش در قاب دوربین، وقتی که از او فیلمی برداشته و او نمی‌دانسته، همین است. انسان در مواجهه بیرون با خودش، شگفت‌زده می‌شود، در شکلِ راه رفتنِ خودش دقت می‌کند، در نحوه ادای واژگانش وقتی مفهوم مهمی را در ذهن دارد، در خندیدن و گریه کردنِ خودش دقت می‌کند و در عجب می‌ماند، از خودش دور می‌شود، با خودش غریبه می‌شود و احساس می‌کند «او» نیست، «خودش» نیست، و آن ازخودبیگانگی ناگهان با تمام وزنش در دل آدمی می‌شکند و آوار می‌شود.

باید توانست رفتارهای خود را از فاصله دید. باید توانست خود را جدا از فضا-زمان دید، خود را تنها موجود هستی پنداشت و بالا برد و در فضایی مطلق از ابعاد مختلف بررسی کرد. شبیه یک تمرین است، برای شناختنِ بیشتر و بیشتر خود. برای کم کردنِ بیشتر و بیشتر این فاصله، میانِ خود واقعی و خودِ متصور. کم‌کم جلو رفتن به‌نزدیکی خویشتن. کم‌کم کاستنِ غریبگی. دوگانگی. بیگانگی. و این آغاز منشأ اثر شدن به‌تمامی در زندگی خویشتن است. به صفر رساندن تأثیر شرایط، که به بعدی از «ما» که از آن غافلیم و آن لحظه از تماشایش بازمانده‌ایم حمله می‌کند و افسار اوضاع را به دست او می‌دهد و او دیوانه‌وار می‌راند، پس، یگانگی با خویش، یعنی وحدت با خویش، یعنی دانستنِ قدمِ بعدی، یعنی بسترسازی برای هبوطِ آنچه واقعیتِ انسان است، به یک زمینِ یگانه.


و انسانِ یگانه، می‌تواند خود را در آغاز راهِ اسفار اربعه بداند..



چندگانه‌پنداری آدمی ریشه از مواجهه با جهان متضاد می‌گیرد. آنکه تضادها را درک نمی‌کند، یا به تضادها نمی‌اندیشد، یا در وجود اندیشه نمی‌کند و نمی‌خواهد بکند، انسانِ یگانه نیست، تنها از این چندگانگی خبر ندارد.



شناختنِ خودم؛ از سخت‌ترین راه.. دشوارترین، تاریک‌ترین راه..



2018-02-21

01:22 PM

۹۷/۰۸/۱۲
مــاهان (ف.چ)

زمزمه‌ها (۰)

هیچ زمزمه‌ای.

زمزمه کن

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی