خیابان ارغوان هفتم

خیابان ارغوان هفتم

فاطمه چ.

دریچه

برای تویی که یک روز قرار بود باشی.

دوشنبه, ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۰:۵۹ ب.ظ

بلاگفا که بودم، برای جهادم حرف می‌زدم. با عنوان «برای تویی که خواهی بود». باور داشتم جهاد خواهد بود و یک‌ روز از من به وجود خواهد آمد و خواهد ایستاد و‌ «سرسپرده» خواهد شد و در این سرسپردگی، دلداده؛ جهان جیفه‌ها را ترک خواهد کرد‌.

فکر می‌کردم می‌توانم مادر جهاد باشم. جهاد تربیت کنم! جهاد کنم.

زهی خیال باطل!

به سرم آمد و ریختم و وا دادم که بفهمم ثمن بخس هم نیستم. 

دیگر جهادی نخواهم داشت.

اما حرف‌هایم برای «اویی که یک روز قرار بود باشد» را دوباره اینجا بازنشر می‌کنم؛ اگر توانستید جهادم را از بین کلماتم بردارید و در پاکی‌های قلب دست نخورده‌تان ایستادن را یادش بدهید.

امشب، از آخر، هفتمین یادداشت را منتشر می‌کنم (باقی‌ش در بلاگفا دفن شد):


جهاد! من و تو هیچیم. نوعمان را نمی گویم. انسان را نمی گویم. من و توی نوعی را نمی گویم. من و تو را می گویم. خودمان را. خود خود خودمان.


ما هیچ وقت نمی رسیم. لااقل من یکی که نمی رسم. توابین شهید هم که باشند، به کربلا نرسیدند...


تو نه؛ تو را نمی دانم. اما من نمی رسم. من جا ماندم. عقب ماندم. گم شدم در گرد و خاک و افتادم و هیچکس نفهمید که جا مانده ام. هیچکس را نداشتم که مراقبم باشد. که وقتی خسته شدم، نشستم، وقتی داشتم جا می ماندم، بیاید دستم را بگیرد و نگذارد قافله برود و من در بیابان لایتنهی بی آب، از تشنگی بمیرم. هیچ آشنایی نبود. هیچ آشنایِ زورمندی نبود که خسته نشود. که چشم هایش خواب نروند. که پاهایش توان رفتن داشته باشد، دلش نایِ کندن از قنات ها را داشته باشد، روحش وسعت گذشتن از سبزی واحه ها را... همه رفتند و من ماندم. جا ماندم جهاد! جا ماندم! «خرمای بر نخیل» وسوسه کرد چشمان تشنه به شیرینی ام را. چشمانم صدا کرد توی قلبم، قلبم تپید، و تپیدنش نقش شد به لبم؛ لبخند. اما سراب بود. «دست ما کوتاه بود». دست ما از همان خرما هم کوتاه بود. چشمانم سراب دید و قلبم سراب را باور کرد و لبخندم اشتباهی شد. رفتند. من جا ماندم. یک لشکر تشنه تا لب آب رفتند و لب نزدند، که نشان دهند مرد قافله اند... من رفتم و هم خودم خوردم و هم به مرکبم دادم و هم ظرفم را پر کردم... اما نرسیدم! جهاد... هیچکس نبود که دنبالم باشد... هیچکس نبود که برگرداندم... هیچ آشنایی نبود! من ماندم و هیچکس نفهمید که نیامده ام! جهاد... من جا ماندم...


قیاسم اشتباهی بود. بعد از آن که جا ماندم، نوشیدم و نوشیدم و نوشیدم و فکر کردم سیراب شدم. اما نه. شراب نوشیدم، آب نوشیدم، شربت زلال و عسل هم... جرعه جرعه می، از چشم تمام ساقیان شهر حتی... اما نشد. از بعد جا ماندگی ام همیشه تشنه بودم. هر لحظه تشنه تر از قبل. هر سال تشنه تر و تشنه تر و تشنه تر... شراب دو ساله هم عطشم را فروننشاند... بعد خبر آوردند از سیراب شدگان... می شناختمشان. همان هایی که از لبِ آب تشنه...


قلب من لرزیده بود. به یک آن تمام «ثبِّت قلبی علی دینک» هایم به باد رفت. خسته شده بودم از بی انتهایی بیابان. خسته شده بودم از کویر. از شوره زار... می خواستم وضو بگیرم! خسته شده بودم از تیمم... اما بعد ها فهمیدم که نه. می خواستم آبی به صورتم بزنم... نیت خراب شده بود... دل خوش کردم به سبزی های وسط خشکی... از کاروان جا ماندم. و نمی دانستم آنها می روند به سمت باغ های بهشت... به سمت خودِ بهشت... به سمت او که بهشت معلول وجود او بود... هیچکس نبود برگرداندم. هیچکس نبود صدایم کند.


به یک نفر وصل کن خودت را... من و تو هیچی م. من و توی نوعی نه. خودمان را می گویم. خود خود خودمان... خودت را وصل کن به یک نفر... محکم دستش را بگیر. ول نکن. بگویش که اگر بیقراری کردی، اگر گریه کردی، اگر ناله کردی، اگر مردی هم دستت را ول نکند... سر راه من صد چشمه اگر بود، سر راه تو هزار چشمه است... خودت را وصل کن به یک نفر که حتی اگر دلت ندانست مقصد کجاست، اگر قلبت راه گم کرد، اگر چشمانت فکر کرد رسیده ای، به امید آنکه راه درست را می رود بروی... به امید او که می دانی راه درست را می رود بروی... که جا نمانی... که عطشان نشوی... که تمام نشوی...


به یک نفر وصل کن خودت را. به یک شب زنده دارِ راه بلد وصل کن خودت را. من و تو هیچی م. به یک همه وصل کن خودت را...


نگذار جا بمانی! توابین شهید هم که باشند، به کربلا نرسیدند...


جا ماندگی درد بدی ست جهادم! روحِ کوچک درد بدی ست... بی بالی درد بدی ست... کوری چشم و عطش دردهای بی درمانند... نکند بمانی ها!


خودت را وصل کن به یک نفر، که شرح قصه بلد باشد. وصف پیچش موی معشوق را بلد باشد. نقش زدن قامت رعنا بلد باشد... مدح چشمان زیبای مقصود را بلد باشد... خودت را وصل کن به یک نفر، که مسیر باد هایی که بوی او را می آورند بلد باشد... خودت را وصل کن به یک نفر جهادم! جهاد راهِ او... نگذار جا بمانی که طاقت عطشانت را ندارم! که تاب تب و تابت را ندارم... که تبت باید برای او باشد و عطشت برای او و جان دادنت برای او... خودت را وصل کن به یک نفر... یک نفر که طریق جان دادن به طریق دوست را بلد باشد... خودت را وصل کن به یک نفر، که اگر چشم هایت مست خرماهای خراب میان راه شدند، و لب هایت مشتاق قطره های آب های گل آلود، صدایت کند، دستت را بگیرد، و بگوید «برگرد...»... و برگرد. برگرد. خودت را وصل کن به یک نفر، که چون جان بداری ش. که وقتی گفت برگرد، برگردی...


نکند جا بمانی جهادم... نکند...

  • ۹۵/۰۲/۱۳
  • ماهان (ف.چ)

نظرات (۴)

یک چیزی مانع میشه این متن رو بخونم
و اون اینکه منم دقیقا امروز این حس رو داشتم که در تقدیر خدا نیست که من مادر محمد مسلم باشم :(
پاسخ:
شما می‌تونید :)

کثیف‌ها نمی‌توانند.
من اما دلم میخواد یه روزی این حرفا رو به پاره ی تنم بگم...
اگه تا اون موقع دلم سر به راه بشه..
پاسخ:
هست :)
میگی...
احساس می‌کنم خدا میخواد که بگی... :)
عجبی باز کردی کامنت را..
انشالا جهاد هم میاد و شما هم مادر نمونه ای برای جهاد به قول الفــ خدا جبار است..
پاسخ:
گفتم بس کنم دیکتاتوری رو یک بار!
به آزادی بیان توهین نشود خدایی ناکرده...


الف را نمیشناسم، اما حکما هست.
نمی‌شوم؛ شما بشوید. آمین.
آدرس الفــ :
http://rochak.blog.ir/

وبلاگش را ببین مشتری میشی :)
پاسخ:
نشدیم متأسفانه!


مشکل از شمّ وبلاگی منه حتما :)