فصل تازه؛ فاقد ارزش خوانش

فاقد ارزش خوانش؛ پنج

پنجشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۷، ۰۲:۳۰ ب.ظ

یکی از تفریحات مازوخیستی مهدی اینه که می‌شینه عکس‌های کتابخونه شعبانعلی رو می‌بینه. دیشب یه عکس برام فرستاد، گفت اگه گفتی نکته عکس چیه. خب به نظر من نکته عکس این بود که شعبانعلی ترجمه‌های انسان خردمند و انسان خداگونه یوال نوح هراری (دوتا کتابی که ازشون متنفرم) رو گذاشته بود کنار کتاب اصلی، که به وضوح نو و نخونده بودن و اون کتاب اصلی اینجوری به نظر نمی‌رسید؛ و خب نتیجه گرفتم آرزوهای ما (داشتن کتابای زبان‌اصلی به محض انتشار) درباره اون برعکسه و حالا همینجوری برای اینکه ببینه وضعیت نشر و ترجمه توی مملکت چجوریه، فارسی‌ش رو هم می‌خره یا بهش هدیه میدن. [خنده تلخ]

ولی نکته‌ای که مهدی در نظر داشت، گوشه تار سمت راست عکس بود، کتاب world order کسینجر. بعدم به حالت اعتراض‌آمیز گفت آخه تو به کسینجر چیکار داری مرد؟!


امروز اومدم وسط کارام (کارای خسته‌کننده دانشگاه) یکم استراحت کنم، درباره آنتروپی بولتزمن سرچ کردم. اولین نتیجه جستجوی گوگل سایت شخصی شعبانعلی بود. نزدیک بود گریه‌م بگیره. وسعت مطالعات این آدم و دیدی که به دنیا داره. (من هیچوقت راحت از کسی تعریف نمی‌کنم. یعنی به نظرم بیشتر آدما کلا ارزش ندارن و بمیرن بهتره. که البته خودمم جزئشونم). حالا سوای این synchronization، که همیشه برای من اتفاق می‌افته، این آدم، با اینکه یه دوره‌ای به دلایلی اصلا دوسش نداشتم و همین حالا هم نه می‌خونمش (جز معدودی از پست‌هاشو) نه تا حالا کلاسی ازش رفتم نه توی این سایتش که اصلا دقیقا نمی‌دونم چیه (متمم) عضوم؛ واقعا عجیبه.


اونسری مهدی پرسید برای یه مطالعه کوچیک درباره فلسفه چی باید بخونم به نظرت؟ گفتم کاپلستون. ایموجی خنده گذاشت، گفت مثل شعبانعلی حرف زدی. اونم مطالعه کوچیک به نظرش همینه.

همیشه این آدمو مقایسه می‌کنم با کسایی که کلا درباره هر موضوعی سری کتاب‌های «فلان‌چیز در دو ساعت» رو خوندن و همیشه خدا هم دهنشون بازه.

سر کلاس مبانی تو دفتری که جلوم بود نوشته بودم، نمی‌دونم چرا مفاهیم تو ذهنم کاملا برعکس شدن. اونی که مدام داره حرف می‌زنه به نظرم فقط یه آدم سطحی تشنه توجهه، و اونی که ساکته به نظرم واقعا ترسناک و پُر میاد که قراره با نتایجش همه رو میخکوب کنه. 


مجموعا نمی‌دونم خواستم درباره چی حرف بزنم. فقط این آدم و روش زندگی‌ش منو متعجب می‌کنه. گرچه دورش رو شاید آدم‌های مسخره خنگ گرفته باشن، شبیه همین آدمایی که پایین پست‌هاش کامنت می‌ذارن و من که خودم خنگم می‌تونم متوجه بشم اون آدم تا چه حد از مرحله پرته و احمقه.

هیچوقت تو زندگی‌م نخواستم از کسی الگو بگیرم، همیشه از این کانسپت احمقانه الگوگرفتن بیزار بودم و معتقدم واقعا بی‌معنیه. مثل همون کانسپت تجربه که قبل‌تر یادمه حرفشو زده بودم. اینا کاملا از چیزی که واقعا هستن فاصله گرفتن. معنی تجربه، یا الگو، این نیست که مثلا ببینی این آدم، این گروه، چیکار کرده و عینا دنبال پیاده‌سازی‌ش تو زندگی خودت باشی. زندگی تو، پس‌زمینه زندگی تو، شرایط تو، خانواده تو، همه چیز تو با اون آدم متفاوته. متأسفانه یکسری احمق هستن که میگن فلانی انقدر درس خوند تو ساعت، و الان تو فلان دانشگاهه، پس اگه من کمتر بخونم نمیشه. یا خودشونو می‌کشن که اونقدر درس بخونن. حالا این یه تأثیر جزئیه، یه گروه سوپراحمق هستن که مثلا میگن فلانی زود ازدواج کرد بدبخت شد، پس زود ازدواج نکنیم. آدم باور نمی‌کنه چنین احمق‌هایی اصلا وجود دارن. خلاصه این خودش یه پست جدا احتیاج داره برای اینکه همه حرفامو بزنم (برا خودم!) اما مجموعا تماشای راهی که این آدم رفته دیدت رو به زندگی بازتر می‌کنه. کمک می‌کنه از بالای یک قله دیگه هم بری زندگی خودتو نگاه کنی. موفقیت یه مفهوم به‌لجن‌کشیده‌شده‌ست، یا هر مفهومی شبیه این. من راه زندگی خودمو دارم، شرایط و بک‌گراند خودمو دارم، و موفقیت اصلا یه چیز مطلق نیست. گذشته از اینکه من در یک حالت گذار سرشار از پوچی‌ام که اتفاقا یکی از عوامل اصلی حالتم نه فلسفه، که ساینسه. اما وقتی زندگیتو یه جور دیگه ببینی، یعنی از شرایط یکسانی که بر ذهنت حاکم بوده و مدام تحت اونا فکر می‌کردی آزاد میشی. و این ارزشمنده.

بیوگرافی‌ها قصه نیستن. من بیوگرافی طویل استالین رو (نشر ثالث) خوندم و الان یک کلمه‌ش هم یادم نیست؛ ولی یه نتیجه خیلی مهم ازش گرفتم؛ اینکه موضوعاتی خیلی جزئی‌تر از چیزی که بتونی فکرشو بکنی روی شدن آنچه شد یک آدم تأثیر میذاره. اونم باعث میشه به رفتارت، به زندگی‌ت، به چیزی که کم‌کم ممکنه بهش تبدیل بشی، با دقت بیشتری نگاه کنی.

خلاصه این آدم منو تحت تأثیر قرار داده. روشی که به زندگی نگاه می‌کنه، سیر پیشرفتش، و تکاملش، و اینکه اصلا بلد نیست خودشو گول بزنه و کاملا پیداست توی ذهنش با خودش صادقه.

بعضی آدما عجیبن.

مسیر زندگی‌شون عجیب‌تره.


از خودم و از زندگی خودم متنفرم. اما نمی‌خوام این تنفر روی من مسلط بشه. از زندگی خودم و از خودم فاعلانه (می‌دونم کلمه اشتباهیه) متنفرم. می‌خوام درستش کنم با اینکه توی تیره‌ترین دوران زندگی‌مم، دورانی که افتادم توی لوپِ نتونستن و بیهودگی، و اینکه یه روز همه چی بهتر بشه، به چشمم تقریبا محاله، و این تقریبا هم که میگم فقط با تکیه بر عدم قطعیته، نه که کوچک‌ترین امیدی داشته باشم.


چقدر زندگی سخته.


پ.ن: البته آنتروپی بولتزمن توی حوزه مکانیک آماریه که اون خودش از مفاهیم پایه پیچیدگیه که شعبانعلی روش تمرکز کرده، این حرفا کلی بود.




۹۷/۰۸/۱۰
مــاهان (ف.چ)

زمزمه‌ها (۰)

هیچ زمزمه‌ای.

زمزمه کن

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی