فصل تازه؛ فاقد ارزش خوانش

دیگر شاعر نیستم

چهارشنبه, ۹ آبان ۱۳۹۷، ۰۲:۱۶ ب.ظ

شاعرهای بالقوه، اول دنبالِ یک آدم خاص می‌گردند که همه‌چیزش باشند. دلیلش هم این است که آدمی وقتی واقعا شاعر می‌شود، که جز شعر و دنیا، همانطور که هست و احساسات بدون اینکه بخواهد چیزی از جهانِ خارج از خود را به آن بیامیزد، چیزی نمی‌شناسد. شما هیچ‌وقت یک شاعر را در یأس ناشی از ناتوانی برای خریدن لباس مارک پیدا نمی‌کنید، شاعرها احتمالا فقط وقتی نگران نان خواهند شد که از گرسنگی گوشه‌ای افتاده باشند یا فردا بنا باشد آواره شوند؛ و آن نگرانی هم از جنس رفتنِ آبرویشان جلوی همسایه‌ها نیست، یا نگرانی اینکه اگر روی نیمکت پارک بخوابند، عابرها درباره‌شان چه فکری می‌کنند. همه آنچه شاعر از دنیا می‌خواهد کسی‌ست که بشود شعرشان را، چیزی که خودشان فکر می‌کنند ارزشمندترین دارایی روی زمین است، به پایش بریزند و برای او، همه‌چیز و همه‌کس باشند.

اما ناگهان اتفاقی می‌افتد. در گریز از تنهایی، در گریز از بی‌شانگی، در گریز از زندگی پوچی که بوی طاعون می‌دهد، به کسی قناعت می‌کنی که اصلا شبیه تو نیست. که تو برایش یک گریزگاهی و نه بیشتر. خورشیدش در پیراهنِ تو نیست، خورشیدش در چشم‌های تو نیست، هیچ چیز خاصی در چشم‌هایت نمی‌بیند یا بلد نیست ببیند. چیزی از دردش کم نمی‌کنی، شاید فقط دوتا گوشِ ناقابلی که حرف‌هایش را می‌فهمد، یا حتی آن هم نیستی؛ یک غاری، یک چاهی، که ناگزیر برای تو بیرون می‌ریزد، یا حتی اینطور نیست که تو را بخواهد؛ در بیزاری از دیگران سمت تو آمده.


زمان می‌گذرد و نمی‌دانم چه می‌شود، که آن قناعت، آن گریزگاه، آنچنان برایت اصیل می‌شود، و بی‌مرجع، آنچنان برایت خودش است، آنچنان تو را درمی‌یابد و احاطه می‌کند که انگار اولین است، که همواره اصالت با اوست. مفهومی‌ست که در برابر هر مفهوم دیگری در زندگی‌ات، پیروز است. و تو، به‌شکلی اعجاب‌انگیز، یادت می‌رود می‌خواستی همه‌چیزِ یک شاعر باشی و یک شاعر همه‌چیزت باشد. فراموش می‌کنی جهان شاعرها چگونه بود، و به دنیای محاسباتی آن رَسته از آدم‌ها پا می‌گذاری که از حالا نگرانِ شغل و درآمدند و در دنیایشان، تمام مفاهیم، با هم مدام در جنگ. بی‌آنکه کوتاه بیایی، ناگهان در یک ظهر زمستانی زیر پاچیدگی نور آفتابی که از پنجره می‌آید، و تو کاملا تیپیکال و فیلمی، در بافتنی‌ات مچاله شده‌ای و پای درس و مشقت، لم داده‌ای زیر آفتاب، درمی‌یابی که زندگی همنقدر معمولی‌ست و جزئیات همانقدر که بی‌اهمیتند، اهمیت دارند. همین جزئیات بی‌اهمیت تبدیل می‌شوند به خواسته تمام ذرات وجودت. یک خانه آرام، خالی از شلوغی احمقانه ظرف‌های تزئینی و مبل‌های ناراحت، با یک پرده بی‌نقش سفیدآبی که اندازه رهاشدن‌های شدید در باد سبک است، و یک عصر معمولی بعد از خرواری کار، آن موزیکی که پس‌زمینه پیتزاپختنِ دونفره‌تان است، صدای دستش روی پوست سیب‌ها وقتی که می‌شویدشان، نورپردازی آرام خانه، لامپ‌هایی که نور نقطه‌ای ندارند، و شاید تصویر شهر از پشت پنجره، بوسه‌هایی که از پشت دوتا چشم تار تماشا می‌شوند، صحبت‌های ساده، خندیدن‌های ساده، و تردیدی که توی چشم‌های هردوتا آدم هست، تردیدی که زندگی در چشم‌هاشان گذاشته، رفتن‌ها و آمدن‌های آن دوتا آدم، تصمیمات بزرگشان که فقط برای خودشان مهم است و شهر بزرگ در بی‌خبری از اضطرابِ آن تصمیم به خواب می‌رود، و آن‌ها برای همین هم را می‌خواهند، برای همین عاشق هم‌اند، برای همین اضطراب‌ها، و همین آینده مبهم، که دوتایی درونش هستند، روبرویش هستند، منتظرش هستند. احساسات ساده مشترکی که در یک همراهی رخ می‌دهند، و آن‌ها فقط هم را دارند برای دیدنِ یک اضطراب مشترک توی چشم‌های کسی دیگر. جزئیاتی همینقدر بی‌اهمیت، شبیه اینکه نمی‌دانی بین اینهمه چیز چرا یادت مانده آن روز با آن تیشرت یقه‌هفتی خاکستری چطور ایستاده بود، یا حالاتش موقع خوردن چیزهای مختلف، مثل اینکه طعم پنه آلفردو را دوست دارد اما شیر اذیتش می‌کند، پس وقت خوردنش اشتیاق و احتیاط در رفتارش همراه می‌شوند، یک شبِ خیلی معمولی که نشسته بودید روی چمن‌های پارک دانشجو و باد می‌آمد و هردوتایتان از شدت کیف مثل احمق‌ها می‌خندیدید، آدم نمی‌داند دقیقا چه چیزی اتفاق می‌افتد که کسی می‌تواند انقدر قدرتمند همه چیز را با تو شریک شود که قانعت کند زندگی همینقدر ساده است. و جزئیاتش ساده و زیبایند، و همانقدر بی‌‌اهمیتند که بااهمیت.

زندگی عجیب است، و همه این عجیب‌بودن‌ها را، فقط من و تو به خاطر سپرده‌ایم، فقط من و تو در این ابهام و اضطراب شخصی با هم مشترکیم. و آن شبی که روی راحت‌ترین مبل دنیا لم می‌دهم تکیه‌زده به شانه‌ات، و هردو توی سکوت روبرو را نگاه می‌کنیم، آن مسئله، آن مسئله‌ای که قلب‌هایمان را به تپش انداخته، در تمام دنیا، فقط مهم‌ترین مسئله ماست. من و تو. و برای همین است که ما انقدر مریض‌گونه به هم نزدیکیم. و برای همین است که وقتی من و تو بمیریم، داستانمان هم می‌میرد. چون داستانِ ما فقط برای ماست، و زندگی همنقدر معمولی‌ست و ما هردو تنها آدم‌های این داستانیم؛ هرکداممان که نباشد، داستان خالی‌ست و شاید برای همین است که هم را می‌خواهیم. که هم را دوست داریم.
۹۷/۰۸/۰۹
مــاهان (ف.چ)

زمزمه‌ها (۰)

هیچ زمزمه‌ای.

زمزمه کن

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی