فصل تازه؛ فاقد ارزش خوانش

فصل تازه؛ فاقد ارزش خوانش

برای اینکه بدانم کیستم.

گذشته‌ها

می‌فهمی؟

شنبه, ۱۰ شهریور ۱۳۹۷، ۰۵:۲۶ ب.ظ
می‌خواهم چیزی بنویسم. می‌خواهم بگویم دنیا چقدر بزرگ است، می‌خواهم بگویم بی‌هیچ دراگی شبانه‌روز چه حالاتی را تجربه می‌کنم، می‌خواهم بگویم از این فروغلتیدن در خودم چه فهمیده‌ام، از این سکوتی که پیشه کرده‌ام و گاهی فوران می‎کند؛ اما لالم عزیزم. کلمات برای آنچه می‌خواهم بگویم بیش از پیش ناکارامدند. آنقدر برای هر کلمه احتمال در نظر می‌گیرم که از گفتنش پشیمان می‌شوم، آنقدر کلمات را می‌فهمم که می‌دانم واقعا نمی‌شود گفتشان. شاید تو هم مثل همه کسانی که می‌دانم این را خواهند گفت، بگویی این آشفتگی‌های ابتدای جوانی‌ست آن هم در مملکت ازهم‌پاشیده‌ای که می‌دانی محکوم به فناست و تو هم با آن محکوم به فنایی؛ اما نه. از علاقه مفرط تو و همه آدم‌ها به نسبت دادن همه‌چیز به اتفاقات هورمونی سر در نمی‌آورم، اگر بتوانی باور کنی من در حال تجربه حالات غریبی هستم بی‌آنکه LSD یا گُل کشیده باشم و برایشان کلمه‌ای ندارم. دنیایم در سکوتی بی‌انتها فرو رفته و وقتی مرور می‌کنم مدت‌هاست تمام آواها و حروف نامشخص و نامفهومند. امیدوارم بفهمی، این اتفاق غریبی‌ست که با وجود دانستنِ یک زبان، باز هم لازم باشد به ساختار جملاتت دقت کنی و باز و باز آن‌ها را از نظر بگذرانی چون ممکن است برای بار اول نفهمیده باشی‌شان با اینکه هزارباره از آن‌ها استفاده کرده‌ای.
نمی‌فهمم چه می‌گویم و می‌نویسم. نمی‌فهمم چه می‌شنوم. چیزها را می‌بینم که خود را از هم می‌پاشانند تا در قالب یک جمله، داستان یا تصویر جا بگیرند و نمی‌توانند. دنیایم شده بارشی مداوم از درکِ چیزهایی که فرار می‌کنند بی‌آنکه آن‌ها را در دستانت گرفته باشی و لاأقل خاطره‌ای از لمسی عقیم در ذهنت نقش بسته باشد و بی‌آنکه داشته باشی‌شان و این‌ها همگی من را تحلیل می‌برند، منی را که همیشه خواسته‌ام مفاهیم را به چنگ جاودانگی خودم بکشم.
دنیا جای غریبی‌ست عزیزم. زمان و مکان و کلمات به شکلی وحشیانه من را می‌آزارند همانقدر که یک اتفاق خارجی، یک مرگ یا یک بیماری من را می‌آزارد. عمیقاً غمگینم. می‌دانی؟ انگار عادت کرده باشم به ریختنِ چیزها در واژه‌ها، در یک زندان، بند کردنِ مفاهیم و حالا نمی‌توانم.
از همیشه خسته‌ترم از این جنگِ شبانه‌روزی. حالم را می‌فهمی؟
بگو حالم را می‌فهمی.
بگو حالم را می‌فهمی.
حالِ پیامبری درخودمُرده، با انقلاب‌های شباروزی در رگ‌هایش؛ لال. گیرافتاده با مردمی که هیچ از چشم‌ها نمی‌فهمند.
  • ۹۷/۰۶/۱۰
  • مــاهان (ف.چ)

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی