فصل تازه؛ فاقد ارزش خوانش

دورِ دورِ دور

يكشنبه, ۶ آبان ۱۳۹۷، ۱۰:۱۷ ب.ظ
یک نفر باشد با او از رنج انسان بودن بگویم، بی‌آنکه از هم بپاشد یا به سخره‌ام بگیرد.

پ.ن: هرچی آرزوی خوبه مال تو..
پ.ن دو: کاش می‌توانستم حرف بزنم. کاش می‌توانستم چیزی بگویم. از صبح مدام می‌خورم به در و دیوار، از صبح چشم‌هایم کور است، و زبانم، یک تکه گوشت، متشکل از رشته‌ها و پاره‌ها؛ دنیا دارد هم‌زمان می‌چرخد و فرو می‌ریزد، دیوارها همزمان منبسط می‌شوند و تنگ می‌گیرند، این‌ها واقعا اتفاق می‌افتند و من واقعا خسته‌ام واقعا خسته‌ام واقعا خسته.. و من واقعا خودم را نمی‌شناسم. با تنم و روحم همزمان غریبه‌ام. حتی نمی‌دانم این درد مالِ کیست. حتی مطمئن نیستم این انگشت‌ها مال من باشند. واقعا مطمئن نیستم، می‌فهمی؟ واقعا مطمئن نیستم.
۹۷/۰۸/۰۶
مــاهان (ف.چ)

زمزمه‌ها (۰)

هیچ زمزمه‌ای.

زمزمه کن

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی