فصل تازه؛ فاقد ارزش خوانش

فصل تازه؛ فاقد ارزش خوانش

برای اینکه بدانم کیستم.

گذشته‌ها

راهِ دوسر بد

سه شنبه, ۶ شهریور ۱۳۹۷، ۰۴:۳۸ ب.ظ

در خانواده‌هایی که سیاست و مذهب در آن‌ها نقش محوری دارند امکان اینکه شرایطِ جدایی زودهنگامِ فرزند از پدرومادر فراهم شود، بالاتر است. سیاست و مذهب عُمده درونیات افراد چنین خانواده‌ای را تشکیل می‌دهد و ما هویت آن‌ها را تعیین می‌کند، و وقتی کسی در آستانه شصت‌سالگی حتی نفس‌کشیدن‌های کسی کنار خودش را، در خانه خودش، تهدید ما هویت خود تلقی کند، قطعا وحشتِ حاصله از باختنِ ناگهانی هرآنچه در سال‌ها به «من»اش افزوده، بر مهر پدر-فرزندی غالب است.


دردِ من همیشه این بوده که دقیقا نمی‌دانم از نظر تئوریک، در چه زمان و مکانی زیست می‌کنم و با چه کسانی. برخلاف کسانی که مدام در مذمت زندگی بر اساس نظریه سخنرانی می‌کنند، من گمان می‌کنم اگر چیزی قبلا از ذهن کسی گذشته باشد، اگر کسی قبلا به چیزی که تو می‌اندیشی، اندیشیده باشد، و در سیر تکامل خود، با تاریخ شخصی خود، درباره آن چیز قضاوت کرده باشد؛ این‌ها از غریبگی مفاهیم می‌کاهند. دسته‌بندی‌ها ترس آدمی را از زندگی کمتر می‌کنند، گرچه اگر زیاد به آن‌ها چنگ بیندازی، از تو یک ذهنِ منجمد می‌سازند، و ما، فاقد تئوری و تاریخ هستیم.

قبل‌تر در تلاش‌های بی‌ثمرم برای فهمیدنِ اینکه واقعا چه خانواده‌ای دارم، سعی کردم از مفاهیم و واژه‌های پیش‌ساخته استفاده کنم، اما مفاهیم چندگانه مدام یکدیگر را نقض می‌کردند. پس تصمیم گرفتم از بخش‌هایی که یکدیگر را نقض می‌کنند چشم‌پوشی کنم، و بعد توانستم یک مفهوم نسبی به وجود بیاورم. در خانواده ما یک بورژوازی مذهبی جریان دارد، نیازِ بورژوا بودن بناکردنِ اصول خانوادگی بر چیزهایی مثل آموزش عالی و سیاسی‌شدن برای به‌دست‌آوردن قدرت است. و خانواده من البته مضاف بر تمامِ این‌ها، میراث‌دار شکست‌های پی‌درپی، بعد از پیروزی‌های پی‌درپی، و چیزی شبیه جنگ‌های خاندانی بود.


و اینجا، منم. منی که گذشته از شبیه‌نبودنِ اپسیلونی به پدرم از نظر مذهبی و سیاسی، در رقابتی مثل کنکور برای کسب جایگاه دهن‌پُرکُنِ آموزشی شکست خورده‌ام، و هیچ اعتقادی به مفاهیمی مثل سربلندکردنِ یک خاندانِ فروپاشیده ندارم.


من و پدرم اساسا در مواقع ضرورت صحبت می‌کنیم. این یعنی حتی سلام و علیک هم بین ما نیست. یک چیز بزرگِ عمیق، حتی آنوقتی که من از نظر سیاسی و مذهبی با او همسو بودم، جایی میانِ پانزده-شانزده‌سالگی، بین ما بود، و آن دایره خیلی کوچکی بود که با کمترین تخطی از آن بیرون می‌رفتی، و آنوقت بود که دیگر نفساً به عنوان دختر آقای ایکس، ارزشی نداشتی. یک ترس بزرگ، یک وحشت خیلی عمیق از پا فراتر گذاشتن. یک جنون فاجعه‌بار در نتیجه تلاش‌های یک دختربچه هیجان‌زده برای ساکت‌شدن، درحالی که زیر هجوم فهمِ دنیایی تازه است، چون اگر صحبتی می‌شد، اگر می‌فهمیدند در ذهنت چه می‌گذرد، آنوقت تبدیل به موجود بی‌هویتی می‌شدی که تنها مجال حضورش در خانواده بود و خانواده او را نمی‌پذیرفت.

هیچ محبتی وجود ندارد وقتی پای چنین سیاستی و چنین مذهبی، اینگونه متعصبانه در میان باشد. من احتمالا جزء آن‌دسته از افرادی هستم که بعدها مغلطه‌گران می‌توانند درباره‌اش بگویند علت گرایش‌های فعلی‌اش ریشه در شرایط خانوادگی دارد. هیچ‌چیز نباید انقدر قوی می‌بود که بتواند چنین سایه هولناکی روی یک رابطه جبری بیندازد. وقتی مجبوری کسی را داشته باشی. وقتی مجبورند تو را داشته باشند.


یعنی، شما می‌توانید خانواده‌ای داشته باشید، که گوشت و پوست و خون شما برایش بی‌اهمیت باشد. خانواده‌ای از جنس همان قاضیان چشم‌وگوش‌بسته صدر انقلاب پنجاه‌وهفت، که سینه‌ستبر عقیده را به فرزند ترجیح می‌دادند و در ژست یک قهرمان، افتخارآمیز به مرگ او رضایت می‌دادند مگر نشانی متفاوت از آن‌دیگرانی که فرزند ناخلف ندارند، به سینه بیاویزند، تا اینگونه ننگ را به نام مبدل کنند.

صحبت از نفس اعمال است.



شاید این ترفند طبیعت است، برای اینکه تو را کم‌کم از مأمنی دور کند که سال‌ها تو را در خود پروریده و تو را دنبال زندگی تازه‌ات بفرستد. شاید حتی آن‌ها که با مهرومحبتی خالص از جنس والدین و فرزند احاطه شده‌اند، دلایل دیگری برای ترک خانه دارند.


مادرم همیشه با نگرانی به من خیره می‌شد، و می‌گفت زبان سرخ سر سبز می‌دهد بر باد. حالا هم مدام توی خانه راه می‌رود و از هر چارجمله، یکی‌ش را اختصاص می‌دهد به ابراز نگرانی درباره آینده من. تقریبا هرروز غمگنانه می‌آید به اتاقم، چنددقیقه‌ای در سکوت به من که هیچ میلی به شروع هیچ صحبتی ندارم خیره می‌شود، و سعی می‌کند درباره رفتاری که باید در دانشگاه داشته باشم صحبت یک‌طرفه داشته باشد. نمی‌داند که من خفقان‌گرفته‌تر از آنم که بخواهم با آن‌هایی دهن به دهن بگذارم که حتی نمی‌دانند چگونه می‌شود به شکلی منطقی و با کمترین حدِ مغلطه اندیشید.


من و پدرم دو حضور قدرتمند و سنگینیم. حضورِ ساکتِ هرکداممان حتی از دیوارها و درها می‌گذرد و آن دیگری را می‌فشارد. من به تنهایی یک ملتم و پدرم هم، اینگونه است که خانه ما تمام کُنش‌ها و واکُنش‌های مخرب یک جامعه را داراست. ما از دور، از پشت درهای بسته هم را آشفته می‌کنیم، هم را به دیوار می‌کوبیم، هم را در بحث‌هایی که هردو از آن اجتناب می‌کنیم شکست می‌دهیم و می‌کوشیم خودمان را اثبات کنیم. در یک صحنه، در یک میدان جنگ، هزارباره به هم می‌آویزیم و زخمی و افگار بیرون می‌رویم، بی‌آنکه روزها حتی به هم نگاه کرده باشیم. دیالکتیکی تمام‌ناشدنی از جنس یک جامعه کامل در ما جریان دارد. انقلابی زیرپوستی، شورشی محتمل، که گمان می‌کنم با اولین حرکت علنی من در جهتِ اندیشه‌هایم، رخ می‌دهد.


همه این‌ها را با گریه نوشتم چون پدرم همین چنددقیقه پیش، به جرم بیرون گذاشتنِ کتابِ مذهبی مهمی (از نظر او) از کتابخانه به دلیل نبودِ جا، آرشیو همشهری داستانم را به شکلی وحشیانه از کتابخانه بیرون ریخت. در واقع پرت کرد. من مانده‌ام با یک جعبه سی-چهل‌تایی از همشهری داستان‌هایی که بهترین خاطرات نوجوانی‌ام را شکل داده‌اند، در اتاقم، و فریادهایی که می‌گفت به خاطر این آشغالا کتابی که درباره امام علیه بیرون گذاشتی! شبیه مشاجره‌های کودکانه به نظر می‌رسد؛ یک بیرون‌ریختگی بعد از تحمل طولانی‌مدتِ فریادهایی -که به خاطر اجتناب سفت و سخت طرف مقابل در برابر شروع یک بحث فروخورده‌شده‌اند-، ناگهان همه‌چیز را برای چنددقیقه فرومی‌پاشاند.


درک این‌ها برای تمام کسانی که پایِ اصولی بنیادی میان رابطه پدر-فرزندی‌شان وسط نبوده، سخت است. اینکه پدرت به خاطر بیرون بودن تا ده یازده شب مدتی با تو حرف نزند، بسیار ساده‌تر تحمل یک اختلاف زیرپوستی همیشگی‌ست، که البته دلیلش بی‌لیاقتی و بیشعوری و انحراف من است.


مسیرِ پیشِ رویم شبیه استقلال ایران از آمریکا می‌ماند. سرخورده، باخته، به‌بادرفته، عقب‌رانده‌شده، بی‌پول و خسته و جان‌به‌لب‌آمده، بی‌آنکه هیچ‌چیز برای شروع داشته باشد.

و بعد خدانکند بعد اینهمه سختی، عاقبت آن استقلال، شبیه عاقبت مشبه‌به شود..



پ.ن:

نمی‌دانم کسی هیچ‌جای دنیا هست که برای کمترین حقوقش لازم باشد اینهمه جنگ اعصاب تحمل کند؟ مشکلات جوان‌های ممالک جهان‌اولی، بارداری ناخواسته، ایدز و فرزند نامشروع و اعتیاد و الکل است، چیزهایی که خودخواسته می‌شود آن‌ها را مدیریت کرد یا به کلی از بین بُرد؛ در بدترین حالت، چیزهایی مثل به‌دنیاآمدن در خانواده‌هایی که سکس-پارتی دارند، و دست‌وپنجه نرم کردن با اختلالات جنسی در جوانی. و اما چیزی که من با آن روبرو هستم؟ آنقدر کوچک است که حتی نشود اسمش را مسئله گذاشت، اما واقعا مسئله است. جزئیاتی که هیچکس اهمیتی به آن‌ها نمی‌دهد، اما هرکدامشان ممکن است حکم پری را داشته باشند، که شتر زیر بارش می‌شکند.

  • ۹۷/۰۶/۰۶
  • مــاهان (ف.چ)

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی