فصل تازه؛ فاقد ارزش خوانش

هوی و هااااای الکی.

گذشته‌ها
دریچه

از دانشگاه؛ کاملاً فاقد ارزش خوانش؛ سه

دوشنبه, ۱۶ مهر ۱۳۹۷، ۰۶:۵۵ ب.ظ

یک؛

خب، همانطور که کاملا انتظار می‌رفت، تفاوت دانشگاه قم با پلی‌تکنیک آنقدر زیاد است که باز بر اساس تصوراتم مبنی بر اینکه قرار است بدترین اتفاق‌ها برایم بیفتد، هر لحظه منتظرم یک نفر بیاید من را از دانشگاه بکشد بیرون و بیندازد در جهنمِ قم. امروز مجبور شدم برای دو نفر توضیح بدهم که چرا یک هفته دیرتر آمده‌ام سر کلاس‌ها، چون به‌شدت متنفرم از اینکه کسی فکر کند با سهمیه هیئت علمی آمده‌ام یا مهمان شده‌ام. و یک نفر هم البته آشنا درآمد و همکلاسی دوره المپیادم را می‌شناخت. بعد از کارم به درد آمدم. احساس می‌کنم هرچه‌بیشتر آدم‌ها من را ببینند، و هرچه‌بیشتر برایشان فاش شوم، از شرم چیزی که هستم از این هم خفه‌تر خواهم شد. امروز بالأخره با چندنفر که مهدی نبودند! حرف زدم. بچه‌های کلاس مبانی سرِ حرفِ جلسه قبلم که تقریبا با ناله به استاد گفتم استاد میشه خسته نباشیم چندبار برگشتند سمت من که آخرین ردیف کلاس نشسته بودم و می‌خواستند دوباره بگویم که استاد رهایمان کند. این استاد مبانی البته آدم بدقلقی‌ست و تا مبحث را تمام نکند کلاس را تمام نمی‌کند.

آنقدر از خودم متنفرم و آنقدر خودم را حقیر می‌بینم که از اینکه آدم‌ها رغبت می‌کنند با من حرف بزنند تعجب می‌کنم و از اینکه با کسی دیالوگ تازه‌ای را شروع کنم و از اینکه صدای خودم را بشنوم و حتی از اینکه با دوستانِ قدیمی‌ام حرف بزنم وحشت دارم. نمی‌دانم چه کسی بناست من را از این تنفرم از خودم، و این خودکم‌بینی برهاند، احتمالا هیچکس، من در درون خودم آنقدر چیز ارزشمندی نیافته‌ام که هر حرفی مبنی بر اینکه خوب و کافی‌ام را از روش‌های دیگر تعبیر می‌کنم؛ تمسخر می‌پندارمش یا گمان می‌کنم آدم مقابل دارد به من ترحم می‌کند یا آنقدر دوستم دارد که نمی‌تواند ببیند من تا چه اندازه حقیرم.

گمانم هیچوقت نتوانم بفهمم حیله‌هایی که مغز برای باوراندن یک گزاره به ما به کار می‌برد چیست. چطور می‌شود خودت بدانی از خانوم ایکس و آقای ایگرگ بهتری، اما بعد باز هم وقت قضاوت که می‌رسد، درحالیکه از شدت حقارتت به گریه افتاده‌ای آرزو کنی کاش اندازه خانوم ایکس خوب بودی.

از خودم خسته‌ام و می‌دانم اگر به همین منوال پیش بروم، آنقدر همه‌چیز را خراب می‌کنم که باید تا آخر عمر در این حقارت دست و پا بزنم.

کجایی ای منجی که بناست به من بفهمانی آنقدرها هم بد نیستم؟ کجایی ای منجی که من حرفت را خلافِ حرف این آدم‌ها باور کنم؟ کجایی ای منجی که چشم‌هایت روشن است و من از چشم‌هایت قرار است بفهمم راست می‌گویی؟ یا شاید راست بگویی که من حقیرم و من را از این دست‌وپازدن‌های عبث برای رشد برهانی..



دو؛

کلاس ریاضی و فیزیک عمومی، از این کلاس‌های سالن‌مانند است، با بالای هفتاد-هشتادنفر دانشجو و من چقدر از این کلاس‌ها متنفرم. انگار مدام آدم‌ را توی جایش فشار می‌دهد، انگار مدام می‌خواهد فاعلیت تو را سلب کند، تو را در جمع فرو ببرد، تو را در صدای متکلم وحده استاد فرو ببرد؛ گرچه در حالت عادی هم من فاعلیت خاصی ندارم، اما از این حس هم بیزارم.




سه؛

امروز بارقه‌های نوری در دلم روشن شد، چون فهمیدم پلی‌تکنیک برای تغییر رشته قوانین احمقانه‌ بقیه دانشگاه‌ها را ندارد. در بیشتر دانشگاه‌ها برای تغییر رشته به آن رشته مقصد، باید همان اول رتبه ورود به آن را کسب کرده باشی، اما توی دانشگاه ما اینطور نیست. گرچه فقط یک بار می‌توانی تغییر رشته بدهی و من از شانس تغییر رشته‌ام در همین جابه‌جایی با سهمیه المپ استفاده کرده‌ام، اما بعد فهمیدم احتمالا می‌توانم دورشته‌ای کنم، بنابراین خوشحالم. حالا فردا می‌خواهم بروم آموزش کل و دقیقا سؤال کنم کسی با شرایط من هم می‌تواند دورشته‌ای کند یا نه.




چهار؛

هرروز که می‌رسم خانه تمام بدنم درد می‌کند. شانه‌ها و کمرم بیشتر. راه من را از پا در می‌آورد. حس می‌کنم انتهای این چهارسال از خستگی راه می‌میرم. بعد باید درس بخوانم. درس‌هایی که می‌دانم فایده‌ای ندارند و فقط بهترین ساعات عمرم را تلف می‌کنند. اما همان‌ها را هم باید از روی منبع، کامل بخوانم. همیشه این میلم به خواندنِ کاملِ چیزها و خواندن از روی کامل‌ترین منابع، آسیب‌های زیادی به من زده. سال کنکور، چون آزمون‌ها هر فصل را بخش‌بخش می‌کردند و من حتما باید فصل را کامل می‌خواندم و وقت نمی‌شد، از درس‌های دیگر صرف نظر می‌کردم و بعد ترازم بد می‌شد و مثلا دوهفته تا آزمون بعد را گریه می‌کردم که چرا ترازم بد شده، و آزمون بعد باز هم ترازم بد می‌شد چون دوهفته قبل را در افسردگی کامل گذرانده بودم اما تصمیم می‌گرفتم قدرتمند شروع کنم، اما باز نمی‌رسیدم بخوانم باز ترازم بد می‌شد باز دوهفته گریه می‌کردم باز..

زندگی من پُر است از چرخه‌های باطل، زندگی من را چرخه‌های باطل تصرف کرده‌اند، زندگی من را چرخه‌های باطل دارند نابود می‌کنند، آی منجی که بناست بیایی این چرخه‌های باطل را بشکنی، آی منجی که هیچوقت بنا نیست بیایی، آی منجی که اصلا وجود نداری که اصلا متولد نشده‌ای..




پنج؛

برای چندمین‌بار سرچ می‌کنی how to break this infinite loop in my life و جوابی نمی‌یابی.

۹۷/۰۷/۱۶
مــاهان (ف.چ)

زمزمه‌ها (۰)

هیچ زمزمه‌ای.

زمزمه کن

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی