فصل تازه؛ فاقد ارزش خوانش

هوی و هااااای الکی.

گذشته‌ها
دریچه

کاملاً فاقد ارزش خوانش؛ دو

سه شنبه, ۱۰ مهر ۱۳۹۷، ۰۹:۰۴ ب.ظ

این دو-سه‌روز اندازه دو-سه‌سال جان کندم. سر کلاس ریاضی عمومی هجومِ زنگ‌ها و بعد sms مامان که می‌گفت ریاضی و کاربرد امیرکبیر قبول شده‌ام و دنیا که تعابیری مثل چرخیدن و فروریختن آوارگونه برای وصف خراب‌شدنش روی سرم، بسیار تکراری‌ست. سرم را گرفته بودم توی دستم و مدام به ساعت نگاه می‌کردم، تقریبا پنج عصر بود و من در دانشگاه منفورم در شهر منفورم نشسته بودم و درحالیکه دست‌هایم را مشت کرده بودم به استاد ریاضی سؤال احمقانه‌اش را جواب می‌دادم که تانژانت ایکس چگونه وارون‌پذیر می‌شود، و بعد از اتمام کلاس، بی‌توجه به حرف استاد که می‌گفت صبر کنیم تا اسم‌هایمان را بنویسد، با توضیح کوتاه «من دیگه نمیام. منتقل شدم» از کلاس بیرون رفتم و آن چادر آزاردهنده را رها کردم که شلخته بیفتد. زنگ زدم به باشگاه که ده بار زنگ زده بود و دوباره خبر ناگوار را شنیدم. بعد زنگ زدم به مامان و توضیح دادم با قطار شش‌ونیم برمی‌گردم که فردا بروم برای ثبت نام. با حسی آزاردهنده اسنپ گرفتم و تمام راه دانشگاه قم تا راه آهن را نزدیک بود بنشینم و زارزار گریه کنم؛ اما مقاومت کردم. توی راه‌آهن یک ساندویچ سرد بدونِ تاریخ انقضا خریدم که از حالت عادی خیلی کوچک‌تر بود و چون از صبح فقط یک بطری کوچک آب خورده بودم، بی‌ فکر به خطر مسمومیت تا انتها خوردمش.

نشستم توی قطار و اول سعی کردم the big bang theory ببینم، جالب اینکه از فصل دوم برایم خیلی جذاب شده، چون گاهی آنقدر می‌خنداندم که نفسم بند می‌آید؛ اما تأثیری نداشت. پس غمگین‌ترین آهنگ دنیا را پلی کردم، لم دادم روی صندلی خالی کناری قطار خلوت و به تاریکی‌های متحرک بیرون پنجره خیره شدم.


امروز که خانومِ صداقشنگِ امور رایانه آموزش، برگه انتخاب واحدم را گذاشت کف دستم و شماره دانشجویی‌ام را برای ورود به پورتال پرسید، من هنوز چیزی ته دلم می‌گفت حتی این هم درست نمی‌شود. بعد که خانم بسیاربسیار مهربانِ آموزش کل، که گمانم شدت استرسم یا دریای پشت چشم‌هایم را دیده بود و انقدر مهربان شده بود، به من گفت که ثبت نامم قطعی شده و فقط ممکن است یک بار دیگر مجبور شوم بروم قم، باز یک چیزی ته دلم می‌گفت حتی این هم درست نمی‌شود. بعد که با دست‌های لرزان و ذهنی که از خستگی روزهای هفته را گم کرده بود، نیم‌ساعت تمام به آکواردترین شکل ممکن در کلاسی که تشکیل نمی‌شد (چون امروز سه‌شنبه بود نه دوشنبه) نشستم، یک چیزی ته دلم می‌گفت حتی این هم درست نمی‌شود.

هنوز هم یک چیزی ته دلم می‌گوید حتی این هم درست نمی‌شود.


گرچه به نتیجه معترضم، اما انگار خودکم‌بینی در پوست و گوشتم فرو رفته. از هرآنکسی که من را دوست داشته باشد متنفر می‌شوم. انگار باور کرده‌ام حتی لیاقت رشته‌ای انقدر معمولی توی پلی‌تکنیک را ندارم. انگار باور کرده‌ام باید بیشتر از این‌ها سرخورده شوم، بیشتر از این‌ها با دنیا و عناصرش متوجه شوم هیچی نیستم.

بله؛ ریاضی و کاربردها؛ پلی تکنیک. و من که شاید حتی وقتی کارت دانشجویی‌ام را توی دستم ببینم، دوباره حس کنم الان یک نفر می‌آید توی کلاس و من را پرت می‌کند توی دانشگاه قم. و همین حالا هم واقعا این فکر راحتم نمی‌گذارد. چون فکر می‌کنم حتی لیاقت این را هم ندارم.

از خودم خسته‌ام. از اینکه معده‌ام شبیه معده دختربچه‌های نه-ده‌ساله شده و یک وعده غذا را با اطوار می‌پذیرد و هضم می‌کند. از این سردردهای عصبی، از ماهیچه‌های دردناکم که من را مسافت‌های پیاده زیادی از سر سردرگمی روی خودشان کشیده‌اند، از گاهی بی‌خوابی و گاهی پُرخوابی، از طرز زیستنم خسته‌ام.

دیگر توانایی تحقیر خودم برای قبول نشدن توی آن دانشگاه لعنتی را ندارم. نمی‌خواهم بیشتر از این فکر کنم درجه دو هستم. نمی‌خواهم این تسلسل باطل را بیش از این ادامه دهم. 

پریشان و گُمم. هزارتا کار روی سرم ریخته، خطوط ناخوانده کتاب‌های تازه‌ام مانع می‌شوند سر راحت به بالش بگذارم، درد بارها از خواب می‌پراندم و مسکن‌ها بدنم را شبیه پرتقال‌های درانبارمانده بدمزه و زشت می‌کنند. نمی‌توانم درست حرف بزنم، نمی‌توانم جز ترس‌ها و تردیدهایم چیزی به زبان بیاورم. نمی‌توانم با آدم‌ها دیالوگ‌های مفید شروع کنم و ادامه بدهم. از حرف زدن وحشت دارم، جز با آشناترین‌ها در باقی موارد واژه‌هایم به حروف تجزیه می‌شوند و بی‌معنا و درهم از دهانم بیرون می‌ریزند و از این روست که الکن شده‌ام. چراکه موجودیت یک واژه گسترده‌تر از آن است که در زندان تاریک ذهن من، در بازتولید مداوم یأس و مفاهیم تکراری، بتواند به زندگی ادامه دهد.


سال‌هاست از تکرار فرسوده‌ام. می‌خواهم هرآنچه گذشته را، با دلایل و توضیحات و توجیهاتش کنار بگذارم و به روبه‌رو نگاه کنم. به خودم. به زیستن در پشت چشم‌های نیچه و هایدگر. به نوشتن با دستان گودل. به تماشای دنیا از دریچه دوربین ون تریه. توی همین رشته بسیار معمولی که فرسخ‌ها از چیزی که می‌خواستم فاصله داشت. 

زندگی محل جدال همین چیزهاست، محل ترجیح واقعیت بر رؤیا، زیستن در واقعیت وحشی، در آغوش کشیدن وحشیانه هرآنچه زندگی برایت خواب دیده. زندگی هرچه باشد، این یکی را مطمئنم که هست؛ فرار از وهم. جرئت گریختن از خیالات شیرین. زیستن لحظه‌لحظه واقعیات تلخ. گریختن از تصویرکردنِ آینده، چراکه این، زندگی را از چیزی که باید اتفاق بیفتد، تبدیل می‌کند به جهنمی سرریزشده از آرزوهای دست‌نیافته و دست‌وپازدن برای تحقق خیالات دور.

آه که برای زیستن این‌همه، چقدر دردناک و خسته‌ام. و ناامیدوار.


پ.ن: جواب کامنت نمی‌دم چون حرفی ندارم.. همه حرف‌ها منشأ سوء تفاهم‌هاست.

پ.ن دو: از چالش‌برانگیزترین اتفاقاتی که می‌تونه در یک رابطه بیفته، هم‌دانشگاهی شدن، همکارشدن و از این دست چیزهاست. مخصوصا اگه فرد مقابل در قله باشه و شما در کف.

۹۷/۰۷/۱۰
مــاهان (ف.چ)

زمزمه‌ها (۰)

هیچ زمزمه‌ای.

زمزمه کن

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی