فصل تازه؛ فاقد ارزش خوانش

هوی و هااااای الکی.

گذشته‌ها
دریچه

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

پنجشنبه, ۵ مهر ۱۳۹۷، ۱۲:۴۷ ق.ظ
از آنجا که وقت و حوصله جمله‌بندی درخور برای یاداوری آنچه در ذهنم هست را ندارم، کوتاه و به آینده می‌نویسم؛ این روزها بسیار سخت می‌گذرند و من تقریبا از تمام آنچه که اتفاق می‌افتد، حتی اتفاق خوب، احساس ناخوشایندی زیر پوستم، در جریانِ رگ‌هایم، در دلم و حتی قلب صنوبری‌ام حس می‌کنم. و می‌خواهم بنویسم چقدر سرشکسته‌ و سرخورده‌ام و چقدر به‌شکلی مداوم در انکار خودم می‌کوشم چون عزیزم؛ تو نمی‌دانی چه زجری می‌کشد آدمی اگر در چندماه‌مانده به انتهای بیست‌سالگی، چیزی باشد که من امروز هستم و مجبور به تحمل کسی باشد که از او جدایی‌ناپذیر نیست. تو نبوده‌ای و ندیده‌ای من چه شب‌هایی در اوج استیصال، بی‌آنکه واقعا بدانم نمی‌توانم خودم را از خودم جدا کنم، با گریه به خودم چنگ می‌کشیدم تا ذرات پوستم را زیر ناخن‌هایم ببینم، و بعد ببینم که باز خودم هستم و تازه آن وقت بفهمم نمی‌توانم خودم را از خودم بکّنم.

شاید این از حساسیت زیاد باشد؛ اما هرچه هست، آنقدر من را از خودم بیزار کرده، که احساس می‌کنم دیگر هیچ کار دیگری برای حفظ جانِ این موجود زائد نخواهم کرد. برای آنکه حرف تازه‌ای یاد بگیرد چیز تازه‌ای بگوید یا بداند کیست. این مینیمال شدن و اینکه حتی زبان مادری‌ام را باید خوداگاه صحبت کنم و اینکه اصلا به خودم اجازه نمی‌دهم صحبتی کنم و یا وقتی تلنبارشده‌های ناخوداگاهم ناگهانی بیرون می‌ریزند از خودم منزجر می‌شوم و از خودم به گوشه‌ای پناه می‌برم که گوشی نباشد، این‌ها علائم مرگ است. من دارم می‌میرم عزیزم، و این را از تکرار هزارباره بعضی لغات، و چرخ باطل تنفرهای بی‌جزئیات از «مردم» باز هم به دلایل تکراری فهمیده‌ام.

عزیزم؛ من از چیزهای بی‌جزئیات می‌ترسم. از خودِ بی‌جزئیاتم می‌ترسم. از تنفر با دلایل کلی می‌ترسم؛ که این مردم، که این اوضاع، که دانشگاه سرتاسر مزخرفِ قم و شهر خفقان‌آور قم، که دلار مرز بیست‌هزارتومن، هرچقدر منزجرکننده باشند؛ روح من تنفرهای کلی خودنایافته را هرگز برنمی‌تابد.

بیا سکوت کنیم. بیا بار تنفر را از روی خودمان برداریم و بی‌هیچ ترسی، با جزئیات زیستِ خودمان، به دنیا بگوییم چرا از این چیزها متنفریم. بیا مثل بازنده‌ها متنفر نباشیم. بیا تن به این گلایه‌های بی‌سروته ندهیم. بیا آن برنده را در دنیای ریاضیات آزمایشگاه‌های دست‌نیافتنی استنفورد رها کنیم، و مثل شاعرها قهرمانانه بجنگیم و بمیریم. بیا حتی در رثای دل پردردمان هم که شده، یک بار قوانین برنده و بازنده را معکوس کنیم، یک بار حسرت دنیاهای دیگر را نخوریم، یک بار با تمام وجود در همین دنیای بی‌تدبیر بی‌صاحب با بندبند وجودمان زندگی کنیم؛ من در یکی از سخت‌ترین نیمه‌شب‌های عمرِ بیست‌ساله‌ام، گرچه از خودم بیزارم، سرشار از هیجان زیستن در این بُریده مفلوک و تاریکم؛ اگر بنا بوده اینجا شکل بگیرم. اینجا فهم من از زندگی تشکیل شود. اینجا بدانم کیستم هرچند مشتاق دانستنش نباشم.

بیا صاحب این اول‌شخص باشیم. اول‌شخصی که روایت خودش از دنیا را به روایت هر فیلسوفی ترجیح می‌دهد چون خودش است، چون دارد خودش همه چیز را مستقیماً احساس می‌کند و آنقدر به روایت خودش از هستی دل بسته، که حاضر نیست از همین بدبختی و سیاهی امروزش و یا حتی شاید فردایش، به نفع دیگری بودن، کنار بکشد.


من خودم هستم. من خودم را می‌خواهم. تا ابد. تا همیشه.


پ.ن: وای! جنگل را بیابان می‌کنند..

۹۷/۰۷/۰۵
مــاهان (ف.چ)

زمزمه‌ها (۰)

هیچ زمزمه‌ای.

زمزمه کن

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی