فصل تازه؛ فاقد ارزش خوانش

هوی و هااااای الکی.

گذشته‌ها
دریچه

از فصل قبلِ «فاقد ارزش خوانش» - شماره اول

يكشنبه, ۱ مهر ۱۳۹۷، ۰۱:۰۰ ب.ظ

غذا همیشه تسکین‌دهنده فوق‌العاده‌ای برای من بوده. حتما شنیده‌اید استرس بعضی آدم‌ها را چاق‌تر می‌کند، این احتمالا اثر مستقیم استرس نباشد، بلکه شاید برای این است که بعضی‌ها در موقعیت‌های استرس‌زا به شکل بی‌رویه‌ای زیاد غذا می‌خورند. البته من کاملا از این دسته نیستم. گاهی استرس باعث می‌شود چندین روز متوالی از سر اجبار مقدار کمی غذا بخورم، اما گاهی آنچنان افسار از دستم می‌رباید که مجبورم یک to-eat لیست تهیه کنم تا در طول شبانه‌روز چیزی جا نماند. تابستان قبل از کنکور اولم، با حدود صدوشصت‌دوسانتی‌متر قد، با پنجاه‌وپنج-پنجاه‌وهفت کیلو وزن، نسبتا لاغر یا متناسب محسوب می‌شدم، امروز که تقریبا یک ماه به کنکور دومم مانده، چیزی حدود شصت‌وسه‌ کیلو هستم. خب، چیزی که به طور تقریبی از امسالم به یاد دارم، بدغذایی فاجعه‌آمیزی بود که خودم را هم آزار می‌داد و می‌دهد. نمی‌دانم اما چرا که مدام به وزنم اضافه می‌شود، با اینکه مطلقا فقط چیزهایی می‌خورم که از نظر ذهنی و بدنی سر پا بمانم و نمیرم.


مسئله غذا همیشه برای من مسئله خیلی پیچیده‌ای بوده. روزهایی که وقتی بررسی می‌کنم، چیزهای سبک و ساده خورده‌ام، راحت‌تر می‌خوابم، چون می‌توانم مطمئن باشم هشتاددرصد آدم‌های مملکتم می‌توانسته‌اند چنین غذایی را بخورند. علاقه‌ام نسبت به غذاهای مفصل ایرانی به شدت افت کرده، کباب، جوجه، قرمه‌سبزی و قیمه و چلوگوشت و برنج و مرغ و این دست غذاها، احساس سنگینی بسیار ناخوشایندی به من می‌دهند، و حتی نسبت به آن‌ها بی‌تفاوت نیستم، بلکه تقریبا متنفرم. در عوض بیشتر علاقمندم انواع سوپ‌ها و سبزیجات را امتحان کنم؛ اما همانطور که قبلا هم نوشته بودم، بر مبنای کشفی که تازگی‌ها کرده‌ام، طعم غذاها در دهان ما به مقدار زیادی بستگی به احساسی دارد که جویدنشان به اعصاب دهان ما می‌دهد؛ و باز نوشته بودم که برای مثال، گوشت کلوچیده می‌شود، سبزیجات جویده می‌شوند و طعم آن‌ها تا حد زیادی تابع این روش خرد شدن و بلع است.

با این وجود، گاهی نبود غذای مورد علاقه‌ام، و مهارت ناکافی مادرم برای پختن غذایی که من آن لحظه می‌خواهم، واقعا به هم می‌ریزدم. این در مرحله اول ممکن است به شکم‌پرستی یا چیزهایی از این دست تعبیر شود، اما واقعیت این است که غذا در زندگی من از معدودچیزهایی‌ست که تجزیه و تحلیل طعمی که در همان لحظه از آن حس می‌کنم، سی‌پی‌یوی زیادی از من اشغال می‌کند و در عین حال لذت‌بخش هم هست. من طعم‌ها را به شکلی شگفت‌آور حس می‌کنم و غذایی که به نظر یک نفر ممکن است کاملا خوشمزه و کافی باشد، به خاطر یک ریزبافت کوچک از طعم گوشتی که توی فریزر مانده یا خوب مزه‌دار نشده، به نظرم اصلا قابل خوردن نیست.

مدت‌هاست غذاهای ایرانی دیگر حس خوبی به من نمی‌دهند. غذا در ذهن من و احتمالا اگر بخواهیم مطلق‌گرایانه نگاه کنیم، در برداشت درست، پیوسته با فرهنگ‌ها، حال و هوا، مسیر شخصی و حرفه‌ای زندگی و روزهایی‌ست که می‌گذرانیم. اعتدال موجود در قیمه و قرمه‌سبزی، یا سادگی برنج و مرغ، یا حتی غذاهای غیرایرانی و به‌ظاهرامروزی شبیه انواع شنسل‌ها و مرغ‌های سوخاری یا حتی انواع کباب‌ها، دیگر من را قانع نمی‌کنند. وقتی قرمه‌سبزی را جلوی شما می‌گذارند شما می‌دانید که بناست ترکیبی از طعم سبزی و لوبیا، همراه بک‌گراندی نرم و خمیرمانند حس کنید، که ممکن است در طبخ‌های مختلف، در نوآورانه‌ترین حالت، طعم ادویه‌ای فضایی در آن زیر دندانتان بیاید. اما تصور کنید یک رستوران کاملا جدید در شهر باز شده و روز اول کارش است و شما تصمیم می‌گیرید به علت نزدیکی محل کار یا دانشگاهتان به آن، یا شهرت سرآشپز یا تبلیغات یا دکوراسیون، لاأقل برای یک بار آن را امتحان کنید تا اگر خوب بود از راه دور رستوران مورد علاقه‌تان تا خانه که دلیوری را سخت می‌کند یا اگر دلیوری داشته باشد غذای محبوبتان سرد به دستتان می‌رسد، رها شوید. وارد رستوران می‌شوید و پیتزا سفارش می‌دهید؛ می‌خواهم بگویم شما در آن لحظه هیچ تصوری از طعم پیتزایی که قرار است بخورید ندارید، و قطعا پیتزایی که جلوی شما می‌گذارند (البته این پیتزا با شرط رعایت نکات حدأقلی در طبخ یک پیتزای استاندارد در نظر گرفته شده) شبیه هیچ‌کدام از پیتزاهایی که پیشتر خورده‌اید نخواهد بود. این دقیقا همان تعلیقی‌ست که موجب می‌شود تمام مدتی که منتظر سفارشتان، با دوست یا همکار یا شریک زندگی، نشسته‌اید و حرف می‌زنید، بخشی از ذهنتان پیوسته درگیر رؤیاپردازی برای تصور شکل و قیافه و طعم پیتزایی که خواهید خورد باشد. این‌ها قطعا در چشم منی که نوشته‌امشان یکسری جمله‌پردازی مبهم نیست؛ ببینید، من در حال حاضر غذایی می‌خواهم که به زندگی نامعلومم پیوند خورده باشد. غذایی می‌خواهم که هربار حتی اگر برای هزارمین بار از یک رستوران خاص سفارش دهی، کنار طعم همیشگی‌اش متفاوت باشد، غذایی که حس تعلیق بدهد، شبیه معجزه آینده‌ای که نمی‌دانی برایت چه در سر دارد، شبیه گذر تند زمان و غذایی که آنقدر راحت در دهنت چرخیده و زیر زبانت آب شده، که انگار هیچ ندیده‌ای و هیچ نخورده‌ای، و حتی اگر همان لحظه مملو از حس چشیدن آن غذا باشی، حالت اقناعت دیری نخواهد پایید.


این احساس‌هایی که غذا به من می‌دهد، در تناقض با اصرارم بر ساده‌زیستی و اینکه مگر آدمی چقدر عمر می‌کند که بخشی از آن را هم درگیر پختن و خوردن و دفع کردن باشد، خیلی وقت‌ها بیش از اندازه ذهنم را درگیر می‌کند، و البته که موضوع بسیار مهم و شایسته توجهی‌ست. مثلا داشتم فکر می‌کردم پیتزایی که با خمیر و پنیر آماده، سوسیس‌کالباس کارخانه‌ای یا در بهترین حالت سس همراه با مرغ یا گوشت با یک فرمول ثابت، و فلفل دلمه‌ای و این چیزها درست می‌کنیم و رویش سس قرمز آماده کارخانه‌ای می‌ریزیم و وقتی می‌خوریم صرفا به دلیل تفاوت با قیمه و قورمه‌سبزی به نظرمان خوشمزه می‌آید، واقعا چقدر خوشمزه است؟ و ذهنم یک مدتی درگیر این بود که بعد از کنکور، و حالا نه خیلی چسبیده به بازه زمانی بعد از کنکور، اما بعد از کنکور، یا حتی شاید سال دوم-سوم دانشگاه، باید حتما هزینه نه‌چندان‌کمی را صرف شرکت در چند دوره کنم که شاید اصلا در ایران برگزار نشوند.



ببینید، من نمی‌دانم با این پولی که قرار است صرف این کار کنم چند نفر می‌توانند شب سر سیر به بستر بگذارند، یا اصلا چه کارهای دیگری می‌شود با آن کرد؛ من می‌گویم همه ما، همه ما، یک روزهایی بیش از اینکه به هر چیز دیگری پناه ببریم، به غذا پناه برده‌ایم، همه ما طعم یکی از موارد منوی رستوران محبوبمان را به خاطر سپرده‌ایم که انتهای یک روز سخت برویم آنجا و در تمام طول روز به خودمان وعده آن را داده‌ایم. پس برای طبقه متوسط، غذا چیز مهمی‌ست که به زندگی پرفرازوفرودش پیوند خورده، چیزی که حرف نمی‌زند و تو را در سخت‌ترین لحظات عمرت متوجه نمی‌کند حتی از نزدیک‌ترین فرد زندگی‌ات چقدر دوری، یا به تو احساس تنهایی نمی‌دهد، یا تو را مؤاخذه نمی‌کند، یا سعی در نصیحت کردن و ارائه راهنمایی به تو ندارد؛ بلکه ساکت و آرام روبرویت می‌نشیند و یک گرمای خاصی از آن بلند می‌شود که بوی خاصی می‌دهد که با بخاری که در روزهای سرد زمستان به دستانت ها می‌کنی خیلی تفاوت دارد، و تو می‌توانی یک مدت‌زمان کوتاه با آن معاشقه کنی و فقط به آن فکر کنی و حتی یادت نیاید که اگر مثلا امروز فلان اتفاق نمی‌افتاد، طعم قارچ‌های این پیتزا با سس مخصوص این رستوران و مرغ‌های ترد و تازه‌اش، می‌توانستند ترکیب بهتری بدهند؛ نه، آن غذا در اوج خوشمزگی‌ست و دارد تو را تسکین می‌دهد. می‌دانم خیلی‌ها، دقیقا خیلی‌ها، نمی‌توانند تصمیم بگیرند چه غذایی بخورند، و غذای موردعلاقه‌شان پرهزینه‌تر از آن است که در زندگی کوچکشان بشود هر هفته آن را پخت (بله، واقعا چنین زندگی‌هایی هست)، من هم قطعا در زندگی آینده‌ام پرمشغله‌تر از آن خواهم بود که بخواهم هر روز مدت زیادی را صرف پختن یک غذای خاص کنم، و قطعا اینگونه زیستن با شعارهای علی‌واری و ساده‌زیستی و علاقه‌ام به خوابیدن با معده سبک سازگار نیست، اما می‌دانید، هفته‌ای یک بار، دو هفته‌ای یک بار، این منظره زیبای دست کردن دستکش پارچه‌ای، باز کردن در فر، و بیرون آوردن دو (یا چندتا) پیتزای دایره‌ای که تماشای کش آمدن پنیرش هرکسی را تهییج می‌کند، به گمانم لزوم هر خانه‌ای‌ست.


می‌دانید، واقعیت این است که بعضی از ما برای نگاه‌های خیلی عارفانه به جهان آفریده نشده‌ایم. گاهی در موقعیت‌های سخت، در مواجهه با روزهایی که آبستن وقایع نامعلومند، یا وقت‌هایی که تعلیق کشنده آینده مدام توی صورتمان می‌خورد، به آغوش آدم‌هایی که دوستشان داریم، به غذا، به سکس، به دویدن، به خواندن یا به نوشتن پناه می‌بریم. واقعا پناه می‌بریم.


من از سرزنش کردنِ خودم برای کارهای کوچک و بزرگ خسته‌ام. می‌خواهم، واقعا می‌خواهم، بعد از یک هفته کامل که شب‌ها شیرخرما خورده‌ام و ظهرها به کدوهای دارچینی بشقاب سبزیجاتم خیره شده‌ام، آخر هفته یک پاستای واقعا خوشمزه بخورم و در آن لحظه اصلا علاقه ندارم فکر کنم این غذا چقدر گران تمام شده یا چه کسانی در دنیا می‌توانند چنین غذایی تهیه کنند و چه کسانی نمی‌توانند. ببینید، ما برای هرکاری قبل از هرچیزی احتیاج داریم سرِ پا بمانیم؛ و من به خوردن از چیزی که خودم پخته‌ام، و درست و متناسب با حال و هوایم پخته‌ام، احتیاج دارم. به خوردن دیگران از دستپختم که شبیه دستپخت هیچکس دیگری نیست، و به نگاه‌های شاد مهمان‌های گاه‌به‌گاهم به ابتکارات تازه‌ام و به تماشای حالت صورتشان وقتی اولین برش پیتزایم را در دهانشان می‌گذارند، نیاز دارم.




۹۷/۰۷/۰۱
مــاهان (ف.چ)

زمزمه‌ها (۰)

هیچ زمزمه‌ای.

زمزمه کن

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی