‌فاقد ارزش خوانش

‌فاقد ارزش خوانش

هیچِ هیچ‌زاده

فاقد ارزش خوانش

جمعه, ۱۸ خرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۵۹ ق.ظ
احتمالا من مناسب‌ترین آدمِ روی زمین برای تا ابد تنها ماندنم. البته این‌ها منتج از این نیست که این بازه در زندگی من رکود محسوب می‌شود و بی‌آنکه بخواهم روی خودم عیب بگذارم، یک بازه طولانی‌مدت افسردگی تجربه کرده‌ام که روزبه‌روز بدتر می‌شود، یعنی اینکه فکر می‌کنم تنهایی برای من مناسب است، به خاطر افسردگی نیست. احساس می‌کنم نمی‌توانم ابعاد عمیق‌تری از خودم را به بقیه بفهمانم و این من را عذاب می‌دهد. اینکه من تا این اندازه حساسم، کار را خیلی سخت می‌کند. حساس هم دچار قلب معنا شده، این حساسی که مطلوب من است، یعنی فردی که با شدتی فاجعه‌بار حتی نویزهای ریز و پراکنده پشت هر رفتار را دریافت می‌کند و به آن‌ها واکنش نشان می‌دهد. حالا یا درونش، یا بیرون از خودش. داشتم فکر می‌کردم کسی که بتواند من را تحمل کند و بر اوج و فرودهایم مسلط باشد و توانایی مدیریتشان را داشته باشد، اصلا وجود ندارد. برای اینکه بتوانی بر واقعه‌ای مسلط باشی اول باید آن را درک کنی، و درک اینکه چرا کسی که تا یک لحظه پیش واقعا خوشحال بود، عمیقا خوشحال بود، با فاصله چنددقیقه انقدر با شدت می‌گرید، کلا برای چند نفر در این جهان ساده است؟ در توضیح دادن درباره خودم بی‌حوصله‌ترینم. اصلا گاهی کلمه‌ای اختراع نشده که بشود معنای وجودی آن لحظه‌ام را در آن بریزم و بگویم. گذشته از این، ترس از تمسخر، تحقیر، حتی درون فرد روبرو، باعث می‌شود آنچه می‌توانی را هم نگویی. حتی اگر ذره‌ای تمسخر درون آن فرد متولد شده باشد و حتی یک بروز حدأقلی هم نداشته باشد. و بعد از این، فکر نمی‌کنم اصلا کسی در تمام این دنیا وجود داشته باشد که توانسته باشد بر تأثیر تکرار غالب شود. کسی که توانایی تمییز موقعیت‌ها را داشته باشد. نه کسی که اوایل زندگی مشترک، با گریه‌ات به گریه بیفتد، اما چندسال بعد با روانه کردن عبارت خودش خوب میشه از کنار شادی‌ها و رنج‌های عمیقت بگذرد.
غیر از همه این‌ها، من مجموعا پتانسیل معشوقگی ندارم. از اعماق قلبم می‌دانم احتیاج دارم که مردی با تمام قلبش به من عشق بورزد، احتیاج دارم مردی را به شاعرانگی وادارم، اما توانایی‌اش را ندارم. نه آنقدر زیبایم، نه آنقدر خاص، نه آنقدر باهوش که بتواند کسی را تا این حد مسحور کند، و گیرم که کرد، کسی که بلد باشد آن را نشان دهد.
تصورات من از زندگی مشترک برگرفته از فیلم‌های عاشقانه نیست، که در آن‌ها آدم‌ها به‌تمامی درگیر یک مسئله عاطفی می‌شوند انگار که خدا از آسمان برایشان پول می‌ریزد. می‌دانم ما باید کار پیدا کنیم، باید درس بخوانیم، باید مداوم در حال یادگیری باشیم، باید دائما برداشتِ دیگران از سطح زندگی‌مان را ارتقا بدهیم(!) و به آرزوهای دورمان برسیم؛ اما تصور اینکه با کسی زندگی کنم که وقتی از کنار من رد می‌شود، هیچ حسی درونم القا نکند وحشت‌ناک است.

در تمام زندگی‌ام مادرم را دیوانه‌وار دوست داشته‌ام، و فقط در برابر مادرم تا حد مُردن آسیب‌پذیرم. آنقدر بیمارگونه برایم اهمیت دارد که اگر از روبرویش بگذرم و سرش را بالا نیاورد، آنقدر از روبرویش رد می‌شوم تا بالاخره به من واکنش نشان بدهد. این در برابر مادر است که می‌دانی امکان ندارد دوستت نداشته باشد، به خصوص مادری که تمام زندگی‌اش را فدای تو کرده و خودش علنا دست از زندگی کشیده و تو مظهر تمام آرزوهای محقق‌نشده و راه‌های نرفته‌اش هستی، پس به تو با قلبی فراتر از قلب یک مادر، عشق می‌ورزد. درباره شریک زندگی داستان بغرنج‌تر می‌شود چراکه هیچ تضمینی وجود ندارد اگر این لحظه دوستت داشت، لحظه بعد هم دوستت داشته باشد. این را وقتی وحشت‌انگیزتر درک می‌کنی که انسان را تا آن حد شناخته باشی که بدانی می‌تواند در یک لحظه آنچنان تغییر کند (حتی ناپایدار) که به‌تمامی با لحظه قبل متفاوت باشد.


تحمل کسی شبیه من سخت است. من از تنها نبودن می‌ترسم. هروقت تنها نبوده‌ام ترسیده‌ام. و از تکرار بیشتر از هرچیز دیگری می‌ترسم. و از تکرار شدن نمی‌ترسم، که وحشت دارم.


مرحله‌ای از زندگی را می‌گذرانم که به خاطر دورازدسترس بودنِ همه، در صفر مطلقم. هیچ‌چیز ندارم، هیچ‌جا نیستم، هیچ‌کس نیستم. نام و نام خانوادگی‌ام راهبرد خوبی برای بیان کردنِ کیستی‌ام نیست. هیچ‌چیز به دست نیاورده‌ام که بشود با آن‌ها خودم را بشناسانم، و آنقدر گُمم که حتی نمی‌دانم آدم‌ها واقعا به چیزی نیاز دارند که با آن خودشان را بیان کنند، یا این‌ها همه ساخته دست بشر مدرن برای یک برده‌داری تازه است؟ کوشیدن در بازنمایی خود به کمک کسبِ علمی که دیگری در مسیر خودش کشف می‌کند، می‌فهمد، یا به وجود می‌آورد. کسبِ علمی که التزامِ طی یک مسیر است، مسیری که دیگری در آن حرکت می‌کند. بزرگ‌ترین ظلم پدرم به من این بود که موجودیت من را در گرو کسب علم قرار داد، آن هم علمی که خودش به آن علم می‌گفت.



از کتاب‌هایم خسته‌ام، از این درس‌ها خسته‌ام، از خواندن چندباره هرچیز برای ملکه شدن خسته‌ام، از حل کردن چندباره تست‌های تکراری که تفکر را فلج می‌کنند و مغز را شرطی می‌کنند که دنبال یک راه آشنا برای حل مسئله باشد، خسته‌ام، دلم می‌خواهد بروم سفر، دلم اصلا نمی‌خواهد بروم دانشگاه، از دانشگاه، از آدم‌های توی دانشگاه متنفرم، از آدم‌های ساده بی‌پیچیدگی که از هیچ روزنه خاصی به دنیا نگاه نمی‌کنند و تکرار مداوم و یک‌شکلِ آدمی در قرن‌های دورند، از تماشای تراکم آدم‌ها که به شکل تهوع‌آوری تکراری و بی‌جزئیاتند، از زندگی‌ام خسته‌ام، دلم می‌خواهد رها کنم بروم یک جای دور که لازم نباشد برای زندگی‌ام به هیچکس هیچ جوابی پس بدهم، از بحث کردن با آدم‌های بیشعوری که برایم تکلیف تعیین می‌کنند و در ذهنشان فقط یک درست، فقط یک خوب، فقط یک راه، وجود دارد و سرپیچی از آن تو را در نگاهشان شایسته مرگ می‌کند خسته‌ام. از آدم‌های احمقی که دورم را گرفته‌اند خسته‌ام، از این خانه نکبت‌بار خسته‌ام، از تحریف خودم، از سکوت؛ از سکوت..


احساس له‌شدگی می‌کنم. آنقدر استرس دارم که هرروز چندبار تهوع شدید می‌گیرم، احساس می‌کنم بندبند وجودم را شکافته‌اند، تمام عناصر تشکیل‌دهنده‌ام را تجزیه کرده‌اند، واقعا واقعا واقعا تمام این‌ها را احساس می‌کنم.


کاش می‌شد برای همیشه رفت به جایی که هیچ‌وقت یادم نیفتد بهترین سال‌های عمرم را در حال تحمل چه فشارهایی گذراندم.

آدم‌ها مدام می‌خواهند با مقایسه اوضاع تو با دیگران بگویند وضع تو زیاد هم بد نیست. اما حقیقت این است که آدم‌ها به میزان ورودی‌هایی که از دنیا دریافت می‌کنند و توانایی تحلیلشان را دارند، زجر می‌کشند. دختری کم‌سن از یک قوم خاص که یک روز به ازدواج کسی دیگر درمی‌آورند بی‌آنکه حتی یک بار آن آدم را دیده باشد، تا وقتی نداند دنیای بهتری هست که دخترها در آن مردشان را انتخاب می‌کنند و سال‌های طول می‌کشد تا مطمئن شوند مردی برای پیمان همیشگی مناسب است، احساس بدبختی نمی‌کند. آن را حق خودش می‌داند، تنها چیز موجود می‌داند، تنها راهی که می‌شود رفت. من هیچوقت نمی‌توانم خودم را با کسی مقایسه کنم که پدر معتادش او را برای مواد می‌فروشد. بستر این مقایسه به کل اشتباه است. رنج‌های ما فرق می‌کند. من حدأقل‌هایی را داشته‌ام و نمی‌توانم از حافظه تاریخ خودم پاک کنم که من اتاق خودم را داشته‌ام، وسایل خودم را داشته‌ام، تا حدود خوبی هرچه خواسته‌ام داشته‌ام، پس حالا می‌خواهم آزادی داشته باشم، می‌خواهم به روش خودم زندگی کنم، می‌خواهم در چگونه دیدن دنیایم تجدید نظر کنم و زبان جدیدی برای حرف‌هایم بیابم و اینکه نمی‌شود، دردناک است. من تبعا و طبعا هرگز نمی‌توانم از داشتنِ حدأقل‌ها خوشحال باشم آن هم به این دلیل حقارت‌آمیز که آدم‌های بدبخت دیگری در این دنیا هستند که آن‌ها را ندارند.




کاش می‌شد رفت.. کاش می‌شد برای همیشه نادیده و ناشنیده شد. کاش می‌شد یک شب رفت به ذهن تمام آن‌ها که می‌شناسندمان و همه بارقه‌های روشنی را که نشانی از ما دارد، از ذهنشان شست. ..
احساس تنهایی می‌کنم..
۹۷/۰۳/۱۸
ماهان (ف.چ)