‌فاقد ارزش خوانش

‌فاقد ارزش خوانش

هیچِ هیچ‌زاده

19:111

يكشنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۲:۲۶ ق.ظ

این اولین بار نیست در این شش‌-هشت‌سال وبلاگ‌نویسی، که چنین بلایی سر وبلاگم می‌آورم. شاید فقط چهار یا پنج‌بار، در دوره‌های یک‌ماهه، دوماهه، یا چندهفته‌ای همین‌جا را ترک کرده‌ام، یا یک شب خداحافظی کرده‌ام و فردا برگشته‌ام؛ اما این بار گمانم از تمام دفعه‌های قبل جدی‌تر بودم.


وبلاگ برای من اصلا موضوع کوچک و بی‌اهمیتی نبود؛ حال آنکه بقیه جاها، حتی بقیه آدم‌ها و گفتگوها و بخش عظیمی از زندگی، در چشمم شوخی بود و به سادگی از کنارش می‌گذشتم. وبلاگ برای من منشأ تغییرات بسیار بزرگ، پیدا کردنِ مؤثرترین آدم‌های زندگی‌ام و گریختن از چارچوب احمقانه دختربچه‌های کم‌عقل بود. البته، هنوز ادعا نمی‌کنم عقل توی سرم هست، (اصلا عقل دقیقا چیست؟ به چه چیزی برمی‌گردد؟ ماهیت فیزیکی دارد یا روحی؟) اما کسانی را شناختم و کارهایی کردم، که گرچه من را به چوبی در برابر امواج وحشی دریا می‌آویخت و بسیار شکننده‌ام می‌کرد، و گرچه به من آسیب رساند و من را در خلأ بینهایتی میان سیر هزارباره هرشبه تشکیک و اتقان انداخت، اما باعث شد من چیزی متفاوت‌تر از آن باشم که معلول محیط خودم به نظر برسم.

می‌بینید؟ وبلاگ برای من همینقدر جدی‌ست.

وبلاگ نوشتن از یک جایی به بعد برای من فرصت واکاوی و ثبت جزئی چیزهایی بود که تجربه می‌کردم، چیزهای غیررسمی که برای دانستن و فهمیدن و تجربه کردنشان هیچ مدالی به گردن شما نمی‌اندازند، اما وجود دارند و انکار نمی‌شوند. قبلا هم گفته‌ام، من خودم را بلاگر می‌دانم.

آن شب که این بلا را سرِ اینجا آوردم، آنقدر از خودم متنفر بودم که می‌خواستم هرآنچه را که از من چیزی به یادگار دارد از بین ببرم. می‌خواستم محو و دیده‌ناشدنی باشم و هیچکس تنفری از من به دل نداشته باشد همانقدر که از هر عشقی گریزان بودم. نتیجه چه شد؟ اینکه سکوت کنم، درباره خودم، درباره دنیا، درباره مسیری که وقتی چشم‌هایم را می‌بندم می‌بینم که جهان طی می‌کند، چراکه آن‌ها کلمات من بودند، مهم‌ترین جزء من، و آن شب آنقدر از خودم بیزار بودم که می‌خواستم تا جایی که می‌شد کلماتم را از بین ببرم.


برای کسی مثل من ننوشتن چیزی شبیه مرگ است. و این مدت من زیاد چیزی ننوشتم. بارها دوستانم آمدند و خواستند آدرس وبلاگ دیگرم را بهشان بدهم، درحالی‌که من اصلا درباره وبلاگ دیگری با آن‌ها حرف نزده بودم، اما آن‌ها از عادت دیوانه‌وار من به نوشتن باخبر بودند، پس مطمئن بودند اگر اینجا خالی‌ست، جایگزینی حتما باید باشد. نبود. سعی کردم باشد اما نشد. زیاد نظریه‌ای برای توجیه چرایش ندارم.


اتفاقات عجیبی در حال رخ دادن است. اصلا نمی‌توانم بفهمم روزها چطور می‌گذرند. مفهوم نسبی زمان دارد روی تند خودش را به من نشان می‌دهد و مدام، بی‌قیدی و مسئولیت‌ناپذیری‌ام را توی صورتم می‌کوبد. وقتی نمی‌نویسم، احساس می‌کنم از خودم عقب مانده‌ام. احساس می‌کنم بی‌تاریخ و بی‌گذشته‌ام، احساس می‌کنم فراموشکار و گنگم. واقعا احساس می‌کنم.


یک ماه ننوشتم. یک ماه به طور مداوم خودم را نادیده گرفتم. فکرهای توی سرم را ناچیز پنداشتم و به جای نوشتن خواندم. دائما احساس می‌کردم در یک مراقبه سختم. آدم‌ها در آشرام، روزی چندین ساعت مراقبه می‌کنند، سرودهای روحانی می‌خوانند و سعی می‌کنند با نگاه تازه‌ای اتفاقات گذشته زندگی‌شان را ببینند و بعد در چشم‌های تاریخِ بی‌طرف بنشینند و بی‌آنکه تاریخ‌نویسان استثمار را به یاری طلبیده باشند، تاریخ و گذشته خودشان را ببخشند. حتما به نظر همه شما مضحک می‌آید، اما ننوشتن آنقدر با من در تضاد است، که وقتی نمی‌نوشتم، انگار تمام روز در ژست خشکی با ستون فقرات صاف، بی جای تکیه‌ای روی نشینمگاه نشسته‌ام و حتی دستم را تکان نداده‌ام و تمام تنم بی‌حس شده. داشتم سعی می‌کردم وبلاگ را بکشم. وبلاگ را از یک جاندار صاحب‌نظر به یک صفحه تبدیل کنم. داشتم سعی می‌کردم کلماتم را در چرخه‌های طولانی بازنمایی، درست‌تر دسته‌بندی کنم، داشتم سعی می‌کردم سکوت را به کلماتم بچشانم تا خودشان پی ببرند چقدر خجالت‌آورند و سکوت تا چه حد بر آن‌ها ارجح است.


برگشتن و نوشتن عادت من است. شاید به همین دلیل فقط دو نفر قطع دنبال کرده‌اند. حالا که دست‌هایم دوباره کیبرد را لمس کرد و نوشت، ترسی درونم آغاز به رشد کرد که نکند دوباره نتوانم بنویسم. این کابوس واقعی من است که روزی کلمات با من قهر کنند. مادرم تا چندین‌سالگی من مانند رودی که نمی‌تواند جاری نباشد می‌نوشت و ثبت می‌کرد، و حالا نهایت چیزی که می‌نویسد سؤالات پایان‌ترم بچه‌هاست، و من می‌ترسم یک روز صبح بیدار شوم و ببینم کلمه‌ای توی دست‌هایم نیست. من عطش ریاضی دانستن دارم، چون کلمات چشمه جاری فولاد بودند و من داوود. نمی‌دانم اگر کلمه‌ها از من رو برگردانند، کدام عطش بر دیگری پیشی خواهد گرفت.


من برگشتم. همنقدر بی‌نمک. اگر از روزهایم بپرسید، چیزی برای گفتن ندارم. فقط می‌توانم بگویم روزهای عجیبی‌ست. عجیب، آنگونه که من واژه عجیب را می‌شناسم.


پ.ن: هیچکس باور نمی‌کند گذشتنِ صدویازده روز از نوزده‌سالگی انقدر ساده اتفاق بیفتد. آدم فکر می‌کند باید ستاره‌ای روی زمین سقوط کند، ستاره‌ای درخشیدن از سر بگیرد، شب و روز پرنده‌ها به خاطر بیستمین سال زندگی آدم، آخرین سال دهه دوم زندگی، جابه‌جا شود، اما نمی‌شود. یک مشت آرزوی برآورده‌نشده، یک مشت رؤیا و یک مشت راه نرفته دارم، احساس می‌کنم نشسته‌ام روی لبه انتهایی زمین، بساط کرده‌ام، آرزو می‌فروشم. می‌دانی؟ من وحشت دارم از اینکه یک روز فراموش کنم آرزویی داشته‌ام، و همزمان دردناکم از اینکه سال‌ها می‌گذرند و من فقط آرزو روی آرزو می‌انبازم. آن جادوگر شهر اُز که دایی همیشه شب‌ها در تاریکی رازآلود اتاق‌بزرگ در زمستان‌های سگ‌کش قم برایم می‌گفت و حالا اصلا یادم نمی‌‎آید که بود را، خبر کنید، از او بپرسید نوزده‌سالگی واقعا بنا بود همینقدر ساده باشد؟ یعنی هیچ پرنده‌ای روی هیچ شاخه‌ای نفهمیده امروز صدودوازدهمین روز از بیستمین سال زندگی من است و قرار نیست حتی یک جیک‌جیک ساده، یک کوکوی بی‌تجملات، فقط به من، فقط به امروزِ زندگی‌ام هدیه کند؟ این‌ها یکسری تراوشات رؤیابافانه بی‌معنی نیست! من واقعا فکر می‌کردم زندگی قرار نیست انقدر ساده باشد..

آدرسم را که دارید؟ لبه انتهایی زمین، آرزو می‌فروشم.

۹۷/۰۲/۳۰
ماهان (ف.چ)

نظرات  (۱۳)

خوشحالم که برگشتی فاطمه . 
قلمت مانا:)
پاسخ:
مخلصم:)

ما قلم نداریم البته:))
حقیقتاً نوشتن چیز عجیبی‌ست. آدم‌ها را می‌شناساند، تغییر می‌دهد، می‌پروراند. من هم می‌توانم مثل بسیاری از افرادی که زندگی‌شان را به قبل و بعدِ یک اتفاقِ مهم تقسیم می‌کنند، به قبل و بعدِ نوشتن تقسیم کنم. برای من از همان توئیت‌های صدوچهل کاراکتری شروع شد، و معلوم نیست کجا قرار است به پایان برسد. و من فکر نمی‌کنم نوشتن برای کسی پایان‌پذیر باشد.

+ با چه لحنی کامنت رو نوشتم! به هر حال خوشحال شدم که برگشتید. ولی حیفِ اون همه نوشته. کاش حداقل یه بک‌آپی، چیزی ازشون می‌گرفتید. من وقتی نمی‌نویسم احساس گناه می‌کنم، هر چند که چیز مهمی نیستن نوشته هام. ولی اینطور دور ریختنشون الحق که دلِ سختی می‌خواد. 
پاسخ:
بعضی‌هاشونو نگه داشتم:)


مخلصم.
خداااااااااا 
ای خدااااااااا
ای خداااااااااااا
پاسخ:
چیه؟!

علیکم السلام.
علیکم السلام و رحمه الله. 
هیچی منو خدام داشتیم باهم راز و نیاز میکردیم 
شما راحت باش. برو ! منو خدام هستیم. (ایموجی پوزخند تلگرام) 
پاسخ:
-_________-
خا حالا ایطو نکن. اشک تو چشام جمع شد دیدم پست گذاشتی .
نرو ؟! خا؟! تو بری بیان بو میگیره!  
پاسخ:
بیان مدت‌هاست بو گرفته:)))))

حالا ببینم چی میشه..
[خودش را می‌گیرد]
:|||||||
پاسخ:
دیگه چیه؟
خودت هم نوشتی دیگه. «زمزمه کن»! شما به پوکرفیس‌ها بنگر و زمزمه‌هام رو لب‌خونی کن. کار سختی نیست.
پاسخ:
ناراحتی؟:))))
از نبودنت؟ آره. از برگشتنت؟ نه. از برگشتنت در یک‌ماه مونده به کنکور؟ آره! 
جمع تضاد بود،چی بود؟ الان همونم. 
پاسخ:
قرار نیست زیاد بنویسم. ننویسمم تغییری شگفتی در ساعت مطالعه‌م ایجاد نمیشه.
این یه ماه هیچ. اما بعدش زیااااد بنویس :))
ایشالا موفق بشی :)
پاسخ:
جمله آخرت تصنعی بود. یه جون ازم کم کرد.
مخلص آقامحمدعلی.
تصنعی نبود. می‌خواستم در ادامه‌اش بنویسم من واسه کنکور داداشم هم اینقده نگران نبودم، دیدم زشته اینجوری گفتنش!! گفتم دیگه :|
پاسخ:
این نگرانی‌ها باره روی دوش من:)

همه سعی‌مو می‌کنم. ممنون. (ممنون واقعی)
سلام
تقریبا هر روز میومدم اینجا. خیلی حالگیری بود که نبودی.
پاسخ:
علیک سلام:)))))
لاواستوری چخبرا؟:)))))
بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
****** ** **
***** ** **** **** ******* *** ***** ** ** *****
**** ****** ****** ******* *** ******* ** ****** ** ******* **** **** ** ****** ***** ** *** *** ******* **** **** *******
پاسخ:
خیلی خوشحالم که می‌دونه:)


با تشکر از این که برگشتی

من همه رو قطع دنبال زدم.
نه فقط شمارو

اما هنوزم وبلاگایی که دوست دارم رو می خونم
پاسخ:
اصلا هیچوقت متوجه نمیشم کی قطع دنبال کرده:)))