‌فاقد ارزش خوانش

‌فاقد ارزش خوانش

هیچِ هیچ‌زاده

فاقد ارزش خوانش

شنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۲۰ ب.ظ
1.

سرم گیج می‌رود، معده‌ام می‌سوزد و سوزشش هجوم می‌آورد سمت قلبم، دست‌هام نمی‌توانند حتی گوشی را نگه دارند، یا دکمه‌های کیبرد را فشار بدهند، سرم را می‌گذارم بغل مامان که نشسته چای می‌خورد، می‌گویم حالم خوب نیست، با ناله می‌گویم، می‌گوید چیزی نخورده‌ای، برای همین. به خاطر گرسنگی میگرنت گرفته. می‌گویم خودم می‌فهمم به خاطر گرسنگی نیست، اصلا گرسنه نیستم، همبرگر دوبل برگراتور با خروار قارچ و پنیر و کاهوی ترد هم بهم بدهند نمی‌خورم، این‌ها را همه با ناله می‌گویم. به زحمت بلند می‌شوم، خودم را می‌اندازم توی جام، سرد است، پتو را می‌کشم تا زیر گلوم، می‌پیچم به خودم، باز سرد است. صدای ناله خودم را می‌شنوم اما نمی‌دانم صدای کیست. دلم درد می‌کند، وصف درد سرم احتیاج به تعابیری تازه‌تر از انفجار دارد، دردِ پر جنب و جوشی‌ست، از همه‌طرف می‌کوبد، از همه‌طرف به درون و بیرون حرکت می‌کند، دورخیز می‌کند از انتهای کله‌ام، به‌دو می‌آید می‌کوبد به پیشانی‌م، از پیشانی‌م هم بیرون می‌زند می‌رود پخش می‌شود توی هوا..




2.

درد انگار از رنج آنی‌تر است. درد وقتی ته‌نشین می‌شود دُرد است، دُرد همان رنج است. از اسلوب کلمه برمی‌آید که رنج مفهوم عمیق‌تری باشد، بیشتر مانده باشد، دیگر آرام شده باشد و حرفی نزند و سکوت کند و در سکوت آدم را به زحمت بیندازد. زحمت یعنی برنج‌کاری توی شرجی هوا، زیر آفتاب داغ، که هی خیسِ خیس می‌شوی، که هی لباست به تنت می‌چسبد، که مدام در خم و راستی، بِرِنج یعنی بِرَنج. یعنی به دست آمدن با رنج، رنج یعنی زحمت، رنج یعنی دردِ ته‌نشین‌شده، یعنی دُرد، یعنی یک خماری ساکت پشتِ دوتا چشمِ نیمه‌باز، یعنی ذره‌ذره آب شدن، ذره‌ذره تمام شدن، رنج همان عزیزِ بیماری‌ست که به انتظار آخ گفتنش نشسته‌ای و زیرِ بارِ درد، هیچ نمی‌گوید، سکوت می‌کند، می‌خندد، ابرو خم نمی‌کند. رنج، دردِ صبورشده نیست، دردِ ساکت است. دردی‌ست که ناچار شده تحمل کند. بار را با خودش به اینجاوآنجا حمل کند و دم نزند. نگوید سخت است کشنده‌ست خسته می‌کند می‌میراند، هیچ نگوید، بداند محکوم است به آن، مجبور است، و تحمل کند، و مدام با چهره خودش در آینه همراهِ رنج مواجه شود، هربار به درون خودش می‌نگرد رنج را ببیند که نشسته گوشه‌ای، هربار با یک شادی بزرگ روبرو می‌شود ناگهان کودکِ گوشه‌گیرِ رنج سرش را از انزوای خودش کمی بالاتر بیاورد و نه که چیزی بگوید، نه، یک نگاه کند، برود پشت کُپه رختِ خواب‌های گوشه اتاق پنهان شود، و عیش را در دم بسوزاند.





3.

با خیالِ تو هنوزم، مثه هرروز و همیشه، هرشبِ حافظه من، پرِ تصویر تو میشه..







4.

«هرکی عاشق تو نشه خره!»








5.

الان تقریبا به تمام مردهای دنیا گفتی خر. جز خودت و دوسه‌تای دیگر..







6.

دست‌هایم را ضربدری می‌گذارم زیرِ تنم. روی شکم می‌خوابم سرم را فرو می‌کنم توی متکا، چنددقیقه صبر می‌کنم، جواب نمی‌دهد. پوزیشن دردکم‌کنِ من است، اما این بار اتفاقی نمی‌افتد. درد، سرخوشانه پایکوبی می‌کند، دورخیز می‌کند از انتهای کله‌ام، می‌دود محکم می‌خورد به پیشانی‌م، دو ساعتی طول می‌کشد که عرض سرم را طی کند، نمی‌دانم شاید ده ساعت، شاید هزار ساعت، اما می‌دود می‌دود بالاخره می‌خورد به پیشانی‌م، از پیشانی‌م می‌زند بیرون، می‌رود توی هوا..

مامان درِ اتاق را باز می‌کند می‌گوید بیا غذا بخور. می‌میری. ده ساعت بعد دوباره می‌آید. شاید دو ساعت بعد، شاید هزار ساعت، اما دوباره می‌آید، بشقاب غذا را می‌گذارد کنارم، بازویم را محکم می‌کشد رویم را برمی‌گرداند یک چیزی می‌ریزد توی حلقم.. گریه می‌کنم اما اشکم نمی‌آید، احساس می‌کنم قاشق بعدی را بخورم همه وجودم را بالا می‌آورم، قاشق بعدی را می‌خورم اما هیچ اتفاقی نمی‌افتد، دوسه قاشقی می‌ریزد توی حلقم، جیغ می‌زنم، اصلا نمی‌فهمم چه کسی جیغ کشیده، صدای خفه‌ای پخش می‌شود توی اتاق.. مامان می‌رود.

غلت می‌زنم، خوابم نمی‌برد، هزارساعت است که نخوابیده‌ام، دوهزارساعت، اما خوابم نمی‌برد، خسته‌ام اما خوابم نمی‌برد، تحلیل رفته‌ام، بالأخره دل خدا می‌سوزد، پلک‌های داغم را می‌گذارم روی هم، سردم است، می‌روم..







7.

زمان، وحشتناک‌ترین مفهومِ اختراعِ بشرِ مدرن است. از تاریخچه ساعت حرف نمی‌زنم، از ساعت شنی و آفتابی و کوفت و زهرمار، از چیزی صحبت می‌کنم که ما را واداشته بدویم و بدویم و بدویم و نفهمیم کجا می‌رویم، فقط ترسی هست به اسم تمام شدنِ وقت، که وقت تمام شده باشد و کاری نکرده باشیم، درحالی که نمی‌دانیم آن کار اصلا چیست، اصلا چرا می‌خواهیم آن کار را بکنیم، چرا باید آن کار را بکنیم، فقط مهم این است که قبل از تمام شدنِ وقتی که نمی‌دانیم دقیقا کی شروع شده و کی تمام می‌شود، کاری که نمی‌دانیم چیست را به پایانی که نمی‌دانیم کجاست برسانیم. من نمی‌دانم از پارسال تا حالا چند سال به من گذشته، من نمی‌دانم دیروز چندده سال گذشت، محمد می‌گفت دیروز که میوه خریده و نشسته کنار بچه‌های سرِ چارراه میوه خورده‌اند و حرف زده‌اند، سی سال پیر شده. من گفتم، من خودم، استیصال آن آقاهه را که محمد هم می‌شناختش دیدم، ده سال پیر شدم. گفتم اصلا تو می‌فهمی استیصال یعنی چی؟ استیصال یعنی رنج عمیقی رخنه کرده باشد در گوشت و پوست و خونت. رخنه می‌دانی یعنی چی؟ یعنی چیزی را لابه‌لای رگ‌هات بافته باشند. استیصال می‌دانی چیست؟ یعنی رنجِ عمیقی که ساکت نشسته باشد، کاری نکند، نبضت را بالاپایین نبرد، به تب و لرز نیندازدت، اما رخنه کرده باشد در استخوان‌هایت، در قدم‌هایت، در عزمت، هی بروی برگردی، هی بیایی بروی، هی دوقدم‌نرفته، ده قدم برگردی، اصلا ندانی کجا بروی.. گریه می‌کردم، اشک‌هایم می‌آمد. گفتم تو اگر حالی‌ت بود استیصال یعنی چی، با کارهای کوچک پیِ آرام کردنِ وجدانِ خودت نمی‌رفتی. گفتم دیگر نمی‌توانم این دنیا را تحمل کنم. گفتم نمی‌توانم این غذا را بخورم وقتی می‌توانم با پولش دو نفر گرسنه دیگر را سیر کنم. گفتم تو می‌فهمی گرسنگی یعنی چی؟ گرسنگی وحشتناک است. گفتم سه نفر سیر بخوابند ترجیح دارد که یک نفر با غذای اعیانی سیر بخوابد. گفتم ما چرا این‌ها را نمی‌فهمیم؟ گرسنه‌ام نبود، داغ بودم، چشم‌هایم خیس بود. گفتم من نمی‌گذارم وضعیت اینطوری بماند.

نمی‌دانستم چطور می‌خواهم نگذارم. نمی‌دانستم دقیقا چه باید بکنم.


گفتم محمد، دست‌هایم بسته‌ست.. تب داشتم، از درون می‌سوختم، اصلا نمی‌فهمیدم چه می‌گویم.

گفتم یک چمران توی من است که پس‌فردا می‌رود با یک موسی صدر دیگر، یک أمل دیگر بنیان‌گذاری می‌کند. اما دست‌هایم بسته‌ست. گفتم وقتی توی خیابان توی گوشم جولیا پطروس می‌خواند که بکم سنغیر الدنیا، من به یارانم در جای‌جای دیگر جهان فکر می‌کنم، می‌دانم یک روز جمع می‌شویم کنار هم، می‌دانم این وضع را برنمی‌تابیم، می‌دانم آن‌ها هم به من فکر می‌کنند بی‌آنکه بشناسمشان، بی‌آنکه بشناسندم.


گفتم، به خودم گفتم، چراغ روشنِ اتاق چه کسی را توی تاریخ ثبت می‌کنند؟ به خودم جواب دادم، حالا که چراغ خاموش است، حالا که تاریخ مُرده، اصلا تاریخ را چه کسی می‌نویسد که از چراغ روشنِ اتاق تو بنویسد؟ که اصلا مهم باشد از چراغ روشن اتاق تو بنویسد؟ جواب دادم؛ راست می‌گویی، اصلا شرفِ این چراغِ روشن اتاق به این است، که این تاریخ‌نگارانِ دریوزه از آن ننویسند.. گفت، وقتی تب داری خوب می‌فهمی. گفتم من همیشه خوب می‌فهمم، بعضی وقت‌ها نمی‌خواهم بفهمم، بعضی وقت‌ها نمی‌خواهم ببینم کودکِ گوشه‌گیر رنج را که رفته پشتِ کپه رختِ خواب‌ها، دم نمی‌زند، گریه نمی‌کند، در سکوت دنیا نسبت به خودش می‌میرد، می‌دانم هست و چشم می‌پوشم.. گفت، وقتی تب داری خوب می‌فهمی..







8.

رفتم آب بزنم به صورتم، آبی که برمی‌گشت داغ بود، داشتم برمی‌گشتم به اتاقم که دردی شدید هجوم آورد. شدید می‌دانی یعنی چه؟ یعنی با شدت، یعنی ناگهانی و زیاد و نقطه‌ای. یعنی جمع شدنِ تمام نیرو، تمرکز تمام توان، و بعد ضربه زدن. فشار نه، فشار تدریجی‌ست، فشار ناشی از تدریج است، شدت ناگهانی و زیاد و نقطه‌ای‌ست. نشستم روی دوزانو، زمین. چراغ‌ها خاموش بود، طباخی نوشته بود استادشان گفته آدم‌ها بعد هر حمله میگرنی باهوش‌تر می‌شوند، ناله ضعیفی از طبقه منفی هفتِ زمین بالا می‌آمد، اشک نداشتم، گفتم عیبی ندارد، فردا تست‌های دیفرانسیل را با مثبتِ یک‌ده‌هزارم هوشِ بیشتر حل می‌کنی، یک صدایی باز از ته حلقم درآمد، سرم را گذاشتم روی زمین، گریستم..







9.

رسوب درد از خودش بدتر است، سجده می‌روی انگار مایعِ سنگینی از انتهای کله‌ات شره می‌کند تا پیشانی‌ت، بیرون نمی‌زند اما اشکت را در می‌آورد. بعدِ دردهای فجیع، یکی دو روزی طول می‌کشد دوباره مثل قبلت شوی، حرکاتت آرامند، فکر می‌کنی دردها از سرت ریخته‌اند توی تمام تنت پخش شده‌اند وجودت را گرفته‌اند، که تکان بخوری دردت می‌گیرد. مایع سنگینی می‌آید از آن انتها تا پیشانی، که درد نیست، به جنب و جوشی درد نیست، اندازه درد وحشی نیست، رنج هم نیست، ساکت نیست، ابراز می‌کند، منم‌منم دارد.. رسوب است.. رسوب درد..






10.

امیرحسین زنگ زده. علیرضا هم زنگ زده. آن روز گفتم متنشان خوب است، چون شاید فکر می‌کردند برایم مهم است که متن من، متن اصلی باشد، اما آشغال بود. دلم می‌خواست بنشینم دانه‌دانه از منظر کسی که نیمی از عمرش را با نویسنده‌ها نشسته و برخاسته، از متنشان اشکال بگیرم، بگویم چقدر تصنعی و ساختگی و خراب و مضحک است، اما ناخوش بودم. می‌خواستم بگویم آشغال نوشته‌اید رفقا، می‌خواستم بگویم چرا انقدر قرابت ذهنی من و شما کم است، چرا انقدر حرف هم را نمی‌فهمیم، می‌خواستم بگویم حتی اگر این پروژه خیلی صدا کند هم آشغال است، از زرد بودن آدم‌هاست، از بیشعور بودنِ آدم‌هاست، می‌خواستم بگویم من دیگر نیستم. یعنی از همین اول دیگر نیستم. درست است که بودن و نبودنم مهم نیست، و دقیقا به همین علت من دیگر نیستم. اما نگفتم. به‌جاش پیامک زدم واتس اپت را چک کن. گفتم حالم خوب نیست. از جام نمی‌توانم بلند شوم. ساعت شش-هفت برایت می‌فرستم..

تصنعی می‌دانی یعنی چه؟ یعنی چیزی را بسازی. می‌دانی، من زود می‌فهمم، کسی از اول می‌دانسته انتهای داستانی که نوشته، بناست چه اتفاقی بیفتد، یا خودش را دستِ جریانِ داستان سپرده و گذاشته کرکترها بزرگ و واقعی بشوند، به دنیا بیایند و زندگی کنند و او فقط از زبان شخصیت‌های بی‌زبانی، درون و بیرونشان را روی کاغذ بیاورد. من نمی‌توانم داستانی را بپذیرم که ده صفحه قبل، یک زبان‌بازی دارد، تا ده صفحه بعد از آن یک نتیجه آگاهانه بگیرد، یا بسامد یک جمله بکر را زیاد می‌کند و جمله را می‌کند اساس داستانش و بقیه اجزای داستان را یک‌جوری به هم ربط می‌دهد که مشخصا به همان جمله بکر برسند و بی‌آن داستان خراب شود. داستان، نوشته، چیزی‌ست به‌هم‌پیچیده که خودش پیش رفته، و اینکه آن چیزِ خودپیش‌رفته، مفهومی را برساند که تو قصد گفتنش را داشته‌ای، سختی داستان‌نویسی‌ست. می‌خواستم به یگانه بگویم بامزه‌بازی‌های کبریت خیلی آگاهانه بود، می‌خواستم بگویم رگ‌های قصه خوب به هم بافته نشده بودند، می‌خواستم بگویم داستان وجود مستقلی از نویسنده‌ست، می‌خواستم بگویم داستان نوشتن، آجر روی آجر گذاشتن نیست، گرچه آجر روی آجر گذاشتن و درآوردنِ یک ساختن با معماری زیبا هم کار هرکسی نیست، اما داستان پیوند دادنِ دوتا بذر ناشناخته‌ی شیطنت‌آمیز است که خودش پیش می‌رود، که تو نمی‌دانی میوه‌اش چه رنگی‌ست، نمی‌دانی قرار است به چپ میل کند یا راست، نمی‌دانی بامزگی‌ش در شکل ثمرش نمود دارد، یا در چرخش و پیچیدن ساقه‌اش دور ستون خانه، یا اصلا قرار است گل بدهد یا میوه.. داستان جرئتِ پیش رفتن در بیابان است، نه سفرِ پیش‌بینی‌شده با جی‌پی‌اس و نقشه.. داستان اتفاق است، تصمیم است، ناگهانی می‌افتد..


همان که قبلا درباره شعر هم نوشته بودم:

جایی که شاملو واقعاً از زنجیر اصرارآمیز قدما به وزن و قافیه عصبانی می‌شود، اینجاست که می‌گوید:

گرچه از قافیه‌های لعنتی در این شعرها نشانی نیست؛ [از آن‌گونه قافیه‌ها بر گذرگاهِ هر مصراع، که پنداری حاکمی خُل ناقوس‌بانانی بر سرِ پیچِ هر کوچه برگماشته است تا چون ره‌گذری پابه‌پای اندیشه‌های فرتوت پیزری چرت‌زنان می‌گذرد پتک به ناقوس فروکوبند و چرتش را چون چلواری آهارخورده بردرند تا از یاد نبرد حاکم شهر کیست]... و ادامه.

راست می‌گوید. این آدم‌ها که من تازگی دیده‌ام، واژه‌هاشان همه به اجبار وزن و قافیه تصنعی‌ست، و شعری که من دوست بدارم از تصنع نشانی ندارد. کاش کمی پررویی کنم و از جایگاه کسی که هیچکس منتظر شنیدن حرفش نیست بگویم؛ شعری که شعر باشد از تصنع نشانی ندارد.

شعر نوع فروتر از وحی است و شاعر نوع فروتر از رسول؛ ناگهان از خوابی در نیمه‌های یک شب تاریک می‌پری، و واژه‌هایی هم‌وزن با تاختن چند اسب وحشی در صحرایی دور بر زبانت جاری می‌شود؛ ناگهان در حالی که سرتابه‌پات خیس یک عرق سرد است، کابوسی را نیمه‌تمام می‌گذاری و؛ درمی‌یابی شاعری.





11.

مصطفی‌جان!

گمانم باید حرکتی مستقل از تمام حکومت‌ها شروع کنیم، با برادران و خواهرانمان. مصطفی جان! من هم مثل تو غایت خودم را در خمینی یافتم، خمینی ما را بارور کرد و رویاند و هنوز هم ما را صیانت می‌کند، اما تو به من بگو، وقتی چیزی را از دستانمان بیرون می‌کشند و هیچ چیزش را برایمان باقی نمی‌گذارند، وقتی به اسم ما برای ما بدون ذره‌ای دخالتِ ما، تصمیمات احمقانه می‌گیرند، چه راهی برای حفظ شرافت ما، جز کنار کشیدن خودمان از آن‌ها باقی می‌ماند؟

مصطفی جان، باید حرکتی مستقل از هر حکومتی شروع کنیم، باید زیر سایه هیچ حکومتی نباشیم تا تقصیرات اشتباهات سیاسی هیچ حکومتی گردن ما نباشد، که حکومت اگر اسلامی نباشد، اگر در جهت انسانیت بخشیدن به بشر نباشد، و اگر از انسان‌ها برای حفظ خودش خرج کند، دیگر ما را با آن کاری نیست. آنجا که حکومت هم‌ارز قدرت‌نمایی و عرض اندام شد، و آنجا که حکومت از یک حرکت جمعی به سمت غایت بشریت، به عرصه طرح «من»های متعدد شهرت‌طلبان مبدل شد، دیگر ما را با آن حکومت کاری نیست، تا هنگامی که بتوانیم پایه‌هایش را زیر پای نااهلان بشکنیم و به آن حیات دوباره ببخشیم. پس من گمان می‌کنم ما محتاج یک حرکت مستقلیم که لازم نباشد زیر سایه تصمیم‌گیری‌هایی که نقشی در آن‌ها نداریم خفگی بگیریم. ما باید برادران و خواهرانمان را از سراسر جهان پیدا کنیم، آن‌ها که مثل خودمان وقت راه رفتن بین غفلت آدمیان، به ما، به بشر، به انسان، به جهان و به خداوند می‌اندیشند، و مسیرمان را با آن‌ها آغاز کنیم..

شانزدهمِ آخرین ماهِ سالِ درد، هزاروسیصدونودوشش؛ بخشی از یک یادداشت طولانی







12.

برایش ویس می‌فرستم، تکه‌ای از شعر شاملو، عصری چنان عظیم، چنان عظیم، که سفر را در سفره نان هم بدان دشواری پیش می‌باید برد، که در پهنه نام. عصر توهین‌آمیزی که آدمی مرده‌ای‌ست با اندک‌فرصتی برای جان کندن و به شایستگی‌های خویش، از همه‌افق‌ها دورتر است. صدا می‌گوید زندگی چیست؟ ناخوداگاه می‌گوید زندگی چیست، عشق ورزیدن. دل و جان را به عشق بخشیدن. زنده است آنکه عشق می.. می‌گویم هرچه هست، این نیست. صفحه چت را نگاه می‌کنم، نوشته این اسمش زندگی نیست.. داغم. می‌گویم کاش بودی پنجره را باز می‌کردی. نه، این را قبلا گفته بودم، اینبار توی ذهنم می‌گویم کاش بودی پنجره را باز می‌کردی..







13.

خاتون، از آلبوم درنادئون مهرداد مهدی و آسو کُهزادی








14.

صدا می‌گوید، اصلا از کجا می‌دانی روایتِ درست از انسان و نسبت انسان با جهان، روایت توست و نه همه‌آن‌هایی که روزانه به نظریاتشان تف می‌اندازی؟ اصلا از کجا معلوم پول واقعا مهم نباشد؟ واقعا تعیین‌کننده نباشد؟ چرا انقدر با پول دشمنی؟ از کجا می‌دانی خوشحالی واقعی این نیست که همه مردم دربه‌در دنبالش هستند و تو آدم افسرده‌ای نیستی که چون نمی‌توانی مثل آن‌ها باشی، تئوری ناشناخته تازه‌ای رو کرده‌ای تا درد ناکامی خودت را بخوابانی؟ می‌گویم، جوابی برای این سؤالت ندارم، جز اینکه همه نمی‌توانند هم‌زمان قدرتمند باشند اگر اصل قدرت باشد، و ثروتمندی ثروتمندانِ این جهان، خودکشی کارگران را در پی دارد، و پولِ بعضی‌ها، بعضی‌های دیگر را بی‌پول می‌کند، و این چرخه‌ای‌ست که برای جهان نوشته‌اند. جوابی برای این سؤالت ندارم جز اینکه وقتی به انسان برمی‌گردی، در بهترین موقعیت، در گران‌ترین هتل، پشتِ فرمانِ آخرین مدلِ ماشین، باز هم ممکن است احساس کنی به ته خط رسیده‌ای، باز هم گمی، باز هم غمگینی. شاید زود از یادت برود، اما یک رنجی آن انتهای دلت هست، کودکِ گوشه‌گیر رنج که هیچ نمی‌گوید، فقط سرش را بالا می‌آورد، بعد انگار که نخواهد کسی ببیندش، انگار که نخواهد عیش بقیه را خراب کند، می‌رود پشت رختِ خواب‌ها، اما تو او را دیده‌ای که غمگنانه سرش را بالا می‌آورد و فرار می‌کند، و کار دیگر تمام شده..






۹۶/۱۲/۱۹
ماهان (ف.چ)